PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : مشاهیر ادبی


خسته دل2
16th November 2011, 12:16 PM
سیمین دانشور
هشتم ارديبهشت ماه ، سالروز تولد سيمين دانشور بانوي داستان نويسي ايران . او در آستانه هشتاد و سه سالگي با شاره به اين موضوع كه جلد سوم جزيره سرگرداني ادامه جزيره سرگرداني و ساربان است ميگويد : ” به زودي كار بازنويسي آن به پايان ميرسد و آن را به چاپ ميرسانم“
اين بانوي داسان سرا در هشتم ارديبهشت 1300 در شهر شيراز به دنيا آمد. پدرش محمد علي دانشور (احياالسلطنه) بود همان كسي كه سيمين در رمان سووشن به نام دكتر عبداله خان ياد ميكند. احياالسلطنه مردي با فرهنگ و ادب بود و عضو گروه حافظيون كه شبهاي جمعه به سر مزار حافظ جمع ميشدند و ياد حافظ را زنده نگه ميداشتند. مادر سيمين قمرالسلطنه نام داشت، بانوي شاعر و هنرمند كه نقاشي را فرزندانش ميآموخت سيمين دانشور در مورد مادرش و روز تولدش گله ميكند: ”هميشه و همه جا نام مادر و روز تولدم اشتباه چاپ شده است.“
اين بانوي داستان سرا ار كودكي با ادبيات و هنر توسط مادر و پدرش آشنا شد و در دوره تحصيل به مدرسه مهر آيين شيراز رفت.سپس به تهران آمد و وارد رشته ادبيات دانشگاه تهران و در سال 1329 با دفاع از رساله خود در مورد ” زيبايي شناسي “ موفق به كسب درجه دكترا از اين دانشگاه شد . او يكي از نخستين زناني است كه در ايران دست به قلم برد و در عرصه داستان نويسي بخت خود را آزمود. او در سال 1329 با جلال آل احمد از نويسندگان مطرح ادبيات ايران آشنا شد و ازدواج كرد و تا سال 1348 كه جلال به طور ناگهاني در اسالم نقاب خاك بر چهره پوشيد، با وي همراه بود . دكتر دانشور تا سال 1359 كه به درخواست خود از دانشگاه بازنشست شد به تدريس در دانشگاه هنر و ادبيات مشغول بود. از او مجموعه داستان ها و رمانهايي به چاپ رسيده است كه عبارتند از ” آتش خاموش“ ، شهري چون بهشت“ ، ” به كي سلام كنم“ ، ” سووشون“ و دو جلد از ” جزيره سرگرداني“ ايشان همچنين كتابي به نام”غروب جلال“ دارد كه در آن به مرگ نابهنگام جلال اشاره ميكند. سووشون او يكي از نمونههاي مطرح رمان فارسي است كه تا به حال به شانزده زبان زنده جهان ترجمه شده است. سيمين دانشور درباره اين كتاب ميگويد: ” به تازگي در دانشگاه سوربن فرانسه به معرفي اين كتاب پرداختهاند و برنامهاي براي آن برگزار كردهاند.“ سيمين درباره خاطراتش ميگويد: ” تمام خاطراتم را از اول عمر تا به حال نوشتهام كه پس از مرگم به چاپ خواهد رسيد“
سازمان ميراث فرهنگي چندي پيش به درخواست خود استاد ، خانهاي كه او و جلال آل احمد در آن زندگي مي كردند را ثبت كرده است. سيمين دانشور آرزو دارد پس از مرگ وي اين خانه تبديل به يك كانون فرهنگي براي استفاده هنرمندان ونويسندگان شود. دانشور سرشار از ديد واقع گرا به انسان و هستي ، سرشار از مهر و اعتماد ، نيرومند و خستگي ناپذير ، حضوري جاودان ونمونه در ادبيات ما دارد. سووشون او به شكل نمادين مادر رمان فارسي است ... . حضور ارزشگذار او در اين زمانه كه ارزشهايمان در گذار و بحران هستند مانند سنگ محك عمل ميكند. درستاست كه در زمانهاي زندگي ميكنيم كه سنت ارزشهايمان اصل اساسي است و به فراسوي نيك و بدها گذار ميكنيم . اما ادبيات سيمين دانشور و حضور او درست مانند يك حافظه تاريخي و فرهنگي ، همواره به ادبيات ما يادآور ميشود: لزوم تن ندادن به حقارتهاي كه با نشان دادن دريچه هايي از اندكي شهرت نويسنده و هنرمند را به ورطه فلاكت و نابودي ميكشانند.

خسته دل2
16th November 2011, 12:17 PM
دکتر پرويز ناتل خانلري
دکتر پرويز ناتل خانلري در اسفند ماه 1292 شمسي در تهران به دنيا آمده است. ÷درش ميرزا ابواحسن خان به زبانهاي روسي ، انگليسي و فرانسوي، آشنايي کامل داشت. پرويز خانلري پس از تحصيلات ابتدايي و متوسطه به دانشکده ادبيات وارد شد و درجه ليسانس گرفت و به استخدام وزارت فرهنگ در آمد و در دبيرستانهاي رشت به تدريس مشغول شد. در سال 1322 به دريافت درجه دکتري نائل آمد. سپس به اروپا رفت و در زبان شناسي تحصيل کرد. پس از بازگشت در دانشگاه تهران به تدريس پرداخت دکتر خانلري در سال 1322 مجله سخن را منتشر کرد. اين مجله تا سال 1357 چاپ مي شد. از کارهاي ديگر مرحوم دکتر خانلري تاسيس بنياد فرهنگ ايران در سال 1344 بود، خانلري شاعري توانا سخنوري والا مقام و مترجمي زبر دست بود.
آز آثار او به چند اثر اشاره ميکنم : دختر سروان ترجمه از پوشکين، چند نامه به شاعر جوانترجمه از ريلکه، تحقيق انتقادي در عروض و قافيه و چگونگي تحول اوزان غزل، وزن شعر فارسي (رساله دکتر استاد) ، دستور زبان فارسي، تاريخ زبان فارسي ، تصحيح سمک عيار از فرامرز ارجاني و دهها مقاله ديگر.
دکتر خانلري در شهريور ماه 1369 چشم بر جهان فرو بست

خسته دل2
16th November 2011, 12:19 PM
احمد شاملو

شاملو در صبح روز 21 آذرماه سال 1304 هجری شمسی در خانه شماره 134 خیابان صفی علیشاه در تهران متولد شد . مادرش کوکب عراقی شاملو و پدرش حیدر افسر ارتش بود و برای مأموریت به شهرهای مختلفی منتقل می شد . به همین علت احمد د.وران کودکی را در شهرهایی چون رشت ، سمیرم ، اصفهان ، آباده و شیراز گذراند . دوره دبستان را در شهرهای خاش ، زاهدان ، مشهد و بخشی از دوره دبیرستان را در بیرجند ، مشهد و تهران گذراند .
ازهمان دوران کودکی به خاطر سفرهای زیاد استقامت و ایستادگی را می آموزد و پستی و بلندیهای زندگی را می شناسد . وی از سال سوم دبیرستان ایرانشهر تهران به شوق تحصیل دستور زبان آلمانی به سال اول دبیرستان صنعتی می رود ولی به علت انتقال پدرش به گرگان برای سروسامان دادن به تشکیلات از هم پاشیده ژاندارمری پس از یک سال مجبور به ادامه تحصیل در کلاس سوم دبیرستان در گرگان می شود و به علت علاقه وافر او به سیاست در همین سالها در فعالیتهای سیاسی در مناطق شمال شرکت می کند . در این سالها که احمد 17 ساله بود به علت فعالیتهایی سیاسی در تهران دستگیر و به زندان شوروی ها در رشت منتقل می شود . و درسال 1324 از زندان آزاد شده و برای بیان دردهای جامعه به شعر و روزنامه نگاری پناه می برد . و همین باعث می شود که بیشتر از پیش در جریانات سیاسی قرار گیرد و دوباره راهی زندان می شود و پس از آزادی به همراه خانواده به رضائیه رفت ولی روح جستجو گر او آرام نمی گیرد و درسال 1325 به تهران باز می گردد و یک سال بعد یعنی در سال 1326 ازدواج می کند در این سالها شاملو به قصه نویسی ، فیلمنامه نویسی ، شعر و روزنامه نگاری علاقه نشان می داد . باورها و علایق و دانسته های خود را در این قالبها به شیواترین نحو بیان می دارد . با داستانهای کودکانه دردهای جامعه را به تصویر می کشد و کلمات را در قالب شعر به شکوفایی می رساند .
سالها بعد یعنی در سال 1341 با آیدا آشنا می شود (14 فروردین ) و در سال 1343 با آیدا ازدواج می کند و این عشق باعث به وجود آمدن بسیاری از آثار ناب شاملو چون آیدا در آینه می شود .
شاملو نه تنها در ایران درخششی جاودانه یافت بلکه در خارج از کشور نیز آوازه اش پیچیده بود ، ناگفته نماند که شاملو مترجمی توانا نیز بود و اثر هایی چون سه نمایشنامه از فدریکو کاریسالورکا ، گیل گمش ، دن آرام را به صورت شیوا و روان ترجمه کرده است . سرانجام در غروب روز یکشنبه 2 مرداد 1379 ساعت 9 در منزلش واقع در دهکده روح اش پرواز کرد و از شکنجه های تن آزاد شد .

اشعار:
آهنها و احساس - در آستانه - آيدا در آينه - آيدا: درخت و خنجر و خاطره - باغ ِ آينه
دشنه در ديس و ...

ترجمه:
دن آرام، گیلگمش، شهریار کوچک، کتاب جمعه، بگذار سخن بگویم، دست به دست، لبخند تلخ و ...

خسته دل2
16th November 2011, 12:20 PM
فروخ فروخ زاد -
فروخ فروخزاد در دی ماه سال 1313 هجری شمسی در تهران متولد شد. پس از گذراندن دوره های آموزش دبستانی و دبیرستانی به هنرستان بانوان رفت و خیاطی و نقاشی را فرا گرفت.
شانزده ساله بود که به یکی از بستگان مادرش-پرویز شاپور که پانزده سال از وی بزرگتر بود- علاقه مند شد و آن دو با وجود مخالفت خانواده هایشن با هم ازدواج کردند. چندی بعد به ضرورت شغل همسرش به اهواز رفت و نه ماه بعد تنها فرزند آنان کامیار دیده به جهان گشود. از این سالها بود که به دنیای شعر روی آورد و برخی از سروده هایش در مجله خواندنیها به چاپ رسید. زندگی مشترک او بسیار کوتاه مدت بود و به دلیل اختلافاتی که با همسرش پیدا کرد به زودی به متارکه انجامید و از دیدار تنها فرزندش محروم ماند.
نخستین مجموعه شعر او به نام اسیر به سال ۱۳۳۱ در حالی که هفده سال بیشتر نداشت از چاپ درآمد. دومین مجموعه اش دیوار را در بیست ویک سالگی چاپ کرد و به دلیل پاره ای گستاخی ها و سنت شکنی ها مورد نقد و سرزنش قرار گرفت. بیست و دو سال بیشتر نداشت که به رغم آن ملامت ها سومین مجموعه شعرش عصیان از چاپ درآمد.
فروغ در مجموعه اسیر بدون پرده پوشی و بی توجه به سنت ها و ارزشهای اجتماعی آن احوال و احساسات زنانه خود را که در واقع زندگی تجربی اوست توصیف می کند. اندوه و تنهایی و ناامیدی و ناباوری که براثر سرماخوردگی در عشق در وجود او رخنه کرده است سراسر اشعار او را فرا می گیرد. ارزش های اخلاقی را زیر پا می نهد و آشکارا به اظهار و تمایل می پردازد و در واقع مضمون جدیدی که تا آن زمان در اشعار زنان شاعر سابقه نداشته است می آفریند.
در مجموعه ديوار و عصيان نيز به بيان اندوه و تنهايی و سرگردانی و ناتوانی و زندگی در ميان روياهای بيمارگونه و تخيلی می پردازد و نسبت به همه چيز عصيان می كند. بدينسان فروغ همان شيوه توللی را با زبانی ساده و روان اما كم مايه و ناتوان دنبال می كند. از لحاظ شكل نيز در اين سه مجموعه همان قالب چهار پاره را می پذيرد و گهگاه تنها به خاطر تنوع ، اندكی از آن تجاوز می كند.
فروغ از سال ۱۳۳۷ به كارهای سينمايی پرداخت. در اين ايام است كه او را با ابراهيم گلستان نويسنده و هنرمند آن روزگار همگام می بينيم. آن دو با هم در گلستان فيلم كار می كردند.
در سال ۱۳۳۸ برای نخستين بار به انگلستان رفت تا در زمينه امور سينمايی و تهيه فيلم مطالعه كند. وقتی كه از اين سفر بازگشت به فيلمبرداری روی آورد و در تهيه چند فيلم گوتاه با گلستان همكاری نزديك و موثر داشت. در بهار ۱۳۴۱ برای تهيه يك فيلم مستند از زندگی جذاميان به تبريز رفت. فيلم خانه سياه است كه بر اساس زندگی جذاميان تهيه شده ، يادگاری هنری سفرهای او به تبريز است. اين فيلم در زمستان ۱۳۴۲ از فستيوال اوبرهاوزن ايتاليا جايزه بهترين فيلم مستند را به دست آورد.
چهارمين مجموعه شعر فروغ تولدی ديگر بود كه در زمستان ۱۳۴۳ به چاپ رسيد و به راستی حياتی دوباره را در مسير شاعری او نشان می داد. تولدی ديگر ، هم در زندگی فروغ و هم در ادبيات معاصر ايران نقطه ای روشن بود كه ژرفای شعر و دنيای تفكرات شاعرانه را به گونه ای نوين و بی همانند نشان می داد. زبان شعر فروغ در اين مجموعه و نيز مجموعه ایمان بياوريم به آغاز فصل سرد كه پس از مرگ او منتشر شد ، زبان مشخصی است با هويت و مخصوص به خود او. اين استقلال را فقط نيما دارا بود و پس از او اخوان ثالث و احمد شاملو ﴿در شهرهای بی وزنش﴾ و اين تشخيص نحصول كوشش چندين جانبه اوست: نخست سادگی زبان و نزديكی به حدود محاوره و گفتار و دو ديگر آزادی در انتخاب واژه ها به تناسب نيازمندی در گزارش دريافت های شخصی و سه ديگر توسعی كه در مقوله وزن قائل بود.
فروغ پس از آنكه در تهيه چندين فيلم ابراهيم گلستان را ياري كرده بود در تابستان ۱۳۴۳ به ايتاليا، آلمان و فرانسه سفر كرد و زبان آلماني و ايتاليايي را فرا گرفت. سال بعد سازمان فرهنگي يونسكو از زندگي او فيلم نيم ساعته تهيه كرد، زيرا شعر و هنر او در بيرون از مرزهاي ايران به خوبي مطرح شده بود.
فروغ فروخزاد سي و سه سال بيشتر نداشت كه در سال ۱۳۴۸ به هنگام رانندگي بر اثر تصادف جان سپرد و در گورستان ظهيرالدوله تهران به خاك سپرده شد.

خسته دل2
16th November 2011, 12:21 PM
شمس کسمايي -
شمس کسمايي که به سال ۱۲۶۲ ه. ش. در يزد زاده شد بود، پس از ازدواج به همراه همسرش، که تاجر چاي بود، به عشق آباد روسيه (مرکز ترکمنستان کنوني) رفت. وي پس از چهار سال اقامت و به دنبال ورشکستگي شوهرش در سال ۱۲۹۷ ه.ش به همراه همسر و دو فرزندش (صفا و اکبر) به ايران بازگشت و در تبريز، که مقارن آن سالها مرکز جنب و جوش فکري و سياسي بود، ساکن گرديد. از همان آغاز به گروه نويسندگان نشريه تجدد به ميانداري تقي رفعت پيوست و در تحرکات اجتماعي و انقلابي آذربايجان مشارکت فعال داشت. در همين زمان پسرش، که نقاش چيره دستي بود و با چند زبان آشنايي داشت، در مبارزات جنگل کشته شد. ابولاقاسم لاهوتي در شعري با عنوان عمر گل به دلداري مادر داغدار شتافت و خطاب به شمس سرود:
در فراق گل خو اي بلبل
نه فغان برکش و نه زاري کن
صبر بنما و بردباري کن
مکن آشفته موي چون سنبل

شمس زني روشنفکر و آزادي خواه و مستقل بود. زبان روسي و فارسي ميدانست، در آذربايجان ترکي هم آموخت. پس از کشته شدن رفعت و روي کار آمدن رضاشاه، جمع مبارزان آذربايجان پراکنده شدند. همسر شمس به سال ۱۳۰۷ش در گذشت. او با تنها دخترش صفا به يزد رفت و بعد از آن که با شخص ديگري به نام محمدحسين رشتيان ازدواج کرد، زندگي خود و خانواده اش را به تهران منتقل کرد. سالهاي پاياني عمر او در تهران به گوشه نشيني گذشت، با اين حال خانه اش محل رفت و آمد روشنفکران بود تا اين که در سال ۱۳۴۰ ه.ش در گذشت. از اشعار او مقدار کمي باقي مانده است.
از شمس کسمايي در شهريور ماه ۱۲۹۹ش در مجله آزاديستان قطعه شعري با پاره هايي فارغ از قيد تسوي و قافيه بندي معمول پيشينيان منتشر شد که تقليد گونه اي از اشعار اروپايي بود و جزو نخستين نمونه هاي تجدد در شعر فارسي به شمار مي آيد. اينک بخشهايي از آن قطعه:

پرورش طبيعت
ز بسياري آتش مهر و ناز و نوازش
از اين شدت گرمي و روشنايي و تابش
گلستان فکرم
خراب و پريشان شد افسوس
چو گلهاي افسرده افکار بکرم
صفا و طراوت زکف داده گشتند مايوس

بلي، پاي بر دامن و سر به زانو نشينم
که چون نيم وحشي گرفتار يک سرزمينم
نه ياري خيرم
نه نيروي شرم
نه تير و نه تيغم بود، نيست دندان تيزم
نه پاي گريزم
از اين روي در دست همجنس خود در فشارم
ز دنيا و از سلک دنياپرستان کنارم
برآنم که از دامن مادر مهربان سر برآرم

خسته دل2
16th November 2011, 01:23 PM
مولانا -
جلال الدین محمد بلخی
نامش محمد و لقبش جلالدین است. از عنوان های او خداوندگار و مولانا در زمان حیاتش رواج داشته و مولوی در قرن های بعد در مورد او به کار رفته است.
در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در شهر بلخ متولد شد. نیاکانش همه از مردم خراسان بودند. خود او نیز با اینکه عمرش در قونیه گذشت، همواره از خراسان یاد می کرد و خراسانیان آن سامان را همشهری می خواند.
پدرش ، بهاالدین ولدبن ولد نیز محمد نام داشته و سلطان العلما خوانده می شده است. وی در بلخ می زیسته و بی مال و مکنتی هم نبوده است . در میان مردم بلخ به ولد مشهور بوده است. بها ولد مردی خوش سخن بوده و مجلس می گفته و مردم بلخ به وی ارادت بسیار داشته اند.

دوران کودکی در سایه پدر
بها ولد بین سالهای ۶۱۶_۶۱۸ هجری قمری به قصد زیارت خانه خدا از بلخ بیرون آمد . بر سر راه در نیشابور با فرزند سیزده چهارده ساله اش ، جلال الدین محمد به دیدار عارف و شاعر نسوخته جان ، شیخ فریدین عطار شتافت . جلال الدین محمد، بنا به روایاتی در هجده سالگی ، در شهر لارنده ، به فرمان پدرش با گوهر خاتون ، دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج کرد.

دوران جوانی
پدرش به سال ۶۲۸ در گذشت و جوان بیست و چهار ساله به خواهش مریدان یا بنا به وصیت پدر ، دنباله کار او را گرفت و به وعظ و ارشاد پرداخت. دیری نگذشت که سید برهان الدین محقق ترمذی به سال ۶۲۹ ه.ق به روم آمد و جلال الدین از تعالیم و ارشاد او برخوردار شد.
به تشویق همین برهان الدین یا خود به انگیزه درونی بود که برای تکمیل معلومات از قونیه به حلب رهسپار شد. اقامت او در حلب و دمشق روی هم از هفت سال نگذشت. پس از آن به قونیه باز گشت و به اشارت سید برهان الدین به ریاضت پرداخت.
پس از مرگ برهان الدین ، نزدیک 5 سال به تدریس علوم دینی پرداخت و چنانچه نوشته اند تا ۴۰۰ شاگرد به حلقه درس او فراهم می آمدند.

آغاز شیدایی
تولد دیگر او در لحظه ای بود که با شمس تبریزی آشنا شد. مولانا درباره اش فرموده:" شمس تبریز ، تو را عشق شناسد نه خرد." اما پرتو این خورشید در مولانا ما را از روایات مجعول تذکره نویسان و مریدان قصه باره بی نیاز می سازد. اگر تولد دوباره مولانا مرهون برخورد با شمس است ، جاودانگی نام شمس نیز حاصل ملاقات او با مولاناست. هر چند شمس از زمره وارستگانی بود که می گوید : گو نماند زمن این نام ، چه خواهد بودن؟
آنچه مسلم است شمس در بیست و هفتم جمادی الاخره سال ۶۴۲ ه.ق از قونیه بار سفر بسته و بدین سان ،در این بار ،حداکثر شانزده ماه با مولانا دمخور بوده است .
علت رفتن شمس از قونیه روشن نیست . این قدر هست که مردم جادوگر و ساحرش می دانستند و مریدان بر او تشنیع می زدند و اهل زمانه ملامتش می کردند و بدینگونه جانش در خطر بوده است .
باری آن غریب جهان معنی به دمشق پناه برد و مولانا را به درد فراق گرفتار ساخت .در شعر مولانا طوماری است به درازای ابد که نقش "تومرو"در آن تکرار شده است .
گويا تنها پس از یک ماه مولانا خبر یافت که شمس در دمشق است و نامه ها و پیامهای بسیاری برایش فرستاد . مریدان و یاران از ملال خاطر مولانا ناراحت بودند و از رفتاری که نسبت به شمس داشتند پشیمان و عذر خواه گشتند . پس مولانا فرزند خود،سلطان ولد،را به جستجوی شمس به دمشق فرستاد . شمس پس از حدود پانزده ماه که در آنجا بود پذیرفت و روانه قونیه شد .اما این بار نیز با جهل و تعصب عوام روبرو شد و ناگزیر به سال ۶۴۵ از قونیه غایب گردید و دانسته نبود که به کجا رفت.
مولانا پس از جستجوی بسیار،سر به شیدایی بر آورد.انبوهی از شعرهای دیوان در حقیقت گزارش همین روزها و لحظات شیدایی است .

صلاح الدین زرکوب
پس از غیبت شمس تبریزی ، شورمایه جان مولانا دیدار صلاح الدین زرکوب بوده است. وی مردی بود عامی ، ساده دل و پاکجان که قفل را "قلف" و مبتلا را " مفتلا" می گفت. توجه مولانا به او چندان بود که آتش حسد را در دل بسیاری از پیرامونیان مولانا بر افروخت . بیش از۷۰غزل از غزل های مولانا به نام صلاح الدین زیور گرفته و این از درجه دلبستگی مولانا به وی خبر می دهد . این شیفتگی ده سال یعنی تا پایان عمر صلاح الدین دوام یافت.

حسام الدین چلپی
روح ناآرام مولاما همچنان در جستجوی مضراب تازه ای بود و آن با جاذبه حسام الدین به حاصل آمد. حسام الدین از خاندانی اهل فتوت بود. وی در حیات صلاح الدین از ارادتمندان مولانا شد . پس از مرگ صلاح الدین سرود مایه جان مولانا و انگیزه پیدایش اثر عظیم او، مثنوی معنوی ، یکی از بزرگ ترین آثار ذوقی و اندیشه بشری ، را حاصل لحظه هایی از همین هم صحبتی می توان شمرد.

پایان زندگی
روز یکشنبه پنجم جمادی الآخره سال ۶۷۲ ه.ق هنگام غروب آفتاب ، مولانا بدرود زندگی گفت. مرگش بر اثر بیماری ناگهانی بود که طبیبان از علاجش درمانده بودند. خردو کلان مردم قونیه در تشییع جنازه او حاضر بودند. مسیحیان و یهودیان نیز در سوگ او زاری و شیون داشتند.
مولانا در مقبره خانوادگی خفته است و جمع بسیاری از افراد خاندانش از جمله پدرش در آنجا مدفون اند.

خسته دل2
16th November 2011, 01:26 PM
سهراب سپهری -
سهراب سپهری پس از طی تحصيلات شش ساله ابتدايی در دبستان خيام کاشان ( ۱۳۱۹ ) و متوسطه در دبيرستان پهلوی کاشان ( خرداد ۱۳۲۲ ) و به پايان رساندن دوره ی دو ساله ی دانشسرای مقدماتی پسران ( خرداد ۱۳۲۴ )، در آذز ۱۳۲۵ به استخدام اداره ی فرهنگ کاشان در آمد. در شهريور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و ديپلم دوره ی دبيرستان خود را دريافت نمود. سپس به تهران آمد و در دانشکده ی هنرهای زيبای دانشگاه تهران به تحصيل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران در آمد که پس از هشت ماه کار استعفا داد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستين مجموعه ی شعر نيمايی خود را به نام « مرگ رنگ » انتشار داد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زيبا فارغ التحصيل شد و به دريافت نشان درجه ی اول علمی نيز نايل آمد. در همين سال در چند نمايشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نيز دومين مجموعه ی اشعار خود را با عنوان « زندگی خواب ها » منتشر کرد. آنگاه به تاسيس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در اداره ی کل هنرهای زيبا ( فرهنگ و هنر ) در قسمت موزه ها شروع به کار کرد و در ضمن در هنرستان های هنرهای زيبا نيز به تدريس می پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمه ی اشعار ژاپنی از وی در مجله ی « سخن » به چاپ رسيد. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمينی به کشورهای اروپايی سفر کرد و به پاريس و لندن رفت. ضمنا در مدرسه ی هنرهای زيبای پاريس در رشته ی ليتوگرافی نام نويسی نمود. وی همچنين کارهای هنری خود را در نمايشگاه ها به معرض نمايش گذاشت. حضور در نمايشگاه های نقاشی همچنان تا پايان عمر وی ادامه داشت. وی سفرهای ديگری به کشورهای جهان نمود. از آن جمله است:
- سفر به ايتاليا ( وی از پاريس به ايتاليا می رود )؛
- سفر به ژاپن ( توکيو در مرداد ۱۳۳۹ ) برای آموختن فنون حکاکی روی چوب که موفق به بازديد از شهرها و مراکز هنری ژاپن نيز می شود؛
- سفر به هندوستان ( ۱۳۴۰ )؛
- سفر مجدد به هندوستان ( ۱۳۴۲، بازديد از بمبئی، بنارس، دهلی، اگره، غارهای آجانتا، کشمير )؛
- سفر به پاکستان ( ۱۳۴۲، تماشای لاهور و پيشاور )؛
- سفر به افغانستان ( ۱۳۴۲، اقامت در کابل)؛
- سفر به اروپا ( ۱۳۴۴، مونيخ و لندن )؛
- سفر به اروپا ( ۱۳۴۵، فرانسه، اسپانيا، هلند، ايتاليا، اتريش )؛
- سفر به امريکا و اقامت در لانگ آيلند ( ۱۳۴۹ و شرکت در يک نمايشگاه گروهی و سپس سفر به نيويورک )؛
- سفر به پاريس و اقامت در « کوی بين المللی هنرها » ( ۱۳۵۲ )؛
- سفر به يونان و مصر ( ۱۳۵۳ ).
سهراب سپری مدتی در اداره ی کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۷۷ مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نيز شروع به تدرسی هنرکده ی هنرهای تزئينی تهران نمود. در اسفند همين سال بود که از کليه ی مشاغل دولتی به کلی کناره گيری کرد.
از جمله نمايشگاه های نقاشی که يا سهراب سپهری در آن ها حضور داشت، يا نمايشگاه انفرادی وی بودند، می توان به موارد زير اشاره کرد:
- اولين دوسالانه ی تهران ( فروردين ۱۳۳۷ )؛
- دوسالانه ی ونيز ( خرداد ۱۳۳۷ )؛
- دو سالانه ی دوم تهران ( فروردين ۱۳۳۹، برنده ی جايزه ی اول هنرهای زيبا )؛
- نمايشگاه انفرادی در تالار عباسی تهران ( ارديبهشت ۱۳۴۰ )؛
- نمايشگاه انفرادی در تالار فرهنگ تهران ( خرداد ۱۳۴۱، دی ۱۳۴۱ )؛
- نمايشگاه گروهی در گالری گيل گمش ( تهران، ۱۳۴۲ )؛
- نمايشگاه انفرادی در استوديو فيلم گلستان ( تهران، تير ۱۳۴۲ )؛
- دوسالانه ی سان پاولو ( برزيل، ۱۳۴۲ )؛
- نمايشگاه گروهی هنرهای معاصر ايران ( موزه بندر لوهار، فرانسه، ۱۳۴۲ )؛
- نمايشگاه گروهی در گالری نيالا ( تهران، ۱۳۴۲ )؛
- نمايشگاه انفرادی در گالری صبا ( تهران، ۱۳۴۲ )؛
- نمايشگاه گروهی در گالری بورگز ( تهران، ۱۳۴۴ )؛
- نمايشگاه انفرادی در گالری بورگز ( تهران، ۱۳۴۴ )؛
- نمايشگاه انفرادی در گالری سيحون ( تهران، بهمن ۱۳۴۶ )؛
- نمايشگاه گروهی در گالری مس تهران (۱۳۴۷ )؛
- نمايشگاه جشنواره ی روايان ( فرانسه، ۱۳۴۷ )؛
- نمايشگاه هنر معاصر ايران در باغ موسسه گوته ( تهران، خرداد ۱۳۴۷ )؛
- نمايشگاه دانشگاه شيراز ( شهريور ۱۳۴۷ )؛
- جشنواره ی بين المللی نقاشی در فرانسه ( اخذ امتياز مخصوص، ۱۳۴۸ )؛
- نمايشگاه گروهی در بريج همپتن امريکا ( ۱۳۴۹ )؛
- نمايشگاه انفرادی در گالری بنسن نيويورک ( ۱۳۵۰ )؛
- نمايشگاهانفرادی در گالری ليتو ( تهران، ۱۳۵۰ )؛
- نمايشگاه انفرادی در گالری سيروس ( پاريس، ۱۳۵۱ )؛
- نمايشگاه انفرادی در گالری سيحون تهران ( ۱۳۵۱ )؛
- اولين نمايشگاه هنری بين المللی تهران ( دی ۱۳۵۳ )؛
- نمايشگاه انفرادی در گالری سيحون تهران ( ۱۳۵۴ )؛
- نمايشگاه هنر معاصر ايران در « بازار هنر » ( بال، سوييس، خرداد ۱۳۵۵ )؛
- نمايشگاه انفرادی در گالری سيحون تهران ( ۱۳۵۷ ).
سهراب در آغاز کار شاعری تحت تاثير شعرهای نيما بود و اين تاثير در « مرگ رنگ » به خوبی مشهود است و در آثار بعدی او کم کم کارش شکل می گيرد و شعرش با ديگر شاعران هم دوره ی خويش متمايز می گردد. از جمله مجموعه شعرهای ديگر سهراب سپهری می توان به اين عنوان ها اشاره نمود:
- آوار آفتاب ( ۱۳۴۰ )؛
- شرق اندوه ( ۱۳۴۰ )؛
- حجم سبز ( ۱۳۴۶ )؛
- هشت کتاب ( ۱۳۵۶ ).
برخی از اشعار وی در سال های ۱۳۴۴ و ۱۳۴۵ در فصلنامه ی « آرش » به چاپ رسيد.

سهراب سپهری در ارديبهشت ماه سال ۱۳۵۸ در بيمارستان پارس تهران به علت مبتلا بودن به بيماری سرطان درگذشت. طبق وصيت خودش، پيکر وی در صحن شرقی امامزاده عليمحمد باقر (ع) در قريه ی مشهد اردهال در کاشان ( اين صحن معروف به صحن سردار است. ) به خاک سپرده شد.

خسته دل2
16th November 2011, 01:35 PM
"شمسی عصار" /1
"شوشا" حدود هفتاد و دو سال پیش در تهران به دنیا آمد، بعد از مهاجرت به پاریس و تحصیل ادبیات فرانسه با "نیکولاس گاپی" که او هم به کارهای هنری مشغول بود ازدواج کرد.

حاصل این ازدواج دو پسر بود و زندگی مشترکشان بعد ازپانزده سال به جدایی ختم شد.

شوشا پس از ازدواج به انگلستان مهاجرت کرد و در لندن ساکن شد.

چون از جوانی از خانه و وطن جدا شده بود، زندگیش همواره با نوعی درد غربت همراه بود. درد غربتی هنرمندانه و فیلسوفانه.

"شوشا" از ابتدا با تفکرات فلسفی آشنا بود. پدرش "آیت الله محمد کاظم عصار" عالم علوم دینی و استاد فلسفه دانشگاه تهران بود.

"شوشا" از نظر علاقه به ادبیات فارسی و تمایل به عرفان به پدرش شبیه بود و او را الگوی خود قرار می داد.

پدرش مردی بود که پیرو عرفان و فلسفه روشنفکرانه بود و تمدن غرب را تحسین می کرد، برای همین فرزندش را برای تحصیل به اروپا فرستاد.

"شوشا" در فرانسه خوانندگی اپرا هم آموخت. علاقه او به آوازهای محلی ایرانی باعث شد که آلبومی از آوازهای اقوام مختلف ایرانی منتشر کند.

او با دو فرهنگ و زبان ایرانی/ فارسی و فرانسه به خوبی آشنا بود و وقتی به انگلستان آمد خیلی زود توانست به زبان انگلیسی هم به خوبی حرف بزند و آواز بخواند.

دوستان و معاشران او هنرمندان وآدمهای اهل ذوق و تفکر بودند. از جمله "تد هیوز" شاعر معروف انگلیسی یکی از دوستانش بود که "شوشا" در مجلس ترحیم او که در کلیسای "وست مینستر" لندن برگزار شد آواز خواند.

در انگلستان به طور حرفه ای کار خوانندگی می کرد و آلبومی به زبان انگلیسی منتشر کرد.

مضمون ترانه های این آلبوم تلفیقی از موضوعات عاشقانه و اجتماعی است.

خسته دل2
16th November 2011, 01:36 PM
"شمسی عصار"/2
"شوشا" که با سه فرهنگ و زبان بسیار متفاوت دنیا به خوبی آشنایی داشت، در همه این فرهنگ ها و زبان ها آثار ماندگاری خلق کرد.

داستان "دختری در پاریس" او یکی از بهترین نوشته هایی است که شرایط اجتماعی بعد از جنگ در فرانسه را شرح می دهد.

آثار او به زبان انگلیسی، مجموعه ترانه هایی است که به این زبان نوشته و اجرا کرده است.

آثار فارسی او هم شامل ترانه های محلی ایرانی است که منتشر کرده.

کسانی که او را می شناختند می گویند که موسیقی و آهنگ در خون او بوده و در تمام کارهایش حضور موسیقی محسوس است.

