این سایت در ستاد ساماندهی ثبت شده و تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد

گفت‌وگو با حسن زاهدی/ جوان‌ها را از ما ترسانده‌اند

۲۹ مرداد ۱۳۹۸
422 views
بدون نظر

«دلتنگ کارم و به کسی هم التماس نمی‌کنم، زیرا لنگ قوت نیستم، دلتنگ عشقم هستم. قبول ندارم بازنشسته شده‌ام، مشکل فیزیکی ندارم که شما ما را راحت کنار گذاشته‌اید. بر خلاف اعتقاد خیلی از افراد که فکر می‌کنند ما قدیمی شده‌ایم، باید بگویم که اتفاقاً خیلی هم به‌روز هستیم و دیجیتال را به خوبی می‌شناسیم و می‌دانیم از آن چگونه باید استفاده کرد و یا حتی می‌توانم آموزش دهم».

به گزارش سینماسینما، در آستانه روز سینما و به همت خانه سینما، قرار است به بهانه‌ی بیست و یکمین جشن خانه سینما برای سال‌ها حضور و فعالیت حسن زاهدی، پیشکسوت حوزه صدابرداری، بزرگداشتی برگزار شود؛ همین موضوع بهانه‌ای شد تا قراری با این هنرمند بگذاریم و پای صحبت‌ها و خاطرات او بنشینیم و از سختی‌ها و مشکلات این حرفه سینمایی که گاهی اوقات نسبت به دیگر حوزه‌ها کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد، بشنویم.

یکی از روزهای مرداد با او تماس گرفتیم و برای گذاشتن قرار مصاحبه پیشنهاد کرد منزل خودش برویم تا بتوانیم ویترین جایزه‌ها و وسایل‌اش را هم از نزدیک ببینیم. به همین منظور صبح یکی از روزهای گرم نیمه تابستان به خانه این هنرمند که در منطقه شمیرانات تهران واقع شده، رفتیم.

خانه‌اش پُر است از وسایلی که هر کدام خاطراتی را به همراه دارد و ویترینی که هر طبقه آن نشان دهنده دهه‌ها فعالیت تاثیرگذار این هنرمند در حوزه صدابرداری سینما است. از دستگاه صدابرداری قدیمی‌اش که به گفته خودش با مراسم خاصی آن را بازنشست کرده تا جوایز و سیمرغ‌هایش را همه به گونه‌ای چیده که انگار همین روز گذشته به او تحویل داده‌اند. همین قدر مرتب و دقیق و نو …

قبل از اینکه هر سوالی از او بپرسیم، گفت چند سال است که دیگر کار نمی‌کند. از این موضوع بسیار ناراحت بود. می‌گفت دلتنگ کارش است و به کسی هم التماس نمی‌کند تا به او کاری پیشنهاد دهند، زیرا لَنگ قوت نیست، بلکه دلتنگ عشقش است.

حسن زاهدی درباره دوران کودکی‌اش و آشنایی‌اش با رادیو و تلویزیون و سینما گفت: بچه بودم با یک مقاومت و ترانزیستور و یک گوشی از طریق ناودان خانه، رادیو را می‌گرفتم. حتی یک دوربین مقوایی داشتم، روی آن نقاشی می‌کشیدم و صدای دوربین در می آوردم و عکس می گرفتم. بزرگتر که شدم شب جمعه‌ها پاتوق ما سینما بهار تجریش بود. خوراکی هم از باغ برمی‌داشتیم و می‌رفتیم ردیف اول می‌نشستیم و کسانی که ۲۵ تومان پول می‌دادند و عقب سالن می‌نشستند را مسخره می‌کردیم. فیلم‌های فردین و بیک را در همین سینما دیدم. در راه برگشت به خانه هم رفتارهای آنها را تقلید می‌کردیم.