از خود او نقل شده که گفته، موسیقی را می توان در چهارچوب قوائدی قرار داد که حتی یک آدم بی خدا هم آن را یاد بگیرد. ولی روح و سرچشمه موسیقی خداست.

"شوشا" که در یک خانواده معتقد به دین متولد شده بود همیشه اسلام را دین مهربانی می دانست و با تندروی و خشونت در دین مخالف بود.

در سال دو هزار و شش بعد از سی سال دوری، به ایران بازگشت و چند برنامه رادیویی برای شبکه سه رادیو بی بی سی درست کرد.

این برنامه درباره این بود که چگونه فیلسوفان اسلامی تفکر متفکران یونان را به غرب بردند.

او برای تهیه این برنامه به دانشگاه تهران، محل کار پدرش رفت و با ساخت این برنامه دینش را به پدر ادا کرد.

"شوشا گاپی"، در بیست و چهارم مارس دوهزار و هشت مصادف با دوم فروردین ماه سال هزارو سیصد و هشتاد و هفت در لندن از دنیا رفت.

آشنایانش می گویند کسی را از دست داده اند که مهربانیش چیزی از مهربانی مادرانه فراتر بود.

نویسنده ای که در روزنامه "گاردین" درباره "شوشا" نوشته است، محبت او را به تجلی عشق تعبیر کرده است، درست همانطور که در عرفا می توان سراغ گرفت.

آمیرزا
19th November 2011, 03:14 PM
آمل موسی
خانم آمل موسی (Amel Moussa)، شاعره و نویسنده عرب، در سال ١٩٧١م(=1350) در تونس زاده شد. وی به تحصیل در رشته جامعه شناسی در دانشگاه تونس اشتغال ورزید و، در کنار فعالیتهای ادبی، مقالات جامعه شناختی نیز می نگاشت که مضمون نوشته هایش را به سمت و سوی نقد «سیاست در جامعه تونس» می کشاند. بیشتر نوشته های وی در روزنامه های «الشرق الاوسط» برجسته شده است.

در فواصل سالهای ١٩٩٦ و ٢٠٠٥، آمِل موسی سه مجلد از اشعارش را به چاپ رسانید. دو کتاب نخست وی در همان ابتدا به زبان ایتالیایی برگردانده شد و بسیاری اشعار دیگرش به زبانهای انگلیسی و اسپانیایی و فرانسوی و لهستانی و چک ترجمه گردیده است.

......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم......

آمیرزا
19th November 2011, 03:16 PM
زندگی نامه رابیند رانات تاگور -


تاگور امروزه یک شاعر، نقاش و سراینده ای بزرگ است که قدرت تخیل و بیانش اعجاز آمیز است. وی یک شخصیت ملی و مبارزه جو است که به دلیل محبت و احترام به انسانیت در قلب همه مردم جهان جا دارد.
«رابیند رانات تاگور Rabidranath Tagor» شاعر، متفکر و نابغه ی هندی درششم ماه مه سال ۱۸۶۱ درشهر کلکته درخانواده مهاراجه ای که ثروتش از پارو بالا می رفت متولد گردید و درهفتم اوت ۱۹۴۱ در شهر کلکته در۸۰ سالگی درگذشت . درآغاز قرن نوزدهم مرد متفکری به نام «راجا را موهان روی » نهضت تازه ای در ادب و فلسفه بنیاد نهاد؛ نهضتی که عظمت آن را هیچ مرد متفکر اروپایی نمی تواند دریابد و همین نهضت بود که صد سال بعد توانست هندی آزاد ومستقل به وجود آورد. تاگور از پیروان شایسته این نهضت عظیم بود. او از محیط مدرسه و معلمین خصوصی تنها توانست قواعد علوم و زبان را فراگیرد و تفکرات تنهایی او وی را بر کرسی افتخار قرار داد، مادر وبرادر بزرگش نیز از استعداد فهم زبان و فلسفه ومنطق برخوردار بودند ومشوق او در دانش اندوزی بودند، و بحث های پرشور آنان پایه فهم عمیق وجهان بینی شگفت آوری شد که نام وی را جاودان ساخت . تاگور کار ادبی خود را درسال ۱۸۷۶ با سرودن اشعار «غنایی» آغاز کرد. وی در بیستم سپتامبر ۱۸۷۷میلادی برای تحصیل حقوق عازم لندن گردید اما حقوق هرگز نمی توانست روح نوجو و فیاض وی را قانع کند، از این رو پس از یک سال به زادگاه خویش بازگشت و در نهضت پر دامنه ای که در تمام زمینه های زیست ، اقتصاد ، سیاست و فرهنگ و فلسفه در این کشور و خصوصاً در ایالت بنگال به حد عصیان رسیده بود نقش حساسی به عهده گرفت و دومین اثر خود را که حاوی افکار مختلف او بود، در قالب ترانه هایی لطیف و پرشور منتشر کرد. دراین اشعار، زیبایی، عظمت و روح مبارزه جویی همه یک جا گرد آمده و نمایشگر عالی ترین عواطف بشری و تلاش مقدس انسان برای زیستن بود. آثار اولیه ی وی تقلیدی از شعرای بزرگ هندی بود که با مایه ای از فولکلور چاشنی خورده بود، لیکن درسال ۱۸۷۸ منظومه های «ترانه های آفتاب» و «سرودهای شبانه» که حاوی ایده های انسانی و بزرگی بودند انتشار یافت. انتشار آنها در سراسر هندوستان وی را به عنوان یک شاعر بزرگ معرفی کرد. او برای اندیشه های خود قالبی از رمانتیسمی داشت که از فرهنگ و دانش و سرودهای جاویدان و با عظمت هند باستانی آکنده بود. تاگور درسال ۱۸۸۴ طی یک ماجرای پرشور عاشقانه ازدواج کرد و در آرامش و تنهایی مطلق به تفکر و تحریر و سرودن ترانه های جاویدان و مطالعه برای ایجاد مکتب تربیتی نوین مبتنی بر سنن ارزنده ملت هند پرداخت. دراین زمان مدرسه نمونه ای به نام «سنگر صلح» با هزینه ی خود تأسیس کرد و اصول وعقاید تربیتی خود را درآنجا به کار بست که متضمن نتایج درخشانی برای وی بود ؛ این مدرسه بعدها به صورت یک کانون آموزش جهانی شناخته شد. او در این دوران با زندگی مردم عادی، با دردها و رنج ها، با گرسنگی و فقر و مرض آشنا شد. او ملت واقعی هند را شناخت و به ترسیم چهره آنان پرداخت: رخساره زرد و نحیف زنان، شکمهای آماس کرده ی کودکان، و دستهای پینه بسته ی مردان دهقانی که هیچ گاه شکم خود را سیر ندیده بودند. تاگور با مفهوم واقعی کار، آشنا شد و از آن پس قهرمانان او به جای روسپی های بزک کرده کاخهای اشرافی، که در قصرهای مجلل با استخرهایی از کاشی های چین و روم زندگی می کردند، به ترسیم سیمای واقعی ملت هند پرداخت. شعر او مرثیه مرگ کودکان گرسنه، و ترانه های او نمایشگر اندوه زنان رنجدیده دهقان بود. او بهترین آثار خود را در این دوران به وجود آورد ، داستانهای هیجان انگیزی به رشته تحریر کشید و نمایشنامه های کم نظیری نگاشت که از میان آنها «باغبان و سنگ های گرسنه»، «امید دهقان»، « مهتاب درخشنده » را می توان نام برد. اما وقایع دردناکی برای وی پیش آمد. درسال ۱۹۱۰ ابتدا زن محبوبش و پس از آن دخترش و سه ماه بعد پسر کوچکش یکی پس از دیگری در ظرف یک سال جان سپردند. این وقایع ضربه ی هولناکی به روح حساس تاگور وارد کرد تا جایی که کنترل اعصاب خود را تا حدی از دست داد.
درسال ۱۹۱۱، مجدداً برای معالجه به انگلستان رفت و در این سال ترجمه انگلیسی اشعار او به نام « آوازهایی از قربانی»، «چیستان جالی » و «مرگ امید» مورد استقبال کم نظیری قرارگرفت و جوامع انگلیسی زبان، یک شاعر بزرگ از مشرق زمین را مورد تجلیل شایسته ای قرار دادند. اشعار تاگور به اغلب زبان های اروپایی ترجمه شده و در سال ۱۹۱۳ به عنوان اولین هنرمند از آسیا جایزه نوبل گرفت.شخصیت تاگور کاملاً در آثار او متجلی است. او به عنوان یک هنرمند رسالت خود را می شناخت و همیشه آماده ی مبارزه با بیداد و ظلم و شقاوت بود و مبارزه پی گیر و بی امانی را علیه ناسیونالیسم آلمان و رژیم نازی آغاز نمود. تاگور پس از مرگ زن و فرزندانش به مسافرت پرداخت و از کلیه ی کشورهای اروپایی ، چین وآمریکا و اتحاد جماهیر شوروی ، ایران ، آمریکای جنوبی وکانادا دیدن کرد. تاگور در ۶۸ سالگی به آموختن نقاشی پرداخت و نمایشگاه آثار نقاشی او در مونیخ ، پاریس ، برلین ، نیویورک و مسکو مورد توجه قرارگرفت. وی در آهنگسازی نیز دست داشت و برای اغلب ترانه ها ی خود آهنگ های جالبی ساخته است .
متد فلسفی این نابغه ی بزرگ مبتنی بر درون بینی و اعتماد به تجلی بارقه ای از نورخداوند در وجود انسان است و اندیشه های فلسفی او در پیدایش مکاتب فلسفی جدید تاثیری عظیم بخشیده است .
تاگور بیش از شصت جلد از آثار منظوم خود منتشر نمود وداستانهای بزرگ ، مقالات ، نمایشنامه های او به اغلب زبانهای زنده دنیا ترجمه شده است . ازآثار جاویدان او می توان «سلطان قصر سیاه »، «میوه جمع کن»، «اشعارخیبر»، «رشته های گسسته»، «نامه هایی به یک دوست»، «پیوند آدمی»،«مذهب بشر»، «شخصیت» ،«نکاتی از بنگال»، «هدیه عاشق» و «چیتر ا» را نام برد .
.................................................. .................................................. ............................................

......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم......

آمیرزا
19th November 2011, 03:18 PM
زندگی نامه توماس مان


وماس مان نویسنده عالیقدر آلمانی ۶ ژوئن ۱۸۷۵ در بندر «لوبك Lubeck» واقع در شمال
آلمان متولد شد و ۱۲ اوت سال ۱۹۵۵ در اثر عارضه قلبی پس از یك دوره بیماری ، در بیمارستان ایالتی «زوریخ » چشم از جهان فرو بست. پدرش بازرگان غلات بود كه بعدها به مقام سناتوری شهر آزاد لوبك رسید. توماس تحصیلات متوسطه خود را در همین شهر انجام داد تا بالاخره در سال ۱۸۹۴ دوره ی دوم دبیرستان را به پایان رساند، اما هر گز شاگرد ممتاز نبود.پس از مدتی در یك شركت بیمه در شهر مونیخ مشغول به كار شد و در ساعات فراغت نیز گاهی قلم به دست می گرفت و داستانهایی می نوشت تا اینكه اولین اثر او به نام «افتاده ها» در مجله ی ادبی «كزلد شانت» به چاپ رسید و با انتشار این داستان سبك وی مشخص گردید. توماس در همین زمان در دانشگاه مونیخ در رشته های تاریخ و ادبیات نام نویسی نمود و مدتی هم به هنر نقاشی پرداخت اما هیچ كدام از این رشته ها را به پایان نرسانید. توماس مان در سال ۱۸۹۵ كتاب «فریدمن كوچك» را منتشر ساخت. در سال ۱۸۹۷ مدتی همراه برادرش ، هانریش ، به رم رفت و درهمان سال نگارش كتاب «برودن بروكس» را شروع كرد.
این كتاب كه در حقیقت زندگی خانوادگی خود نویسنده است، سرگذشت خانواده ای بورژوا است كه به تدریج دچار انحطاط و تباهی می گردد و شیوه نگارش این اثر با توصیف زیبایی كه از شهرهای شمالی آلمان و آداب و رسوم مردم آن دارد؛ بسیار با ارزش است. این كتاب در سال ۱۹۰۱ منتشر و موجب شهرت توماس گردید. سپس وی در سال ۱۹۰۳ «تونیو كروگر» و «تریستان» را منتشر ساخت.
دوران اوج كار نویسندگی توماس مان ، مقارن با سلطنت گیوم دوم و بسط اقتصادی و سیاسی آلمان بود. در این زمان نویسنده بزرگ به سیاست و مسائل سیاسی بی اعتنا بود. در آثارش استحكام شكل و قدرت بیان به خوبی آشكار است و توصیف و واقعیت گرایی با مطالعات عمیق روانشناسی به طرزی عالمانه و دقیق بیان شده است ولی از سال ۱۹۱۲ كه مقدمات جنگ جهانی اول تدارك می شد، توماس مان نیز تحت شرایط زمان درگیر كار سیاسی شد و به نگارش شاهكار فناناپذیر خود به نام «كوه جادو» پرداخت كه دوازده سال بعد انتشار یافت و چنان اهمیتی به وی بخشید كه در سال ۱۹۲۹ جایزه ادبی نوبل به او اهدا گردید. سال ۱۹۱۳ كتاب «مرگ در ونیز» و در سال ۱۹۲۴ «كوهستان سحرآمیز» را منتشر ساخت. آثار دیگری كه وی در این دوران نوشته است عبارتند از: «فردریك و اتحاد كبیر»، «تفكرات مرد غیر سیاسی» و یك اثر تحقیقی به نام «تولستوی و گوته». بر اثر تحولاتی عمیقی كه با وقوع جنگ دراندیشه ی توماس پیدا شد ، كتاب معروف «تلاش ها» را نوشت. سال ۱۹۲۵ آغاز دوره ی درخشان و با عظمت تفكرات وی بود. در این دوران كه نهضت ناسیونالیستی آلمان به شكل حزب نازی مسخ می شد ، تفكر او به جنبه های فلسفی گرایید و در سال ۱۹۲۶ به پاریس مسافرت نمود و كتاب «رنج ها و عظمت ریچارد واگنر» را به نگارش در آورد. وی سپس در سال ۱۹۳۰ كتاب «ماریو و جادوگر» و در سال ۱۹۳۳ «یوسف و برادرانش» را منتشر نمود.
۱۹۳۳ ، سال گسترش «نازیسم» و قدرت حزب نازی بود و حكومت به دست این حزب افتاد. مان مردانه به مبارزه با عملیات وحشیانه و غیر انسانی هیتلر و همكارانش برخاست، به دستور كمیته مركزی حزب نازی كتاب های توماس مان تحریم شد و نسخه های موجود آن جمع آوری و سوزانیده شد و حتی نزدیكان وی كه در آلمان بودند، دستگیر شدند و مورد شكنجه قرار گرفتند. در این هنگام وی از سویس به چكسلواكی رفت و تابعیت آن كشور را پذیرفت.مقارن حمله ی هیتلر به خاك چكسلواكی در سال ۱۹۳۸ ، مان به فرانسه و سپس به انگلستان رفت و چون جنگ جهانی دوم سراسر اروپا را فرا گرفت به آمریكا مهاجرت كرد و چندی بعد تابعیت آمریكا را پذیرفت.توماس مان در عین مبارزه آشتی ناپذیر با «هیتلریسم» از راه ِ قلم و دستگاه های فرستنده ، هرگز یك لحظه كار اصلی خود را فراموش نكرد. وی كتاب «نوكتورن» را در سال ۱۹۳۴، «مبادله نامه ها» را در ۱۹۳۷ «آینده دمكراسی» و بیو گرافی های «فروید – گوته و واگنر» و همچنین «این صلح» و «یوسف در مصر» را در سال ۱۹۳۸ منتشر ساخت.تماس مان كتاب «این جنگ» را در سال ۱۹۴۰ و كتاب «دكتر فاوست» را در ۱۹۴۷ انتشار داد. «مان» از سال ۱۹۵۲ در قریه كوچك «ارلنباخ» در نزدیكی شهر زوریخ اقامت گزید و تا آخر عمر اوقات خود را همان جا گذرانید.
آثار دیگر توماس مان عبارتند از: آشفتگی زودرنج، یادداشتهای پاریس ، خلاصه زندگی، شوپنهاور، اروپا هوشیار باش، فروید و آینده، سرهای عوض شده، اصالت فكر، قانون، اعترافات فلیكس كرول، گوته نماینده بورژوازی، و شارلوت درویمار.

......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم......

آمیرزا
19th November 2011, 03:20 PM
پابلو نرودا -
«پابلو نرودا» با نام اصلي او «نفتالي ريكاردو ري يس باسواآلتو» در 12 ژوئن سال 1904 در شيلي متولد شد. در دوران مدرسه با «گابريلا ميسترال» شاعره سرشناس شيلي كه اولين نوبل را براي شيلي به ارمغان آورد آشنا شد و اين ميسترال بود كه دروازه دنياي ادبيات و شعر را به روي او باز كرد.
نرودا از 15 سالگي وارد عرصه ادبيات شد و از اين تاريخ به بعد بود كه بي وقفه شعر سرود و زندگي پر از حادثه خود را پي گرفت.روح ناآرام نرودا حوادث زيادي را برايش رقم زد. او از يك سو به عنوان اديب و شاعري توانا شهرت جهاني پيدا كرد و در سال 1971 جايزه نوبل ادبيات را كسب كرد و از سوي ديگر عاشقي پرشور و دوستي قابل اعتماد بود.
او در پر التهاب ترين دوران تاريخ جهان زندگي مي كرد. او كه ناخواسته و تنها به دنبال يافتن شغل با توصيه يكي از آشنايان پر نفوذ به عنوان كنسول به «رانگون» در برمه اعزام شده بود، از همان دوران جواني در عرصه ادبيات و سياست، فعاليت پر شوري را پيش گرفت.
بخش مهمي از زندگياش هم به فعاليتهاي سياسي پيوند خورد و باعث شد او ياور و حامي بزرگي براي «سالوادور آلنده» باشد و پس از انتخاب او به رياست جمهوري به مقام سفير شيلي در پاريس منصوب شود.
نرودا همه جا سفير صلح بود بهطوري كه وقتي دولت ايتاليا ويزاي اقامت او را باطل كرد، هنرمندان و متفكران ايتاليايي با تجمع خود جلوي اين كار را گرفتند. عشق اثر خود را بر تمام زندگي نرودا گذاشته بود. او عاشقانههاي زيادي سرود. در عاشقانههايش با همسرش «ماتيلده»، هموطنانش، كشورش، طبيعت و انسان سخن گفت. نرودا با عشق به زندگي مدتها با سرطاني كه وجودش را تحليل ميبرد، مبارزه كرد. او همه اينها را در استعارههاي زيباي شعرهايش درهم آميخت و زيباترينها را سرود.اشعار تغزلي نرودا از چنان قدرتي برخوردارند كه مرزهاي جغرافيائي را شكسته و براحتي در دل مردم جهان مي نشيند.
نرودا نيز مانند هزاران نيروي روشنفكر دهه 30 ميلادي مجذوب آرمانهاي كمونيستي شد و به جبهه چپ پيوست. فعالانه در مبارزه عليه ديكتاتور اسپانيا «فرانكو» در جنگهاي داخلي شركت كرد. او در كتاب خود به نام «خاطرات» مي نويسد كه چگونه در بحبوحه جنگ در مادريد اشعارش با نام «اسپانيا در قلب من» را كه كاغذهايش از خمير كردن كاغذهاي باطله و حتي پيراهن سربازان تهيه شده بود در تيراژ 200 نسخه چاپ شد و دست به دست ميان مبارزان در سنگرها گشت.
سفرهاي متعدد نرودا چه در سالهايي كه به طور رسمي نماينده دولت شيلي در سفارتخانههاي كشورهاي گوناگون بود و چه در سالهاي تبعيد از شيلي، او را با چهرههاي برجسته قرن در ادبيات و سياست آشنا كرد.
نرودا در كتاب خاطرات خود از آشنائي با «نهرو»، «مائوتسه تونگ»، «چوئن لاي»، «فيدل كاسترو» و تقريبا تمامي غولهاي ادبي دهههاي 30 تا 70 ميلادي سخن مي گويد.«گابريل گارسيا ماركز» درباره اين شاعر چنين مي گويد:«پابلو نرودا بزرگترين شاعر قرن بيستم است.»
در دوران جنگ سرد نرودا متهم به طرفداري از استالين شد اما شعر او چنان پر قدرت و ماوراي جنجالهاي روزمره بود كه مخالفانش نتوانستند با اين اتهامات او را از ميدان به در كنند.
فيلم پستچي به كارگرداني مايكل رادفورد بر اساس زندگي نرودا در تبعيد ساخته شده است
در ايران تا مدتها نرودا به عنوان شاعري سياسي و مبارز شناخته شده بود. مترجمان اشعار او شايد بيشتر به سبب نياز آن روزها شعرهاي سياسي او را ترجمه كرده بودند.
مجموعه از شعرهاي عاشقانه نرودا به فارسي با نام «هوا را از من بگير، خندهات را نه» در سال 1374 توسط نشر چشمه به چاپ رسيد كه استقبال زيادي از آن شد و اكنون چاپ هشتم اين كتاب در بازار است.
پس از اين كتاب، مجموعههاي ديگري نيز از او چاپ شد و پابلو نرودا امروز چهرهاي شناخته شده براي دوستداران شعر در ايران است.
نرودا پس از روي كار آمدن حكومت سالوادور آلنده در ايسلانگرا اقامت كرد و از سياست بهكلي كناره گرفت. 11روز بعد از كودتاي 1973در شيلي و كشته شدن آلنده، نرودا در اقامتگاه خود در ايسلانگرا چشم از جهان بست.
شايد گزافه نباشد اگر پابلو نرودا را پرخوانندهترين شاعر معاصر جهان بدانيم. كمتر كسي را در عرصه شعر معاصر جهان ميشود يافت كه مانند پابلو نرودا محبوب باشد.

آمیرزا
19th November 2011, 03:22 PM
زندگی نامه هنرى ميلر -
«هنرى ميلر» نويسنده شهير آمريكايى است كه آثار اتوبيوگرافى اش تاثير فراوانى بر ادبيات اواسط قرن بيستم بر جاى گذارد. بسيارى از آثار ميلر به واسطه صراحت او در طرح مسائل جنسى و برداشت آزاد او از اين مقوله مدت ها در بسيارى از كشورها ممنوع الچاپ بود. «ميلر» در دهه ۶۰ بود كه به يكى از پرخواننده ترين نويسندگان آمريكا بدل شد. تصويرى كه خوانندگان آثار «ميلر» از نويسنده در ذهن داشتند يك نويسنده آمريكايى بى پول ولى آزاده بود كه روابط بسيار دارد و زندگى اش در مسير پاريس و نيويورك مى گذرد.
«هنرى والنتين ميلر» در ۲۲ دسامبر ۱۸۹۱ از پدر و مادرى آلمانى- آمريكايى از طبقه كارگر متولد شد و بعدها صاحب خواهرى به نام «لورتا» شد كه از لحاظ ذهنى، عقب مانده بود و به همين جهت بيشتر زمان «ميلر» صرف رها كردن او از دست كودكانى كه قصد مسخره كردنش را داشتند مى گذشت. پدرش «هانريش ميلر» خياط بود و مادرش «لوئيس» هيچ گاه نگاه پرمهرى به فرزندانش نداشت و در عوض آنها را مورد ضرب و شتم قرار مى داد.
«ميلر» در دوران تحصيل از دانش آموزان خوب مدرسه بود و پس از اتمام آن به كالجى در شهر نيويورك رفت اما پس از دو ماه دانشگاه را رها كرد. او كه از دوران كودكى، كتابخوانى قهار بود به شدت به آثار «داستايوفسكى»، «نيچه» و «الى فار» علاقه داشت. «ميلر» با رها كردن تحصيل به بازار كار پيوست و براى مدت كوتاهى در كارخانه سيمان سازى مشغول به كار شد و با حقوق دريافتى اش كه قرار بود كارى راه بيندازد به جنوب غربى آمريكا و آلاسكا سفر كرد. در سال ۱۹۱۳ بود كه براى كار به خياطى پدر رفت كه آن روزها مردى دائم الخمر بود. «ميلر» در سال ۱۹۱۷ با «بئاتريس سيلواس ويكنس» كه پيانيستى آماتور بود ازدواج كرد و خيلى زود پدر شد. در خلال سال هاى ۱۹۲۰ تا ۱۹۲۴ «ميلر» در شركت تلگراف «وسترن يونيون» مشغول به كار شد و پس از مدت كوتاهى خانواده خود را رها كرد و با يكى از رقاصه هاى محله «برادوى» هم خانه شد و او بود كه بيش از هر كس ديگرى «ميلر» را براى نوشتن تشويق و ترغيب مى كرد.
اين رابطه، الهام بخش «ميلر» در نوشتن رمان هاى آغازينش «خروس ديوانه» و «تب» شد كه در همان سال ها به چاپ رسيد. «ميلر» در واقع تا سن ۴۰ سالگى نوشتن را به صورت جدى آغاز نكرده بود با اينكه مقالات و داستان هاى كوتاه متعددى از او در مجلات در اواخر دهه اول قرن بيستم به چاپ رسيده بود. «بال هاى پيوسته» نام رمانى است كه او در سال ۱۹۲۲ به رشته تحرير درآورد اما بسيارى از انتشارات آن زمان از جمله «مك ميلان» از چاپ آن خوددارى كردند. در سال ۱۹۳۰ «ميلر» به پاريس نقل مكان كرد و خيلى زود با آن اوركت زيتونى و كلاه خاكسترى و لب هاى برآمده اش براى همه به شخصيتى آشنا بدل شد. آن روزها «ميلر» در فقر شديد مالى به سر مى برد كه با نويسنده اى اتريشى به نام «آلفرد پرلس» آشنا شد و او بود كه اجاره خانه و صورتحساب هاى رستوران «ميلر» را حساب مى كرد. «آنسن نين» هم يك سال بعد با «ميلر» آشنا شد و در حد خود از او حمايت مالى به عمل آورد. «ميلر» در يكى از يادداشت هايى كه در اولين پاييز حضورش در پاريس نوشته است مى گويد: «هيچ پولى ندارم، نه منبعى، نه اميدى. اما خوشحال ترين انسان روى زمينم.» اولين آثار او به دست انتشارات «اوبلسيك» به چاپ رسيد كه مديريت آن را «جك كاهن» برعهده داشت كه خود زمانى نويسنده بود. در اين دوران «ميلر» به شدت تحت تاثير سوررئاليسم قرار داشت و اولين آثار كلاسيك خود با عنوان «رأس السرطان» را به چاپ رسانيد كه تصوير روشن و واضحى از زندگى در پاريس و نيويورك ارائه مى كرد. اين آثار بيش از سه دهه در آمريكا با ممنوعيت چاپ و انتشار مواجه بودند تا آنكه دادگاه عالى كشور با صدور حكمى در مورد آثار ادبى، اين ممنوعيت را برطرف كرد. هنگامى كه «جورج اورول» نويسنده انگليسى براى تهيه گزارشى از جنگ هاى داخلى اسپانيا به آن كشور سفر كرده بود در پاريس توقفى داشت و با «ميلر» ملاقات كرد. عمده آثار «ميلر» در اين دوران را مى توان به اين ترتيب نام برد: «بهار سياه» به سال ۱۹۳۶ و «هيولاى ماروسى» به سال ۱۹۴۱.
با شروع جنگ جهانى دوم، «ميلر» به آمريكا بازگشت و در سن ۴۸ سالگى دچار احساس ناكامى و افسردگى شديدى شد و كار خود به عنوان يك نويسنده را تمام شده دانست.
در سال ۱۹۴۲ به كاليفرنيا عزيمت كرد و در ساحل كاليفرنيا سكنى گزيد. در همان سال ها با «جانينا مارتالپسكا» ازدواج كرد كه سى سال از او جوان تر بود و فلسفه مى خواند. اين بار نيز زندگى مشترك «ميلر» بيش از هفت سال دوام نياورد و به قول خودش: «هميشه در زندگى، تنها بوده ام مانند راهبان، بى جفت، در تبعيد.» او در سال ۱۹۵۷ به رياست موسسه ملى ادب و هنر برگزيده شد و سفرهاى متعددى نيز به اروپا انجام داد. او كه از اواخر دهه دوم قرن بيستم به نقاشى علاقه مند شده بود آن روزها ديگر نقاشى را شروع كرد و به آبرنگ رو آورد و تا آخرين روزهاى عمرش نقاشى را ادامه داد. او به سال ۱۹۸۰ در سن ۸۹ سالگى ديده از جهان فروبست. از ديگر آثار او مى توان به «كابوس تهويه شده»، «روزهاى آرام كليچى»، سه گانه «صليب گلگون» اشاره كرد.

گردآورى و ترجمه: فرهاد كاوه

......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم......

آمیرزا
19th November 2011, 05:32 PM
ريمون راديگه -
«او کوچک، پريده رنگ و نزديک​بين بود. موهايش آشفته بر گردنش ريخته بودند و در آفتاب اخم می​کرد. وقت راه رفتن می​جهيد و لی​لی می​کرد. برگه​ی کوچکی از دفترچه​ی جيبی​اش می​کند، کف دستش با آن سيگارتی درست می​کرد. طبق عادت آن را جلوی چشمش می​گرفت تا قطعه شعر کوتاهی را از رویش بخواند.» اين جملات را «ژان کوکتو» از «ريمون راديگه» به خاطر می​آورد. اين نابغه که تأثیر غیر قابل انکاری بر ادبیات سالهای 1920 میگذارد را دوستانش «آقاکوچولو» می​ناميدند. پدرش «موريس راديگه» طراح و کاريکاتوريست معروفی بود که غير از ريمون شش فرزند کوچکتر از او نيز داشت.
«ريمون راديگه» بعد از اتمام تحصيلات اوليه، موفق به دريافت بورسيه​ی دبيرستان «شارلومان» پاريس می​شود. اما تمام وقتش را برای خواندن آثار نويسنده​های قرن هفدهم و هجدهم صرف می​کند. به طوريکه در پانزده سالگی قدرت ارزش​گذاری بر آثار «مادام​دولافايت»، «پروست»، «رمبو»، «مالارمه»، «لوتريامون» و ديگران را دارد که درسش را رها می​کند تا روزنامه​نگاری را تجربه کند. «ژوزف کوسل» درمورد او می​نویسد که زندگی​اش، هیچ از درونش منظم​تر نبود. نه خوش​آهنگ​تر، نه متعادل​تر، و نه قانونمندتر. «او می​توانست مدام مشروب بخورد. تمام شب را نخوابد. برای عشقبازی از اتاقی به اتاق دیگر پرسه بزند. و با اینحال ذهنش واضح و محکم کار کند. او منطقی شگفت​انگیز و قابل اعتماد داشت».
«ریمون رادیگه» مهمترين ملاقات زندگی​اش را در ۱۹۱۸ با «ژان کوکتو» انجام می​دهد که بلافاصله وجود استعداد پنهانی را در او کشف می​کند. او از شعرهايی که «راديگه» برايش می​خواند به شوق می​آيد و زمان زيادی را برای کمک به باليدنش صرف می​کند. آنها مجله​ی «خروس» را با «ساتی» و «پولان» منتشر می​کنند. «رادیگه» در اولین شماره، مقاله​ای می​نویسد که چنین با حروف درشت آغاز می​شود: «از سال ۱۷۸۹ مجبورم می​کنند که فکر کنم. من از این فکر کردن سر درد دارم». بعدها «ژان کوکتو» با اشاره به این جمله در نقدی از او می​نویسد: «انتقاد همیشه مقایسه می​کند. او ولی غیر قابل مقایسه است». به این ترتیب «ریمون» جوان خود را به جامعه​ی هنری آن زمان می​شناساند. از طریق این مجله او با کسانی همچون «آندره سالمون»، «ماکس جاکوب»، «پير رووردی» و «فرانسوا برنوار» آشنا می​شود. علاوه بر اين او با نقاشانی چون «ژان گری»، «پيکاسو»، «موديگليانی»، «ژان هوگو» و آهنکسازان جوانی چون «ميلو»، «ژرژ لوريک»، «فرانسيس پولان» و «آرتور اونوژه» معاشرت دارد که در آثار همه​ی آنها علاقه​ها و خصوصیات مشترکی را کشف می​کند.
«ريمون راديگه» پس از همکاری در بازبينی آثار «تريستا تزارا» و «آندره برتون»، در ۱۹۱۹ «پل و ویرجینی» را همراه «ژان کوکتو» می​نويسد و منتشر می​کند. سپس مجموعه شعر «گونه​های آتشين» را در ۱۹۲۱ منتشر می​کند و بعد همچنان با تشويق «ژان کوکتو» رمان «ديو در تن» را می​نويسد. اساس این رمان از آنجا آغاز میشود که «ریمون رادیگه» در جایی مینویسد: «من به خوبی متوجه ایرادهای خود هستم. اما چطور اصلاحشان کنم؟ آیا این اشتباه من بوده است که وقت اعلام جنگ فقط دوازده سال داشتهام؟ درست زمانی که میخواستم خود را بشناسم و بسازم. زمانی که چهار سال از بهترین فرصتهای پسران جوان در آن صرف شد.» در این رمان داستان عشق دختر و پسر جوانی مطرح میشود که حالتهای درونی قهرمانها بیشتر با استفاده از ضمیر اول شخص بیان میشود. شوهر دختر جوان در خط مقدم جبهه میجنگد و «رادیگه» در این رمان پسر جوانی را در روزگار مبتلا به جنگ میسازد که بدون درک عشقی که در آن گرفتار شده، زندگی دختر را به بازی میگیرد و نابود میکند. او حتی وقتی که دختر در غیاب شوهرش از او باردار میشود، حاضر به قبول مسوولیتش نمیشود. گرچه این اثر بیشتر شبیه گزارش انسانی است که صادقانه خود را متهم میکند و گاه بسیار به زندگی و شخصیت نویسندهاش نزدیک میشود، اما نباید آن را یک اتوبیوگرافی تحریف شده دانست. این رمان بیشتر از آنکه عاشقانه باشد، تراژدی جنگ سالهای 1914 تا 1918 از نگاه یک پسر جوان است.

آمیرزا
19th November 2011, 05:35 PM
اين رمان در ۱۹۲۳ توسط «برنارد گراسه» با عنوان تبلیغاتی «اولین اثر یک رمان​نویس هفده ساله» منتشر می​شود که با وجود نگاههای بدبین و تحقیرآمیز، بلافاصله موفقيت بسيار زيادی کسب می​کند. «رادیگه» در مقالهای برای معرفی کتابش در روز انتشار چنین مینویسد: «این یک حقیقت است که برای نوشتن باید زنده بود. اما من میخواهم بدانم در چه سنی حق داریم بگوییم «من زندهام»؟… اگر کمی به این موضوع فکر کنیم به سادگی از اینکه فردی را بخاطر جوان بودنش تحقیر کنند متعجب میشویم. زیرا یکی از آنها رمان مینویسد.»
«ریمون رادیگه» در همین سال کار نگارش دومین و آخرین رمانش با عنوان «ضیافت کنت اورژل» را به پایان میبرد. سپس ناگهان دچار تب حصبه میشود و در 12 دسامبر میمیرد.
میگویند که او این پایان زودرس زندگیاش را حس کردهاست وقتی که در آخرین صفحه از رمان «دیو در تن» مینویسد: «مرد نامنظمی که قرار است به زودی بمیرد و شکی در آن ندارد، اغلب تحت تاثیر نظم اطراف خودش قرار میگیرد. زندگیاش تغییر میکند. کاغذهایش را مرتب میکند. خوب میخوابد و زود از خواب بیدار میشود. از شرارتهایش صرفنظر میکند و به این ترتیب مرگش بیشتر از آنکه خشونتبار باشد، غیرمنصفانه به نظر میرسد. او شاد زندگی میکند». او نیز در دو سال آخر زندگیاش نظمی شديد و داخلی به خود تحميل کرده است.
«ژان کوکتو» در مقدمهی تاثیرگذاری که بر رمان «ضیافت کنت اورژل» مینویسد و در 1924 توسط «برنارد گراسه» منتشر میکند، آخرین حرفهای دوست جوانش را اینطور به یاد میآورد: «گوش کنید. امروز 9 دسامبر است. به چیزی وحشتناک گوش کنید. من ظرف سه روز توسط سربازان خدا تیرباران خواهم شد. من فرمان را شنیدهام». او سپس میگوید: «رنگی وجود دارد که میگردد و مردم را در خود میبلعد. نمیتوان آن را از خود راند و دور افکند، زیرا آن رنگ دیده نمیشود». «کوکتو» مینویسد: «سپس او با شگفتی به پدرش، مادرش و دستهایش نگاه کرد و نام تکتک ما را به زبان آورد. او شروع شد».
«ژان کوکتو» پس از آن در 1952 در مقالهای با عنوان «دانشآموزی که معلم من شد» درمورد «ریمون رادیگه» مینویسد: «او نهالی است که به چند گونه خود را مینمایاند. در «شیطان در تن» این نهال از ریشهها میگوید. در «ضیافت کنت اورژل» این نهال گل میدهد و عطر این گل را نشانمان میدهد».

آمیرزا
19th November 2011, 05:37 PM
گريس پيلي -
گريس پيلي در برانکس نيويورک از پدر و مادري مهاجر يهودي روس به دنيا آمد. اولين عمل اعتراضآميزش خواندن ترانهاي در مدرسه عليه جنگ جهاني دوم بود. در دهة 60 و 70 اعتراضش به ويتنام بود که به جرم تمرد و فمينيزم چند روزي به زندان افتاد. و حالا هم عراق.
گريس پيلي در 17 سالگي اشعارش را به دبليوـ ايچ ـ اودن، که ديوانة اشعارش بود، نشان داد. در اشعارش از واژههاي بريتانيايي استفاده کرده بود. اودن پرسيد که آيا واقعاً در زندگي اين لغات را به کار ميبرد... اين اولين درسي بود که پيلي گرفت: تقليد نکنيد. صداي خودتان را بيابيد و بالاتر از همه، صادق باشيد.
بيست سال بعد (1959) پيلي اولين مجموعة داستانهاي کوتاه خود را با نام اغتشاش کوچک بشر A Little Disturbance of Man چاپ کرد.
گريس در سال1942 در 19 سالگي با «جس پيلي» که در ارتش بود ازدواج کرد. دو سال اول ازدواج در کمپ ارتش زندگي کردند و دو سال بعد هم جس در جبهه بود. صاحب دو بچه شدند «نورا» و «دنيل». نورا در حال حاضر فيزيوتراپيست است و دنيل معلم مدرسه.
زندگيشان توأم با کار طاقت فرسا بود و وقت براي نوشتن بسيار کم. وقتي گريس در دهة سي عمر خود بود به قول خودش «دو شانس کوچک» به عنوان نويسنده به دست آورد، تا آن موقع شعر ميگفت، يکي اينکه آنفلوآنزاي سختي گرفت بنابراين به مدت سه هفته، کس ديگري بايد بعد از مدرسه تا وقت شام از بچهها نگهداري ميکرد. ولي در اين سه هفته آنقدر حالش خوب بود که بتواند پشت ميز آشپزخانه بنشيند و سه داستان کوتاه بنويسد. چند ماه بعد دومين شانس به او رو کرد. پدر دو همبازي بچههايش براي بردن بچهها آمد و به گريس گفت که از زنش شنيده است که او داستان کوتاه نوشته است و او هم ميخواهد آنها را بخواند. اين آقا سردبير دابل دي doubleday بود و روز بعد برگشت و به گريس گفت اگر 7 تاي ديگر بنويسد، يک کتاب از او چاپ ميکند...
خلاصه بيو گرافي:
تولد : 11 دسامبر 1922 گريس گود سايد
تحصيلات: 1939-1938 هانتر کالج نيويورک، 1939 دانشگاه نيوبورک
ازدواج : 1942 جس پي لي( يک پسر، دنيل؛ يک دختر، نورا) 1972 ازدواج با روبرت نيکلاس
مشاغل: 88-1966 کالج سارا لورنس و دانشگاههاي سيراکوس و کلمبيا و سيتي کالج نيويورک.
بعضي از کتابهايش:
1956 اغتشاش کوچک بشر
1974 تغييرات عظيم در آخرين لحظه
1985 بعداً همان روز
1991 پيادهروي طولاني و گفتوگويي دوستانه
1993 دوباره بودن: مجموعه اشعار
1994 مجموعه داستان
1998 درست همانطور که فکر کردم
بعضي جوايز:
1961 گوگن هايم فلوشيپ
1970 جايزة داستانهاي کوتاه انستيتو ملي هنر و ادبيات
1980 براي عضويت در انستيتو ملي هنر و ادبيات انتخاب شد.
91-1989 طبق قانون اسمش به عنوان اولين نويسندة ايالت نيويورک ثبت شد.


گريس پيلي هنوز مينويسد، تدريس ميکند و ميجنگد.

آمیرزا
19th November 2011, 05:39 PM
آنه ماري شيمل -
آنه ماري شيمل در هفتم آوريل 1922 (18 فروردين 1301) در شهر ارفورت آلمان به دنيا آمد.



مادرش از تبار ملوانان بود و پدرش به فلسفه و عرفان علاقه داشت. او در مدرسه آموختن زبان فرانسه و لاتين را آغاز كرد و در پانزدهسالگي تصميم گرفت زبان عربي را ياد بگيرد. معلم زبان عربي او آموزشش را محدود به زبان نكرد و سعي كرد كه آنه را بافرهنگ اسلامي و عربي آشنا كند. او هر هفته سه كتاب درباره تاريخ، ادبيات، تمدن و دين مطالعه ميكرد که در شانزده سالگي ديپلم گرفت و كمي پس از آن جنگ جهاني دوم شروع شد. شيمل در رشته شيمي و فيزيك ثبتنام كرد ولي همزمان در كلاسهاي تاريخ هنر اسلامي نيز شركت ميكرد. او در دانشگاه به سفارش معلمش درس فارسي، تركي و عثماني را شروع كرد و تصميم گرفت كه رساله خود را در خصوص متون اسلامي و عربي بنويسد. او رسالهاش با عنوان «خليفه و قاضي در مصر در اواخر قرون وسطي» نوشت.شيمل تا پايان جنگ جهاني در وزارت امور خارجه به عنوان مترجم كار ميكرد. او در نوزده سالگي در رشته مطالعات اسلامي موفق به اخذ درجه دكترا از دانشگاه برلين شد و در 23 سالگي استاديار دانشگاه ماربورگ شد. سال 1951 در تاريخ اديان دكترايش را گرفت و سال بعد به تركيه رفت تا در خصوص نسخههاي خطي در كتابخانههاي استانبول تحقيق كند. در اين سفر به او پيشنهاد شد كه كرسي تاريخ اديان را كه سال قبل در آنكارا بنيان نهاده شده بود، بپذيرد.او سال 1955 در آنكارا كتاب مقدماتي تاريخ اديان را نوشت. شيمل در تركيه خاطرات بسياري داشت و به موفقيتهاي زيادي دست پيدا كرد. او مهارت بالايي در اكثر زبانهاي زنده اسلامي دارد. در سال 1963 او مجله «فكر و فن» را به زبان عربي در آلمان منتشر كرد و مديريت مركز بينالمللي تاريخ اديان را به عهده گرفت. در ميان پژوهشگران جهان بهخصوص آنان كه در عرصههاي ديني، فرهنگي و عرفاني تحقيقاتي انجام دادهاند زندگي علمي و مطالعاتي آنهماري شيمل ميتواند يكي از برجستهترينها باشد. شيمل بدون ترديد يكي از مظاهر اصيل معاني عرفاني است. چرا كه او با توانايي و نبوغ فوقالعادهاش از درون فرهنگ و انديشه اروپايي به حوزه پژوهش در فرهنگ و تمدن اسلامي پيوست و هرگز با دوگانهانديشي روبهرو نشد. در دورهاي كه ناآشنايي يا كماطلاعي از فرهنگ اسلامي باعث بروز برخي تبليغات منفي، پيشداوريها و سوءتفاهمها شده است آثار ارزشمند و تلاشهاي علمي آنهماري شيمل ميتواند چراغي روشن در مقابل ديدگان پژوهشگران قرار دهد و زمينهساز تفاهم بين اسلام و غرب باشد. اين بانوي فرهيخته از جواني باتحمل دشواريهاي فراوان در راه شناسايي فرهنگ و تمدن اسلامي قدم گذاشت و در پژوهشهاي خود تلاش كرد با برطرف كردن موانع فهم معارف ديني مانند سادهنگري، تعصب و خرافات، خواننده را به انديشههاي ناب اسلامي راهنمايي كند. او بر اين اعتقاد بود كه گوهر و اصل اسلام در عرفان نهفته است و انسان را به رستگاري و يكتاپرستي ميرساند. او موفق شد در آثارش كه نتيجه سفرهاي متعدد و مطالعات گسترده و تحقيقات بيشمارش بودند، فرهنگ ناب و اصيل و انديشههاي ارجمند اسلامي را به خوبي معرفي كند. به همين دليل آثار او به عنوان مرجع معتبري در اسلامشناسي محسوب ميشود. شيمل در راه معرفي اسلام و قرآن از هيچ تلاشي فروگذار نكرده و اروپاييان را از بسياري سوءتفاهمات و كجفهميها برحذر داشته است. صداقت و شجاعت او در اين مسير بسيار ستودني است. اين بانو با صراحت لهجه كه تنها از يك محقق بسيار مطلع و بينياز به تعريف و تمجيد غرب برميآيد، گفت: «قرآن تنها كتاب آسماني است كه به همان صورتي كه به رسول اكرم(ص) وحي شده، حفظ و نگهداري شده است». آنه ماري شيمل در خصوص استكبار جهاني و صهيونيست نيز نظرات درخشاني دارد و در خصوص جهاد ميگويد: ترجمههايي كه امروز در مغربزمين از اين واژه ميشود غيراسلامي است. او ميگويد: ادعاي توسعه اسلام با خون و شمشير اتهام واهي است و اسلام قلبهاي مردم را به سوي خويش معطوف كرده است.آنه ماري شيمل هيچگاه اجازه نميداد كه در حضورش به شأن زنان توهين شود يا شخصيت آنها كوتاه نگاشته شود. ميگويند روزي در حضورش خبري را از غزالي نقل كردند كه «اگر سجده بر غيرخدا واجب بود زنها بايد در پيشگاه مردان به خاك ميافتادند». او اعلام كرد كه اينگونه سخنان به گسترش انديشه تساوي حقوق زن و مرد در اسلام كمك نميكند. نشانهاي شايستگي و لياقت اين بانوي دانشمند از معدود مشاهير دنياي معاصر است كه موفق شده است نزديك به 20 مدال و نشان افتخار دريافت كند. به عنوان نمونه ميتوان به موارد زير اشاره كرد: در سال 1965 ستاره قائد اعظم، در سال 1975 دكتراي افتخاري از دانشگاه قائد اعظم در اسلامآباد، در سال 1978 دكتراي افتخاري دانشگاه پيشاور، در سال 1984 نامگذاري خياباني در لاهور به نام وي، در سال 1965 مدال فريدريش روكرت از شهر «شواين فورت» به او اهدا شد، مدال طلايي هامرپور كشتال از شهر گدادز اتريش در سال 1974، مدال صليب نشان درجه يك از جمهوري فدرال آلمان در سال 1980 و نيز جايزه يوهان هاينريش فوس از آكادمي شعر و زبان، عضويت در آكادمي سلطنتي هلند در سال 1981، دكتراي افتخاري دانشگاه اوپسالا در سال 1985، جايزه صلح ناشران آلماني كه در 15 اكتبر 1995 به پروفسور شيمل اهداگرديد، قبلااين جايزه به مشاهيري چون آلبرت شوايتزر، مارتين يوبو و هرمان هسه اهدا شده بود. او همچنين در همايشي به نام «عرفان، پلي ميان فرهنگها» با هدف بزرگداشت مقام علمي خانم شيمل در تالار علامه اميني دانشگاه تهران در سال 1381 برگزار شد. در اين همايش دكتراي افتخاري در رشته تاريخ اسلام دانشگاه الزهرا(س) و نشان ويژه وزارت علوم، تحقيقات و فناوري به پروفسور شيمل اهدا شد.

آمیرزا
20th November 2011, 12:49 PM
زندگی نامه ویلیام فالکنر -


او مخالف سرسخت برده داری بود و از آنها که هنوز از سیاهان به عنوان برده استفاده می کردند، سخت خشمگین و از سیاهانی که هنوز تن به برده شدن می دادند سخت آزرده دل بود؛ این گونه تفکر و آزادمنشی و مخالفت با هرگونه تبعیض در اکثر آثار او قابل لمس است.
«ویلیام فالکنر» WILLIAM FAULKNER نویسنده شهیر آمریکایی در ۲۵ سپتامبر سال ۱۸۹۷ در «نیوآلبانی» ایالت «می سی سی پی» متولد شد و در ۶ ژوئیه ۱۹۶۲ در «آکسفورد» واقع در ایالت «می سی سی پی» در ۶۵ سالگی درگذشت. وی دوران کودکی و ایام مدرسه را در شهر کوچک آکسفورد که در داستان هایش آن را «جفرسن» (۱) نامیده، گذرانده است. در سال ۱۹۱۶ قبل از ورود آمریکا به جنگ، او برای خدمت به نیروی هوایی کانادا پیوست و به جنگ رفت و در نتیجه ی یک سانحه ی هوایی به سختی مجروح شد و با بدبینی، یأس و خاطره ای زننده از جنگ به وطنش برگشت و بر اثر فقر و تنگدستی به کارهای گوناگون پرداخت و نویسندگی را هدف خود ساخت.
وارد شدن ویلیام فالکنر به ارتش، شاید کشش و تعبیری بود که او ازشخصیت ایده آل پدر بزرگ داشت. بعد از جنگ برای ادامه تحصیل به دانشگاه می سی سی پی رفت و در خلال تحصیل به طور نیمه وقت برای امرار معاش در کتاب فروشی و روزنامه ی «نیواورلئان» مشغول کار شد. او چندین بار در پی رویاهایش دست از ادامه تحصیل کشید و با اندک اندوخته ای که داشت راهی سفر اروپا و آسیا شد. در این رفت و برگشت ها با شغل های مختلفی از قبیل نقاشی ساختمان، توزیع نامه در دانشگاه و غیره امرار معاش می کرد و گاه گاهی مقالات و اشعاری هم می نوشت.او مخالف سرسخت برده داری بود و از آنها که هنوز از سیاهان به عنوان برده استفاده می کردند، سخت خشمگین بود و از سیاهانی که هنوز تن به برده شدن می دادند سخت آزرده دل بود. این گونه تفکر و آزادمنشی و مخالفت با هرگونه تبعیض در اکثر آثار او قابل لمس است. در «اورلئان» با نویسندگانی آشنا شد که بعدها نقش مهمی در زندگی او داشتند. یکی از نویسندگان، بانویی بود به نام «اندرسون» که در زندگی فالکنر نقش به سزائی را ایفا کرد. فالکنر بعد از آشنایی با این بانوی نویسنده اولین رمان خود به نام «مزد سرباز» را منتشر کرد.فالکنر اندیشه ازدواج با خانم اندرسون را درسر می پروراند . اما اندرسون با وکیلی که از نظر مالی و مقام موقعیتی به مراتب موفق تر از فالکنر داشت ازدواج کرد . این حادثه تأثیر عمیقی بر روحیه حساس و شاعرانه فالکنر گذاشت و دل شکسته ی او را با رویدادهای «جهان بودن» هم سو ساخت. سرگذشت پربار فالکنر مانند رمان ها و اشعارش، سرشار از زیر و بم ها و کش و قوس های زندگیست. فالکنر چون «دس پاسوس» و «همینگوی» اولین کتاب خود را در سال ۱۹۲۶ با نوشتن داستان جنگی «مزد سرباز» که قهرمان آن سربازی است که مجروح و بدبین و ناراضی به وطن برمی گردد و در اطراف خود جز خودپرستی نمی بیند شروع کرد. او داستان «خشم و هیاهو» را در سال ۱۹۲۹ نوشت که سرگذشت تأثر انگیز خانواده ای را شرح داده است، این کتاب نام فالکنر را بلند آوازه ساخت.
داستان دیگر این نویسنده که نام آن «سارتوری» (۲) است نیز در ۱۹۲۹ منتشرشد. در این داستان موضوعی مورد بحث قرار گرفته است که بعداً اساس فکر و نوشته های این نویسنده شد و آن ترسیم جنوب آمریکا یعنی قسمت «می سی سی پی» و جنگ های انفصال است. بر اثر این جنگ ها به عقیده نویسنده ، نسل مردان شریف قدیمی منقرض شده و دسیسه کاران و اشخاص متقلب و حیله گر به روی کار می آیند. داستان «معبد» را فالکنر در سال ۱۹۳۱ منتشر کرد که از خشن ترین و زننده ترین داستان های وی است. این کتاب خواننده زیاد داشته است و «آندره مالرو» نویسنده ی شهیر فرانسه بر ترجمه فرانسه آن مقدمه ای نوشته و « ژان پل سارتر» نیز مقالاتی درباره آن نگاشته است. فالکنر در سال ۱۹۲۷ داستان «پشه ها» را منتشر کرد که مورد توجه فراوان واقع شد. وی در سال ۱۹۳۱ کتاب «این اعداد سیزده» را نیز به رشته تحریر کشید. در سال ۱۹۳۳ وی مجموعه اشعارش را به نام «شاخه های سبز» منتشر کرد و در ۱۹۳۵ کتاب «برج» را منتشر نمود. در سال ۱۹۳۹ کتاب «نخل های جنگلی» وی با استقبال عمومی روبرو گشت. کتاب های «هملت» در ۱۹۴۰ و «مزاحم دربار» در ۱۹۴۸ نام وی را در ردیف نویسندگان بزرگ معاصر آمریکا قرار داد. فالکنردر سال ۱۹۵۱ «مجموعه داستان های کوتاه» و در ۱۹۵۳«گل سفید» و در ۱۹۵۴ «یک افسانه» را به رشته تحریر کشید و در ۱۹۵۵ «جنگل های بزرگ» و «عمو ویلی» را منتشر کرد.
آنچه در آثار این نویسنده جلب توجه می کند نخست بدبینی شدید اوست. دیگر از خصوصیات نویسندگی او تشریح و نقاشی مناظر کشتن و قطع اعضاء و نظایر این هاست. از مشخصات دیگر این نویسنده شیوه ی خاص او در توجه به زمان است که خواننده را معمولاً گیج و گمراه می کند. تقریباً هیچگاه نویسنده، داستانی را مرتب و به تدریج از ابتدا تا انتها شرح نمی دهد، بلکه اغلب از آخر مطلب شروع می کند.
این نویسنده، خواننده را در مقابل اجزای پراکنده موضوع و مسئله ای می گذارد که تعبیر و حل آن فقط پس از صحبت ها و مکالماتی که قطع شده و دوباره شروع می شود، میسر می گردد. «فالکنر» در سال ۱۹۴۳ به اخذ جایزه ادبی نوبل نایل آمد و در سال ۱۹۵۴ جایزه «پولیتزر Pulitzer» را دریافت نمود. وی نویسنده ای است که به تدریج در آمریکا کسب شهرت نموده است. آثار این نویسنده هنوز هم در این کشور خواننده کثیر و فروش زیاد ندارد، برعکس در فرانسه طبقه روشنفکر ارزش فوق العاده ای برای او قائلند.

آمیرزا
20th November 2011, 01:02 PM
زولا- . امیل Zola, Emile رماننویس و مقالهنویس فرانسوی (1840-1902) زولا از پدری ایتالیایی و مادری فرانسوی در پاریس زاده شد و کودکی را در شهر اکس Aix در جنوب فرانسه که پدر به مناسبت شغلش در آنجا اقامت داشت، گذراند. در هفت سالگی پدر را از دست داد و تا دوازده سالگی در شبانهروزی و سپس دبیرستان شهر اکس به تحصیل پرداخت و در آنجا با سزان Cezanne آشنا شد. خانواده زولا پس از مرگ پدر دچار تنگدستی شد و در 1858 شهر اکس را ترک کرد و در پاریس اقامت گزید. امیل پس از به پایان رساندن تحصیلات دبیرستانی در مدرسه سنلوئی، خود را برای امتحان در رشته علوم آماده کرد و بر اثر چندبار شکست در امتحانات، دنباله تحصیل را رها کرد. ابتدا در اداره گمرک به کار پرداخت، پس از آن در فوریه 1862 در کانون انتشارات هاشت Hachette مسئولیت توزیع را برعهده گرفت. شغل جدید، زولا را با بزرگان ادب مانند لامارتین و میشله و سنتبوو آشنا ساخت. زولا ابتدا طرفدار رمانتیسم بود و به آثارهوگو و موسه و لامارتین علاقهمند. آثار نخستین او نیز رنگ رمانتیسم داشت و از احساس شاعرانه برخوردار بود که به هیچ وجه با شیوه نگارش دوره میانسالی او مشابهت نداشت. در 1864 اولین کتاب زولا به نام قصههایی برای نینون Contes a Ninon گوشههایی از زندگی او را در دوره جوانی نشان میدهد و با عشق شدید به طبیعت همراه است. این کتاب توجه عدهای از منتقدان را به خود جلب کرد. سال بعد کتاب اعتراف کلود La Confession de Claude (1865) انتشار یافت. در این هنگام زولا از رمانتیسم دست برداشت و به استادان جدیدی چون بالزاک و فلوبر و استاندال روی آورد، اما نوشتن رمانهای مختلف که باهم ارتباط معنوی نداشت، زولا را قانع نمیکرد و انتشار کتاب «دیباچهای بر مطالعه علم پزشکی تجربی» اثر کلود برنار Claude Bernard وی را به راهی کشاند که پیوسته در انتظارش بود. پس به فکر نوشتن رمان تجربی افتاد. به سبک رئالیسم عمق و شفافیت خاص بخشید و اساس مکتب ناتورالیسم Naturalism را بنا نهاد. اولین رمانش در شیوه رمانهای تجربی به نام ترز راکن Therese Raquin (1867) در تاریخ مکتب ناتورالیسم نقطه عطفی به شمار آمد. ترز دختر جوانی است که با عمه خود به پاریس میرود و با پسرعمهاش کامیل ازدواج میکند، اما نه از شوهر ضعیف و رنجور خود رضایتی احساس می کند و نه از محیط پاریس چیزی درک میکند، تا آنکه میان او و دوست شوهرش عشقی پدید میآید و پس از گذراندن روزهای دشوار، به یاری دلدار، شوهر را در دریا غرق میکند و ظاهراً مرگ را طبیعی جلوه میدهد و از آن پس در همان خانه و اتاق با همسر تازه به سر میبرد، اما شبح کامیل لحظهای آنان را آسوده نمیگذارد و ترز آنی از سنگینی بار جنایت آسوده نمیماند، تا حدی که حرکات و رفتار او در نظر مادرشوهر پیر و افلیج و لالش راز جنایت را فاش میسازد، سرانجام نیز دو جنایتکار برای گریز از شبح هولناک در حضور پیرزن دست به خودکشی میزنند. زولا در 1873 خود از این رمان نمایشنامهای اقتباس کرد که محبوبیت بسیار یافت. از آن پس زولا روش رماننویسی را با هدفی کاملاً علمی دنبال کرد. در نظر او همچنان که جراح جسم بیمار را میشکافد تا بر آن تغییرات لازم را انجام دهد، رماننویس نیز تغییرات عمیق جسمی قهرمانان کتاب خود را باید مورد بررسی دقیق علمی قرار دهد، پس به فکر خلق یک سلسله طولانی رمان تجربی افتاد با عنوان تاریخ طبیعی و اجتماعی خانوادهای در زمان امپراتوری دوم که عنوان دیگرش له روگون ماکار Les Rougon-Macquart است، شامل 20 رمان که به تدریج منتشر شد و از برجستهترین آثار مکتب ناتورالیسم به شمار آمد. زولا در نسبنامه دو خانواده که در پلاسان Plassans، شهر کوچکی در جنوب زندگی میکنند و میان اعضای آنها وصلتهایی صورت میگیرد، بسیار تعمق میکند و مسأله وراثت را در میان افراد این دو خانواده مورد بررسی قرار میدهد و نشان میدهد که چگونه اعتیاد به الکل یا ابتلای به بیماری سل در میان فرزندان این دو خانواده رایج میشود، چنانکه در نسل سوم خانواده که دارای یازده عضو است چهار بیمار و دو رنجور به وجود میآید. زولا چنین نتیجه میگیرد که مسأله وراثت که خارج از اختیار بشر و نوعی جبر علمی است، چگونه به فعل و انفعالاتی منجر میشود که افراد جامعهای را دچار انحرافات بیشمار روحی میسازد؛ رشته اصلی که قهرمانان داستان زولا را که تعدادشان به هزار و دویست میرسد، به یکدیگر میپیوندد، همین عامل وراثت است

آمیرزا
20th November 2011, 01:06 PM
زولا در دیباچه اولین رمان از این سلسله با عنوان ثروتمندی خاندان روگون La Fortune des Rougon، اصل ناتورالیسم را مطرح میکند و نشان میدهد که چگونه خانواده روگون در مدتی کوتاه صاحب ثروتی بیشمار گشته است. پس از آن تا 1876 شش جلد از این سلسله داستان را منتشر کرد. داستان غذای پسمانده La Curee که در 1887 به صورت نمایشنامه و باعنوان رنه Renee برصحنه آمد، با موفقیت بسیار همراه شد. در این اثر زولا غارت اموال ملت را در زمان ناپلئون سوم نشان میدهد و جامعه فسادیافته زمان امپراتوری دوم را با توصیفی گویا و تصویری رنگین پیش چشم میگذارد. داستان شکم پاریس Le Ventre de Paris (1873) زندگی فقیرانه و پر از رنج کاسبهای کم سرمایه را با واقعبینی شدید و صادقانه شرح میدهد. بخشهایی از کتاب که در آن بازار سبزی و میوه وصف میشود، از پرجاذبهترین بخشهای کتاب به شمار میآید. فتح پلاسان La Conquete de Plassans در 1874 انتشار یافت و پلاسان در این اثر همان اکس، شهر کودکی زولاست که با علاقه و دلبستگی فراوان آن را وصف میکند. پس از آن یکی از معروفترین رمانهای این سلسله به نام گناه کشیش موره La Faute de l''abbe Mouret در 1875 منتشر شد که در آن تضاد حکومت طبیعی و حکومت مذهبی عرضه میشود. در این داستان زولا معایب و غرایز پست جامعه فاسد شده و سودجوییهای مفرط را بیپروا فاش میسازد. مردی که زولا در محیط سیاست خلق کرده، اگرچه تصویری است مسخرهآمیز، نمودار واقعیت محض است. این اثر با قلم شاعرانه زولا از برگزیدهترین آثار او به شمار آمد. هنگامی که زولا سی و شش سال داشت، از قدرت کار عجیبی برخوردار بود و به ناشرش خبر داد که طرح رمان تازهای را ریخته که هنوز نامی برایش در نظر نگرفته است، اما میتواند اهمیت آن را پیشبینی کند. در واقع نیز رمان که به نام دکه می فروش L’Assommoir در 1877 منتشر شد، از چنان شهرتی برخوردار گشت که زولا را نامدارترین نویسنده عصر خود ساخت و نخستین بار پس از نیم قرن ویکتورهوگو را در درجه دوم شهرت قرار داد و بر کتاب بینوایان او تفوق یافت. در دکه می فروش وصف مناظر پاریس از فراز تپه مونمارتر Montmartre، هیاهوی میخواران که گرداگرد پیشخوانهای میفروشی را گرفتهاند و تصویرهای دوزخی دیگر از قدرتی استثنایی برخوردار است، چنانکه از نفرت و وحشت، زیبایی غیرقابل تصوری پدید میآید. زولا با این اثر بر بالزاک نیز تفوق یافت و پس از او کمتر نویسندهای موفق شد که چیزی بر ضخامت ظلمتهای این کتاب بیفزاید. زولا در این دوره خانهای در مدان در حومه پاریس خرید که گروهی از نویسندگان جوان در آن گرد میآمدند، از جمله موپاسان، هویسمان Huysmans، هانری سئار Ceard، لئون هنیک Hennique و پول آلکسی Alexis که همه خود را پیرو مکتب ناتورالیسم خواندند، همین گروه در 1880 مجموعه داستانهای شبهای مدان Les Soirees de Medan را منتشر کردند که شامل شش داستان کوتاه از این شش نویسنده بود، از آن جمله داستان گلوله پیهی Boule de suif اثر موپاسان که موجب شهرت او گردید. داستان زولا حمله آسیا L’Attaque du Moulin نام داشت که از خاطرات جنگ 1870 مایه گرفته و توصیف ساده مناظر زیبا و عاشقانهای است که بر اثر جنگ دچار ویرانی و قتل و غارت شده بود. این داستان را از بهترین داستانهای زولا شناختهاند. زولا در 1879 نهمین داستان از سلسله رمان روگون ماکار را به نام نانا Nana انتشار داد که به محض انتشار موفقیت عظیمی به دست آورد. داستان نانا بیشتر تصویر جامعهای تباه شده است تا وصف عشق و دلدادگی. زولا، به قهرمانان کتاب برجستگی و واقعیت پرجاذبهای میبخشد، چنانکه خواننده در پشت چهرههای داستانی، اشخاص واقعی را به خوبی میبیند و همین امر در توفیق کتاب مؤثر بوده است. که به رغم پیروزی جاودانی و برجستگی خاص مورد حمله سخت نیز قرار گرفت. کسانی که دکه میفروش را به سبب نشان دادن معایب و فساد اخلاق محیطهای کارگری ستوده بودند، نانا را که ضعف و انحطاط طبقه بالای جامعه را نشان میداد، مورد اعتراض قرار دادند، زولا به همه غوغاها و ایرادها پاسخ داد. در 1882 کتاب دیزی Pot-Bouille انتشار یافت. مقصود از دیزی دیگ ثروتمندان است. زولا برای هجو کردن آداب و رسوم کاسبهای پولدار، خانهی ظاهراً مجللی را در یکی از کوچهها برگزید و درون آن را در معرض تماشا گذارده است، دیوارها را شفاف ساخته و رازها را از پشت آن بیرون کشیده و هیاهوی خانوادهها و پخت و پز روزانه و آمد و رفتهای فریبکارانه را نشان داده است. زولا به کسانی که در این کانونها ادعای نیکبختی دارند، خطاب میکند و میگوید: «شما دروغ محض هستید و در دیگ شما چیزی جز کثافت و فساد پخته نمیشود.» این داستان نیز اعتراض فراوان به همراه آورد. در طی دو سال پس از آن زولا دو کتاب از سلسله رمان خود را منتشر کرد به نام کامروایی زنان Au Bonhenr des Dames (1883) و شادی زیستن La Joie de Viver (1884) که موضوع هردو به مسائل روزانه ارتباط مییابد. Germinal یکی از قویترین جنبههای نظریه خود را درباره سوسیالیسم عرضه میکند.

آمیرزا
20th November 2011, 01:08 PM
ژرمینال سیزدهمین کتاب از سلسله رمان له روگون-ماکار و یکی از معروفترین آثار زولاست. در ژرمینال زندگی نکبتبار کارگران معدن پیش چشم گذارده شده است، کارگرانی که در زیر بار استخراج معدن خرد شدهاند و با مزد ناچیز و گرسنگی، در وضع پریشانی به سر میبرند، فساد بر سراسر زندگیشان حکمفرما میشود و از شدت تیرهروزی به الکل و زن پناه میبرند و به سبب آنکه اربابها قصد دارند که از مزدشان کسر کنند، به اعتصاب روی میآورند، چندین ماه از کار دست میکشند و سرانجام بر اثر سرما و گرسنگی، اعتصابشان به شکست منتهی میشود، به قوای انتظامی تسلیم میشوند و به دوزخ معدن بازمیگردند. ژرمینال انعکاس عظیمی داشت و از چنان قدرتی برخوردار بود که منتقدان جز در ستایش آن لب نگشودند. ژرمینال زولا را از بزرگترین نویسندگان همه عصرها ساخت. سال بعد در 1886 اثر Oeuvre منتشر شد که موجب رنجش سزان گردید که وجود خود را در چهره قهرمان کتاب میدید، زولا در 1887 در زمین La Terre، از سلسله رمان خود، با لحنی خشونتبار از دهقانانی که برای علاقه به زمین از کشتار و خیانت روگردان نیستند، سخن گفته است. وصف صحنههای ننگین و قبیح، توفانی از مخالفت برپا کرد، حتی از جانب طرفداران زولا بیانیهای انتشار یافت که او را از استادی و پیشوایی خود خلع کردند. زولا در همین سال به جبران خشونت گذشته، به لطف و نرمی گرایید و کتاب رؤیا Le Reve را انتشار داد. زولا کمکم از سلسله رمان له روگون-ماکار، احساس خستگی کرد و سه رمان دیگر در این سلسله انتشار داد و به آن پایان بخشید. هریک از رمانهای این سلسله مستند است و از ارزش مدارک کاملاً مستقلی برخوردار که در مجموع بینشی دقیق را درباره محیط اجتماعی نشان میدهد. زولا علاوه بر سلسله رمان له روگون-ماکار دو سلسله دیگر انتشار داد که یکی از آنها مجموعه سه شهر Les Trois Villes است درباره لندن، رم و پاریس. در پنجم اکتبر 1894 بود که آلفرد دریفوس Dreyfus، افسر فرانسوی یهودی به اتهام خیانت توقیف و تبعید شد و فرانسویان، گروهی به موافقت و دسته دیگر به مخالفت با او برخاستند. موضوع رنگ سیاسی گرفت و به اختلاف میان سلطنتطلبان و طرفداران کلیسا و جمهوریخواهان کشیده شد که سرانجام به جدا شدن دین و سیاست از یکدیگر در کشور فرانسه منجر گشت. زولا کار ادبی را کنار گذاشت و در قضیه دریفوس شرکت کرد. در پنجم نوامبر 1897 اولین مقاله را درباره کار دریفوس انتشارداد و به دنبال آن نامهای سرگشاده به رئیس دادگاه با عنوان من متهم میکنم J’accuse فرستاد و توجه توده مردم را به این کار جلب کرد و با شهامت قابل تحسین و ارائه مدارک، بیگناهی دریفوس را اعلام کرد ونشان داد که دادرسی بسیار سنجیده انجام گرفته است، همین نامه موجب شد که زولا به یک سال حبس و پرداخت جریمه محکوم شود، پس به انگلستان رفت و برای اعاده دادرسی به فرانسه بازگشت، اما دریفوس از طرف دادگاه نظامی مقصر شناخته شد. زولا نفرت و تحقیر خود را در مقالههای گوناگون ابراز کرد، سرانجام دریفوس در 1900 تبرئه گشت و اعاده حیثیت و به دست آوردن حقوق سابق وی تا 1906 به طول انجامید. زولا قهرمان اصلی این پیروزی بود و به مردم نشان داد که شهامتش از هنرش کمتر نیست. آخرین سلسله رمان زولا اناجیل اربعه Quatre Evangiles است که آخرین داستان آن پس از مرگش در 1903 انتشار یافت. زولا در بیستم سپتامبر 1902 در پاریس مستقر گشت و در آپارتمان سردش بر اثر مسدود شدن لوله بخاری، به اختناق دچار شد که هیچگونه درمانی سودمند نیفتاد. مراسم تشییع وی در میان گروه عظیمی از مردم انجام گرفت و شش سال بعد جسدش به پانتئون Pantheon انتقال یافت.