یک روز کسی به من گفت می خواهد رادیویی در ایران بیاید که آدم‌ها در آن مشخص هستند و من مدت‌ها به این فکر می‌کردم چگونه آدم ها از داخل این سیم می‌خواهند رد شوند تا اینکه یک روز یکی از این تلویزیون‌ها را مغازه‌ای روبه روی سینما آستارا دیدم. تلویزیون سیاه و سفیدی که از پشت شیشه می‌توانستیم برنامه‌هایش را ببنیم. ساعت‌ها جلویش می‌نشستم و آخر شب هم کسی مرا به اجبار به خانه می‌برد. وقتی در دانشگاه یاد گرفتم که سیستم کاری این‌ها به چه شکل است فهمیدم آدم‌ها از داخل سیم رد نمی‌شوند. (می‌خندد)

این صدابردار که هم در دانشکده صدا و سیمای ایران درس خوانده و هم در کالجی در انگلستان می‌گوید: بر خلاف اعتقاد خیلی از افراد که فکر می‌کنند ما قدیمی شده‌ایم، باید بگویم که اتفاقاً خیلی هم به روز هستیم و دیجیتال را به خوبی می‌شناسیم و می‌دانیم از آن چگونه باید استفاده کرد و یا حتی می‌توانم آموزش دهم. وقتی قسمت‌هایی از فیلم «اجاره نشین‌ها» را نگاه می‌کنم واقعا متوجه می‌شوم که چگونه این فیلم را با شیوه آنالوگ و به سختی صداگذاری می‌کردیم.

من وقتی حوصله‌ام سر می‌رود سراغ وسایل قدیمی‌ام می‌روم و به آنها سری می‌زنم. حتی یادم است وقتی دیجیتال حاکم اصلی شد با یک مراسمی دستگاه آنالوگ ناگرای خودم را بازنشسته کردم. یک دنیا خاطره در ذهن من بود وقتی می خواستم او را از کار خارج کنم. زیرا هنوز قبول ندارم بازنشسته شده باشد این نکته برای خودم هم هست و قبول ندارم بازنشسته شدم. ما مشکل فیزیکی نداریم که شما ما را راحت کنار گذاشته‌اید.

آقای اصغر فرهادی اولین کارش با من بود و اکنون فرد بزرگی برای خود شده و باعث افتخار مملکت شده است. «رقص در غبار» را من برای او صدابرداری کردم. اما سبک و سیاق من در صداگذاری نشأت گرفته از تجربیات عباس کیارستمی است. من از او درس‌های بسیاری گرفتم و خودم را مدیون او می‌دانم و هنوز که هنوزه چون خانه‌مان در لواسان نزدیک به اوست به دیدنش می‌روم و هیچ وقت فکر نمی‌کنم او از این دنیا رفته است. عباس کیارستمی وقتی می‌خواستیم برای فیلمبرداری برویم، می‌گفت بچه‌ها می‌خواهیم برویم صدابرداری و مقداری هم فیلم بگیریم. یک تعدادی سعی کردند خودشان را به او نزدیک کنند و در کنار او معروف شوند اما او بزرگ‌تر از این حرف‌ها بود.

«اجاره نشین‌ها» و «هامون» را برای آقای مهرجویی صداگذاری و میکس کردیم، صدابردار آن فیلم هم استاد میرشکاری بود. روزی که می‌خواستیم «باشو غریبه‌ای کوچک» بیضایی را میکس کنیم به من گفتند اگر آقای بیضایی از کارت خوشش بیاید با تو دست می‌دهد و همین اتفاق هم افتاد و خداروشکر از کار راضی بود. متوجه تمام جزئیات صدای فیلم می‌شد. کیارستمی هم همین بود وقتی برای میکس صدا به استودیو می‌آمد چون خودش هم تصاویر را کار کرده بود، سرش را پایین می‌انداخت و فقط به صدا گوش می‌کرد و هرگونه اشتباهی را به راحتی می‌فهمید.

برای فیلم «درباره الی» نیز سختی‌های بسیاری کشیدیم، برای صدابرداری برخی صحنه‌های آن من روی سقف ماشین خوابیدم و ضبط صوت را زیر گردنم نگه داشتم. هر بار شهاب حسینی از ماشین پیاده می‌شد می‌گفت من نگرانم تو از روی ماشین بیفتی.