مکتب ناتورالیسم در اواخر زندگی زولا قدرت خود را از دست داد، اما سرنوشت آثار زولا به این مکتب بستگی کامل ندارد، زیرا وی در هنر رماننویسی ابتکارهای جالب توجهی به کار برده و در تصویر اجتماع استعدادی بینظیر و استثنایی نشان داده است. آثار زولا با آنکه بر جنبههای علمی زیستشناسی و مسأله توارث و جبر علمی متکی است، از جنبههای شاعرانه و تغزلی و صور ذهنی خارقالعاده نیز سرشار است. نفوذ زولا و مکتب ناتورالیسم او در نویسندگان ملل مختلف قرن بیستم انکارناپذیر است.

ترجمه شده به فارسی: انسان وحشی- چهره یک زن- دریفوس و امیل زولا- رؤیا- سایه مرگ و پنج داستان- فاجعه آسیای سبز- نانا- هوس- ژرمینال.


برایت دعا میکنم که خدا بگیرد از تو هر آنچه خدا را از تو میگیرد !

آمیرزا
20th November 2011, 01:10 PM
میلان کوندرا -
میلان کوندرا در سال 1929 در برنو پا به جهان گذاشت. پدرش پیانو زن نامداری بود . در سال 1947 به حزب کمونیست چکسواکی پیوست. در سال 1950 اخراج شد،در سال 1956 باز به حزب پیوست،در سال 1970 بار دیگر از آن اخراج شد. تا اجرای سیاست«عادی سازی» پس از اشغال چکسواکی در سال 1969 ، که شغلش را از دست داد، استاد مدرسه ی فیلم پراگ بود. مقامات طی چند سال بعد از آن، زندگی را به طرز فزاینده ای برای او دشوار ساختند.

در سال 1975 دانشگاه رن به او پیشنهاد استادی داد، و از آن تاریخ به بعد با همسرش«ورا» ساکن فرانسه شد.

نخستین رمان او شوخی(The Joke)در سال 1967 منتشر و با اقبال همگانی روبرو شد. مجموعه داستان عشق های خنده دار(Laughable loves) نیز به این دوره تعلق دارد.

طی دوره ی«عادی سازی» آثار او را در کتابفروشی ها و کتابخانه های چکسواکی ممنوع اعلام کردند.

پیش از رفتن به فرانسه دو رمان دیگر مجلس تودیع(The Fare Well Party) و زندگی جای دیگر است

(Life is elsewhere) را نوشت. بسیاری از آثار کوندرا طی سالهای دهه ی 1970 به زبانهای اروپایی ترجمه شد.

کتاب خنده و فراموشی (The Book of Laughter and Forgetting) نخستین کتاب در تبعید نوشته شده ی کوندرا شاهکار او به حساب می آید. رمان سبکی تحمل ناپذیر هستی یا بار هستی (The Unbearable Lightness of Being)در 1984 در فرانسه منتشر و با استقبال روبرو شد.

بقیه ی کتابهای کوندرا نیز در سالهای اخیر با اقبال زیادی بخصوص در کشورهای اروپایی و آمریکایی روبرو بوده اند و جوایز بسیاری را ربوده اند. زندگی جای دیگر است در سال 1973 جایزه«مدیسی» برای بهترین رمان خارجی را در فرانسه برد. مجلس تودیع در سال 1978 جایزه ی «موندلو» را در ایتالیا نصیب او کرد. در 1981 جایزه ی« کامون و لث آوارد» را به خاطر کتاب خنده و فراموشی به دست آورد و در سال 1982 برای مجموعه آثارش جایزه ی«اروپیا لیتراتور» را گرفت. در سال 1983 درجه ی دکتری افتخاری دانشگاه میشیگان به او اعطا گردید.

از کوندرا کتاب های منعددی به فارسی ترجمه شده است.

از هنر رمان،کتابی در نقد ادبی، که بگذریم برخی آثار ترجمه شده ی او به زبان فارسی عبارتند از

-کلاه کلمنتیس

ترجمه ی احمد میر علائی

چاپ اول مهر 1364

ناشر: دماوند

178 صفحه

آنچه در این کتاب فراهم آمده از کتابهای گوناگون کوندرا برگزیده شده است و مجموعه ای است از داستان،خاطره نگاری؛نقد ادبی،اعتراض سیاسی و....

-بار هستی

ترجمه ی پرویز هماینپور

چاپ اول زمستان 1365

نشر گفتار

275 صفحه

که نام حقیقی آن سبکی تحمل ناپذیر هستی است اما در ترجمه ی فارسی بار هستی نام گرفته است

-شوخی

ترجمه ی فروغ پوریاوری

چاپ اول زمستان 1370

انتشارات روشنگران

411 صفحه

این کتاب ترجمه ای است از (The Joke) با این تفاوت که بخش 4 از فصل پنجم به دلیل بی پروایی نویسنده در توصیف لحظه به لحظه یک دیدار به کلی حذف شده است. اما مترجم و ویراستار با بیان خلاصه ی رویداد همراه با نقل مستقیم عبارات و جملات کلیدی از متن حذف شده سعی کرده اند که شیرازه ی داستان از هم گسیخته نشود.


پرواز را به خاطر بسپار پرنده رفتنی است

آمیرزا
20th November 2011, 01:11 PM
ميروسلاو هولوب (Miroslav Holub)، شاعر و دانشمند چک، متولد 1923.
برگردان منتخب اشعار به انگليسی توسط Ian Milner و George Theiner صورت گرفته و با مقدمهای از A. Alvarez توسط انتشارات Penguin در سال 1967 منتشر شده است. برگردان ما از روی همين کتاب است.

ميروسلاو هولوب آميزهی شگفتانگيزی است و شايد يک نمونهی منحصر به فرد. او يکی از شعرای خلاق و پرکار چک و همچنين يک دانشمند برجسته است. يک آسيبشناس بالينی (Clinical Pathologist) که به طور وسيع به هر دو سوی پردهی آهنين (Iron Curtain) سابق برای تحقيق و شرکت در کنگرههای علمی سفر کرده است.
آثار او شامل هشت مجموعهی شعر، دو سفرنامه و بيست و پنج مقالهی علمی دربارهی آسيب شناسی است. او همچنين سردبير يک مجلهی پرطرفدار علمی چک بوده است.

ميروسلاو هولوب
متولد سال 1923 و فرزند يک کارگر راهآهن و يک معلم زبان است. هولوب تا حدود سی سالگی که تحقيقات بالينی خود را آغاز کرد، به نوشتن شعرهايش نپرداخت، لذا علوم تجربی و اشعار تجربی توأماً در سير زندگی او شکوفا شده است.
هولوب در هفتاد و چهار سالگي در 1998 زندگي را بدرود گفت.

آلوارز (Alvarez) میگويد: «وقتی که عاقبت او را در پراگ ديدم، از او پرسيدم، اگر نظر تازه و تئوریهای شاعرانهای دارد، لازم است که آنها را بدانم. روز بعد با تعدادی صفحهی تحريرشده به سويم بازگشت با سرفصلی از نکتههای خاص و منحصر مربوط به هشتم ماه ژوئن 1965. چهارمين نکته از نکات يازده گانهی او اين بود: تفاوت عميقی ميان انديشهی علمی و انديشهی هنری نيست. هر دو شامل حد بالای خلاقيت و حد بالای آزادی است. دانش بر دو گونهی تئوری و تجربی است، و هنر فقط پديدهای تجربی است. کانون موضوع، واژهي تجربي است.
او در باور من بيشتر به محتواي شعر رجوع ميکرد، تا به قالب و تکنيک آن، يا در حدي که اين دو عنصر را تفکيک پذير نميدانست. دلشوره در اين است که شعر چه ميگويد، تا اينکه چگونه گفته ميشود.»

......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم......

آمیرزا
20th November 2011, 01:12 PM
«آنتونى ترولوپ»Anthony Trollope نويسنده مشهور بريتانيايى است كه توانست تصويرى واقع گرايانه از جامعه خود ترسيم كند. او بهترين داستان هاى خود را در بستر شهرى خيالى در انگلستان به نام «بارست شاير» Barsetshire خلق كرد. او در اتوبيوگرافى اى كه به رشته تحرير درآورده، مى نويسد: «مهمترين رسالت يك رمان نويس، ايجاد فضايى مناسب براى برقرارى رابطه اى واقعى بين خواننده و قهرمان هاى داستانش است. فضايى كه گفتار، كردار و صفات قهرمانان داستان را به مانند يك انسان واقعى باوركردنى مى سازد.» از ويژگى هاى بارز «ترولوپ» ايجاد مرزى بارز بين داستان نويسى و واقعه نگارى است. داستان هايى كه او در فضاى شهر خيالى «بارست شاير» آفريده اولين سرى داستان هاى دنباله دار در ادبيات انگلستان است. او در يكى از همين داستان ها مى نويسد: «به راستى هيچ لذتى بزرگ تر از ايستادن در سرزمين خود نيست. چرا كه اين عشق هرگز تو را قال نمى گذارد.»
«آنتونى ترولوپ» در ۲۵ آوريل ۱۸۱۵ در لندن ديده به جهان گشود. پدرش مردى ناكام بود و در هيچ يك از مشاغل خود چه وكالت و چه كشاورزى توفيقى نيافت. فقرى كه خانواده با آن دست به گريبان بود، «ترولوپ» را تا آخر عمر نسبت به اختلاف طبقاتى خشمگين ساخت. او در جايى مى نويسد: «غم انگيز است كه تمامى نويسندگان تواناى تاريخ با چنين مشكلى زاده مى شوند و بالاجبار تا مدت ها بايستى آن را تحمل كنند.» يكى از نويسندگان متاخر او درباره زندگى «ترولوپ» به اين نكته اشاره مى كند كه: «تنگدستى آنها تا حدى بود كه اكثر اوقات، توانايى پرداخت شهريه مدرسه او را نيز نداشتند.» به تدريج و با افزايش مشكلات مالى خانواده، همگى آنها به بلژيك مهاجرت مى كنند و در آنجا پدر خانواده چشم از جهان فرومى بندد و «ترولوپ» بيمار و دلشكسته به همراه مادر و خواهر و برادرش به آمريكا مهاجرت مى كنند تا شايد بتوانند زندگى خود را سامانى ببخشند، اما موفق نمى شوند و پس از پانزده سال سرگردانى به انگلستان بازمى گردند و بلافاصله مادرشان اقدام به نشر كتابى تحت عنوان «اخلاقيات محلى آمريكايى ها» مى كند كه با موفقيت همراه و خانواده تا حدى از فقر خلاص مى شود. «ترولوپ» كه در اين زمان جوانى ۱۹ساله بود براى كار به اداره پست مراجعت كرد و هفت سالى را در اين اداره به كار مشغول شد و سپس به سمت بازرسى منصوب و در ايرلند مامور به خدمت شد و ۳۳ سال در اين سمت خدمت كرد. تجربيات متنوع او در اين سال ها، الهام بخش خلق آثارى شد كه همگى در تاريخ ادبيات انگلستان ماندگارند. او در خلال اين وظيفه به عنوان ماموريت به كشورهاى زيادى از جمله مصر، كوبا، هند غربى و ايالات متحده سفر كرد. در سال ۱۸۶۷ «ترولوپ» به لندن بازگشت و از شغل دولتى خود استعفا داد و از اين پس به خلق داستان ها و رمان هايى روانشناسانه با مايه هايى از طنز هوشمندانه پرداخت. او در داستان نويسى عاداتى عجيب داشت به عنوان مثال او به طور متوسط هر روز قبل از صرف صبحانه هزار كلمه از داستانش را مى نوشت.
به قول «فورو مروكس فورد» بزرگ ترين ويژگى نويسندگانى چون ترولوپ و جين آوستن در عادات غيراديبانه شان است. ظاهر نوشتن آنها با بزرگانى چون بالزاك و ديكنز كه براى نوشتن تشريفاتى خاص داشتند متفاوت است. آنها به مانند نوازندگان گيتارى هستند كه خوب مى نوازند ولى هيچ گاه ساز را مانند همه در دست نمى گيرند.
موفقيت ادبى «ترولوپ» با انتشار چهارمين رمانش با عنوان «نگهبان» (WARDEN) آغاز شد كه در همان شهر خيالى «بارست شاير» اتفاق افتاد. داستان درباره زندگى كشيشى است كه به سوءاستفاده از منابع مالى خيريه براى اهداف شخصى متهم مى شود. اما سير موفقيت «ترولوپ» در اينجا متوقف نشد و با انتشار «روزنگار بارست شاير»، «خانه اى كوچك در آرلينگتون» و «آخرين روزنگار بارست» ادامه يافت كه اثر آخرين به عنوان بهترين رمان عمر نويسندگى او به شمار مى رود.«ترولوپ» در طول زندگى خود بيش از ۴۰ رمان، مقاله، سفرنامه و داستان كوتاه خلق كرد كه از آنها مى توان به «فرزندان دوك»، «نخست وزير» و «مى توانى او را ببخشى؟» اشاره كرد. اين نويسنده برجسته عاقبت در ۶ آوريل ۱۸۸۲ در زادگاه خود لندن درگذشت. آثار او در خلال جنگ جهانى دوم خوانندگانى بسيار داشت اما از اوايل دهه هفتاد با اينكه از ارزش تاريخى برخى از آثار او كاسته شد اما به عنوان نويسنده اى اخلاق گرا شهرت يافت.

......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم......

آمیرزا
20th November 2011, 01:13 PM
جبران خليل جبران درششم ژانويه 1883درخانواده ماروني جبران درالبشري ناحيه اي كوهستاني درشمال لبنان زاده شد.
درآن زمان لبنان بخشي ازسوريه بزرگ ويك ايالت تحت سلطه عثماني بود.فرقه ماروني كه دردوره اشتقاق دركليساي بيزانسي درقرن 5ميلادي بنيان گزاري شده بود گروهي ازمسيحيان سوريه رادربرمي گيردكه به پيروي ازراهبي به نام مارون قديس ‛فرقه خودراشكل دادند.

مادرجبران كاميلاجبران سي ساله بودكه جبران راازشوهرسومش خليل جبران به دنياآورد.شوهرش مردي بي مسوليت بودكه خانواده رابه ورطه فقركشاند.جبران يك برادرناتني ودوخواهركوچكترداشت كه درتمام عمرش به آنهاوابسته ماند.
جبران دركودكي منزوي ومتفكربود.وزيبايي هاي طبيعت تاثيرنمادين وشگرفي برنفاشي هاونوشته هاي اوداشت .
اوازتحصيلات رسمي بي بهرماندوآآموزش هايش محدودبه ملاقات بايك كشيش روستايي بودكه اورابااصول مذهب وانجيل ونيززبانهاي سوري وعربي آشناكرد.
در10سالگي ازصخره اي سقوطكردوشانه چپش آسيب ديدكه تاپيان عمرش هم ضعيف ماند.خانواده اش براي جاانداختي شانه اش اورابه يك صليب بستندوتاچهل روزبسته نگه داشتند.

جبران 8ساله بودكه بعلت عدم پرداخت ماليات پدرش به زندان افتادومادرش تصميم گرفت كه خانواده رابه آمريكاكوچ دهد.
آنهادر25ژوئن 1895به مقصدنيويورك سواركشتي شدند.آنها دربوستون ساكن شدندومادرش بادست فروشي نان آورخانواده شد.بخاطروجودموسسه هاي خيريه درمناطق فقرزده فرزندان مهاجرمي توانستنددرمدارس دولتي حضوريابندوجبران تنهاعضوخانواده اش بودكه تحصيلات مدرسه اي يافت .
كنجكاوي جبران اورابه سوي جنبه فرهنگي بوستون سوق دادوباهنرمندي به نام فردهلنددي تماس گرفت واوجهان فرهنگ رابروي گشود.
اين آشناي درسال 1896اتفاق افتاد.دي پيوسته جبران راتشويق مي كردبه نقاشي وطراحي ادامه دهددرانتشارتصاويرجبران برروي جلدكتاب هادرسال 1898بسيارموثربود.جبران درسال 1898واردبيروت شدبراي بهبودزبان عربي درمدرسه ماروني به نام مدرسه الحكمه ثبت نام كرداوتصميم گرفت دركتاب مقدس به زبان عربي غرق شودوشيفته سبك نگارش ومحتواي آن شد.

درمدرسه بايوسف حواييك آشناشدوهمراه بااومجله اي به نام المناره منتشركردكه حاوي نوشته هاي هردوونقاشي هاي جبران بود.جبران دانشگاه رادرسال 1902به پايان رساندزبانهاي عربي وفرانسه راآموخته بودودرسرودن شعربه مهارت رسيده بود.
اودرسال 1902باشنيدن خبربيماري خواهرش سلطانه لبنان راترك وبه آمريكابازگشت امااوديررسيدوخواهرش درگذشت درطي اقامت دربوستون اوباژوزفين پيبادي آشناشدكمي بعدرابطه عاطفي بين آنهاشكل گرفت اماچندسال بعداوپيشنهادازدواج جبران رانپذيرفت .

ژوزفين اغلب باعنوان پيامبرجوان ازاويادمي كردكه توجه وعلاقه ژوزفين نخستين الهام بخش كتاب پيامبربود.در28ژوئن 1902مادرش براثرسرطان درگذشت

اونمايشگاه هنري خودرادرسال 1904برگزاركردوطرح هاي تمثيلي ونمادين امكه بازغال كشيده بودتوجه بسياري راجلب كرد.ك منجربه آشنايي اوباماري هكسل شدكه باعث يك رابطه مادام العمرشدكه بعدهاتاثيري شگرف برنويسندگي جبران گذاشت اوجبران راتشويق كردتاازترجمه آثارعربي اش به انگليسي دست برداردومستقيمابه انگليسي مطلب بنويسد.درسال 1904جبران مقالاتي براي روزنامه مهاجران عرب فرستادونخستين اثراوالهام نام داشت .

آمیرزا
20th November 2011, 01:15 PM
نخستين اثرعربي اودرسال 1905باعنوان نوبطاح في فن الموسيقي منشرشد.درآن سال ستوني رابانام اشك هاولبخندهادرنشريه المهاجردرست كردكه بعدهامبناي كتابش اشكي ولبخندي شددرسال 1906جبران دومين كتاب عربي اش رابانام پريان دره هامنشركرد.درسال 1908سومي كتاب عربي خودرابانام الارواح المتمرده رامنتشركرد.

اوئرسال 1908به پاريس واردشدودرسال 1909خبرمرگ پدربه اورسيددرسال 1910به تمامي مسافرت هاي خودپيان دادتادرامريكامستقرشوداودر سال 1910به ماري پيشنهادازدواج داداماازآن جاكه ماري 10سال ازاوبزرگتربودجواب ردداد.درسال 1911جبران ازنوشتن درروزنامه المهاجردست كشيدوبه نوشتن درروزنامه مرات الغيب پرداخت .اودرنيويورك كتا ب بال هاي شكسته رادرسال 1912تمام كرددرسال 1913به مجله الفنون پيوست وكاربرروي ديوانه راآغازكرد.

درسال 1915دردشانه اش عودكرداماشانه چپ اوتاپيان عمرنيمه فلج باقي مانددرسا ل 1916به مجله هفت هنرپيوست .درسال 1918جبران درباره اثري عربي باماري صحبت كردكه خودش آن رامردجزيره اي من مي ناميدوبزرمشهور ترين كتابش پيامبربودجبران اين كتاب رانخستين كتاب من ٬نخستين كتاب راستين من ‛ثمره عمرمن مي نامدانخستين كتاب انگليسي جبران باعنوان ديوانه درسال 1918منشرشد. درآوريل 1919جبران يك انجمن به نام عربيه القلا ميه تاسيس كرددرسال 1920تقريباسه چهارم پيامبربه پايان رسيده بود.

سرانجام دركتبرسال 1923پيامبرمنشرشد.درسال 1926جبران به يك چهره بين المللي تبديل شددرسال 1928وضع سلامتي اووخيم شدواورابه مصرف الكل سوق داددرنوامبرسال 1928كتاب عيسي پسرانسان منتشرشددرسال 1929پزشكان توانستندمشكل جسماني اورابه بزرگ شدن كبدش نسبت دهندودرسال 1930كتاب سه خداي زمين رامنشركردسرانجام به علت گسترش سرطان كبددردهم آوريل سال 1931درسن48سالگي دربيمارستاني درنيويورك درگذشت .خيابانهاي نيويورك دوروزبراي او عزادارشدندودرسراسرآمريكاو لبنان برمرگ اوسوگواري كردنددرژانويه 1932جسداودرصومعه مارسركيس به خاك سپرده شد.


خویش را اول مدوا کن کمال این است و بس

آمیرزا
20th November 2011, 01:17 PM
شارلوت برونته -

•۱۸۱۶
«شارلوت برونته» نويسنده رمان مشهور «جين اير» و يكى از سه خواهر معروف ادبيات انگلستان «آن برونته» - نويسنده رمان «آگنس گرى»- و «اميلى برونته» - نويسنده رمان «بلندى هاى بادگير» - است كه هر سه آنها نه تنها به واسطه آثارشان بلكه به دليل عمر كوتاه و غم انگيزشان صاحب شهرت اند. شايد همين زندگى غمبار آنها بوده كه تعبيرى صادقانه از عشق را در آثارشان متبلور كرده است. به رغم آنكه پرداختن به چنين مقوله اى در ادبيات آن دوره انگلستان معمول نبوده است اما در طول ۴۰ سال گذشته هر روز بر شهرت «شارلوت برونته» افزوده شده است چرا كه منتقدان نظام مردسالارانه معتقدند «شارلوت» در آثارش زندگى زنانى ستمديده را روايت مى كند و بدين ترتيب اعتراض خود را به نمايش مى گذارد.
او در جايى از رمان «جين اير» مى نويسد: «اصلاً به اين فكر نباش كه در جايگاهى برابر با آنها قرار گيرى. همان كه مى گذارند در كنارشان باشى از لطف آنها است. ثروت هميشه از آن آنها است و از آن تو هيچ. جايگاه تو فروتنى و تواضع مى طلبد و تلاشى سخت كه از نگاه آنها قابل قبول به نظر برسى.»
«جورج لوئيس» در گفت وگويى با «جورج اليوت»، «شارلوت» را اينگونه معرفى مى كند: «دخترى روستايى، ساده و كوتاه قامت كه ظاهرى همچون خدمتكاران نحيف دارد.»
«شارلوت برونته» ((Charlatte Brante در آوريل سال ۱۸۱۶ در شمال انگلستان متولد شد در روستايى به نام «سورنتون». سراسر چشم اندازهاى زيبا و مناظر بديع كه عميقاً او را تحت تاثير قرار داد و به قول خودش: «اين طبيعت زيبا، آدمى را به سكوت و تنهايى دعوت مى كند، به تجرد و تجربه حسى غريب كه تنها وقتى در دل طبيعتى به تو دست مى دهد.» و شايد به همين دليل بود كه او خيلى زود مادر و دو خواهر خود را از دست داد و دوران كودكى را در كنار «اميلى»، «آن» و تنها برادرش «برن ول» (Branwell) زير نظر پدر و عمه اى مذهبى و سختگير گذراند.
اين سه خواهر بيشتر وقت خود را در يكى از اتاق هاى طبقه بالاى خانه كوچك شان مى گذراندند و آنجا بود كه در بازى هايشان براى خود *****ى خيالى مى يافتند كه بعدها الهام بخش معروف ترين آثار ادبى شان شد. اما برخلاف اين سه «برن ول» تنها پسر خانواده بهره اى از هنر و ادبيات نبرده بود و پس از آنكه بخت خود را در نقاشى و نويسندگى آزمود و به نتيجه اى نرسيد به تدريس خصوصى پرداخت و مدتى را نيز در راه آهن مشغول شد اما به واسطه اعتيادش به الكل و ترياك شغل خود را از دست داد و پس از آنكه مدتى را نزد خواهرش«آن» بود، در جوانى از دنيا رفت.
«شارلوت» براى تحصيلات ابتدايى به مدرسه اى روحانى فرستاده شد اما او پس از يك سال به دليل شرايط سخت آنجا را ترك گفت و به مدرسه اى ديگر رفت.
او پس از اتمام دبيرستان به افسردگى شديد مبتلا شد و در اين حال بود كه تصميم به انتخاب نويسندگى به عنوان يك شغل گرفت گو اينكه «رابرت ساوثى» در بيست ويكمين سالگرد تولد «شارلوت» او را نصيحت كرده بود كه «هيچ زنى نمى تواند از نوشتن امرار معاش كند.» «شارلوت» در سال ۱۸۴۲ به قصد يادگيرى زبان هاى فرانسه، آلمانى و همچنين مديريت به بروكسل سفر كرد و در همان دوران بود كه اولين مجموعه شعرش را با نام مستعار «كارر بل» (Currer Bell) به چاپ رسانيد كه تنها دو نسخه از آن به فروش رفت. او پس از آنكه اولين رمانش با عنوان «استاد» نيز با موفقيت مواجه نشد نگارش رمان «جين اير» را آغاز كرد كه در اكتبر سال ۱۸۴۷ به چاپ رسيد و در مدت زمان كوتاه موفقيت و شهرتى بسزا براى «شارلوت» به ارمغان آورد.
قهرمان داستان «جين اير» دخترى يتيم و فقير است كه با تلاش بسيار موفق مى شود به مقام معلمى برسد و مدارج افتخار را طى كند و پس از آنكه از عموى خود ثروتى به ارث مى برد عاقبت زندگى مشتركى تشكيل مى دهد. «شارلوت» پس از اين موفقيت بزرگ رمان «شرلى» و سپس «ويلت» را به رشته تحرير درآورد. «شارلوت برونته» يك سال پس از انتشار آخرين رمانش در حالى كه برادر و خواهرش «اميلى» را در يك سال از دست داده بود، در ۳۱ مارس ۱۸۵۵ در حالى كه به تازگى ازدواج كرده و باردار بود در همان دوران و قبل از آن كه فرزندش متولد شود چشم از جهان فروبست.

......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم......

آمیرزا
20th November 2011, 01:18 PM
زندگی نامه پرل باک
خانم «پرل سید نستریکر باک» نویسنده و بیوگرافی نویس بزرگ آمریکایی در ۲۶ ژوئن ۱۸۹۲ در یکی از شهرهای غربی ایالت ویرجینیا متولد گردید. پدر و مادر وی از مبلغین مذهبی و از کاتولیک های متعصب بودند که برای تبلیغ دین مسیح به کشورهای دور افتاده سفر می کردند. پرل هنوز یک ساله نشده بود که به اتفاق پدر و مادرش به کشور باستانی چین مسافرت نمود و پرل کوچک زبان چینی را پیش از زبان انگلیسی فرا گرفت. وی ضمن آشنایی با این زبان به ادبیات غنی و درخشان کشور آسمانی چین دست یافت و به وسیله دایه اش از دانش عوام و فرهنگ توده ها، توشه ای فراوان برگرفت. مادر پرل نیز زنی فوق العاده بود، او با ادبیات کلاسیک اروپا آشنا بود، گاهی نقاشی می کرد و قدرت فراوانی در استنباط و احساس آثار هنری داشت ؛ در حقیقت اولین و بزرگترین آموزگار پرل، مادرش بود و هم او بود که روح زیبایی شناسی را در فرزند خود تقویت نمود و چند سال بعد نیز اولین مشوق فرزندش در نویسندگی شد. پرل دو سال در مدرسه ی آمریکایی در پاریس تحصیل کرد و در هفده سالگی به آمریکا مراجعت نمود، با این که طرز تربیت و نحوه تحصیل وی با سایر هم شاگردانش تفاوت داشت، ظرف سه سال دوره ی کالج «راندلف میکن» را به پایان رسانید. «باک» در سال ۱۹۱۲ به کشور چین یعنی وطن دوم خود مراجعت کرد و در آنجا در طی یک ماجرای عشقی پر شور با یکی از همکارانش ازدواج کرد، در همین دوران در دانشگاه «نانکینگ» نام نوشت و بعد به دعوت دانشگاه «چونگ یانگ» به تدریس ادبیات انگلیسی پرداخت و در این دوران چند مقاله برای یکی از مجلات معروف چین نوشت که بسیار مورد توجه قرار گرفت.در سال ۱۹۲۵ مجدداً به آمریکا مراجعت نمود و اولین اثر خود را تحت عنوان «باد شرق، باد غرب» (۱) منتشر کرد. در سال ۱۹۲۷ به چین بازگشت لیکن این بار یک نویسنده بود؛ یک نویسنده ی آمریکایی، بااندیشه ی غنی که از مشرق زمین مایه می گرفت. در همین سال ها جنگ های معروف چین شروع شد و خارجی ها عموماً در این جریان صدمات شدید دیدند. وی در سال ۱۹۳۰ اثر جالب و ارزنده خود را به نام «خاک خوب»(۲) منتشر کرد که توجه هنر دوستان را به خود معطوف کرد و مورد تحسین منتقدین قرار گرفت و به دریافت جایزه ی «پولیتزر» نائل آمد. دو سال بعد شهرت نویسنده ی این کتاب سراسر جهان را فرا گرفت و پرل باک دنباله آن را با نام «پسران» (۳) منتشر کرد. کتاب«خانه ی قسمت شده» (۴) که در سال ۱۹۳۵ نگارش یافت، سومین کتاب اوست. از دیگر آثار برجسته و ارزنده این نویسنده می توان کتاب های «همه مردان برادرند»(۵)، «مادر»(۶)، «میهن پرست»(۷)، «نسل اژدها»(۸) و «خدایان دیگر»(۹) را نام برد که شاهکارهای دل انگیزی در ادبیات قرن ما هستند.
وی با انتشار «مادر»، به درجه افتخاری M.A. از دانشگاه نائل آمد و در سال ۱۹۳۵ آکادمی هنرو ادب آمریکا به وی مدال «هاولز» اعطا کرد و به عضویت افتخاری انجمن ملی ادبی و هنری انتخاب گردید. در ۱۹۳۸، به خاطر تجسم زنده از زندگی روستائیان چینی و قدرت وی در بیوگرافی نویسی، برنده جایزه نوبل گردید.
از آخرین کتاب های خانم باک «عشق من بازگرد»، «دنیاهای گوناگون من»(۱۰) و «اندیشه» را می توان نام برد.
۱) Wind East Wind :West
۲) the Good Eeart
۳) Sons
۴) A House Divided
۵) All Men Are Brothers
۶ the Mother
۷) Patriot
۸) Dragon seed
۹) Others Gods
۱۰) My Several Worlds

......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم......

آمیرزا
20th November 2011, 01:21 PM
زندگی هنری و پزشکی چخوف -
در 15ژوئيه ، مشهورترين پزشك روسیه،آنتون پاولوويچ چخوف در سن 44سالگى در اثر سل در بادن وايلر آلمان ديده از جهان فرو بست . جسد وى درون يك ماشين سردخانه دار با نشان مخصوص "صدف" توسط قطارى به مسكو حمل شد. درگورستان نووودويچى ،ماكسيم گوركى و فئودور چالياپين براى وداع با آنتوشاى خود در جمعيت عظيم سوگواران حضور داشتند.

زندگى جالب توجه چخوف وقف پزشكى و ادبيات شده بود. وى در نامه اى به يكى از دوستان خود نوشت : "پزشكى، همسر قانونى و ادبيات معشوقه من است . هرگاه از يكى خسته میشوم ،وقت را با ديگرى میگذرانم . اگرچه غيرعادى به نظر میرسد، اين گونه كمتر خسته میشوم وبه علاوه هيچ كدام از آنها ذره اى ازايمان من نمیكاهند."



چخوف تحصيلات پزشكى خود را در سال 1879در دانشكده پزشكى دانشگاه مسكو آغازكرد. در زمان دانشجويى، براى گذران زندگى خود و خانواده اش ، صدها داستان كوتاه نوشت . هنگام فارغ التحصيلى در سال 1884، نويسنده اى شناخته شده بود و به طور منظم با روزنامه "نوو ورمیا"درسن پيترزبورگ همكارى میكرد. اما در سال 1890، افسرده از مرگ برادر و بيزار از مسكو و خودش ("به دلايلى، ديگر ديدن چاپ شدن كارهايم خوثسحالم نمیكرد")، تصميم گرفت از راه سيبرى با سفرى 8000كيلومترى و بسيار دشوار و پرزحمت به ساخالين برود كه تبعيدگاه يخ زده و دوردستى بودكه 10000 مجرم و زندانى سياسى در آن زندكى میكردند. او درصدد افشاى شرايط ناگوار زندانيان سياسى سزار بود: "میخواستم 100يا200صفحه بنويسم و به اين وسيله قسمتى از دين خود را به پزشكى ادا كنم ."چخوف درساخالين ، يك بررسى آمارگونه پزشكی روى مجرمين انجام داد،شرايط زندگى آنها را مورد بررسى قرار داد، آمار مرگ ومير ايشان را تنظيم كرد و شرح مفصلى از "نهايت خرد شدن بشر" نوشت . كتاب او، جزيره ساخالین ،باعث آغاز به كار يك تحقيق رسمى شد اما به عنوان پايان نامه دكترا مورد پذيرش رئيس دانشكده پزشكى مسكو قرار نگرفت ("بيش از حد جامعه شناسانه" تلقى شد).

در سال 1891، چخوف كار خود را به عنوان پزشك عمومى در دهكده مليخووا ، در فاصله 80كيلومترى جنوب مسكو، آغازكرد. بيماران از 50كيلومترى آنجا، پياده يا با گارى میآمدند تا پزشك جديد را ببينند. آنها سحرگاه در مقابل مطب به صف میايستادند و در برابر دريافت مراقبت هاى پزشكى معامله پاياپاى میكردند. چخوف جزئيات را ثبت میكرد، به رايگان دارو میداد و ظرف كمتر از 6 ماه ، 576ويزيت خانگى انجام داد. در ماه ژوئيه ، براىكمك به تحت كنترل درآوردن همه گيرى ويرانگر وبا به سمت مأمور سلامت عمومى ناحیه گماشته شد. دركمتر از 2 ماه ، تقريبا 1000 بیمار را ويزيت كرد. با شروع زمستان، همه گيرى وبا پایان يافت اما چخوف كاملا از پاىدرآمده بود.