او درباره کار با جوانان با حسی عجیب بیان کرد: عاشق جوانان هستم و دوست دارم با آنها کار کنم اما آنها را از آن ما ترسانده‌اند. اکنون تهیه‌کننده‌ها شبیه بساز بفروش‌ها شده‌اند. فقط پول برایشان مهم است و ظاهر را حفظ می‌کنند و به محتوا کار ندارند. تنها به فکر سود گیشه اهمیت می‌دهند و می‌خواهند با اوردن فلان بازیگر سهم خودشان بیشتر شود.

روزی از کسی پرسیدم داوود رشیدی چقدر دستمزد می‌گیرد و معادل او در هند چقدر می‌گیرد. برخی این پولها حق‌شان است اما چرا حق بقیه را می‌خورند و چرا صدابردار باید کمتر بگیرد؟ و ما را گران‌فروش می‌دانند. کسی باید جلوی این‌ها را بگیرد.

این صدابردار در ادامه صحبتهای خود به جوایزی که در این سالها دریافت کرده است، اشاره کرد و افزود: الان در شرایطی هستم که مخاطب باید بگوید کاری که انجام دادم مستحق دریافت سیمرغ بوده یا نه. کارهای سختی در بین آثارم است و برخی کارها هم که کاندید شدند و سیمرغ نگرفتند هم ماجرای خودشان را دارند. می‌دانیم بخشی از اهدای این سیمرغ‌ها به مسائل سیاسی برمی‌گردد. اما من فکر می‌کنم آن سیمرغ‌هایی که گرفتم مستحق دریافت جایزه بودند.

حسن زاهدی در پایان صحبت‌های خود درباره برگزاری بزرگداشتش در جشن خانه سینما بیان کرد: تشکر می‌کنم که این بزرگداشت امسال قرار است برای من برگزار شود. این لطف اهالی خانه سینما است و از همین جا می‌خواهم از بزرگترهای خودم مانند آقای اسحاق خانزادی تا میرشکاری و چنگیز صیادی رخصت بطلبم. از خانه سینما و صنف صدابرداران که فکر کردند نوبت من است این اتفاق بیفتد متشکرم. دلتنگ کارم و به کسی هم التماس نمی‌کنم زیرا احتیاجی به التماس ندارم. لنگ قوت نیستم دلتنگ عشقم هستم و کاری هم نمی‌شود، کرد.

حسن زاهدی کار حرفه‌ای خود را از تلویزیون آغاز کرد و سال ۱۳۶۴ در سریال «عیاران و طراران» به کارگردانی سعید نادری به عنوان صدابردار فعالیت داشت.

از جمله جایزه و افتخارهای او به این موردها می‌توان اشاره کرد: سیمرغ بلورین از جشنواره هشتم فیلم فجر برای فیلم “زیر بام‌های شهر” به کارگردانی اصغر هاشمی- سیمرغ بلورین از جشواره ۲۲ فیلم فجر برای فیلم “شهر زیبا” به کارگردانی اصغر فرهادی- سیمرغ بلورین از جشنواره ۲۵ فیلم فجر برای فیلم “پابرهنه در بهشت” به کارگردانی بهرام توکلی- سیمرغ بلورین از جشنواره ۲۷ فیلم فجر برای فیلم “درباره الی” به کارگردانی اصغر فرهادی- تندیس بهترین صدابرداری خانه‌ سینما (دومین) به‌خاطر فیلم “بودن یا نبودن” به کارگردانی کیانوش عیاری- تندیس بهترین صدابرداری خانه سینما (هفتمین) به‌خاطر فیلم ” رقص در غبار” به کارگردانی اصغر فرهادی- تندیس بهترین صدابرداری خانه سینما (دهم) به‌خاطر فیلم ” چهارشنبه‌سوری ” به کارگردانی اصغر فرهادی- و بهترین صدابرداری دفاع‌ مقدس برای فیلم ” براده‌های خورشید” به کارگردانی حسین حقیقی.

دستگاه ناگرا صدابرداری

 

منبع: ایسنا

فیلم/ تیزر جدید «سال‌های دور از خانه» منتشر شد

۲۸ مرداد ۱۳۹۸
371 views
بدون نظر

هفتمین قسمت سریال کمدی «سال‌های دور از خانه» به کارگردانی مجید صالحی تا ساعتی دیگر توزیع می‌شود.

به گزارش سینماسینما، در قسمت هفتم، به نظر می‌رسد مشکلات حل شده و قرار است عروسی فرنگیس و آقا محمود ادامه پیدا کند، اما همیشه دردسرهای جدیدی در راه هستند! خنجری هم که ماشین یزید را برداشته، باید نگران خانم طالبی باشد که ناگهان سر و کله‌اش پیدا می‌شود!

حمید نجفی‌راد تیزر قسمت هفتم این سریال را ساخته است.

هفتمین قسمت سریال کمدی «سال‌های دور از خانه» به کارگردانی مجید صالحی و تهیه‌کنندگی محمدحسین قاسمی، تا ساعاتی دیگر توسط موسسه تصویرگستر پاسارگاد منتشر می‌شود! این مجموعه در شبکه‌های اجتماعی به عنوان یک سریال کمدی خانوادگی با استقبال مخاطبان روبرو شده است.

نسخه فیزیکی این سریال شنبه‌‌ها ساعت هشت صبح در مراکز عرضه محصولات فرهنگی توزیع می‌شود اما ۱۲ ساعت زودتر (جمعه‌ شب‌ها ساعت ۹) امکان تماشای آنلاین و دانلود قانونی آن از سایت نماوا وجود دارد.

احمد مهرانفر (در نقش خنجری)، هادی کاظمی (در نقش زهره)، آزیتا حاجیان، گیتی قاسمی، حدیث میرامینی، علیرضا استادی، ملیسا ذاکری، مهرناز بیات، با هنرمندی زنده‌یاد حسین محب اهری و میرطاهر مظلومی، با حضور علی اوجی و امیر نوری و با معرفی احسان کریمی بازیگران اصلی این سریال کمدی هستند.

سال های دور از خانه

متن آهنگ امیر راد این حال خوبی نیست اون منو ترکم کرد

۲۸ مرداد ۱۳۹۸
383 views
بدون نظر

این بار متن آهنگ (( این حال خوبی نیست اون منو ترکم کرد از امیر راد )) را آماده کردیم همچنین درادامه میتوانید متن آهنگ امیر راد این حال خوبی نیست اون منو ترکم کرد مشاهده کنید

(بیشتر…)

متن آهنگ مسعود قیصری حرفای مردم رو باور نکن بمون

۲۸ مرداد ۱۳۹۸
391 views
بدون نظر

این بار متن آهنگ (( حرفای مردم رو باور نکن بمون از مسعود قیصری )) را آماده کردیم همچنین درادامه میتوانید متن آهنگ مسعود قیصری حرفای مردم رو باور نکن بمون مشاهده کنید

(بیشتر…)

حمایت ابراهیم داروغه‌زاده از رامبد جوان و نگار جواهریان

۲۸ مرداد ۱۳۹۸
376 views
بدون نظر

در حالیکه جوی سنگین علیه رامبد جوان و نگار جواهریان به خاطر تصمیم به تولد فرزندشان در تورنتو به راه افتاده است، ابراهیم داروغه‌زاده در توئیتی از او دفاع کرد.

به گزارش سینماسینما، ابراهیم داروغه‌زاده رئیس اداره ارزشیابی معاونت سینمایی در توئیتی به دفاع از رامبد جوان و نگار جواهریان پرداخت. این زوج سینمایی که اخیرا به کانادا رفتند و احتمالا فرزندشان در این کشور قرار است متولد شود، به این دلیل که جوان در همه سال‌های اخیر در «خندوانه» از ایرانی بودن و ایرانی ماندن و تحمل شرایط دشوار سخن می گفت، زیر فشار قرار گرفته اند.