او شايد 400داستان كوتاه و 6 نمايشنامه بلند نوشت . شهرت او به عنوان نمايشنامهنویس به خاطر نمايشنامه هاى مرغ دریایی، عمو وانیا، سه خواهر و باع آلبالوست . يش از 70فيلم براساس نمايشنامه ها و داستانهاى وى ساخته شدهاند. قهرمانان اصلى نمايشنامه هاى او را بورژواهاى معمولى، ملاكان كوته فكر و آرسيتوكرات هاىكوچك تشكيل میدهند. آنها با واژگانى معمولى رنج هاى زندگى عادى را بيان میكنند. مطلب قابل توجه اين نمايشنامه ها، نه حركات نمايشی بلكه روانشناسی(اميدهاى بربادرفته ، فرصت هاى ازدست رفته ، دلدارى و پذيرش قضا و قدر) است . داستانهای كوتاه او قسمت هايى غيرقابل قضاوت ، بدون پایان ، فراموش نشدنى و در برخى موارد تكان دهنده از زندگى را ياد میكنند. اين داستانها، امروزه همانقدر جديد و مبتكرانه هستند كه يك قرن پيش بودهاند.

پزشکان، شخصيت هاى برجسته داستانهاى چخوف را تشكيل میدهندكه البته همیشه تحسين نمیشوند. درايوانف ، اولين نمايشنامه بلند چخوف ، دكر لوف نه تنها نمیتواند افسردگى ايوانف را تشخيص دهد بلكه از درمان بيمارى سل همسر وى نيز عاجز است . دورن ، يك پزشك دهكده درمرغ دریایی پس از 30سال طبابت همه چيز زندگى خود را از دست میدهد و مانند لوف بيش از آنکه شفادهنده باشد، اشتباه میكند. در سه خواهر، دكتر چبوتيكين يك شكست خورده الكلى، تصديق میكند كه تمام دانش خود درباره پزشكى را از ياد برده است . ميخاييل آستروف ، پزشک دهكده درعمو وانيا زندگى خود را چنين توصيف میكند: "صبح
تا شب را سر پا ، بدون لحظه اى آرامش سرى میكنم و سپس نگران از آنکه توسط بيمارى فراخوانده شوم ، زير پتو میخوابم . در تمام اوقاتى كه با همديگر آشنا بوده ايم ، يك روز موخصى هم نداشته ام ." مطمئنا ، اين صداى دكتر چخوف است كه از زبان دكتر آستوف میشنويم .

در سال 1884كه چخوف درجه پزشكى خود را دريافت كرد، براى اولين بار دچار هموپتزى شد و اين خلط هاى خونى 3-2بار در سال تكرار میشد. روشن نيست كه چرا با وجود مرگ برادرش نیکلاس در اثر سل ، او اهميت اين حملات را انكار میكرد. بيمارى وی ،به گفته خودش ،آنفلوانزا، درساخالين بدتر شد اما در بازگشت به مسكو، تا سال 1897از دريافت مراقبت پزشكى امتناع كرد كه در اين هنگام پس از يك حمله نامطبوع هموپتزى هنگام صرف غذا در يك رستوران ، آنچه براى ديگران آشكار بود، براى خودش نيز مشهود گشت . در آن هنگام قد او بيش از 180سانتیمتر و وزنش تنها 62 كيلوگرم بود. بنا بر توصيه دكتر آلكسى اوسترومف ، يكى از اساتيد او در دانشكده پزشكى، چخوف براى علاج كامل ، به يالتا و سپس به يك مركز نگهدارى بيماران مبتلا به سل در درياى سياه عزيمت كرد. البته ، او به جاى استراحت ،شديدا مشغول برنامه اى براى دريافت اعانه جهت احداث آسايشگاه مسلولين شد. او همچنين درهمين مدت 3 شاهكار خود را نوشت : "بانوى صاحب سگ(1899)، سه خواهر ( 1900)، و باخ آلبالو (1903).

در دسامبر سال 1903، چخوف از يالتا گريخت و برخلاف توصيه پزشكش،به مسكو سفركرد. كنستانتين استانيسلاوسكى، رئيس سالن تئاتر معروف هنر مسكو،تصميم گرفت تا نخستين نمايش باخ آلبالو را در 17ژانويه سال 1907درگراميداشت 44سالكى چخوف و 25ساله شدن عمر نويسندگى وىع به نمايش درآورد. عصر آن روز، يك جشن پیروزی بود.
چخوف و همسرش الگا ،ستاره سابق تئاتر هنر مسكو در اواسط فوريه به يالتا بازگشتند. بعد از 6 ماه آنها به يك چشمه آب معدنى در بادن وايلر آلمان عزيمت كردند. او در ساعت 3صبح 15ژوئيه سال 1903ديده از جهان فرو بست.

آمیرزا
20th November 2011, 01:23 PM
چخوف» نویسنده ای، بشردوست، آزدیخواه و روشنفکر بود و داستان های وی حکایت از افکار مترقی او می نماید. او با فساد و دروغ، خودنمایی، سرشکستگی، منفی بافی، کوته نظری، تحمل ظلم، آزادیخواهی دروغی و بالاخره صفات منفی با کمال خشونت مبارزه می کند و جامعه ی عقب مانده را به آینده ی درخشان و زندگانی سعادتمندانه امیدوار می سازد و برای رسیدن به اصول مترقی افکار برجسته ای به خوانندگان آثار خود تلقین می کند.«آنتون پاولویچ چخوف» Anton – Tchekhov درام نویس و داستانسرای معروف روسی در ۱۷ ژانویه ی سال ۱۸۶۰ در شهر «تاگان روگ» در شمال قفقاز در آغوش یک خانواده ی بی چیز و معتقد به سنن و آداب قدیمی و ملی به دنیا آمد و در دوم ژوئیه ی سال ۱۹۰۴ در ۴۴ سالگی در «بادن وایلر» محلی واقع در جنگل سیاه درگذشت.جـَد چخوف از سرف هایی بود که با صرفه جویی و کار زیاد آزادی و حیات خود و خانواده اش را از ارباب خویش بازخرید کرده بود. پدرش با داد و ستد جزئی ای که داشت نمی توانست هزینه ی زندگی خانواده را تأمین نماید و از این رو «آنتون» کوچک، در آغاز زندگی با قیافه ی شوم فقر آشنا گردید و به اثرات مخرب آن پی برد. با آنکه چخوف در سختی و فشار زندگی می نمود لکن با عزت نفسی که داشت کوچکترین گله و شکایتی ابراز نمی کرد و با کار و کوشش فراوان، تحصیلات مقدماتی خود را در «ژبمنازیوم » مسقط الرأس خاتمه داد و برای تحصیل در دانشکده ی پزشکی عازم مسکو شد و در سال ۱۸۷۹ در نوزده سالگی وارد دانشگاه مسکو گردید و به تحصیل طب پرداخت. وی تنها به تحصیل در دانشکده اکتفا نکرد و با وجود ذوق فطری به نوشتن داستانها و نوول ها و مقالات در مطبوعات فکاهی سرگرم شد و به این جهت وقتی در سال ۱۸۸۴ درجه ی دکترای طب را گرفت شغل طبابت را با حرفه ی نویسندگی توأم ساخت ولی بعدها تمام اوقات خود را وقف نوشتن کرد و از این راه مقام شامخی در دنیا به دست آورد. چخوف جز در دوره ی عمومیت بیماری و یا در سالهای ۱۸۹۲ و ۱۸۹۳ به طبابت نپرداخت. نخستین داستانهای او با نام مستعار «چخوف» انتشار یافت و در سال ۱۸۸۶ برخی از داستانهایش به صورت کتابی به نام «داستانهای رنگارنگ» منتشر شد، این کتاب موفقیت بسیار کسب کرد. در سال ۱۸۸۷ وی نخستین نمایشنامه ی خود را به نام «ایوانف» تحریر کرد. «آنتون چخوف» بر اثر فقر و استیصال دوران کودکی و زحمات شبانه روزی دوران جوانی در سی سالگی مبتلا به بیماری خانمانسوز سل گردید که تا پایان حیات کوتاهش مونس این نویسنده ی بزرگ بود و بالاخره هم باعث مرگ وی شد. با آنکه چخوف مریض بود و با آنکه خودش هم طبیب و از مرض خود اطلاع داشت با این وصف دمی از کار و کوشش دست بر نمی داشت و تقریباً تمام ساعات فراغت خود را سرگرم نوشتن بود و برای مطالعه ی روحیات و احوال عموم مردم و طبقات مختلف به مسافرتها و گردشهای پر زحمتی تن می داد، چنانکه در سال ۱۸۹۰ راه سخت و دور و دراز سیبری را در پیش گرفت و در آنجا وضع تبعیدیها را مطالعه کرد و از این سفر ره آوردی به نام «جزیره ی ساخالین» برای ستمدیدگان رژیم تزاری به ارمغان آورد که در سال ۱۸۹۱ منتشر شد . این کتاب تا حدودی رژیم پلیس تزار را که محکومین را به جزیره ی ساخالین می فرستاد تخفیف داد. چخوف در سال ۱۸۹۱ تا ۱۸۹۷ با پدر و مادرش در ملکی که که در نزدیکی مسکو خریده بود زندگی کرد. در سال ۱۸۹۷ که در معرض تهدید مرض سل قرار گرفت ناگزیر شد قسمت اعظم اوقات خود را در کریمه و خارجه بگذارند. وی در سال ۱۸۹۶ نمایشنامه ی خود را به نام «مرغ نوروزی» در مسکو انتشار داد، اما این اثر در «پطرزبورگ» با عدم موفقیت روبرو شد و دو سال بعد در سال ۱۸۹۸در مسکو نیز از این نمایشنامه تجلیل شایانی شد. «آنتون چخوف» در سال ۱۹۰۰ بر اثر توجه نویسندگان و دانشمندان و قاطبه ی ملت به وی و در نتیجه ی نفوذ و شهرت انکار ناپذیر خود به عضویت افتخاری آکادمی روسیه انتخاب شد و مورد تقدیر فراوان قرار گرفت. «عمووانیا» در ۱۸۹۹ و «سه خواهران» در ۱۹۰۱ و «باغ گیلاس» در سال ۱۹۰۴ از جمله نمایشنامه های او بود که در مسکو با موفقیت روبرو شد. وی در سال ۱۹۰۱ با یک هنرپیشه به نام «اولگاکپنیر» ازدواج کرد.موقعی که دولت روسیه عضویت به نام «ماکسیم گورکی» نویسنده ی معروف روسیه را از آکادمی لغو کرد «آنتون چخوف» نیز استعفا داد. در محیط تئاتر از نمایشنامه های وی با اشتیاق زیاد استقبال شد و اغلب از نمایش نامه های وی در صحنه نمایشگاه آکادمی مسکو به معرض تماشا گذارده شد و در سایر پایتخت های اروپا هم مورد نمایش و تحسین تماشاگران قرار گرفت. در جهان هنر و ادب پیروزی روزافزون چخوف افتخارات زیادی برای وی فراهم آورد و آکادمی برای مجموعه ی داستانهایش جایزه ی «پوشکین» را به وی اهداء کرد. چخوف به نویسندگی خود ادامه می داد که بیماری وی شدیدتر شد و به دستور پزشکان ناگزیر به نقاط جنوبی فرانسه رفت و با آنکه کار کردن برایش زیان داشت دست از کارهای ادبی نکشید و پس از مدتی اقامت در آن کشور به مسافرت خود در ایتالیا و آلمان ادامه داد و بالاخره به وطن خود بازگشت و در سال ۱۹۰۴ با مرض سل از دنیا رفت. از آثار او می توان «علامت زمانه»، «خاطرات یک دختر جوان»، «چاق و لاغر»، «اطلاع»، «مرگ کارمند» ، «متلون» ، «موژکیها»، «سرگذشت غم انگیز»، «انسان در غلاف» ، «بدبختی» ، «پشتیبانی» ، «آزادیخواه» ، «نماینده ی مجلس»، «حقیقت خالص»، «رشته فرهنگی»، «چگونه زن قانونی گرفتم»، «یک مرد جوان»، «طبیعت پر معما»، «جنگ تن به تن»، «داستان کسالت آور»، «رؤیاها»، «در تبعیدگاه» ، «وانکا»، «میل بخوابیدن» ، «اطاق شماره ی ۶» ، «یک واقعه ی جالب»، «مرغابی دریایی»، «مرد ناشناس»، «خاطرات یک استاد»، «عمو وانیا»، «تمشک تیغ دار»، «مشاور مخصوص»، «خواب آلود» ، «اندوه» ، «جنایتکار»، «مشاور مخصوص» ، «خوابآلود» ، «اندوه»، «جنایتکار»، «دشتها»، «خانه ای با اشکوب»، «تیفوس»، «بیست و پنج روبل» را نام برد.«چخوف» نویسنده ای، بشردوست، آزدیخواه و روشنفکر بود و داستان های وی حکایت از افکار مترقی وی می نماید. ای با تمام قوا از آزادی دفاع کرد، برای دسترسی مردم به حقوق خود کوشش نموده و با انتقاد از اصول اجتماعی و وضع موجود مردم را به سوی ترقی فکری و اخلاقی سوق داده است. وی با فساد و دروغ، خودنمایی، سرشکستگی، منفی بافی، کوته نظری، تحمل ظلم، آزادیخواهی دروغی و بالاخره صفات منفی با کمال خشونت مبارزه می کند و جامعه ی عقب مانده را به آینده ی درخشان و زندگانی سعادتمندانه امیدوار می سازد و برای رسیدن به اصول مترقی افکار برجسته ای به خوانندگان آثار خود تلقین می کند.

......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم......

آمیرزا
20th November 2011, 01:25 PM
سالشمار زندگى مارسل پروست -



1871

10 ژوئيه، تولد مارسل پروست در "اوتوى‏1". او پسر آدرين پروست، استاد اگرژه‏پزشكى و خانم "ژان وِيل‏2" است.

1873

تولد روبر پروست، برادر مارسل در "اوتوى". خانواده پروست در ساختمان شماره 9بلوار "مالزرب‏3" سكنى مى‏گزيند. خانه ييلاقى "اوتوى" يكى از الگوهاى پروست براى‏خانه ييلاقى "كمبره‏4" در رمان اوست. پروست از اين خانه چنين ياد مى‏كند: "اين خانه كه‏ما و دائيم در آن زندگى مى‏كرديم، وسط يك باغ بزرگ بود كه كوچه‏اى )منشعب ازخيابان موزار( آن را به دو قسمت مى‏كرد. در اين خانه هيچ گونه سليقه‏اى بكار نرفته بود.با اين وجود نمى‏توانم لذت آن لحظه‏اى را كه پس از گذشتن از زير آفتاب گرم واستشمام‏عطر درختان زيرفون كوچه "لافونتن‏5" به اتاقم برمى‏گشتم، توصيف كنم."

1878

خانواده پروست، آن سال هم مانند سالهاى قبل تعطيلاتشان را در "ايليه‏6" نزديك"شارتر7" مى‏گذرانند.

1879

استاد پروست، به عضويت آكادمى پزشكان برگزيده مى‏شود.

آمیرزا
20th November 2011, 01:28 PM
1881

مارسل پروست هنگام بازگشت از گردش در جنگل "بولونى" با اولين حمله آسم‏روبرو مى‏شود. او مى‏نويسد: "طفلى كه از بدو تولد تنفس مى‏كند بى آن كه هرگز به اين‏امر دقت كرده باشد، نمى‏داند اين هوايى كه به آرامى سينه‏اش را پر مى‏كند و او حتى‏متوجهش نيست، چقدر براى زندگيش ضرورى است. آيا در بحران يك تب، هنگام‏تشنج دچار تنگى نفس مى‏شود؟ او در تلاش نوميدانه براى بودن، تقريباً براى زندگى‏است كه تقلا مى‏كند. براى آرامش از دست رفته‏اش كه آن را باز نمى‏يابد مگر با هوايى كه‏نمى‏دانست اين قدر با زندگى او عجين شده است." مارسل براى اولين بار به تئاترمى‏رود.

1882

مارسل پروست به كلاس اول دبيرستان "كندرسه‏8" مى‏رود و در همان‏جا تحصيلات‏متوسطه را به پايان مى‏رساند.

1885

مارسل پروست در اكتبر وارد كلاس چهارم دبيرستان مى‏شود و مثل هر سال بيشتراوقات از مدرسه غيبت مى‏كند. پدر او عنوان استادى بهداشت همگانى را در دانشگاه‏پزشكى پاريس بدست مى‏آورد.

1886

نخستين پاسخ‏هاى او به يك پرسش نامه، آهنگسازان محبوب او: "موزار" و "گونو".خوشبختى در چيست: "زندگى در كنار تمامى كسانى كه دوستشان مى‏دارم، در فضايى‏سرشار از زيبائى‏هاى طبيعت، تعدادى كتاب و پارتيتور، تئاترى فرانسوى كه در دسترس‏باشد."، "جدائى از مامان براى او مصيبت بزرگى است." در زندگى خصوصى نوابغ‏خطايى است كه او براى آن بيشترين اغماض را مى‏پذيرد. در پائيز آخرين تعطيلات را در"ايليه" مى‏گذراند و با رغبت و شوق آثار "اوگوستين تيرى‏9" را مى‏خواند.

1887

مارسل در "شانزه ليزه" با "مارى دوبرناردكى‏10" الگوى "ژيلبرت سوان" بازى‏مى‏كند. در اكتبر به كلاس ششم دبيرستان مى‏رود و انشاى قابل توجهى مى‏نويسد:"راسين را عاشقانه دوست داشتن به سادگى يعنى عاشقانه‏ترين، ژرف‏ترين، لطيف‏ترين،دردناك‏ترين و صميمانه‏ترين مكاشفه در زندگى بسيارى از انسان‏هاى دوست داشتنى ورنجديده..."

آمیرزا
20th November 2011, 01:29 PM
1888

مارسل آثار "بارس‏11"، "رنان‏12". "لوكنت دوليل‏13" و "لوتى‏14" را مطالعه مى‏كند. اوبه "دانيل هالوى‏15" مى‏نويسد: "من دوستانى دارم بسيار باهوش، با اخلاق بسيار ظريف‏كه يك بار با دوست پسرى تفريح كرده‏اند. اول جوانى‏ها. بعدها رفتند سراغ زن‏ها )...(.فكر نكنيد كه من بچه‏باز هستم. از ديدن آن‏ها ناراحت مى‏شوم. اخلاقاً سعى مى‏كنم‏دست نخورده باقى بمانم، حتى اگر بخاطر رعايت حفظ ظاهر هم شده." در اكتبرتحصيل در رشته فلسفه را شروع مى‏كند. او استاد خود "دارلو16" را در شخصيت آقاى"بوليه‏17" در رمان "ژان سانتوى" به تصوير مى‏كشد. او يك ماجراى عشقى افلاطونى به‏يك خانم دربارى مشهور به نام "لورِ هيمان‏18" را از سر مى‏گذراند، اين زن يكى ازالگوهاى "اودت سوان" است. مارسل با دوستان دبيرستان "كندرسه" مجله "ورت" وسپس "ليلا" را به چاپ مى‏رساند.

1889

15 ژوئيه، مارسل ديپلم ادبيات مى‏گيرد. به "آناتول فرانس‏19" كه حدود چهار سال‏آثار الهى او را حفظ مى‏كرده نامه مى‏نويسد. گذراندن تعطيلات در "اوستاند20". در ماه‏نوامبر مارسل پروست براى خدمت نظام يكساله به "اورلئان‏21" اعزام مى‏شود.

1890

به دنبال تجربه خدمت نظام در "خوشى‏ها و روزها" و "ژان سانتوى‏22" چنين‏مى‏نويسد: "همه چيز دست به دست هم داده تا امروز از اين دوره زندگى من يك سلسله‏خاطره‏هاى پر از حقيقت زيبا و جذاب فراهم آيد، خاطراتى كه زمانه بر روى آنها اندوه‏دلنشين و حالت شاعرانه‏اش را پراكنده ساخته". ماه سپتامبر به كابور مى‏رود. مارسل در14 نوامبر از خدمت نظام مرخص مى‏شود. او در دانشكده حقوق پاريس و مدرسه آزادعلوم سياسى نام‏نويسى مى‏كند. در خانه خانم "ژنويواشتراس‏23" )دختر هالوى( و بيوه"ژرژ بيزه" موپاسان را ملاقات مى‏كند. اين خانم براى هميشه رازدار و سنگ صبورمارسل پروست باقى مى‏ماند.

1891

تعطيلات را در "كابور" و "تروويل‏24" مى‏گذراند. با "وايلد25" و "بارس" ملاقات‏مى‏كند. سال دوم رشته حقوق و علوم سياسى را مى‏گذراند. براى مجله "منسوئل‏26"وقايع روزانه و اخبار تهيه مى‏كند.

1892

پروست و دوستانش "گرگ‏27"، "دريفوس‏28"، "هالوى" و "فينالى‏29" مجله "بانكه‏30"را بنيان مى‏گذراند. مارسل نقدهاى ادبى و ستونى را كه بعدها در "روزها و خوشى‏ها"جمع‏آورى شده به چاپ مى‏رساند و روابط اجتماعى خود را گسترش مى‏دهد. در خانه"پرنسس ماتيلد31" و "مادام آرماند دوكاياوه‏32" حضور مى‏يابد و در خانه اوست كه باآناتول فرانس و "هنرى دوروتچيلد33" آشنا مى‏شود. او به دومين پرسش نامه خود چنين‏پاسخ مى‏گويد. مهم‏ترين شاخصه خلق و خوى او چنين است. "نياز به اين كه دوستش‏بدارند، تصريحاً نوازشش بكنند و بيشتر بهش برسند تا تعريفش را بكنند.". او در وجودمرد، زيبائى‏هاى زنانه و در وجود زن خصائل مردانه را دوست دارد. عيب اصلى خود رابه راحتى بيان مى‏كند. "ندانستن و نخواستن" و نويسندگان مورد علاقه‏اش، "فرانس"،"لوتى‏34"، "بودلر35"، "وينى‏36" و موسيقى دانان محبوبش "بتهوون"، "واگنر" و"شومان". در ماه ژوئيه "ژاك اميل بلانش‏37" پرتره مشهور او را به پايان مى‏رساند.

آمیرزا
20th November 2011, 01:31 PM
1893

مجله "بانكه" متن‏هاى ديگرى از پروست از جمله "زن تجاوزگر يا محفلى" را چاپ‏مى‏كند اما در ماه مارس انتشار آن متوقف مى‏گردد. در 13 آوريل در منزل "مادلن‏لومر38" نقاش با "روبردو مونتسكيو39" ملاقات مى‏كند: "آغاز يك دوستى بزرگ،مارسل با مجله "بلانش" همكارى مى‏كند. در تابستان شروع به نوشتن يك رمان به‏صورت نامه نگارى با دوستانش منجمله "هالوى‏40" و "گرگ‏41" مى‏كند. او در اين رمان‏نامه‏هاى يك زن عاشق پيشه به يك افسر جزء را مى‏نويسد. پروست داستان مهم"بى‏تفاوت" را به رشته تحرير درمى‏آورد و در سال 1896 در مجله "لاوى كونتمپورن‏42"به چاپ مى‏رساند، اين داستان طرح اوليه عشق سوان را دربر دارد. در ماه اوت به "سنت‏موريس‏43"، در سپتامبر به "اويان‏44" و بعد به "تروويل‏45" مى‏رود. دوست او "ويلى‏هيث‏46" كه "خوشى‏ها و روزها" را به او تقديم كرده بود، مى‏ميرد. مارسل ليسانس‏حقوق خود را مى‏گيرد. اول دسامبر شش "اتود" در مجله بلانش به چاپ مى‏رساند كه ازآن جمله "شب نرسيده" و "اعتراف‏هاى يك زن همجنس‏گرا" است. او مى‏نويسد: "اين‏داستان نه كمتر از چيزهاى ديگر اخلاقى است و نه بيشتر غيراخلاقى كه يك زن لذت‏خود را با زن ديگرى مى‏جويد و نه با يك غيرهمجنس خود. دليل اين عشق را بايد دريك اختلال عصبى جستجو كرد كه بطور بسيار انحصارى مى‏خواهد محتواى اخلاقى‏داشته باشد."

1894

ماجراى دريفوس آغاز مى‏شود. مارسل نيز چون پدرش در سلك طرفداران او درمى‏آيد. او چند شعر مى‏سرايد كه در "حرف دل نقاشان" در رمان "خوشى‏ها و روزها"آمده است. در 21 مه پروست با "رينالد هان‏47" ملاقات و به مدت دو سال با او زندگى‏مى‏كند. عشقى بزرگ بارور مى‏شود. در 30 مه مونتسكيو در ورساى ضيافتى مى‏دهد كه‏پروست در "گلوا48" آن را توصيف مى‏كند.

پروست در مقاله‏اى به نام "موسيقى پرستى" "بووار" و "پكوشه" از "اوبر49"، "واگنر"،"گونو"، "وردى"، "ساتى"، "بتهوون"، "باخ"، "سن سانس"، "ماسنه‏50" و "هان‏51" نام‏مى‏برد. نامه‏هاى او علاقه وى را به "واگنر" و "فوره" نشان مى‏دهد. او يكى از اجراهاى"بتهوون" را در ستون "يكشنبه‏اى در كنسرواتوار" تفسير مى‏كند.

1895

پروست با شوريدگى آثار "امرسون‏52" را مى‏خواند و اغلب به تئاتر، كنسرت و اپرامى‏رود. او چنين مى‏نويسد: هرچه كارهاى واگنر افسانه‏اى‏تر مى‏شود من او را انسانى‏ترمى‏بينم و متعال‏ترين خيال‏پردازى او به نظرم چيزى جز زبان نمادين و گيراى اخلاقى‏نيست." 27 مارس، مارسل در رشته ليسانس دولتى فلسفه قبول مى‏شود. او با "دوده‏53"و "مونتسكيو54" رفت و آمد دارد و در سالن‏هاى ادبى با شركت اشخاص سرشناس‏شركت مى‏كند. پروست موفق مى‏شود در مسابقه استخدام بدون حقوق در كتابخانه‏مازارين پذيرفته شود. او در ژوئن آغاز به كار مى‏كند، اما بخاطر بيمارى مرخصى‏مى‏گيرد. او تعطيلات را در آلمان، "كروزناخ‏55" مى‏گذراند، ماه اوت را با "رينالدهان" در"ديپ‏56"، سپتامبر را در "بل رينالد ايل‏57" و بعد در "بگ ميل‏58" مى‏گذراند. پروست درآنجا بيش از صد صفحه از رمان "ژان سانتوى" را مى‏نويسد كه بعد از مرگش چاپ‏مى‏شود. در 29 اكتبر مجله "هبدومادئره‏59"، "مرگ بالداسار سيلواند60" را به چاپ‏مى‏رساند. پروست مقاله‏هاى گوناگونى درباره "شاردن و رامبراند"، "موزار"، "سن سان"مى‏نويسد و با "آناتول فرانس" و "فلوبر" مقايسه شان مى‏كند.

آمیرزا
20th November 2011, 01:32 PM
1896

او ملاحظاتى درباره "ژول لومتر61" و "ژول رنار62" را به رشته تحرير درمى‏آورد. 10مه دائى بزرگ پروست "لوئى ويل‏63" كه صاحب خانه "اوتوى" بود، مانند مارسل درسالها بعد، بر اثر ذات‏الريه كه تمام نشانه‏هايش تشخيص داده شده بود، مى‏ميرد. پروست‏با "لوسين دوده‏64" ارتباط مى‏يابد. 12 ژوئن "كالمن لوى‏65"، "خوشى‏ها و روزها" رامنتشر مى‏كند، اين شامل تمامى نوشته‏هايى است كه تا آن زمان از او به چاپ رسيده‏است. 30 ژوئن "ناته ويل‏66" پدر بزرگ مادرى پروست مى‏ميرد. 15 ژوئيه، "در برابرابهام" را در مجله "بلانش" به چاپ مى‏رساند. در اين مقاله پروست، فاصله خود را بامكتب سمبوليسم و "مالارمه" مشخص مى‏كند. تعطيلات را در "مون دوره‏67" مى‏گذراندو به مطالعه آثار "بالزاك"، "دوما"، "سنت بوو" و "روسو" مشغول مى‏شود. در اكتبر چندروزى را در "فونتن بلو68" مى‏گذراند و در آنجا گفتگوى تلفنى "ژان سانتوى" رامى‏نويسد. مادرش به او مى‏گويد كه "بايد قلبى كمتر رئوف و مهربان داشته باشد". به‏مطالعه آثار "شكسپير" و "گوته" و "جرج اليوت‏69" مى‏پردازد و به سخنان "ژورس" درمجلس گوش مى‏دهد و در رمان "ژان سانتوى" او را با ويژگى‏هاى شخصيت "كوزون‏70"به تصوير مى‏كشد.

1897

با "ژان لورن‏71" كه در مجله به او حمله كرده، درمى‏افتد. در مارس منزل "اوتوى" به‏فروش مى‏رود. در ماه اوت با مادرش به "كروزناخ" سفر مى‏كند. 16 دسامبر، "آلفونس‏دوده" مى‏ميرد و پروست مقاله "خداحافظى‏ها" را براى او مى‏نويسد كه در مجله"پرس‏19 72 دسامبر چاپ مى‏شود. پروست "راسكين‏73" را كشف مى‏كند.

1898

ماجراى "دريفوس" دامنه پيدا مى‏كند. "زولا"، "من متهم مى‏كنم" را در نشريه"اورور13 74 ژانويه به چاپ مى‏رساند. درخواستى جهت تجديدنظر در مورد ماجراى‏دريفوس با امضاى روشنفكران، بخصوص "مارسل پروست" و "آناتول فرانس"، روز 14ژانويه در روزنامه منتشر مى‏شود. محاكمه دريفوس از 7 تا 23 فوريه ادامه مى‏يابد كه‏پروست در ژان سنتوى از آن نام مى‏برد. در ژوئيه مادام پروست تحت عمل جراحى‏سرطان قرار مى‏گيرد كه "عمل بسيار سختى" است. مدتى در "تروويل" اقامت مى‏كند وبعد براى ديدن نمايشگاه نقاشى رامبراند در آمستردام به هلند مى‏رود. او مقالاتى درباره‏رامبراند و "گوستاو مورو75" مى‏نويسد كه بعد از مرگش چاپ مى‏شود.

1899

پروست رمان "ژان سنتوى" را كنار مى‏گذارد تا تمامى وقت خود را به "راسكين"اختصاص دهد. اواخر تابستان را كه در "اويان‏76" مى‏گذراند در رمان ناتمام خود به شرح"خاطرات دريا در كنار درياچه ژنو" مى‏پردازد. اتودى را درباره "راسكين" آغاز مى‏كند واز او كتاب "تورات آى‏ين" را ترجمه مى‏كند و خود دوباره از كليساى اين شهر بازديدمى‏كند.

1900

بيستم ژانويه "راسكين" در لندن فوت مى‏كند: "حس مى‏كنم چقدر مرگ حقير است،وقتى مى‏بينم چقدر اين پيكر با قدرت زندگى كرده، چقدر او را تحسين مى‏كنم، چقدر به‏حرف‏هاى او گوش مى‏دهم و چقدر مى‏كوشم تا او را بفهمم و چقدر بيشتر از خيلى اززنده‏ها از او متابعت مى‏كنم."

پروست درباره متخصصين زبان‏شناسى انگليسى شروع به انتشار يك سلسله مقاله‏مى‏كند. اول مارس از پست عضويت در كتابخانه مازارين مستعفى مى‏شود. در پايان‏آوريل با مادرش به ونيز مى‏رود و در "پادو77" از فرسك‏هاى "گيوتو78" كه در سوان ازآنها ياد كرده، ديدن مى‏كند. در ماه اكتبر تنها به ونيز باز مى‏گردد. در غياب او، خانواده به‏ساختمان شماره 45 كوچه "كورسل‏79" نقل مكان مى‏كنند.

آمیرزا
20th November 2011, 01:34 PM
تصحيح نمونه چاپى "كنجد وسوسن‏ها" مى‏پردازد كه ماه مه در "مركوردو فرانس" به چاپ مى‏رسد. از 6 اوت تا آخردسامبر، مارسل در "ورساى" در هتل "رزرووار96" سكنى مى‏گزيند. در اكتبر آپارتمان"ژرژ ويل‏97" )كه تازه در گذشته( يعنى آپارتمان شماره 102 واقع در بلوار "اُسمان‏98" رااجاره مى‏كند و در پايان سال به آنجا نقل مكان مى‏كند و مى‏نويسد: "يك آپارتمان بسيارزشت و بسيار كثيف درختان، چيزهايى كه ازش فرار مى‏كردم، اما تنها جائى بود كه‏مى‏توانستم پيدا كنم كه مامان آنجا را خوب مى‏شناخت."

1907

پروست مجدداً شروع به نوشتن "عواطف پدر فرزندى يك پدركش" مى‏كند، در 31ژانويه درباره يك واقعه شهرى به شرح و توضيح اسطوره اديپ مى‏پردازد. در ماه‏مارسه، مقاله‏اى درباره "آنا دونواليس‏99" مى‏نويسد و در جلسات بازخوانى خاطرات‏مادام "دوبواين‏100" الگوى مادام دو ويلپاريزيس، مقاله ديگرى مى‏نويسد. صفحاتى ازاين مقالات را بعدها در "در جستجو..." مى‏آورد. 11 آوريل، در يك شب نشينى در منزل"پرنسس دوپوليناك‏101" شركت مى‏كند و مى‏نويسد: "چقدر تمامى اشخاصى كه‏مى‏شناختم پير شده‏اند." در 23 ژوئيه "يك مادر بزرگ" را در فيگارو چاپ مى‏كند ومى‏نويسد: "هيچ چيز دوام نمى‏يابد، حتى مرگ". اوت را در كابور كه ديگر تا سال 1914آنجا را نديد، مى‏گذراند. از كليساها ديدن مى‏كند و مقاله‏اى را در فيگارو، 19 نوامبر باعنوان "برداشتهاى سفر با اتومبيل" انتشار مى‏دهد.


دستخط مارسل پروست

1908

سالى بزرگ كه پروست شاهكار سترگش را آغاز مى‏كند. در ژانويه اولين صفحات آن‏به قصد يك رمان )شصت و پنج صفحه( به روى كاغذ مى‏آيد. نگارش تقليدآميز با الهام‏از لوموآن قلب‏ساز كه در روزنامه فيگارو، 21 نوامبر، يا 14 مارس به چاپ مى‏رسد. درماه مه مى‏نويسد "من مشغول نوشتن اتود طبقه اشراف هستم. يك رمان پاريسى، يك‏اتود درباره سنت بوو، و فلوبر، يك اتود درباره زنان، يك اتود درباره "همجنس بازى" كه‏امكان انتشارش هم كم است، يك اتود درباره ويتراى، يكى درباره‏سنگ قبرها، يكى‏درباره رمان". تابستان را در كابور و سپتامبر را در ورساى مى‏گذراند. در نوامبريادداشت‏هائى درباره سنت بوو در دفتر يادداشت‏هاى 1908 مى‏نويسد. در دسامبرپروست بين دو فرمول ترديد دارد: يك اتود يا يك فرم بيشتر قصه دار كه مى‏تواندمادرش و مناظرات او را دربر گيرد.