حالا داروغه‌زاده پس از انتشار عکس این زوج در کانادا و افزایش حملات به آن‌ها درباره این اتفاق توئیت کرده و نوشته است: «فرزندان این همه مقامات مسئول به آمریکا و انگلیس رفتند و درس خواندند و  اقامت گرفته اند و حتی شهروند شده اند.

رامبد یک هنرمند بوده که در شرایط بد اقتصادی که حاصل عملکرد بد همان مسئولین بوده سعی کرده با هنر خودش در حد توان نشاط و شادی برای مردم ایجاد کنه، کدام یکی به مردم بدهکارند؟»

حالا باید دید این توئیت حمایتی داروغه زاده چه واکنش هایی دارد و آیا باعث می شود با انتقادهای مردمی او هم مثل ژوله از حمایتش عقب نشینی کند؟

گفت‌وگو با آلکسیویچ درباره‌ سریال «چرنوبیل»/ جوانان به کشف این رویداد پرداختند

۲۷ مرداد ۱۳۹۸
345 views
بدون نظر

نویسنده کتاب «نیایش چرنوبیل» معتقد است که سریال «چرنوبیل» عاملی شده است که جوانان درباره این واقعه تاریخی بحث کنند و به کشف زوایای آن بپردازند.

به گزارش سینماسینما، ماجرای انفجار نیروگاه اتمی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۸۶، در سال‌های اخیر دو بار ذهن مخاطبان بسیاری را در سراسر جهان به خود جلب کرد: نخست، هنگامی که سویتلانا آلکسیویچ، نویسنده‌ بلاروسی کتاب «نیایش چرنوبیل»، در سال ۲۰۱۵ برنده‌ جایزه‌ نوبل ادبی شد، و بار دوم، به واسطه‌ مینی‌سریال خوش‌ساخت و موفق «چرنوبیل»، ساخته‌ شبکه‌ HBO آمریکا، که بخش‌هایی از آن بر اساس مطالب مندرج در کتاب آلکسیویچ ساخته شده است. آلکسی تاراسوف، خبرنگار اوکراینی، به همین مناسبت مصاحبه‌ای با آلکسیویچ انجام داده و نظر او را درباره‌ سریال و بسیاری مسائل دیگر جویا شده است.

به نظر شما، سریالی مانند «چرنوبیل» به درک صحیح مخاطبان از فاجعه‌ چرنوبیل کمک می‌کند؟

با وجود شمار فراوان فیلم‌هایی که درباره‌ چرنوبیل ساخته شده‌اند، ظاهراً هیچ کدام موفق از آب درنیامده‌اند که نتوانسته‌اند توجهی برانگیزند. درست همانند کتاب‌ها، به رغم تیراژهای میلیونی. این ثابت می‌کند که جهان متعلق به تلویزیون است. من به ویژه به این دلیل از این سریال تلویزیونی خوشم آمد که موجب شده است جوانان درباره‌ آنان بحث کنند و وجود مشکلی به نام چرنوبیل را برای خود کشف کنند. به نظرم می‌رسد سریال در زمانه‌ شکل‌گیری «ذهن زیست‌محیطی» در نوع بشر توانست به چنین موفقیتی دست یابد. ما می‌بینیم که طبیعت با ما سر قهر دارد. ببینید بشریت با چه میزان مسائلی دست‌به‌گریبان است که ابعاد سیاره‌ای دارند. خیلی خوب است که تا حد ممکن انسان‌های بیشتری درباره‌ چرنوبیل صحبت کنند.

آیا کانال HBO برای استفاده از ماجراهای کتاب «نیایش چرنوبیل» به شما مراجعه کرده است؟

ما قراردادی امضا کردیم. ابتدا تردید داشتم، چون کتاب من ۱۰ باری دستمایه ساخت فیلم شده بود و فکر می‌کردم این هم می‌شود یکی دیگر از همان فیلم‌های ناموفق. ولی کاملاً برعکس شد: انفجار اطلاعاتی به وقوع پیوست! تنها چیزی که از آن سر در نمی‌آورم این است که چرا آنها، به رغم استفاده از بخش‌هایی از کتاب من و کتاب ولادیمیر گوبارِف درباره‌ والری لِگاسوف [از شخصیت‌های اصلی سریال] چرا هیچ جا نامی از ما نبرده‌اند.

هنگامی که فاجعه‌ چرنوبیل رخ داد شما کجا بودید؟

بر حسب تصادف در مسکو بودم. خواهرم که پزشک بود، در اثر سرطان در بیمارستان در حال مرگ بود و من هرروز می‌رفتم و کنارش می‌ماندم. چاله‌های آب سبز تیره و ابرهای عجیب و غریب در خاطرم مانده است. انگار آنها هم بر روحیه‌ خراب من فشار می‌آوردند. یادم هست یک بار از یک راننده‌ تاکسی شنیدم: «چه اتفاقی افتاده؟ پرنده‌ها مرده به زمین می‌افتند یا انگار که کور باشند خودشان را به شیشه می‌کوبند! ما سعی می‌کنیم خیلی آهسته رانندگی کنیم، چون شیشه‌ها ترک برمی‌دارند.» ولی تمام این اطلاعات خیلی کُند در من نفوذ می‌کرد. دوست روزنامه‌نگارم از سوئد تلفن کرد و خبر حادثه را داد. من هم، مانند هر شهروند عادی شوروی در آن زمان، گفتم: «خوب، شاید… رادیوهای ما که چیزی نمی‌گویند. به نظرم دارید مبالغه می‌کنید.»

بعدها که چند بار با او ملاقات کردم، یادمان می‌آمد که همه‌ی ما، و از جمله خود من، چقدر آهسته از «هیپنوتیزم» ایده‌ها و ایمان به کمونیسم بیرون می‌آمدیم. هر چه باشد، من در یک خانواده‌ کمونیست به دنیا آمده بودم و به عنوان فرزند روشنفکران روستایی با ایمان به کمونیسم پرورش یافتم.

در کتاب شما بسیاری از قهرمانان حادثه‌ چرنوبیل را همچون نوعی آزمایش یا مجازات الهی می‌پذیرفتند. این نگرش تا چه حد درست است؟

حقیقت دارد که در آن روزها کلیساها انباشته از جمعیت بود، چون مردم نمی‌دانستند از که باید کمک بخواهند. توضیحی که دانشمندان می‌دانند کاملاً نامفهوم بود. و به نظرم خود آنها هم در آن زمان سردرگم بودند. به نظامیان و سیاستمداران و مقامات محلی هم که اصلاً اعتمادی وجود نداشت. مردم پناهگاهی نداشتند و فقط می‌توانستند از خدا کمک بخواهند. فکر می‌کنم آنها به صورت غریزی دریافته بودند که ما با واقعیات و جهان کاملاً جدیدی رودررو شده‌ایم و هیچ کس نمی‌تواند به آنها کمکی بکند.

انسان انگار از تاریخ بیرون جسته و از کهکشان‌ها سر درآورده بود. ما تازه در این سال‌ها خود را جزئی از یک نظام کهکشانی می‌دانیم که نیروهایی بیرون از قدرت ما بر آن حکمفرماست و ما فقط همچون ذره‌ای در این گردباد چرخ می‌زنیم. من در کتابم به بررسی همین موضوع پرداختم که چگونه ذهن انسان، بدون داشتن مبانی علمی، داشت این ذهنیت تازه را هضم می‌کرد.