آمیرزا
20th November 2011, 01:36 PM
1902

هفت ژوئن، پروست "تريستان و ايزوت" را گوش مى‏كند. چهارده ژوئيه "چارلزهاس‏80"، الگوى سوان مى‏ميرد. در اكتر سفرهاى كوتاهى به "آمبواز81"، "شارتر" و"بروژ82" مى‏كند تا از نمايشگاه نقاشى‏هاى ابتدائى "مكتب فلامان" ديدن كند. سپس با"فنلون‏83" به هلند مى‏رود. در آنجا براى اولين بار تابلوى "چشم انداز دلف" اثر"ورمير84" را مشاهده مى‏كند. در دسامبر هنگام حركت "فنلون" كه به مأموريتى درقسطنطنيه مى‏رود، ساعات يأس‏آورى را مى‏گذراند.

1903

دوم فوريه، روبر پروست، برادر مارسل با "مارت دوبوا - آميو85" ازدواج مى‏كند.بيست و پنجم فوريه، فيگارو اولين اخبار روزانه درباره "سالن‏ها" را كه مارسل نوشته،چاپ مى‏كند. در اين مطلب حرف‏هاى بسيارى درباره "سنت بوو86" گفته مى‏شود.پروست با بسيارى از اشراف مانند "دوك دوگيش‏87"، "پرنس لئون رادزيويل‏88"، "ماركى‏دالبوفرا89" )الگوى سن لوپ(، ارتباط مى‏يابد. اوت را در "تروويل" و سپتامبر را در"بورگونى‏90" و "اويان" مى‏گذراند. بيست و شش نوامبر استاد "آدرين پروست" مى‏ميرد.مارسل مى‏نويسد: "نمى‏توانيد بفهميد كه او چقدر مهربان و ساده بود. من درصدد كسب‏رضايت او نبودم. زيرا خوب مى‏دانستم كه هميشه در زندگى او نقطه تاريكى به حساب‏مى‏آمدم - اما محبتم را به او نشان مى‏دادم )...( خوشبختى مبهم من فقط بازتابى از آن‏خوشبختى بود كه وقتى در كنار پاپا و مامان بودم در آن‏ها مى‏ديدم."

1904

پروست مقاله‏هائى در مورد "راسكين" و درباره سالن‏ها مى‏نويسد، ضمناً كار بر روى"كنجد و سوسن‏ها" اثر راسكين را آغاز مى‏كند. كتاب "تورات آمى ين‏91" توسط"مركوردو فرانس" انتشار مى‏يابد. در ماه اوت، با كشتى گردشى در سواحل"نورماندى‏92" و "برتانى‏93" مى‏كند. 16 اوت مقاله "مرگ كليساهاى جامع" را در فيگاروبه چاپ مى‏رساند. سلامتيش به خطر مى‏افتد. مشاوره‏هاى پزشكى بى‏ثمر انجام مى‏گيردو چنين مى‏نويسد: "هر حمله بيمارى نمى‏دانم چه اختلالى را در ارگانيسم بدنم بوجودمى‏آورد كه انگار با شتاب به لحظه آخر مى‏روم."

1905

پروست يكى از زيباترين نوشته‏هاى خود "مقدمه‏اى بر كنجد و سوسن‏ها" رامى‏نويسد، كه در 15 ژوئن در مجله چاپ مى‏شود. در ماه اوت مقاله جديدى را به نام"استاد زيبائى" درباره "مونتسكيو" به نگارش درمى‏آورد. او به "سن سيمون‏94" و"هومر95" علاقه پيدا مى‏كند. در اوايل سپتامبر، مارسل، مادرش را در سفر به "راويان"همراهى مى‏كند كه از آنجا به حالت اورژانس به پاريس برگردانده مى‏شود و در 26سپتامبر در 56 سالگى از بيمارى نفريت كليوى مى‏ميرد. مارسل مى‏نويسد: "زندگى من،پس از اين يگانه هدف خود را از دست داد. تنها شيرينى خود را، تنها عشق خود را و تنهاتسلى بخش خود را" پروست بعدها مى‏گويد: "مامان، هنگام مرگ مارسل كوچولو را باخود برد". او حدود 3 دسامبر در يك آسايشگاه بسترى مى‏شود.

آمیرزا
20th November 2011, 01:38 PM
1906

حدود 25 ژانويه، از آسايشگاه بيرون مى‏آيد و مى‏گويد: "مداوا بزرگ‏ترين آسيب‏هارا به من مى‏رساند." پروست تا مارس بسترى است.

1909

پروست تدريجاً از طرح "سن بوو" كه هم خاطرات است و هم داستان و اتود، به آغازيك رمان واقعى يعنى اولين روايت‏هاى "كمبره" و "زمان بازيافته" مى‏رسد. در ماه مارس‏سه ناشر "نوشته‏هاى تقليد شده(7)"، را نمى‏پذيرند. انتشار مقالات به خاطر نحوه تنظيم‏جزوه‏هاى پروست به تدريج چاپ مى‏شود: "در اين سال فقط پانزده مقاله منتشرمى‏شود، در نيمه‏هاى ماه اوت، مارسل پروست كتاب "درباره سنت بوو" را به"والت‏102" مدير نشر ركوردوفرانس پيشنهاد مى‏كند كه رد مى‏شود. در نتيجه اين كتاب‏چهارصد صفحه‏اى روز به روز حجيم‏تر مى‏شود. در ماه نوامبر پروست مطالبى را كه‏درباره كمبره نوشته به ماشين نويس مى‏سپرد.

1910

اين سال، سال جمع و جور كردن نوشته‏هاست. پروست دوازده دفتر را نوشته است.فيگارو در بهار، اين رمان را رد مى‏كند. او تابستان را در "كمبره" مى‏گذراند و اول اكتبر به‏پاريس باز مى‏گردد. پروست در دفترهايش روى چند بخش، اقامت در كنار دريا كه‏بخشى از "دوشيزگان شكوفا" مى‏شود و "عشق سوان" و "طرف گرمانت" كار مى‏كند.

1911

پروست اين سال را وقف گسترش قسمتهاى اصلى رمانش كه فكر مى‏كند شامل دوجلد است، مى‏كند: "زمان از دست رفته" و "زمان بازيافته". به كمك گوشى به موسيقى‏واگنر، پلئاس و مليزاند گوش مى‏دهد كه اغلب از آن نام مى‏برد و "نوشته‏هاى تقليدآميز"را ادامه مى‏دهد. سه ماه را در "كابور" مى‏گذراند و در آنجا بقيه كارهايش را به دست‏ماشين نويس مى‏سپارد. عنوان روى جلد چنين است: "تواتر احساسات، زمان از دست‏رفته، قسمت اول". بخش دوم به صورت دست‏نوشته مى‏ماند. اين روايتى از رومان است‏كه پروست قصد دارد سال بعد به ناشر بسپارد.

1912

تا اين تاريخ مى‏توان تعداد صفات رمان نوشته شده توسط پروست را دويست صفحه‏تخمين زد. بخش اول به "فاسكل‏103" و بعد به مجله ادبى "نوول رو و فرانسز104" پيشنهادمى‏شود كه در آخر سال آن را رد مى‏كنند. ژيد در ژانويه 1914 به پروست مى‏نويسد كه‏ابتدا او را يك "خودنماى سالنى و يك تازه كار" مى‏دانسته است.

1913

"اُلندورف‏105" رمان او را رد مى‏كند. بنابراين پروست رمان را به نشر "گراسه‏106"مى‏فرستد تا به هزينه خودش چاپ شود. قرارداد در 11 مارس امضا مى‏شود. در اين‏زمان او با بزرگ‏ترين عشق زندگيش، راننده - منشى خود "آلفرد آگوستينلى‏107" زندگى‏مى‏كند كه او را با رفيقه‏اش در منزل خود جا داده. از آوريل تا اكتبر به تصحيح نمونه چاپى"سوان"، )پنج بازى پى درپى( مى‏پردازد. پروست بايد مجلدى را كه در 11 نوامبر ازكتاب‏فروشى خارج شده، خلاصه كند. او در فهرستى عنوان دو جلد ديگر را اعلام‏مى‏كند، "طرف گرمانت" و "زمان بازيافته". در آغاز دسامبر "آگوستينلى" به "آنتيپ‏108"مى‏گريزد. او مى‏خواهد خلبان شود. پروست براى برگرداندن او مى‏كوشد، پيغام‏هايى‏مى‏فرستد، پول هديه مى‏دهد، بى‏فايده است. چند مقاله درباره سوان انتشار مى‏يابد.پروست از آنها زياد رضايت ندارد.

آمیرزا
20th November 2011, 01:40 PM
1914

پروست "طرف گرمانت" را براى نشر "گراسه" آماده مى‏كند و در مقابل نقدهائى كه‏بر سوان نوشته مى‏شود، با نامه از خود دفاع مى‏كند. 30 مى‏آگوستينلى در هواپيماخودكشى مى‏كند و اين براى پروست بسيار دردآور است. او مى‏نويسد: "مى‏دانستم چه‏اتفاقى مى‏افتد، هر دفعه كه سوار تاكسى مى‏شدم، از ته قلب اميدوار بودم اتوبوسى كه‏مى‏آيد مرا له كند". در سپتامبر مى‏نويسد: "من آلفرد را واقعاً دوست داشتم، دوست‏داشتن براى بيان احساسم كافى نيست، او را مى‏پرستيدم". پروست شخصيت آلبرتين رادر دست‏نوشته‏هاى خود مى‏گنجاند و "گريخته" را شروع مى‏كند. از طرف ديگر "گراسه"تا سال 1914، نمونه‏هاى چاپى "طرف گرمانت" را آماده و حاضر مى‏كند. در شماره‏هاى‏ژوئن و ژوئيه خلاصه اين صفحات را چاپ مى‏كند. با اعلام جنگ، پروست از سربازى‏معاف مى‏شود. از "سلست آلبارده‏109" مى‏خواهد كه در خانه او زندگى كند. او هرگزپروست را ترك نمى‏كند. در 17 دسامبر "برتراند دو فنلون" كشته مى‏شود.

1915

جنگ فعاليت‏هاى "گراسه" را متوقف مى‏كند. پروست از اين فرصت براى وسعت‏دادن طرح اوليه استفاده مى‏كند، روى طرح "سدوم و گومورا" كار مى‏كند و به دنبال آن‏داستان آلبرتين را مى‏نويسد. مارسل دوستان ديگرى را از دست مى‏دهد: "گاستون دوكاياوه‏110" و "روبروت دومير111" را كه در جنگ كشته مى‏شوند.

1916

مجله "لانوول روو فرانسز" از سال 1914 خواهان چاپ آثار پروست بود. بوسيله"رنه بلوم‏112" برادر "لئون"، مذاكراتى با "گراسه" ناشر انجام مى‏شود. گراسه كه به‏كلينيكى در سوئيس پناهنده شده بود، در اول اوت مى‏نويسد كه برغم ميلش او را متعهدبه قرارداد خود نگه نمى‏دارد و در 29 اوت از انتشار چاپ دومين جلد "در جستجوى‏زمان از دست رفته" منصرف مى‏شود. پروست با "كوكتو113" و "موران‏114" دوست‏مى‏شود و روابط اجتماعيش را از سر مى‏گيرد. او هنگام جنگ در پاريس شروع به نوشتن‏اپيزود زمان بازيافته مى‏كند و از فاحشه‏خانه "لوكوزيا115" ديدن مى‏كند.

1917

پروست به كارش ادامه مى‏دهد تا دست‏نويس "سدوم" و "زمان بازيافته" را به شكل‏نهائى درآورد. شب‏ها در رستوران "لارو116" يا در "ريتز117" با پرنسس "سوتزو118"دوست "موران" شام مى‏خورد. دوستى عميقى با "پير دوپوليناك" پيدا مى‏كند. "امانوئل‏بيبسكو119" برادر آنتوان مى‏ميرد. او به تصحيح نمونه‏هاى چاپى، جهت تجديد چاپ"طرف خانه سوان" و سپس "در سايه دوشيزگان شكوفا" براى انتشارات گاليمارمى‏پردازد.

1918
اين سال صرف تصحيح نمونه‏هاى چاپى و ددان شكل نهائى به "در جستجوى" ازابتداى "سدوم" مى‏شود. پروست از طرف ديگر به شب زنده‏دارى‏هاى گوناگون‏مى‏پردازد، انگار براى آخرين بار در زندگى دم را غنيمت مى‏شمارد. در اين سال يا سال‏بعد، آخرين منشى خود "هنرى روخا120" را به استخدام درمى‏آورد. 3 فوريه، براى اولين‏بار با "فرانسوا مورياك‏121" اقامت مى‏كند. اوايل آوريل، دچار يك حمله آسم سبك‏مى‏شود. در آوريل "سوان" را در چهار جلد تكميل مى‏كند. 30 نوامبر، چاپ "در سايه‏دوشيزگان شكوفا" به انجام مى‏رسد.

آمیرزا
20th November 2011, 01:42 PM
اين سال صرف تصحيح نمونه‏هاى چاپى و ددان شكل نهائى به "در جستجوى" ازابتداى "سدوم" مى‏شود. پروست از طرف ديگر به شب زنده‏دارى‏هاى گوناگون‏مى‏پردازد، انگار براى آخرين بار در زندگى دم را غنيمت مى‏شمارد. در اين سال يا سال‏بعد، آخرين منشى خود "هنرى روخا120" را به استخدام درمى‏آورد. 3 فوريه، براى اولين‏بار با "فرانسوا مورياك‏121" اقامت مى‏كند. اوايل آوريل، دچار يك حمله آسم سبك‏مى‏شود. در آوريل "سوان" را در چهار جلد تكميل مى‏كند. 30 نوامبر، چاپ "در سايه‏دوشيزگان شكوفا" به انجام مى‏رسد.

آمیرزا
20th November 2011, 01:43 PM
1919

پروست به اجبار آپارتمان خود در بلوار "اُسمان" را ترك مى‏كند و موقتاً در منزل"رژان‏122" در خيابان "لورن بيشا123" ساكن مى‏شود. بعد، در اول اكتبر به طور كامل به‏شماره 44 خيابان "هاملن‏124" نزديك خيابان "كلبر125" اسباب كشى مى‏كند. در پايان‏ژوئن، چاپ مجدد "طرف خانه سوان"، "در سايه دوشيزگان شكوفا" و "تقليدها وتأليفات گوناگون" به كتاب‏فروشى‏ها مى‏رسد.

10 دسامبر جايزه گنكور با شش راى مقابل چهار راى براى رمان "چليپاهاى چوبى"به "در سايه دوشيزگان شكوفا" تعلق مى‏گيرد. اين جايزه موجى از انتقادها را عليه‏پروست برمى‏انگيزاند كه او در رمان "زمان بازيافته" به آنها پاسخ مى‏دهد.

1920

اول ژانويه انتشارات NRF، "سخنى درباره سبك فلوبر" را منتشر مى‏كند كه اين مقاله‏بسيار مبتكرانه‏تر از نقدهاى ادبى ديگر اوست. "طرف گرمانت" در اكتبر منتشر مى‏شود.مجله پاريس شماره 15 نوامبر "براى يك دوست، ملاحظاتى درباره سبك" را منتشرمى‏كند.

1921

30 آوريل چاپ "طرف گرمانت" جلد دوم و "سدوم و گومورا" جلد اول را به اتمام‏مى‏رساند. پروست هنوز چهار جلد ديگر را پيش‏بينى مى‏كند. در ژوئن مقاله "درباره‏بودلر" در مجله NRF به چاپ مى‏رسد. آخرين منشى پروست "روخا" بايد به آرژانتين‏برود. در سپتامبر حوادث مختلفى سلامتى او را تهديد مى‏كند، زمين مى‏خورد و بر اثراشتباه يك داروساز مسموم مى‏شود. در نوامبر خلاصه‏اى از جلد دوم "سدوم" به نام"حسادت" در "اوليبره(126(8" به چاپ مى‏رسد. در همان ماه پروست دست‏نويس "سدوم‏و گومورا" را به گاليمار مى‏سپارد و اعلام مى‏كند كه جلد سوم "سدوم" شامل دو بخش‏است.

1922

در شش ماهه اول سال شايد هم از سال 1921 "ايوون آلباره‏127" دختر برادر سلست‏مأمور ماشين كردن "اسير" و گريخته "سدوم جلد سوم" مى‏شود. در اوايل بهار به گفته‏سلست، پروست اعلام مى‏كند كه نقطه پايان را بر نوشته خود گذاشته است. مارسل‏مى‏گويد: "حالا، مى‏توانم بميرم." "سدوم و گومورا" جلد دوم در آغاز ماه مه براى فروش‏آماده مى‏شود. 18 مه، مارسل با "جويس‏128" و "استراوينسكى‏129" بعد از اولين اجراى"رنار130" ملاقات مى‏كند. هيچ كششى بين آنها وجود ندارد. پروست باز بر روى متن‏ماشين شده "اسير" و "گريخته" كار مى‏كند. او روى بخش آخر نسخه‏هاى ماشين شده‏عنوان "آلبرتين ناپديد مى‏شود" را مى‏گذارد تا از هرگونه اشتباه آن با "گريخته" اثرتاگور131" كه تازه چاپ شده، جلوگيرى كند. در سپتامبر، وضع سلامتى پروست به هم‏مى‏ريزد. سرگيجه پيدا مى‏كند و چند بار زمين مى‏خورد. اوايل اكتبر، در يك شب‏نشينى،در خانه "بئومونه‏132" به بيمارى برونشيت مبتلا مى‏شود و به دنبال اين بيمارى ذات‏الريه‏مى‏كند. در آخرين نامه او به گاليمار آمده: "من در اين لحظه گمان مى‏كنم واجب‏ترين‏كارها اين است كه تمامى كتابهايم را در اختيار شما قرار دهم". 17 اكتبر حالش بهترمى‏شود، همان شب، چند خط براى مرگ "برگوت‏133" ديكته مى‏كند. در 18 اكتبر شروع‏به هذيان گفتن مى‏كند. اوگمان مى‏كند كه يك "زن چاق سياه" را مى‏بيند. او در ساعت‏چهار و نيم بامداد زندگى را وداع مى‏گويد. تدفين او در 22 اكتبر برگزار مى‏شود.

آمیرزا
20th November 2011, 01:44 PM
1923

چاپ "اسير" در 2 جلد در تاريخ 14 نوامبر.

1925

چاپ "آلبرتين ناپديد مى‏شود" در 2 جلد، در تاريخ 2 نوامبر.

1927

چاپ "زمان بازيافته" در 2 جلد، در تاريخ 22 سپتامبر. وقايع روزانه، و مجموعه‏اى ازمقالات.

1952

چاپ "ژان سنتوى" در 3 جلد، ويرايش شده توسط "برنارد دوفالوا136"

1954

چاپ "در برابر سنت بوو" و به دنبال آن جنگ‏هاى تازه، ويرايش شده، توسط "برنارددوفالوا" به چاپ مى‏رسد.

آمیرزا
20th November 2011, 02:03 PM
نگاهی اجمالی به زندگی ِ تی. اس. الیوت:




گویی هنوز سر بریده ی اورفئوس در معبدی می خواند، بی آنکه دست خدایان المپ گزندی بدان رسانده باشد. حضور الیوت در شعر قرن بیستم این گونه است و بازآیندِ آواز بسیارچهره ی او از اعماق ِ شعر قرن بیستم کماکان به گوش می رسد. شاید باوری گزاف باشد اگر الیوت را آغاز و انجام شعر مدرنیستی بدانیم، اما بدون ِ الیوت، بی اغراق، پیکره ی شعر قرن بیستم همچون نوزادی نارس می نماید. باید از زبان رنه ولک (René Wellek)، از بزرگترین پژوهندگان تاریخ ادبیاتِ غرب، در باره ی الیوت بشنویم:


"تی. اس. الیوت به مراتب بزرگترین منتقد قرن بیستم در دنیای انگلیسی زبان است. تأثیر او در ذوق زمان خویش اظهر من الشمس است..." (تاریخ نقد جدید: جلد پنجم، ترجمه ی سعید ارباب شیرانی)




و نیز اکتاویو پاز در گفتگویی با خولیان ریوس از سرزمین بی حاصل الیوت به عنوان "یکی از بزرگترین منظومه های قرن یاد می کند." (اکتاویوپاز، تک خوانی دوصدایی، ترجمه ی کاوه ی میرعباسی، نشر نی) و می توان نخستین آفرینه ی شعرشناختی ِ مدرن ِ ایران، یعنی "طلا در مس"، را به یاد آورد که اساسا ً ، چه آگاهانه چه خودانگیخته، وامدار آراء الیوت است و تلاشی است برای ایرانیزه ساختن خطوط کلی ِ شعر مدرن و بوطیقای آن بر مبنای نظامی که کم و بیش الیوت پی افکنده بود. آلن تیت (Allen Tate) منتقد و شاعر حلقه ی "نقد نوی" آمریکا (New Criticism) نیز در مقاله ای که در باره ی تی. اس. الیوت در دانشنامه ی بریتانیکا (Britannica Encyclopedia) نگاشته است می گوید:



الیوت از دهه ی بیست میلادی تا انتهای قرن بیستم بر فرهنگ آنگلو-آمریکایی تأثیری شگرف گذاشت. آزمایشگری های ِ وی در زمینه ی بیان، سبک، اوزان شعری به شعر انگلیسی حیاتی تازه بخشید؛ همچنین وی طی ِ سلسله ای از جستارهای انتقادی سنت های قوام یافته را در هم کوبید و سننی تازه برپا نمود. انتشار ِ شعر "چهار کوارتت" منجر به آوازه ی به عنوان بزرگترین ادیب (Man of Letter) شاعر زنده ی انگلیسی شد، و در سال ۱٩٤٨ توأما ً نشان لیاقت (Order of Merit) و جایزه ی نوبل ادبی به او اهدا شد. (ذیل مدخل تی. اس. الیوت)



افزون بر این، بالغ بر سیزده ترجمه ی فارسی از اثر سُترگ وی، "سرزمین بی حاصل" (The Waste Land) در دست است که در میان انبوهه ی آثار ترجمه شده ی شعر ِ جهان تا کنون در ایران بی سابقه بوده است.



به هر روی، الیوت از زمان سرایش شعر "پیرمردک" (Gerontion) تا "چهارشنبه خاکستر" (Ash Wednesday) دگرگونی های بسیاری را درست به سان ِ هر آفرینشگر و ناقد متأمل و دوران ساز ِ دیگری آزمود. الیوت چه در خصوص باورهای دینی، انتقادی و فلسفی خود و چه در زندگی خصوصی اش، به ترتیب، دو دوره ی سرخوردگی، تاریک اندیشی، بحران های عاطفی و یأس توان سوز، از یک سوی، و مقطعی توأم با آرامش یافتگی، باورمندی، عشق و مسرّت را، از دیگر سوی، آزموده است. با این همه، می توان گفت که نیمه ی تاریک تر، یأس طلب تر و پیچیده تر الیوت در کشور ما و درقالب ِ گفتمان انتقادی دهه های پیش از انقلاب درونی شد و زمانی دیرپای انعکاس دهنده ی باورهای انتقادی و شعری ما بود.


اگر بخواهیم بر برخی از مهمترین تحولاتی که او در شعر قرن بیستم ایجاد کرد تأکید کنیم، می توان موارد ذیل را عنوان نمود:




· ایجاد تعدد شخصیت ها یا پرسوناهای شعری که به چندصدایی (polyphonic) شدن شعر انجامید.

· ابداع و تلفیق لحن ها و شیوه های متعدد بیان که منجر به چندشکلی polymorphic شدن شعر گردید.

· بسط و تثبیت نظریه ی "بی سیمایی" (impersonality) در بوطیقای شعر مدرن.

· وارد ساختن گسترده ی دیگر متون ادبی، مذهبی، تاریخی و فلسفی به پیکره ی اشعار خود در قالب ارجائات ، نقل قول ها و تلمیحات متعدد که به نوعی می توان آن را سرآغاز بینامتنیّت (intertextuality) در ادبیات مدرن دانست.

· ابداع نگره ای در باره ی رابطه ی تعامل گونه و دوسویه ی (reciprocal) میان آثار معاصر و سنت ادبی.
· کاستن ِ فاصله ی میان لحن و شیوه ی بیان ِ شعری و نثرگونه.


· کاربست ِ اصل همزمانی تاریخی برای مقابل قرار دادن ایده های بین الأذهانی ِ مدرن با کهن الگوهای (archetype) اسطوره ای و تاریخی.
· نظریه سازی در باره ی لزوم پیوستگی ِ عاطفه و اندیشه در شعر.

· فراتر نشاندن ِ "شاعر– منتقد" از یک منتقد ادبی صرف.

· ارائهی بازتعریفی رادیکال و دگرگون کننده از نظام ارزشی نوسیندگان و شاعران سرتاسر تاریخ ادبیات انگلیسی. برای مثال برتری دادن ِ شاعران متافیزیکی یا مانند جان دان و آندرو مارول - نسبت به دیگر برزگان ادبیات در قرون هجده و نوزده میلادی.

آمیرزا
20th November 2011, 04:31 PM
سيلويا پلات متولد 27 اكتبر 1932 در ماسا چوست امريكاست.او اولين فرزند اتو پلات و ارليا پلات بود.پدرش در پانزده سالگي از قسمت شرقي آلمان كه به راهروي لهستاني معروف بود به امريكا آمده بود.و كرسي استادي زيست شناسي را در دانشگاه بوستون در اختيار داشت.مادرش از پدر و مادري اطريشي در بوستون بدنيا آمده بود و هنگاميكه دانشجوي فوق ليسانس ادبيات انگليسي و آتماني بود با اتو پلات آشنا شد و ازدواج كرد.سيلويا زمانيكه تنها 8 سال داشت.پدرش را كه بسيار ستايشش ميكرد را از دست داد.او دانشجوي دانشگاه اسميت بود كه با نمراتي درخشان از آنجا فارغ التحصيل شد.در سال 1953 وقتي مادرش به او اطلاع داد كه در كلاس نويسندگي فرانك اوكانر پذيرفته نشده بشدت افسرده شد.ودر ماه اوت همانسال با خوردن 50 قرص خودكشي كرد كه برادرش متوجه و او را نجات داد.در بيمارستان چندين ماه تحت درمان روانكاوي و شوك الكتريكي بود كه خاطرات آن زمان را بعدها در كتابش بنام حباب شيشه اي نوشت.در سالهاي بعد با استفاده از يك بورس تحصيلي به انگلستان رفت و در دانشگاه كمبريج با تد هيوز شاعر معروف انگليسي آشنا شد.آندو در ژوئن 1956 با هم ازدواج كردند.صاحب دو فرزند شدند:دخترشان فريدا ربكا متولد 1960 و پسرشان نيكلاس فارا متولد1962.و در اكتبر 1962 از هم جدا شدند.سيلويا پلات سرانجام در فوريه 1963 خودكشي كرد.بسياري از علاقمندان به او علت از هم پاشيدگي رواني و خودكشي او را بي و بند و باريهاي تد هيوز ميدانند.و بارها عنوان هيوز را از روي قبر او كنده اند.مادرش مينويسد: در ژوئن 1962 به ديدار او رفتم.و در يافتم كشمكش شديدي بين او و تد هيوز وجود دارد.او و ديگران اين را بعلت رابطه هيوز با زني ديگر ميدانند و ناتواني سيلويا در خو گرفتن به اين وضع.

از سيلويا پلات 55 مجموعه شعر و يك رمان بر جا مانده است:
كلوسوس واشعار ديگر(1960)
گذر از آب(1971)
درختان زمستاني(1972)
مجموعه اشعار(1981)
رمان:حباب شيشه اي(1963)

آمیرزا
21st November 2011, 11:41 AM
حتما شما هم انتخاب سال 2008 به عنوان سال محمود کاشغری از سوی یونسکو را در مطبوعات خوانده و یا شنیده اید.
یونسکو سال ٢٠٠٨ را – به پيشنهاد وزارت فرهنگ تركيه- به نام محمود كاشغري زبانشناس مشهور ترك (اصلا از تركان اويغورستان- تركستان شرقي) نامگذاري كرده است.
سال 2008 دقیقا مصادف با هزارمین سال تولد این شخصیت مشهور تاریخی است که جزو یکی از پیشرو های رشته زبان شناسی و دایره المعارف و لغت نامه نویسی است.
وقتی به زمان های بسیار دور و دانشمندان آن زمان فکر می کنیم اولین حسی که به ما دست می دهد حس تعجب است.تعجب از این که چطور یک نفر در هزار سال قبل ،زمانی که هنوز کتابت به آن معنای کامل رایج نبوده و اغلب مردم دارای سواد خواندن و نوشتن نبودند عمر خود را صرف اینگونه کار ها می کند و ماحصل آن یکی از بزرگترین و قدیمی ترین دایره المعارف ها و لغت نامه های دنیا می شود .
تصور کنید اگر کسی امروزه و با وجود انواع وسایل نقلیه سریع و وسایل دیجیتال پیشرفته بخواهد تمام کشور های تورک نشین را از چین تا قلب اروپا مسافرت نموده ، لهجه های مختلف را یاد بگیرد ، فولکولورهای آنها را ضبط کند و با آنها مدتی زندگی کند ، چند سال باید صرف کند و چه هزینه گزافی باید متحمل شود؟!. حالا به حدود هزار سال قبل برگردید . زمانی که کاغذ برای نوشتن بسیار نایاب بود و وسایل سفر اسب و شتر بودند. نه نقشه درست و حسابی بود و نه امکاناتی که لااقل بسیاری از کار ها را سریعتر کند.تنها چیزی که در دانشمندان آن زمان وجود داشت همت،بالا بود.

آمیرزا
21st November 2011, 11:49 AM
کاشغری اغلب کشورهای تورک نشین را گشته است.با آنها زندگی کرده ، اخت شده و اغلب شعر ها ، ضرب المثل ها ، گویش ها ، لغات و اصطلاحات را ضبط کرده است و در نهایت در سنین کهنسالی کتاب را به پایان رسانده و از خود برای ما به یادگار گذاشته است.

محمود کاشغری


محمود کاشغری یا به بیان کاملتر محمودابن حسین ابن محمد کاشغری در سال 1008 میلادی(380 هجری) به دنیا آمد.عده ای زادگاه او را کاشغر می دانند ، اما بسیاری نیز بر این عقیده اند که وی خان زاده ای است که در شهر بارسغان که امروزه در شهر قرقیزستان واقع شده است به دنیا آمده و سپس به کاشغر رفته.
آنطور که نوشته شده است وی در جوانی به علت اینکه پدرش فرمانروا بود فنون رزمی و سوارکاری را در حد اعلای خود فرا گرفته اما سپس به علت عشقی که در دلش ایجاد شده بود به سیر و سفر و جمع آوری اطلاعات پرداخت تا کتابهای خود را بنویسد.
وی سپس به بغداد رفت .این دوره مصادف شده بود با قدرت روز افزون تورک ها و زمان خلیفه عباسی ابولقاسم عبدالله ابن محمد المقتدای بامرالله.به همین دلیل نیاز به آشنایی بیشتری با زبان و فرهنگ تورک ها در بین حکومت وقت احساس شده بود. همین باعث شد که این کتاب بیشتر ارزش پیدا کند.
سال تالیف کتاب را بین سالهای 466 و470 حدس می زنند که تقریبا کاشغری در آن زمان حدود 88 سال داشته است. به گفته خود کاشغری این کتاب چهار بار بازخوانی ، تصحیح و بازنگری شده است تا کتاب بی نقصی نوشته شود.
وی سپس از بغداد به زاد بوم خود برگشته و در شهر کاشغر ساکن شده است و در سال 1105 میلادی در سن 97 سالگی در گذشته است.

کاشغر و مزار کاشغری
مزار محمود کاشغری در شهر اوپال در نزدیکی کاشغر قرار گرفته است.کاشغر مرکز ایالت ترکستان چین و یکی از غربی ترین شهرهای چین است. این شهر مروارید جاده ابریشم نام داشته و یکی از قدیمی ترین شهرهای اسلامی چین است.
کاشغر شهری سرسبز و آباد است و رود "قیزیل سو" که از دامنه های "آلا داغ" سرچشمه می گیرد از میان این شهر می گذرد.این شهر تاکستان های مشهوری دارد.
مزار کاشغری نه در خود کاشغر که در شهر اوپال قرار دارد .قبلا در مورد مزار کاشغری حدس و گمان هایی زده می شد اما به طور رسمی تعدادی از باستانشناسان در اواخر سال 1982 توانسته اند مزار وی را در 45 کیلومتری شهر اوپال کشف کنند.وقفیه این مکان نیز سپس پیدا و منتشر شد و از سال 2006 مزار کاشغری به موزه تبدیل شده است و همه ساله میزبان گردشگران بسیاری است.

دیوان لغات الترک


ديوان لغات ترك، در اصل لغت نامه-دائره المعارفي براي ياد دادن زبان تركي به اعراب و به زبان عربي است. در اين اثر همچنين در باره تاريخ، فولكلور، ميتولوژي، جغرافيا، مردم شناسي، طوائف و ادبيات تركان پيش و پس از اسلام معلومات داده مي شود و قواعد دستوري زبان تركي و لهجه شناسي آن بررسي مي گردد. نقشه رنگي مدور موجود در ديوان، نخستين نقشه جهان ترك است. محمود كاشغري و اثرش ديوان لغات ترك را بنيانگذار توركولوژي و يا علم تركي شناسي ناميده اند.
بي شك ديوان لغات ترك در رديف سنگ نوشته هاي اورخون، يكي از مهمترين گنجينه هاي ادبي جهان تورك، تركان آزربايجان جنوبي و ديگر نقاط ايران است. اما آزربايجانيان دليل ديگري براي اعزاز و گراميداشت اين اثر گرانقدر دارند. زيرا آنها سهم و نقشي اساسي در حفظ اين اثر و رساندن آن به روزگار ما داشته اند. چرا كه نسخه منحصر به فرد ديوان لغات ترك، تحفه آزربايجان و يا دقيقتر محمد ساوي از شهر ساوه آزربايجان جنوبي به جهان تورك و مدنتيت مي باشد.
این کتاب نخستین واژه نامه جهان و کتاب تورکی پژوهی و به صورت دانشنامه است. کاشغری در این کتاب مخزنی از واژگان تورکی تهیه کرده است که بر اساس قواعد صرف زبان عربی نوشته شده است. وی در این کتاب برای شرح کلمات از ضرب المثل ها ، شعر های حماسی فولکولر ملل تورک و همچنین مثال هایی از زندگی مردم بهره برده است. وی در این کتاب دو زبان عربی و تورکی را در مقابل هم قرار داده و به این ترتیب قدرت این دو زبان را مساوی دانسته و حتی اشاره کرده است : "تورکی و عربی همچون دو اسب شرط بندی هستند".
این دانشنامه در هشت کتاب و هر کتاب در دو بخش و هر بخش بر اساس هنجارهای صرف زبان عربی سازه بندی شده و حاوی 7500 تکواژ ، 290 ضرب المثل و 220 قطعه شعر است.
خود کاشغری در مقدمه دیوان خود می نویسد :
"من شیوه های گویشی تیره های ترک،ترکمن ، اوغوز ، چیگل، یغما، قیر غیز و سروده هایشان را فرا گرفتم ،ضبط کردم و بهره ها بردم.بدانگونه که زبان هر تیره از آنان با بهترین اسلوبی در پیش من گرد آمد. من آن را به رساترین صورت نظم دادم و به آراسته ترین ترتیب بیاراستم. به فضل الهی این کتاب را به عنوان یادگار جاویدان و اندوخته ای ابدی تالیف کردم و دیوان لغات الترک نام نهادم... من این کتاب را به سخنانی سرشار از حکمت ، سجع، امثال،شعر، رجز و نثر بیاراستم و به ترتیب حروف ، معجم ساختم. جهت آنکه خواهنده بتواند خواسته خود را در جای خود و جوینده جسته اش را در جایی که باید بیابد، هر کلمه ای را در جای خود آوردم .ژرفایی آنها را معلوم ساختم و سختی های آنها را هموار کردم.... در کتاب برای باز نمودن دیدگاهها ، دانش و جهان بینی ترکان ، مثال ها از اشعارشان آوردم.مثل ها و سخنان حکمت آمیزشان را نیز که در فراخی و آسایش و شادمانی ، با اندیشه هایی والا بر زبان رانده اند، فراهم ساختم....همراه با آن در کتاب کلمات بسیار مهمی گرد آوردم.بدینگونه، کتاب در پاکیزگی و شفافی به نهایت رسید و در زیبایی و لطافت به غایت برتری برفت.
در این کار که دل بر آن داده ام ، از خداوند مدد می جویم . هر گونه نیرو و توانایی ما از اوست و او ما را بسنده است و نیکوترین یاور ماست. "
کاشغری در همین مقدمه به حدیثی از پیامبر اشاره می کند که به گفته خودش از دو نفر از پیشوایان بخارا و نیشابور شنیده است. وی می نوسید:
"سوگند یاد می کنم که من از یکی از امامان ثقه بخارا و نیز یکی از امامان اهل نیشابور شنیدم و هر دو با سلسله سند روایت کنند که پیامبر ما چون نشانه های رستاخیز و فتنه آخر الزمان و نیز خروج ترکان اوغوز را بیان داشت چنین فرمود : زبان ترکی را بیاموزید زیرا که آنان را فرمانروایی دراز آهنگ در پیش است.
اگر این حدیث صحیح باشد - بر عهده راویان آن- پس آموختن زبان ترکی کاری بس واجب است و اگر هم درست نباشد خرد اقتضا می کند که مردم فرا گیرند".

تنها نسخه موجود ديوان لغات الترك به خط كاشغري نبوده بلكه به خط يك آزربايجاني اهل ساوه بنام “محمد بن ابي ابكر بن ابي الفتح الساوي” است. ناسخ خود را چنين معرفي مي كند: “از نوشتن فارغ شدم بنده نيازمند به خداي تعالي محمد بن ابي ابكر بن ابي الفتح الساوي ثم الدمشقي، عفا الله تعالي عنه”. در واقع اين نسخه منحصر به فرد ديوان لغات الترك را كه توسط محمد ساوي از شهر ساوه آزربايجان جنوبي استنساخ شده مي بايست “نسخه آزربايجاني ديوان” ناميد. اين نسخه كه تخمينا بعد از گذشت دويست سال از تحرير كتاب در شهر دمشق سوريه نوشته شده اكنون در موزه آياصوفياي استانبول در تركيه نگاهداري مي شود.

نکته جالب در مورد این کتاب این است که تا مدتها اثری از این کتاب پیدا نشده بود تا اینکه مرحوم علی امیری آن را در راسته صرافها پیدا کرد . ماجرا به طور خلاصه از این قرار است که علی امیری مثل همیشه به دوستی به نام برهان بیگ در این راسته سر می زده است.یک روز برهان بیگ به او می گوید یک نسخه خطی گرانقیمتبرای فروش نزد من آورده اند که مشتری ندارد. کتاب را به بنیاد دانش نشان داده ام و آنها قیمت آن را به یک سوم قیمت تعیین شده پیشنهاد کرده اند.علی امیری بعد از نگاه کردن به آن متوجه می شود که اثر گم شده بسیار با ارزشی را پیدا کرده است.ارزش کتاب سی لیر تعیین شده بود پول کتاب را پرداخت کرده و با عجله به منزل می رود تا اوراق آشفته دیوان را منظم کند و آن را مطالعه نماید.بعد ها معلم رفعت این کتاب را از امیری به امانت می گیرد و آن را رونویسی و تصحیح می کند.
به این ترتیب افتخار نخستین نشر متن این کتاب نصیب مرحوم احمد رفعت ،معروف به معلم رفعت گردید که وی آن را در سال 1335 هجری قمری در استانبول به چاپ رسانید.
سپس در سال 1928 مرحوم کارل بروکلمان این کتاب را به زبان آلمانی برگرداند.البته این ترجمه کامل نبود و تنها شامل 7993 تکواژ می شد.
سپس این کتاب توسط عاطف قونیه ای و بعد از آن توسط بسیم آلاتای به ترکی استانبولی ترجمه شد.وی در واقع دو ترجمه معلم رفعت و عاطف قونیه ای را که دارای اشکالات زیادی بودند،تصحیح کرد و کتاب او بی نقص تر از بقیه شد.
در سال 1963 این کتاب به ترکی ازبکی نیز برگردانده شد صالح مطلب اوف با استفاده از ترجمه آلاتای این کتاب را در تاشکند منتشر کرد.
ترجمه انگلیسی دیوان نیز در سال 1985-1982 توسط دو تن از اساتید دانشگاه هاروارد به نام های روبرت دنکوف و جیمز مک کلی در سه مجلد به چاپ رسید.
در سال 1997 ترجمه این کتاب به زبان ترکی قزاقی نیز آماده چاپ شد.اصغر کرماشولی آگابایوف در شهر آلما آتی دست به ترجمه این کتاب زده و آن را در سه مجلد چاپ کرد.
بالاخره در سال 1384 شمسی این کتاب توسط دکتر حسین محمدزاده صدیق به فارسی ترجمه شده و در اختیار فارس زبانان قرار گرفت.در بعضی از مطالب این متن نیز از این کتاب کمک گرفته شده است.


حقيقت گر شود پيدا به هر قيمت خريدارم.!!!

آمیرزا
21st November 2011, 11:51 AM
ماریو بارگاس یوسا -
تحقیقهای کوچک گاه و بیگاه درباره نویسندگان و ادبیات را دوست دارم ، شاید اشتیاقم به خاطر آن کارهایی باشد که در 4 سال دبیرستان و دوره دانشگاه دوست داشتم انجام دهم ، اما فرصتی برایشان نداشتم. از بارگاس یوسا اخیرا " چه کسی پالومینو مولورو را کشت" را خواندم ، جالب بود و تأثیرگذار ، آنقدر که شایسته این نویسنده بزرگ است ، مطلب فارسی در وب نداریم. مطالب را از نوشتههای کاغذی و سایتهای فارسی و انگلیسی پیدا کردم و در کنار هم قرار دادم که حاصل آن این مختصر قابل ترحم! شد ، به سبک همیشگی ، یک داستان کوتاه هم از بارگاس یوسا انتخب کردم که در انتهای پست میتوانید دانلودش کنید و بخوانید :


ماریو بارگاس یوسا ، در 28 مارس سال 1936 آرکیپای پرو به دنیا آمد ، وی تنها فرزند پدر و مادرش بود ، والدینش پنج ماه بعد از ازدواج از هم جدا شدند. 10 سال اول زندگیش را در بولیوی و با مادرش گذراند. پس از اینکه پدربزرگش مقام دولتی مهمی در پرو به دست آورد ، همراه مادرش در سال 1946 به سرزمینش بازگشت.

دوران کودکی او با تلخی سپری شد. در 14 سالگی پدرش وی را به دبیرستان نظام فرستاند که تأثیری ژرف و پایا بر او نهاد و ایده نخستین رمانش را در اذهنش پروراند. نگرش داروینگرایانه او نسبت به زندگی حاصل تجربه همین دو سال است. بارگاس یوسا در رشته هنرهای آزاد دانشگاه لیما فارغالتحصیل شد و سپس از دانشگاه مادرید در رشته ادبیات درجه دکترا گرفت.

در نوزده سالگی با خولیا اورکیدی ازدواج کرد ، وی در رمان "عمه خولیا و میرزابنویس" (1977) از شخصیت همسرش الهام گرفته است. اما این ازدواج دیری نپایید و در 1964 به طلاق انجامید و در سال بعد با "پاتریسیا" ، ازدواج کرد که تا امروز همسر اوست و از او سه فرزند دارد : آلفارو، گونزالو، مورگانا.

یوسا سالها در اروپا، به ویژه در پاریس و لندن و مادرید زیست و به کارهای گوناگون پرداخت . مترجمی، روزنامه نگاری و استادی زبان. در سال 1994، بعد از آن که برندهی جایزهی ادبی سروانتس شد به تابعیت اسپانیا درآمد.

این نویسنده اثر مطرح خود یعنی " عصر قهرمان " را در بیست و شش سالگی نوشت که نشان از نبوغ نویسنده در آن سنین داشت و برای او شهرتی جهانی به ارمغان آورد. از رمانهای وی میتوان اینها را نام برد : " زندگی واقعی آلخاندرو مایتا "، " چه کسی پالومینو مولرو را کشت ؟ "، " بهشت ، آنجا " (2003)، " سور بز" (2000) ، "جنگ آخرالزمان " (1981)، " گفت و گو در کاتدرال" (1969)، " خانه سبز" (1965)، " شهر و سگها " (1963) و " لیتوما در میان کوههای آند ". آثار پژوهشی او عبارتند از: " زبان هیجان " (2001)، "نامههایی به رماننویس جوان" (1997)، "ماهی در دریا " (1993)، "واقعیت پوشیده " (1990)، "میان سارتر و کامو" (1981) و " چرا ادبیات ".

از نمایشنامه های او میتوان به این موراد اشاره کرد : " دیوانه ایوانها " (1993) و " شوخی " (1986) .

اکثر این آثار به ده ها زبان، از جمله فرانسوی و ایتالیایی و پرتقالی و انگلیسی و آلمانی و روسی و فنلاندی و ترکی و ژاپنی و چینی و چکی و البته عربی ( و فارسی ) ترجمه شده است. وی جایزههای فراوانی برده است و او را یکی از نامزدهای دایمی نوبل ساخته است. جایزهی " پلانترا" را به خاطر رمان لیتوما در میان کوه های آند دریافت نمود و نیز جایزه "همینگوی"، جایزه " رومولوگاله گوس " و جایزه " سروانتس ".

گابریل گارسیا مارکز، رمان نویس کلمبیایی از دوستان نزدیک و صمیمی یوسا بوده است اما در سال 2003، در نمایشگاه کتاب بوگوتا، در تهاجم یوسا به مارکز و " چاپلوس کوبا " خواندن او، این دوستی به تیرگی گرایید . این تهاجم زبانی به علت دوستی نزدیک مارکز با فیدل کاسترو، بود. آن روز یوسا، به علت عکس العمل شدید دوستداران مارکز، که به " قهرمان " محبوبشان اهانت شده بود، ناگزیر شد از در پشتی سالن نمایشگاه خارج شود .

آمیرزا
21st November 2011, 11:58 AM
او یكی از معروف‌ترین هنرمندانی بود كه قربانی سیاست‌های رایج قرن
بیستم شد، كودك شاعری كه بزرگ شدن و له شدن توسط تاریخ بی‌رحم
را نمی‌پذیرفت. داستان زندگی او آنقدر جالب است كه....


خاطرم در آتش است، یاسمن‌ها را فراخوانید*

در كنار آثار بی‌نظیر و درخشان شاعر نامدار اسپانیایی فردریكو گارسیا
لوركا، زندگی و مرگ او نیز در شهرت جهانی‌اش نقش بسزایی داشتند.
همانطور كه در مقاله‌ای از نیویورك تایمز به این موضوع اشاره می‌شود:
«كمیت‌های فوق‌العاده اسطوره شدن دور و بر شخصیت این شاعر
بزرگ و تراژیك شكل می‌گرفت. از آن روز وحشتناك سوزان در جولای
1936 هنگامی كه از خانه یكی از دوستان از گرانادا بیرون كشیده شد و
به او شلیك شد، به یك نماد تبدیل شد، نمونه‌ای از «ظلم فاشیست در
عمل» و او تبدیل به «شاعر انقلابی» شد.» اما خوب می‌دانیم كه
اسطوره‌ها در دنیای امروز به كتاب‌ها پناه برده‌اند.

دیگر اسطوره به كار انسان امروزی نمی‌آید. نویسنده‌ای در بطن جامعه
شاید بیشتر به كار او بیاید. همان شاعری كه‌ با «كفش تمیز و واكس‌زده»
موضوع شعرش را «از بین عابران خیابان جدا كند.» لوركا نیز مبری
از این پوست اندازی نبود. جدای از زندگی و مرگ اسطوره‌ای‌اش،
خوانندگان او را به عنوان یك شاعر و نمایشنامه نویس با آغوش باز
می‌پذیرند. در زیر ترجمه مقاله‌ای از نیویورك تایمز كه توسط روبرتو
گونزالس اچواریا با نگاهی به كتاب «رویای یك زندگی» نوشته لسلی
استینتون است كه در آن به زندگی فردریكو گارسیا لوركا پرداخته است.

زندگی گارسیا لوركا بی‌شك نفیس‌ترین اثر این نویسنده اسپانیولی بود و
مرگ زود هنگام او اقتضای این اثر شگرف. شیفتگی او نسبت به مقوله
مرگ و به صورت وسواس گونه نسبت به از خود گذشتگی و قربانی
كردن در مرگ شگرف و ناگهانی او معنای دوباره می‌یابد. او یكی از
معروف‌ترین هنرمندانی بود كه قربانی سیاست‌های رایج قرن بیستم شد،
كودك شاعری كه بزرگ شدن و له شدن توسط تاریخ بی‌رحم را
نمی‌پذیرفت. داستان زندگی او آنقدر جالب است كه خود می‌تواند به
نمونه‌ای آرمانی بدل شود و بازگو كردن این داستان هم برای خواننده و
هم برای نویسنده با علم به سرنوشت دردناك آن به نوعی عادت تبدیل
شده است.

لسلی استینتون در كتاب «رویای یك زندگی» كه به نوعی زندگی نامه
بی‌كم و كاست، و حساب شده لوركا محسوب می‌شود، قسمت‌های رقت‌بار
زندگی او را به اطناب بیان نكرده است. در داستان ماجراجویی‌های
لوركا، ته مایه‌ای طعنه آمیز و حتی مالیخولیایی وجود دارد. شور
زندگانی لوركا، زندگی مرفه او به عنوان فرزند یك خانواده مالك از
اندالوسیا كه در رویاهای موروثی‌اش رها شده بود.


موفقیت‌های چشمگیر او و شهرت ناگهانی‌اش انگار به قرضی بدل شد كه
او ناگزیر به پرداختش بود. مرگ او همان بومی بود كه لوركا روی آن
چه مسیر سفر او نقش زده بود: از فوئنته باكروس (نزدیك گراندا) به
مادرید، نیو یورك، هاوانا، مونته‌ویدئو، بوئنس آبرس، بازگشت به
مادرید، و مانند اینكه نیرویی غیرقابل مقاومت او را ترغیب كند
بازگشتش به گرانادا، جایی كه مرگ در انتظار او بود.
هنگامی كه گرانادا به وسیله فاشیست‌های انقلابی فرانكو تسخیر شد،
لوركا به خانواده لوئیس روسالس شاعر كه خود از اعضای فالانژ بودند
پناه گرفت اما نه آن‌ها، نه پولی كه لوركای نا امید به جنبش آن‌ها اهدا
كرده بود نتوانست جان او را حفظ كنند. در یك نقطه ناشناخته نزدیك شهر
به او شلیك شد و جسدش ( بدنی كه همیشه او نگرانش بود) هیچ گاه پیدا
نشد – تلنگری نهایی برای شخصیت اسطوره‌ای او، شخصیتی كه بعد از
مرگش رشد كرد و زندگی كوتاهش تبدیل به زندگی شاعرانه نمونه قرن
شد.

زندگی درخشان و خیره كننده او با موفقیت و شهرت توام شد و پس‌زمینه
دشوار و در عین حال فوق‌العاده زندگی او یكی از عواملی است كه منجر
به كیفیت غیر قابل انكار كارهای او گردید. در اوایل دهه 1920، زمانی
كه اسپانیا دوران درخشان رنسانس هنری را كه قابل مقایسه با رنسانس
قرون 16و 17 میلادی بود می‌گذراند، لوركا در مركز توجه همگان قرار
گرفت. در آن دوره شاعرانی مانند گارسیلاسو دِ لا وگا، سان خوان دلا
كروز، فری لوئیس د لئون و بسیاری دیگر در ادبیات اسپانیا
می‌درخشیدند.
هنگامی كه لوركا به مادرید رفت، به جرگه كهكشان شعرایی پیوست كه
با عنوان «نسل 27 » شناخته شده بودند، گروهی كه شامل كسانی مانند
خورخه گویلن، ویسنته اله خاندرو، رافائل آلبرتی و داماسو آلونسو بود.
او در زمان‌هایی رابطه بسیار نزدیكی با نقاشانی مانند پیكاسو، سالوادور
دالی و فیلمسازانی مانند لوئیس بونوئل و مانوئل دو فایا موسیقیدان داشت
اما به نظر می‌رسید كه این نویسندگان در این دوره درخشان كافی نبودند،
نویسندگان قدیمی‌تر «نسل 98» مانند میگول اونامونو، رامیرو د مائزتو،
رامون دل وال‌اینكلن همچنان فعال بودند. در آن زمان، زبان شناس
برجسته رامون منندز پیدال مجموعه آثار ادبی اسپانیا در قرون وسطی
را بازنویسی كرد و بالادها (تصنیف عامیانه) را كه بنیاد شعر اسپانیایی
بود را كشف كرد و آن را بین ادبیات مردمی و فرهنگی حائل كرد.
مادرید نقش مركزیت روشنفكری و حركت‌های هنری آوانگارد را از
پاریس ربود. گارسیا لوركا با شعرها، نمایشنامه‌ها در تجمعات
روشنفكری در سالن‌ها به مركز توجه پایتخت تبدیل شد و همانگونه كه
استینتون در كتابش به آن اشاره می‌كند، او به مركز توجه این مركز ادبی
و هنری تبدیل شد.

یكی از دستاوردهای گارسیا لوركا، سبك دار كردن سنت‌های مردمی
بالاخص فولكلور اندلسی و همچنین پرداختن به شخصیت رمانتیك
كولی‌ها بود. علاقه به كولی‌ها یا كانته خوندو (ترانه‌های عمیق) چیز
جدیدی نبود اما لوركا آن را احیا كرد. همانطور كه استینتون در كتابش به
این موضوع اشاره می‌كند: «بسیاری از شاعران محلی قرن 19 و اوایل
قرن بیستم اشعار بسیار زیادی در تقلید و ستایش آوازهای فولكلور
اندالوسی سرودند.... اما تلاش‌های آن‌ها منجر به نوعی ملغمه مدرن از
فرم و محتوای سنتی شد، جانشین تصنعی و غلو آمیز كه در خدمت
سنت‌ها نبود. بالعكس، لوركا آرزو داشت كه یك تركیب جدید بنیادین از
سنت و آوانگارد ارائه كند. او در این كار صاحب سبك شد و از تقلید
صرف چشم پوشید.» گارسیا لوركا از تكرار كلمات برای تاثیر بیشتر
استفاده می‌كرد. در «ترانه ماه ماه»، دومین «ماه» هم می‌تواند به عنوان
صفت استفاده شود و هم تكرار طنزآمیز یا لالایی وار این كلمه باشد.
لوركا با حذف كردن ملودرام و پاد اوج از تصنیف‌های عامیانه، ثابت
كرد كه صورت‌های مردمی می‌توانند به اندازه تمام تدبیراتی كه شاعران
آوانگارد در آثارشان می‌نگارند سرزنده و تاثیرگذار باشند. به این
ترتیب، «ترانه‌های كولی» لوركا كه درسال 1927 به چاپ رسید، به
یكی از كتاب‌های بسیار مشهور شعر در زبان اسپانیایی و یكی از
پرفروش ترین‌ها و مهم‌ترین كتاب‌ها تبدیل شد. در ابتدا، گارسیا لوركا به
سراغ تئاتر رفت و سه گانه تراژیك او یعنی «عروسی خون»، «یرما» و
«خانه برنارد آلبا» همسطح بهترین آثار ایبسن، بكت، یونسكو و اونیل
شد.

ما نند شعرش، گارسیا لوركا موضوع نمایشنامه‌هایش را نیز
اززندگی‌های روستایی اسپانیا با ماهیت عریان تراژدی دستچین كرده
بود.لوركا به درستی آگاه بود كه تئاتر اصلی فرهنگ اسپانیولی –
بالاخص در جنوب – درگیری غیر قابل حل تراژدی كفر و ایمان به
مسیحیت است. استینتون به درستی، روی زندگی مسیح و به صورت
بارزتری روی مراسم عشای ربانی كه گارسیا لوركا در تمام عمرش در
آن شركت می‌كرد به عنوان موضوعاتی كه بینش از خود گذشتی او را
شكل داد تاكید می‌كند. گرچه گاهی اوقات گارسیا لوركا روحیه خاص ضد
كشیشی روشنفكران اسپانیا را نشان می‌داد، با رسوم نمایشی و جذاب
كلیسای كاتولیك در اسپانیا غرق می‌شد و از حالات جسمانی كه نشان
دهنده مرگ و ماورای آن بودند الهام می‌گرفت.
او مانند یك شهاب سنگ در افق ادبیات اسپانیولی زبانه كشید، یك شاعر
نامدار كه شباهت‌های زیادی به شاعر پیشینش روبن داریو نیكاراگوا (
1916-1867) داشت. روبن داریو اولین كسی بود كه از كشوری به
كشور دیگر مسافرت می‌كرد و تشویق شاعران قوی و رنجش شاعران
محلی را برمی انگیخت.

برخی كسانی كه به گارسیا لوركا حمله می‌كردند ادیبان معروفی بودند.
برای مثال، خوزه لوئیس بورخس احتمالا به خاطر روشی كه لوركا به
واسطه آن بوئنس آیرس را شیفته كرده بود آزرده شده بود و به تندی او
را «زبده آندالسی» و یك «نویسنده بی‌اهمیت» می‌خواند اما همعصران
اسپانیایی لوركا مانند گیلیان، سالیناس، آلونسو و حتی كسانی مانند آلبرتی
كه با اواختلاف نظرهای سیاسی داشتند، او را به عنوان یك نابغه
می‌شناختند.
قتل گارسیا لوركا، همانگونه كه استینتون گفته است، یكی از عواملی بود
كه شاعر شیلیایی را به فعالیت سیاسی سوق داد. آن قتل یكی ازتلاقی‌های
مهم تاریخ مدرن بود كه در آن اثر متقابل شعر و سیاست در دنیای
اسپانیولی و ماورای آن را به خوبی نشان می‌داد. از زمان مرگش تا دهه
1960 گارسیا لوركا برای دنیا نمونه‌ای از شاعر اسپانیولی بود، او و
سروانتس مهم‌ترین نویسندگان اسپانیا یی زبان بودند اما در بیست سال
گذشته، او تحت شعاع دیگر نویسندگان آمریكای لاتین مانند بورخس،
اكتاویو پاز و گارسیا ماركز قرار گرفت.

در دنیای آمریكای لاتین او زیادی اسپانیایی است و در كشورش، بعد از
مرگ فرانكو و ظهور دموكراسی كنار گذاشته شد به این دلیل كه دیگر
قربانی محبوب رژیم بر سر قدرت نبود اما بار دیگر احیاشد نه به عنوان
یك اسطوره.، اسطوره بیرون انداخته شد و گارسیا لوركا همچنان یكی
از بزرگ‌ترین نویسندگان قرن بیستم است.
* برگرفته از شعر فردریكو گارسیا لوركا

آمیرزا
21st November 2011, 12:01 PM
دربارهی “ژان پل سارتر -
15 آوریل 1980، ژان پل سارتر در آخرین سفرش، با آمبولانس از بیمارستان بروسه (Broussais) خارج می شود. این سفر او را با همراهی ده ها هزار انسان، تا گورستان مونت پارناس (Montparnasse) می برد. هنرمندان، سیاستمداران، فیلسوف ها، روزنامه نگاران، همه و همه در این جوشش انسانی در هم آمیخته بودند: یک پیاده روی طولانی به سمت گورستان، شبیه یک تظاهرات خاموش. آن روز مراسم تدفین کسی بود که راهگشای امروز است به سوی ابدیت.
ژان پل کوچک در 21 ژوئن 1905 به دنیا می آید. یک کودک از خانواده ای متوسط، بعنوان نوه، که پدربزرگ مادری مانع بالیدن این پسر کوچک می شود. پسر کوچکی که شیفته وار مادرش را دوست دارد. بیوه ی زودرسی که در ازدواج دوم نیز مشکلات فراوانی دارد. سارتر در «نامه های کوتاه» از این ژان پل کوچک چنین می گوید: «حقیقت من، شخصیت من واسم من در دست بزرگترها بود. من یک بچه بودم و از چشم آنها به زندگی نگاه می کردم. این هیولایی که آنها با تاسف هایشان می ساختند». در این حال، حرفه ی پدرخوانده اش او را به روشل (Rochelle) تبعید می کند. دبیرستان، محلی رنج آور می شود. از رتبه ی خوب به رتبه ی معمولی می رسد و به آموختن خشونت می پردازد. ناکامی ها، والدینش را وامی دارد تا او را به پاریس برگردانند.
ژان پل سارتر، در پاریس، در مدرسه ی هنری چهارم (Henri IV) سال های مطلوبی را آغاز می کند. همانجا با پل نیزان (Paul Nizan) آشنا می شود که این آشنایی به یک دوستی پایدار می انجامد. زمانی که او و نیزان این مدرسه را ترک می کنند، زمانی است که برگسون (Bergson) آنها را تحت تاثیر فلسفه قرار داده است. استاندل (Stendhal)، ولری (Valéry) و پروست (Proust) نویسنده های محبوب سارتر هستند که او را به سمت ادبیات و سینما سوق می دهند. سارتر و نیزان، در دانشسرای عالی پذیرفته می شوند که چهار سال مطلوب برای آنها به دنبال دارد. بر طبق گفته ی دنیس برتوله (Denis Bertholet)، سال 1924 برای دانشسرای عالی، بیشترین درخشش را از زمان تاسیس خود تجربه می کند. بعد از آن نیزان ازدواج می کند و به حزب کمونیست می پیوندد. سارتر ولی زندگی را یک جستجوی بی پایان می داند، نه همچون اتصال به یک نظریه ی محدود کننده. او عضویت را قبول نمی کند. اما سال بعد، سیمون دوبوآر (Simone de Beauvoir) همراه اوست. آنها هر دو تدریس را دوست دارند و دانش آموزان نیز دوستشان می دارند.
در سال 1944، کارهای دیگر آنقدر برای سارتر درآمد دارد که خود را بازنشست می کند. او به روزنامه نگاری در دو ستون جنگ (Combat) و نامه های فرانسوی (les lettres françaises) مشغول می شود.
سارتر از طرف دو روزنامه ی کومبا (Combat) و لوفیگارو (le Figaro) برای اولین بار به آمریکا فرستاده می شود که آنجا با هنرمندان فرانسوی در تبعید ملاقات می کند. در سال 1945، روزنامه ی فرصت های جدید (Temps modernes) با عضویت سیمون دوبوآر و مرلوپونتی (Merleau-Ponty) آغاز به کار می کند. این روزنامه خودش را به دفاع از استقلال و حقوق افراد اختصاص می دهد. همچنین در همین سال، با حمایت مجله ی سرشت (Esprit)، کنفرانس مشهوری با عنوان «وجودگرایی، انسان گرایی است» (اگزیستانسیالیسم، اومونیسم است( (L'existentialisme est un humanisme)در باشگاه امروز (club Maintenant) برگزار می شود. موفقیت این کنفرانس همه ی شک ها را برطرف می کند و وجودگرایی دنیا را تصرف می کند. همه وجودگرا هستند و سارتر پیشرو وجودگرایی می شود.
زندگی سارتر و سیمون دوبوآر در سفرهایشان شکل می گیرد. آنها به بارسلون، کوبا، هلند، برلین، ساهارا، آفریقای سیاه و خیلی جاهای دیگر می روند. اما در دهه ی پنجاه روش زندگی شان را تغییر می دهند. سارتر همه ی مسافرت ها، قرار ملاقات ها، مصاحبه ها و همه ی آنچه که زندگی را مصرف می کنند و آن را به نابودی می کشند را محدود می کند. با این حال او در همه ی مبارزه ها حاضر است: در برابر جنگ هندوچین، دربرابر جنگ الجزیره، دربرابر جنگ ویتنام. همچنین در ماه می سال 68، او به خوبی از جنبش دانشجویی حمایت می کند. او در خیابان روزنامه ی چپ کارگری، به نام انگیزه ی مردمی (la Cause du Peuple) را می فروشد و تریبون های مردمی ایجاد می کند. او الگوی این جوانان سرکش است و در هر جایی که ستم وجود دارد، مداخله می کند. او همچنین در کنار برنارد کوشنر (Bernard Koushner) برای عملیات مردم قایق (boat people) که برای دفاع از زمین های روستاییان لارزاک (Larzac)، مخصوص پناهنده های ویتنام است، حضور دارد.
همه می دانند ظلم و رهایی لغت هایی هستند که سارتر را می شورانند. هیچ مانعی برای این نیرو وجود ندارد. و اینها همان مردمی هستند که در 15 آوریل 1980 او را با اشتیاق هایش، مداخله های درخشانش، نوشته هایش و تجربه های مفیدش از سیاست و زندگی، به خاک می سپرند. آن روز مردم نویسنده ی نابغه ای را دفن کردند، که جایزه ی نوبل را نپذیرفته بود.

سارتر، حرف های خواندنی
(نقل از : صوفی شومینو – روزنامه ی مترو – صفحه ی 11 – چهارشنبه 10 ژوئیه 2005)

- من افراد هم سن خودم را دوست ندارم. همه ی افرادی که می شناسم جوان تر از من هستند. افراد مسن افکار غیر قابل انعطاف دارند. آنها از آنچه که امروزه می گذرد، از تغییراتی که در زندگی امروز بوجود آمده است، احساس آشفتگی می کنند. آنها کسل کننده اند.
- کار من، روش زندگی ام و تلاشم: نوشتن و آموختن، به من پول و لذت می بخشید. با اینحال پول برای من هیچ وقت آن ارزشی را ندارد که برای دیگران دارد. من آن را برای خودم خرج می کنم، نه برای خرید سهام.
- من همه ی ایده هایم را آن وت که در حال شکل گرفتن بودند برای سیمون دوبوآر می گفتم. چون او تنها کسی بود که سطح شناختش از من و از افکارم، به اندازه ی خود من بود. او یک هم صحبت خوب و یک لطف بی نظیر بود.
- من هیچ وقت احساس گناه نمی کنم و گناهکار نیستم.
- جنگ زندگی من را به دو بخش تقسیم کرد: قبل و بعد از آن. گذری از جوانی به بلوغ. از خودگرایی به جامعه گرایی.
- بی معنی است که انسانی به جای دیگران فکر کند. هیچ انسان آزادی نباید از انسانی مثل خودش دستور بگیرد.
- سیاسی شدن، دفاع کردن از یک اعتقاد سیاسی نیست. اما افرادی که تیپ زندگی یکسانی دارند را دور هم جمع می کند. بنابراین یک فعالیت مهم در جهان است.
- انقلاب یعنی یک روند طولانی برای منتهی شدن به سرانجامی مهم: بوجود آمدن جامعه ای دیگر. ترس، زمانی طولانی ادامه خواهد داشت برای رسیدن به جامعه گرایی آزاد.
- من فکر می کنم که شفافیت باید جانشین مخفی کاری شود. این غیر ممکن است که ما بدن هایمان را به هم واگذار کنیم و ایده هایمان را مخفی نگه داریم.
- من زیاد سفر کردم. ولی نه فقط برای رفتن از یک کشور به کشور دیگر. من برای رسیدن از یک تجربه ی اجتماعی به تجربه ای دیگر سفر می کنم.

برگرفته از: صوفی شومینو (Sophie Chemineau)- روزنامه ی متروی نیس - سه شنبه 28 ژوئن 2005

......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم......

آمیرزا
21st November 2011, 12:05 PM
کنوت هامسون -
کنوت هامسون نویسنده بزرگ نروژی در سال 1859 در شمال نروژ در یک خانواده فقیر روستایی پا به عرصه وجود نهاد. دوران کودکی و قسمتی از زندگانی اولیه خویش را در نردلند گذرانده و سپس به پایتخت رفت. دوران بدبختی «هامسون» از این پس آغاز شد، چه که مدت ها با فقر و بدبختی به آوارگی عجیبی دچار شد. تحصیلات اولیه اش چندان استحکامی نداشت و به هر کاری که دست می زد به زودی آن را رها می نمود و اعمالش به صورتی درآمده بود که همه فکر می کردند او شخصیت مهمی در زندگی خویش ندارد. بیست ودو ساله بود که وطن خویش نروژ را ترک گفت و به آمریکای شمالی رفت. از ابتدای جوانی هامسون که می دانست صاحب قریحه ای است گاهگاه ذوق خویش را در ادبیات آزمایش می کرد، تا آنکه از سال 1883 به بعد حرفه اصلی خویش را نویسندگی قرار داد و به تدریج آثاری منتشر کرد، که او را در جهان ادب ممتاز بود. با انتشار کتاب گرسنه در سال 1885 شهرت هامسون به اوج خویش رسید. در سال 1920 هامسون برنده جایزه نوبل گردید و بالاخره در سال 1952 در 93 سالگی زندگی را بدرود گفت.

هامسون بی تردید یکی از بزرگترین نویسندگان اسکاندیناوی به شمار می رود.

.................................................. ......................
آثار منتشر شده :

1.تمنای زمین
2. ویکتوریا
3. پان
4. گرسنگی
5. در آستانه مرز و بوم ما
6. بازی حیات
7. شفق سرخ.

......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم......