چطور در خودتان این قدرت را پیدا کردید که درباره‌ چرنوبیل بنویسید؟

هنگامی که درباره‌ جنگ کتاب می‌نوشتم، اعصاب و روانم کاملاً فرسوده شده بود. احساس می‌کردم دیگر نیرویی برای کاویدن شرّ ندارم، چه منشاء شرّ انسان باشد و چه آسمان. ولی اتفاقی که در چرنوبیل افتاد مرا به محاصره درآورده بود. یا شوهر دوستم می‌بایست به چرنوبیل می‌رفت و آنها در این فکر بودند که آیا پس از آن بچه‌دار خواهند شد یا نه، یا به روستا می‌رفتم و بچه‌ها سوال‌بارانم می‌کردند که: «لک‌لک‌ها بچه‌دار می‌شوند؟‌ درخت‌ها دوباره برگ در می‌آورند؟» در روستا قدم می‌زدم و می‌دیدم جلو چشم من گاوها را به سمت آب می‌برند، ولی گاوها بر می‌گردند و نمی‌روند. معلوم بود احساس کرده‌اند که آب رودخانه عیبی دارد. می‌رسیدم به یک زنبوردار که می‌گفت: «یک هفته‌ای هست که زنبورها از کندو بیرون نمی‌آیند.» ماهی‌گیرها شکایت داشتند که کرم پیدا نمی‌کنند. همه‌ی کرم‌ها به اعماق زمین خزیده بودند. احساس می‌کردید جهان برای اولین بار با چنین واقعه‌ای روبه‌رو شده است، احساس می‌کردید در دی‌.ان.ای. جهان اطلاعاتی نهفته است که در ما انسان‌ها نیست.

از دست ادبیات کاری ساخته نیست، از دست هنر کاری ساخته نیست، انسان‌ها در هیچ سطحی قادر به توضیح نیستند. فقط سالخوردگانی که در روستاها مانده بودند آرامششان را حفظ کرده بودند، که مایه‌ حیرت من شد. پیرزنی به اسم استِفا در خاطرم مانده است. رفته بودم پیشش و دیدم سطل شیر به دست گرفته. «دارم می‌روم که برای جوجه‌تیغی‌ها شیر بریزم. می‌بینی آمده‌اند و منتظر نشسته‌اند؟ صبح گرگ آمده بود، زاغ آمده بود. برایشان شیر می‌ریزم و با هم گپ می‌زنیم.» استِفا نوعی اتحاد در این جهان به وجود آورده بود. نگرش فلسفی من به این فاجعه نیز به تدریج، به همین ترتیب، شکل می‌گرفت.

یکی از شخصیت‌های زن «نیایش چرنوبیل» می‌گوید: «ما هیچ وقت زندگی خوش و آرامی نداشتیم.» آیا ما در سرزمین نفرین‌شده‌ای زندگی می‌کنیم؟ یا گناه به گردن خودمان است؟

این یکی از سوال‌هایی است که من در طول سی سال گذشته که مشغول نوشتنِ به اصطلاح رمانِ عظیم خودم بوده‌ام (چون همه‌ کتاب‌های من را روی هم می‌توان یک «رمان» درباره‌ زندگی ما در دوره‌ «تمدن سرخ» دانست) همواره از خودم پرسیده‌ام. سوال من این بود: «چرا رنج‌های ما به آزادی تبدیل نمی‌شود؟»

مثلاً می‌رسی به زنی که به موفقیت‌های باورنکردنی دست پیدا کرده، به زن تانک‌سواری که به خودی خود در جنگ پدیده‌ نادری است، به زن قدرتمند و جالب‌توجهی که ماجرایی تکان‌دهنده برایت تعریف می‌کند (یکی از بهترین ماجراهای کتاب «جنگ چهره‌ی زنانه ندارد»)، و بعد ناگهان وسط گفت‌وگو می‌پرسد: «راستی شما از ستاد ما مجوز گرفته‌اید؟» منظورش ستاد کهنه‌سربازان جنگ است. و من با خودم می‌گویم: «خدایا، برای چه؟» این همان بردگی است!

یا مثلاً همین اواخر در شهر وُلوگدا بودم. چه صومعه‌هایی آنجاست! آسمان، تپه‌ها و صومعه‌های شگفت‌انگیز! به این فکر می‌افتی که مردم آنجا باید چه قدرتی در روح و روانشان داشته باشند. سر صحبت را با کسی باز می‌کنی و دوباره به وحشت می‌افتی: دوباره همان برده در برابرت است! فقط سر و وضع و خورد و خوراکش کمی بهتر است. فکر می‌کنم تمام تاریخ ما از روح و روان برده‌ها اشباع شده است.

منبع: وب سایت شبکه افتاب، ترجمه آبتین گلکار