آمیرزا
21st November 2011, 12:06 PM
واشينگتن ايروينگ - مقاله نويس، شاعر، سفرنامه نويس، زندگى نامه نويس و ... -
«واشينگتن ايروينگ» Washington Irving مقاله نويس، شاعر، سفرنامه نويس، زندگى نامه نويس و استاد خلق داستان هاى كوتاه است كه به همين سبب از او با عنوان پدر داستان كوتاه ادبيات آمريكايى ياد مى شود. در ميان آثار او مى توان به افسانه The Legend of Sleepy Hollow و Rip Van Winkle اشاره كرد كه هر دو صاحب شهرتى جهانى هستند. «ايروينگ» در باب داستان هاى خود در جايى مى نويسد: «آنقدر غرق نوشتنم كه اكثر اوقات فراموش مى كنم كدام بخش از داستان هايم واقعى هستند و كدام حاصل خيال پردازى.»
«واشينگتن ايروينگ» در ۳ آوريل ۱۷۸۳ به عنوان يازدهمين فرزند خانواده اى متمكن متولد شد. پدرش از بازرگانان متمول و مادرش زنى انگليسى و از نوادگان مردى روحانى بود. «ايروينگ» را پس از تولد به احترام «جورج واشينگتن» نامگذارى كردند و هرگز نمى دانستند كه سال ها بعد اين نوزاد نوپا يكى از مهمترين آثار ادبيات تاريخ آمريكا با عنوان «زندگى جورج واشينگتن» را تاليف خواهد كرد. «ايروينگ» از همان اوان كودكى نسبت به كتابخوانى ميلى شديد داشت و «رابينسون كروزو» و «سندباد ملوان» از آثار محبوب دوران نوجوانى او به شمار مى روند. او پس از اتمام تحصيلات مقدماتى خود براى تحصيل در رشته حقوق، به صورت خصوصى از اساتيدى همچون «هنرى مسترتن»، «بروك هلست ليوينگستون» و «جان هافمن» بهره برد كه همگى در امر وكالت از بزرگان زمان خود به شمار مى رفتند. او مدتى را نيز در وكالت به كارآموزى پرداخت كه عمرى كوتاه داشت. «ايروينگ» از سال ۱۸۰۴مسافرت به سراسر اروپا را آغاز و دوسالى را در گشت و گذار سپرى كرد و طى آن موفق به ملاقات با افسر معروف نيروى دريايى انگلستان «نلسون» و همچنين «واشينگتن الستون» نقاش شد. با اتمام دوران سفر «واشينگتن» به ايالات متحده بازگشت و در كنار برادرانش به فعاليت در زمينه تجارت خانوادگى شان پرداخت كه تا سال ۱۸۱۸ به طول انجاميد. در اين مدت او يك سالى را نيز در سمت آجودانى تيمسار ارتش آمريكا و در خدمت «تامپ كينز» فرماندار نيويورك گذراند. زندگى نويسندگى «ايروينگ» با روزنامه ها و هفته نامه ها آغاز شد كه در ابتداى راه با مجله «مورنينگ كرونيكل» به سردبيرى برادرش «پيتر» بود و او توانست با طى كردن پله هاى ترقى در مدت زمانى كوتاه به سردبيرى مجله «آنالتيك» منصوب شود. اما موفقيت هاى «ايروينگ» در زندگى اجتماعى و ادبيات در سايه واقعه اى غم انگيز رو به كمرنگى گذارد. او در سال ۱۸۰۸ با «ماتيلدا هافمن» قرار ازدواجى گذاشته بود كه با مرگ نامزد ۱۷ساله اش در سال ۱۸۰۹ طعمى تلخ را در كام «ايروينگ» به يادگار گذاشت. او بعدها در جواب يكى از دوستانش كه علت ازدواج نكردن او را جويا شده بود نوشت: «سال ها است كه از اين سياهى سخن نگفته ام، حتى قادر نيستم نامش را بر زبان برانم.
تصوير او همه جا با من است و با چشم هاى باز هم خواب او را مى بينم.» «ايروينگ» در سال ۱۸۰۹ تاريخ طنز آلود رژيم آلمانى در نيويورك را تحت عنوان «تاريخى از نيويورك» با نام مستعار «ويتريش نيكر بوكر» به چاپ رسانيد كه خيلى زود به بخشى از فرهنگ نيويورك بدل شد. موفقيت ادبى «ايروينگ» با اثر بعدى او «يادداشت هاى جفرى كرايون» ادامه يافت و او را به نويسنده اى تمام وقت تبديل كرد. در همين سال ها بود كه مادرش از دنيا رفت و او تصميم گرفت زندگى خود را در اروپا ادامه دهد و بدين ترتيب هفده سالى را دور از وطن گذراند. او در اين سال ها آثارى چون «كريستف كلمب»، «فتح گرانادا»، «ياران كريستف كلمب» را بر پايه اطلاعات دقيق تاريخى به رشته تحرير درآورد. در اين زمان «ايروينگ» قصد وطن مى كند و در جايى مى نويسد: «به آخرين ايستگاه زندگى نزديك شده ام، كم كم تعداد سال هاى باقى مانده از عمرم را مى توانم بشمارم. و ترجيح مى دهم در كلبه خود زندگى ام را وداع گويم.» او پس از بازگشت چندين تاليف ديگر را تكميل كرد كه در بين آنها زندگى نامه ۵ جلدى «جورج واشينگتن» نيز ديده مى شود. اين نويسنده بزرگ آمريكايى سرانجام در ۲۸ نوامبر ۱۸۵۹ در حالى چشم از جهان فروبست كه شب قبل در يادداشتى نوشته بود: «خب، بروم كه بالش هاى خود را براى يك خواب كسل كننده ديگر آماده كنم. خدا كند كه آخرى اش باشد.»

آمیرزا
21st November 2011, 12:08 PM
الکسی ماکسیمویچ پشکو (ماکسیم گورکی)
در ۱۶ مارس ۱۸۶۸ در" نزنی نوگورو" که بعد ها به گورکی تغییر نام پیدا کرد، متولد شد. در کودکی پدرش را در اثر بیماری وبا از دست داد،انعکاس غم او رابه دلیل از دست دادن پدر و پریشانی مادرش در داستان" کودکی من" می توان دید."همه جای لباسش پاره شده بود. موهایی رو که همیشه با سلیقه شونه می کرد و مثل یه کلاه باشکوه خاکستری می بست حالا روی شونه های لختش ریخته بود و توی صورتش آویزون بود، یه مقدار از موهاشم که بافته بود، دور وبرش پخش بود و داشت صورت به خواب رفته پدر رو نوازش می کرد." از داستان کودکی من بعد از فوت پدر به مدت چند سال با ناپدری خود زندگی سختی را گذراند و پس از فوت مادرش بر اثر سل، بکلی یتیم شد و با مادر بزرگش که زنی انسان دوست و علاقمند به افسانه های رمانتیک بود زندگی کرد. در سن ۱۲ سالگی خانه را ترک کرد و در منطقه ولگا با عناوین مختلف کارگری کرد."با شغل نقاشی به زندگی- زندگی فعال- قدم نهادم. بعد به نانوایی پرداختم، شمایل کشیدم، اسب چرانی کردم، برای نیازمندیهای مختلف مثل گور مرده ها زمین کندم،باربری کردم، نگهبان شدم، ریشه درختان را از زمین بیرون آوردم، باغبانی کردم و به آزمایش بسیاری از مشاغل آزاد دیگر پرداختم." از داستان چند روز در نقش سر دبیر روزنامه پس از بسته شدن مدارس دولت تزاری به روی روستاییان، او خودش به تحصیل ادامه داد و تجربیاتش را در "دانشگاههای من" در سال ۱۹۲۳ نوشت. پس از کارگریهای فراوان به روزنامه نگاری روی آورد و با یکی از همفکران خود ازدواج کرد ولی به دلیل فساد جامعه کوچک اطرافش، این شغل را از دست داد.در سال ۱۸۹۸ "مجموعه طرح ها و داستان ها"ی او توسط یک ناشر" افراطی سیاسی" به چاپ رسید. این مجموعه شامل داستان های رمانتیکی است در رابطه با قدرت و اصالت خانوادگی طبقه روستایی و کارگر در روسیه. در حدود سال ۱۹۰۰ شروع کرد به نوشتن رمان های" سوسیال رئالیسم" که از آن جمله میتوان به رمان "مادر" اشاره کرد.قهرمان زن داستان مادر، که پسرش به عنوان یک فعال سیاسی دستگیر شده و همسرش هم فردی الکلیست، هیچ پناهی جز عقیده مذهبی خود ندارد. همسرش فوت می کند و پسرش به صورت یک مبلغ سوسیایسم در می آید و هر روز دوستان انقلابی خود را به خانه می آورد و راهنمایی می کند. روزی به جرم حمل یک پرچم انقلابی دستگیر می شود. پس از دستگیری او، مادرش به گروه انقلابیون می پیوندد ولی به وسیله یک جاسوس به پلیس معرفی شده و دستگیر می شود.گورکی این داستان را بر اساس زندگی واقعی" آنا زالموا" نوشته است. آنا پس از آنکه پسرش در یک جلسه انقلابی دستگیر می شود، برای پخش اعلامیه های انقلابی به سراسر کشور سفر می کند.در سال های ۱۹۰۰ گورکی با" تولستوی و چخوف" دوستی نزدیکی پیدا می کند و درباره هر دو آنها در سال ۱۹۴۶" خاطره ها" را می نویسد.گورکی عمده در آمدش را صرف جنبش انقلابی می کرد. او به خاطر شهرتی که داشت محتاطانه عمل می کرد ولی با این وجود مرتبا دستگیر می شد. دولت روسیه تزاری انتخاب شدن او را برای فرهنگستان روسیه در سال ۱۹۰۲ رد کرد و اعتراض چخوف و" کرولنکو" هم تاثیری نداشت.گورکی ۱۵ نمایشنامه نوشت که دو تا از آنها به سختی سانسور شد ولی اکثر آنها در تاتر مسکو با موفقیت روبرو شدند. نمایشنامه های اولیه او به سبک چخوف هستند و بر توصیف موضوع تاکید دارند.بعد از ناکام ماندن شورش انقلابی سال ۱۹۰۵، گورکی به فکر جمع آوری پول برای انقلاب افتاد و برای این منظور امریکا را انتخاب کرد و در سال ۱۹۰۶ به امریکا رفت و در آنجا نویسنده آمریکایی "مارک تواین" طی یک مهمانی شام تامین هزینه های انقلابی را پذیرفت و گفت"به طور قطع، دلسوزی من همراه انقلاب روسیه است."او پیش از بازگشت به روسیه در ۱۹۱۴، در" کاپری" اقامت گزید و در آنجا یک محفل تبلیغاتی "بلشویک" بنا کرد.اگر چه گورکی به سبب نزدیکی که با لنین داشت می توانست از مساعدتهای خوبی بهره مند شود، ولی از ریاست چاپخانه و انتشارات استعفا داد و در ۱۹۲۱ به دنبال آرامش از روسیه خارج شد و در ۱۹۲۸ به روسیه بازگشت.آخرین کار او که ناتمام هم ماند "زندگی کلیم سامگین" نام دارد که اغلب شاهکار او معرفی می شود. این رمان که در ۴ جلد نوشته شده، نمایی است از وضعیت اجتماعی روسیه از سال ۱۸۸۰ تا ۱۹۱۷.آثار گورکی از نظر نیک اندیشی و قدرت قابل توجه هستند. و او با آثارش به اعماق تفکر اتحاد جماهیر شوروی نفوذ کرده است. همچنین گرایشات عمیق شاعرانه و توجه همیشگی به عدالت در آثار او مشهود است.گورکی در سن ۶۸ سالگی (۱۹۲۶) توسط یک گروه "ضد شوروی" با زهر مسموم شد و در گذشت.
تهیه و تنظیم : مهدی کاوندی

پایگاه اطلاع رسانی آی کتاب

......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم......

آمیرزا
21st November 2011, 12:09 PM
چارلز ديكنز -
• ۱۸۱۲
«چارلز ديكنز» روزنامه نگار، مقاله نويس و داستانسراى شهير انگليسى است كه به زعم بسيارى بزرگترين رمان نويس تاريخ انگلستان به شمار مى رود. او در داستان هايش بيشتر به مقوله هاى اجتماعى مى پردازد و بر بى عدالتى، رياكارى و بدى مى تازد. «ديكنز» خود در دوران كودكى و جوانى از بى رحمى هاى اجتماعى در امان نمانده و حتى در دوران نوجوانى مجبور به ترك تحصيل و كار در يك كارخانه شده است. شخصيت هاى خوب، بد و طنزآميز داستان هاى «ديكنز» از قبيل «اسكروچ» خسيس، «ديويد كاپرفيلد» بلندپرواز و «آقاى پيك ويك» معصوم همگى، نسل هاى بسيارى از خوانندگان را به وجد آورده اند.
«چارلز ديكنز» در هفتم فوريه سال ۱۸۱۲ در «لنديورت» شهر «همپشاير» درست در خلال عصر نوين صنعتى پا به عرصه هستى گذارد. پدرش «جان» كارمند ساده دفتر امور مالى نيروى دريايى بود و به رغم حقوق خوبى كه دريافت مى كرد هميشه با مشكلات مالى دست به گريبان بود. «ديكنز» دو سال بيش نداشت كه خانواده به لندن نقل مكان كرد و او تحصيلات مقدماتى خود را همانجا گذراند و به واسطه استعداد بالا مورد توجه مسئولين مدرسه قرار گرفت. در سال ،۱۸۲۴ «ديكنز» ۱۲ساله مجبور به ترك تحصيل و در يك كارخانه واكس سازى مشغول به كار شد. در همين دوران بود كه پدرش به دليل بدهى به زندان افتاد و مادرش نيز در سن ۷۹سالگى از دنيا رفت و «ديكنز» جوان با ۴۰ پوندى كه از مادرش به ارث برده بود بدهى پدرش را پرداخت كرد. او سپس مدتى را در آكادمى «ولينگتون» و مدرسه «داوسون» به تحصيل پرداخت و از سال ۱۸۲۷ به مدت يك سال در دفتر وكالت مشغول شد و در همان دوران تندنويسى را بسيار عالى آموخت و چيزى نگذشت كه به عنوان سريع ترين و بى اشتباه ترين گزارشگر صاحب شهرت شد. او در خلال دهه ۳۰ با نشريات «ايونينگ كرونيكل» و برخى ديگر از ماهنامه ها شروع به همكارى كرد و بدين واسطه با معضلات اجتماعى بسيارى مواجه شد كه بعدها در خلق آثارش از آنها الهام گرفت. «چارلز ديكنز» نويسندگى را از سال ۱۸۳۳ با داستان هاى كوتاه و مقالاتى كه در هفته نامه ها به چاپ مى رسيد آغاز كرد. سه سال بعد با «كاترين هوگارت» سردبير هفته نامه «ايونينگ كرونيكل» ازدواج كرد و از او صاحب ۱۰ فرزند شد كه در سال ۱۸۵۸ نيز به جدايى انجاميد. «ديكنز» در ديالوگ نويسى استعدادى خارق العاده داشت و به همين سبب به راحتى شخصيت هاى داستان هايش را به بهترين وجهى از زبان خودشان ترسيم مى كرد. او كه در اين زمان بيشتر حرفه روزنامه نگارى را دنبال مى كرد بسيارى از داستان هاى معروف خود را ابتدا به صورت داستان هاى سريالى در روزنامه ها و هفته نامه ها به چاپ مى رسانيد كه از آنها مى توان به «اليور تويست» اشاره كرد كه در خلال سال هاى ۱۸۳۷ تا ۱۸۳۹ خلق شد. «اليور تويست» داستان دنياى زيرزمينى شهر لندن است و محروميت ها، سختى ها و فشارهايى كه كودكان ضعيف و بى پناه در اين شهر مه آلود متحمل مى شوند. داستان به قدرى تاثيرگذار و نافذ است كه «ديويد لين» كارگردان سرشناس سينما را بر آن داشت تا به سال ۱۹۴۸ آن را بر روى پرده ببرد و جالب است كه بدانيد هم در زمان حيات «ديكنز» و هم در زمان ساخت فيلم «اليور تويست» شخصيت سياه «آقاى فاگين» به شدت خشم يهوديان را برانگيخت و عاقبت اين فيلم با ۱۲ دقيقه سانسور در سينماهاى آمريكا اجازه پخش گرفت. از ديگر آثار بسيار محبوب «ديكنز» مى توان به «سرود كريسمس» اشاره كرد كه شخصيت زورگوى فريبكار و خسيسى به نام «اسكروچ» نقش اول آن است. اما اثر بعدى «ديكنز» يعنى «ديويد كاپرفيلد» بيشتر الهام گرفته از زندگى شخصى او و تجربه كار در كارخانه اش است.
«ديكنز» در خلال سال هاى ۱۸۶۹ و ۱۸۶۱ داستان «آرزوهاى بزرگ» را ابتدا به صورت داستان دنباله دار در نشريه خودش منتشر كرد كه اولين قسمت آن در اول دسامبر ۱۸۶۰ به چاپ رسيد. داستان زندگى پسرى به نام «پيپ» (فيليپ پيريپ) آن قدر استادانه خلق شده بود كه در زمره آثار محبوب «تولستوى» و «داستايفسكى» قرار گيرد. «ديكنز» هيچ گاه به موضوعات تاريخى علاقه اى نداشت و شايد «داستان دو شهر» در ميان آثار او استثنايى باشد در زمينه ادبيات تاريخى. او سال هاى آخر عمر خود را به سفر و ايراد سخنرانى هاى بسيار گذراند و در آوريل سال ۱۸۶۹ نيز رمانى اسرارآميز با نام «معماى اروين درود» آفريد. يك سال بعد «دوست دوجانبه ما» را خلق كرد كه زمينه اى پرمعما دارد. او در همان سال در ۸ ژوئن بر اثر سكته ناگهانى قلبى درگذشت و بنا به وصيتش «مراسم تدفينى كم خرج و بسيار معمولى» براى او برگزار شد.

......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم......

آمیرزا
21st November 2011, 12:10 PM
زندگی نامه جان لوكاره -
«جان لوكاره» نويسنده تواناى انگليسى و استاد خلق داستان هاى پرتعليق و سياه جاسوسى است. او كه به واسطه جريان زندگى اش اطلاعات گسترده اى در باب جاسوسى بين المللى دارد خالق شخصيت داستانى مشهور «جورج اسمايلى» است كه كاراكترى چخوفى به شمار مى آيد و يكى از اعضاى همچون سايه سرويس اطلاعاتى برون مرزى انگلستان است.
«لوكاره» در آثارش كنكاشى در مفاهيمى همچون ميهن پرستى و جاسوسى دارد و در بسيارى از آثارش به بررسى اين دو واژه مى پردازد كه گاه معنايى مترادف دارد و زمان هايى نيز متضاد يكديگرند. «لوكاره» صاحب سبكى موجزگو و باسليقه است و قدرت او در طرح داستان و ديالوگ هاى جذاب و طنز آلود داستان هايش در ميان همگان صاحب شهرت است. او كه با مامورين سرويس هاى اطلاعاتى آشنايى هاى داشته است توانسته در خلق داستان هايش نه تنها رابطه خوبى با آثار اسلاف خود «كريستوفر مارلو»، «بن جانسون» و «دانيل دوفو» برقرار كند كه در عين حال با نويسندگان هم سبك ادبيات مدرن از جمله «گراهام گرين»، «ديكسون كار» و «آلك واف» نيز همراه است. «ديويد كورن ول» با تخلص ادبى «جان لوكاره» در ۱۹ اكتبر ۱۹۳۱ در «پول» به دنيا آمد. پدرش «رونى كورن ول» نام داشت و صاحب شخصيتى دروغگو و كلاهبردار بود كه حتى مدتى را به همين جرم در زندان گذراند. بسيارى بر اين اعتقادند كه اين واقعه در شيفتگى «لوكاره» به عالم پرراز و رمز زندگى بى تاثير نبوده است. شخصيت دورو و بوقلمون صفتى پدرش كه زمانى از فعالان سياسى دوره خود نيز بوده است الهام بخش «لوكاره» در خلق رمان «جاسوس تمام عيار» به سال ۱۹۸۶ شد. «لوكاره» پنج سال بيش نداشت كه مادرش خانواده شان را ترك گفت. او در جايى مى نويسد: «براى اينكه دلتنگ او شوم، از او هيچ خاطره اى ندارم.»
اما خود اعتراف مى كند كه اين حادثه دومين راز بزرگ زندگى اش پس از ماجراى زندان رفتن پدرش است. «لوكاره» تا سن ۲۱ سالگى موفق به ملاقات مادرش نشد. او تحصيلات ابتدايى اش را در مدرسه اى در سوئيس گذراند و در سال ۱۹۴۸ وارد دانشگاه «برن» شد و پس از آنكه خدمت سربازى اش را در اتريش به پايان برد به انگلستان بازگشت. او در سوئيس موفق به ملاقات يك ديپلمات انگليسى شده بود كه گمان مى رود با سرويس اطلاعاتى انگلستان همكارى نزديكى داشته است و «لوكاره» شيفته راز و رمز را به دنياى خود علاقه مند مى كند. «لوكاره» در دانشگاه آكسفورد به يادگيرى زبان هاى مختلف پرداخت و در سال ۱۹۵۶ فارغ التحصيل شد. او در دوران دانشجويى اش هيچ فعاليت چشمگير خاصى انجام نداد و كاملاً به دور از هياهو بود. بعد ها بسيارى مدعى شدند كه او در آ ن زمان براى سرويس اطلاعاتى انگلستان به جاسوسى مشغول بوده است. او دو سال پس از فارغ التحصيلى به تدريس خصوصى زبان هاى فرانسه و آلمانى پرداخت و پس از آن جذب سرويس اطلاعاتى برون مرزى انگلستان شد كه اين اتفاق در سال ۱۹۵۹ و در خلال حضور وى در آلمان غربى افتاد. چندى بعد او به سركنسولى انگلستان در هامبورگ منصوب شد. «كيم فيلباى» مشهورترين جاسوس دوجانبه دوران جنگ سرد به «لوكاره» خيانت كرد و نام او را به همراه ديگر جاسوسان انگليسى به روس ها تحويل داد. در اين سال ها بود كه «لوكاره» در يكى از بخش هاى اطلاعات عمليات با «جان بينگهام» ملاقات كرد و او بود كه «لوكاره» را به نوشتن تشويق و ترغيب كرد.
«جان بينگهام» نام مستعار ادبى نويسنده اى به نام «لرد كلان موريس» است و يكى از دو شخصيت الهام بخش «لوكاره» براى خلق قهرمان داستان هايش «جورج اسمايلى» بوده است. «مردى با قد كوتاه و فربه كه پول فراوانى را صرف خريدن لباس هاى زشت مى كرد.» «بينگهام» كه داستان هاى جنايى متعددى را به چاپ رسانيده بود هيچ گاه تصويرى را كه «لوكاره» در آثارش از او به تصوير كشيده بود نپذيرفت. «لوكاره» براى چند دهه زندگى اطلاعاتى و جاسوسى خود در آلمان را نفى مى كرد تا اينكه در سال ۲۰۰۰ در برنامه اى تلويزيونى سكوت خود را شكست و بخش عمده اى از حقايق را فاش كرد، اما هميشه عنوان مى كرد كه هيچ گاه «جيمز باند» نبوده و بيشتر وقت خود را پشت ميزش مى گذرانده است. اولين رمان او «احضار مرده» نام دارد كه در سال ۱۹۶۱ به چاپ رسيد و «گراهام گرين» آن را بهترين رمان جاسوسى زندگى خود خواند. در پى موفقيت اولين رمانش او اثرى كاملاً متفاوت با نام «قتل باكيفيت» كه بيشتر جنبه كارآگاهى داشت را آفريد. با خلق اثر مشهور «جاسوسى كه از سرما مى آيد» تمام وقت خود را صرف و وقف نوشتن كرد. «شهر كوچكى در آلمان»، «دخترك طبل زن»، «مسافر مرموز»، «تنهاى تنها»، «باغبان وفادار» و «دوستان واقعى» از آثار ديگر او است. او در ژانويه سال ۲۰۰۳ مقاله اى در مجله تايمز به چاپ رسانيد و در آن به ضديت با سياست هاى خارجى آمريكا پرداخت و آنها را ديوانه وار خواند. او به همراه تعدادى از نويسندگان اروپايى و آمريكايى در مخالفت با حمله آمريكا به عراق تظاهرات كردند. او به همين جهت از پذيرفتن تمام القاب و افتخارات امتناع كرده است و مى گويد: «نام من هيچ گاه پيشوند «سر» (Sir) نخواهد داشت.»

آمیرزا
21st November 2011, 12:12 PM
تئودور مومسن در سي ام نوامبر ۱۸۱۷ در شهر گاردينگ در شسوينگ آلمان پا بر هستي گذاشت. او به تحصيل واژه شناسي و حقوق در شهر كيل پرداخت و سپس از ۱۸۴۴ تا ۱۸۴۷ در ايتاليا و فرانسه به تحصيل باستانشناسي مشغول بود. در ۱۸۴۸ استاد حقوق دانشگاه لايپزيك شد اما به علت افكار آزادي خواهانه اي كه داشت در طي جنبش انقلابي سالهاي ۱۸۸۹ -۱۸۸۴، مجبور به استعفا شد. وي همچنين استاد حقوق دانشگاه زوريخ (۱۸۵۴-۱۸۵۲) و برسلو (۱۸۵۸-۱۸۵۴) و سپس استاد تاريخ باستان در برلين تا هنگام مرگ باقي ماند. در زندگي سياسي، مومسن همچنان نماينده ليبرال مجلس پروس (۱۸۸۲-۱۸۷۳) بود. وي درباره فعاليت هاي سياسي اش در وصيت نامه آخر خود چنين نوشت: هرگز در آلمان يا در هر جاي ديگر در گذشته يا حال ميلي به فعاليت سياسي نداشته ام.» تاكنون هيچ محققي قابل مقايسه با مومسن وجود نداشته است، زيرا كه وي در زمينه هاي مختلفي نظير نهادهاي حقوقي و سياسي روم باستان، تاريخ وتاريخ نويسي، زبان كتيبه خواني و بررسي آثار تاريخي حقوق، سكه شناسي و كليه پديده هاي عمومي زندگي دستاوردهاي بي شماري از خود به جا گذاشته است. اين تحقيقات تا آخرين روز زندگي اش ادامه داشت.

تئودور مومسن در سال ۱۹۰۲ مفتخر به دريافت جايزه نوبل ادبي شد و آكادمي سوئد دليل خود را براي انتخاب چنين اعلام كرد: «بزرگترين استاد زنده زمان حاضر در هنر ارائه تاريخ و بويژه به سبب اثر باقي ماندني اش به تاريخ روم».
بيشتر علاقه مومسن به آثار لاتين، آگاهي از آنها و تأويل و تفسير آنها، كه براي شناخت دوره باستان لازم بود متمركز شد. او مدت زماني سردبير نشريه اي بود كه مجموعه هاي بزرگي به زبان لاتين و آثار موجود به اين زبان را شامل مي شد و زير نظر آكادمي سلطنتي علوم برلين انتشار مي يافت. مومسن سردبير و مسئوليت تهيه چند جلد از آنها را به عهده داشت. او همچنين مطالعات و يك تريلوژي پايه اي را در خصوص تقويم رومي، تاريخ نگاري، سكه هاي رومي و ديوارهاي دفاعي امپراتوري روم به پيش برد و در خصوص لهجه هاي ايتاليايي نيز مطالبي نوشت. هشت جلد مجموعه آثار وي پس از مرگش به چاپ رسيد.
عبارت آخرين وصيت نامه او نشانگر علاقه مفرط وي به حقوق روم بود. او استادانه به ويراستاري Jastinianشs Digestq ( ۲ جلد ۷۰ - ۱۸۶۶) و Codex Theodosianas (۱۹۰۵) و منابع حقوقي دوران پيش از ژوستي نين (۱۸۶۱) پرداخت و همين كافي است تا نامش براي هميشه بر جريده تاريخ زنده بماند. تحليل جامع وي از قانون اساسي و حقوق جزايي مردم الهامي براي تحقيقات ديگر محققان به حساب مي آيد.
.................................................. ............
آثار مهم تئودور مومسن عبارتند از تاريخ سه جلدي روم كه در سالهاي (۶-۱۸۵۴) منتشر شد. جلد چهارمش كه مربوط به دوره ديكتاتوري سزار بود هرگز تكميل نشد و جلد پنجم اين مجموعه درباره داستانهاي امپراتوري روم بود. البته دو جلد هم درباره مسائل متفرقه تاريخي نوشت كه اين هفت جلد مجموعه نوشته هاي تاريخي او را شكل مي دهد.به طور كلي آثار مهم او عبارتند از تاريخ روم سه جلد (۶-۱۸۵۴) حقوق سياسي ۳ جلد (۱۸۸۸-۱۸۷۱) حقوق جزا در روم (۱۸۹۹) و گفتار و رسالت ۱۹۰۵. تئودور مومسن متولد ۳۰ نوامبر سال ۱۸۱۷ در شهر گاردينگ (شلزويگ) پسر يك كشيش در سال ۱۹۰۲ از طرف آكادمي سوئد به عنوان بزرگترين استاد معاصر در نگارش تاريخ، بويژه براي بزرگداشت اثر عظيمش عظمت و انحطاط روم باستان مفتخر به دريافت جايزه نوبل شد و او كه از سال ۱۸۷۴ تا ۱۸۹۵ سمت منشي دائم فرهنگستان علوم را داشت، از ۱۸۷۳ تا ۱۸۸۲ نماينده شوراي دولت پروس بود: نخست نماينده حزب ليبرال ملي و آنگاه نماينده اتحاديه ليبرالها بود و هميشه از مخالفين سر سخت و بااهميت سياست بيسمارك به شمار رفت. سرانجام در اول نوامبر سال ۱۹۰۳ در شارلوتنبورگ در گذشت.

......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم......

آمیرزا
21st November 2011, 12:13 PM
زندگی نامه هومر مشهورترين شاعر حماسه سراى يونان باستان -
هومر مشهورترين شاعر حماسه سراى يونان باستان است. او طى سال هاى آخر سده هشتم و اوايل سده نهم پيش از ميلاد مى زيست. در روزگار باستان مردم هفت شهر از نژاد يونانى هومر را از خود مى دانستند. اما دلايل برخى از مردم اين شهرها معتبر نبود. چنانكه مردم شهر آتن وى را از آن جهت از خود مى دانستند كه شهر ازمير مستعمره آنها بود. از جزئيات زندگى هومر اطلاعات زيادى موجود نيست. آنچه كه به عنوان زندگى هومر وجود دارد مجموعه افسانه ها و داستان هاى ساختگى است كه به دست اشخاص گردآورى شده است. داستان هايى كه البته اعتبار تاريخى ندارد. اما آنچه مى توان پذيرفت اين كه هومر سفر بسيار كرده و حتى گفته مى شود در پايان زندگى كور شده و البته تا زنده بود لب از سخنگويى فرو نبست. مجسمه تراشان و نقاشان يونان قديم وى را به صورت مردى موقر و هوشيار و با چشمانى بسته نشان داده اند. البته هر زمان كه هومر را نابينا نشان داده اند اسنادى نيز وجود دارد كه در آن هومر بينا و جوان است. آنچه امروزه به هومر منسوب است دو كتاب «ايلياد و اوديسه» است كه هر دو از شاهكارهاى ادبيات جهان محسوب شده و هر دو مكمل يكديگرند و تضادى در ميانشان نيست. بى شك هيچ كتابى درباره دو حماسه هومر نمى تواند چندان لذت بخش باشد كه خود آنها. ترجمه هايى از اين دو حماسه فراوانند. ترديد نمى توان داشت كه آثار هومر عالى ترين آثار ادبى زيباى يونانى و در حقيقت در نوع خود باشكوه ترين آثار بوده و نفوذ بسيارى بر نويسندگان و شعراى مختلف پس از وى داشته است. نويسندگان ادبيات معتقدند به جز منظومه هايى كه به نام هومر به جاى مانده است درباره شخص وى اطلاعات زيادى در دست نيست. آن زمان كه يونانيان به نوشتن زندگينامه روى آوردند در باره مردى كه بزرگترين گنجينه ادبى خود را از او مى دانستند به هيچ سند مكتوبى دست نيافتند. داستان هايى كه از او منتشر مى شود او را خنياگر دوره گرد نابينا مى دانند. يونانيان هر دو حماسه را به يك تن منسوب مى كنند اما تعداد اندكى نيز هستند كه آنها را كار دو شاعر مى دانند اما عمده پژوهشگران معتقدند نخست «ايلياد» نوشته شده و سپس «اوديسه» به قلمى ديگر به نگارش درآمده است. در حماسه هومرى رسم بر اين نيست كه شاعر از خود سخن بگويد. در بيست و هفت هزار سطر اشعار هومر حتى يك اشاره به شخص شاعر ديده نمى شود. هومر در آفرينش شاهكارهاى خود از «خود» هيچ سخن نگفت و باقى نگذاشت.
از زمانى كه اين دو حماسه به نسل هاى ديگر رسيد هيچ گاه از گرمى بازارشان كاسته نشد و در شرايطى كه بسيارى از منظومه ها به فراموشى سپرده مى شوند آثار هومر به چنين سرنوشتى دچار نشده و پيوسته خوانندگان خود را داشته است. هومر در ايلياد قالب هاى سنتى را به كار گرفته تا اثر جديد پديد آورد و در اين اثر تفسيرى از جهان و موقعيت انسان به دست مى دهد. در ايلياد قهرمان نماينده اوج عظمت آدمى است و مبارزه او در رويارويى با مرگ جلوه اى چنان دارد كه نگاه خدايان جاودانه را به خود برمى گرداند. اوديسه منظومه اى است با شور و هيجان كمتر، اما با دامنه گسترده تر كه چشم اندازى وسيع تر از جهان عرضه مى دارد. در اوديسه خدايان و قهرمانان هر دو نيازمند توجيه اخلاقى اند. توجيهى كه با عقايد و تصورات امروزه ما سازگارتر است. پيام منظومه هومرى اين است كه جهان را مى توان با معيارهاى انسانى درك كرد و زندگى آدمى مى تواند چيزى فراتر از كشمكش ناچيز و مذبوحانه دوران ظلمت باشد.
منظومه هاى هومر آنچنان سرشار از حوادث افسانه اى است كه دانشمندان تصور مى كردند كه همه وقايع مندرج در آنها زاده تخيل است و بسيارى فكر مى كردند كه حتى شهر ترويا وجود نداشته است. حفارى هاى بعدى در نيمه دوم قرن نوزدهم در تپه اى در آسياى صغير كه با توصيفات ايلياد شباهت داشت نشان داد كه مردم در آنجا بيش از ده دوره مختلف سكونت داشته و همه شواهد حكايت از وجود ترويا داشت. در منظومه هاى هومر به درستى آداب و رسوم، مشاغل، بناهاى مسكونى، ابزارهاى كار و سلاح هاى يونانيان باستان توصيف شده است. اهميت منظومه هاى هومر براى مطالعه تاريخ يونان در قرون يازدهم الى نهم قبل از ميلاد به قدرى زياد است كه اين دوره را «دوره هومر» مى نامند. هشت ترجمه از هومر از زمان باستان به جاى مانده است. به جز ايلياد و اوديسه منظومه ديگرى به نام «سرودهاى هومرى» و «باتراكوميوماكى» را هم به او نسبت داده اند. تقريباً همه شاعران حماسه سرا و غزل سراى يونان و زبان لاتين از روش هومر كه در دنياى قديم بسيار پسنديده بود پيروى كرده اند و يونانيان قديم هميشه وى را شاعر ملى خود به شمار آورده اند و كوشش هاى بسيارى در تصحيح آثارش كرده اند.
......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم......

آمیرزا
21st November 2011, 12:16 PM
زندگی نامه هنرى ميلر -
«هنرى ميلر» نويسنده شهير آمريكايى است كه آثار اتوبيوگرافى اش تاثير فراوانى بر ادبيات اواسط قرن بيستم بر جاى گذارد. بسيارى از آثار ميلر به واسطه صراحت او در طرح مسائل جنسى و برداشت آزاد او از اين مقوله مدت ها در بسيارى از كشورها ممنوع الچاپ بود. «ميلر» در دهه ۶۰ بود كه به يكى از پرخواننده ترين نويسندگان آمريكا بدل شد. تصويرى كه خوانندگان آثار «ميلر» از نويسنده در ذهن داشتند يك نويسنده آمريكايى بى پول ولى آزاده بود كه روابط بسيار دارد و زندگى اش در مسير پاريس و نيويورك مى گذرد.
«هنرى والنتين ميلر» در ۲۲ دسامبر ۱۸۹۱ از پدر و مادرى آلمانى- آمريكايى از طبقه كارگر متولد شد و بعدها صاحب خواهرى به نام «لورتا» شد كه از لحاظ ذهنى، عقب مانده بود و به همين جهت بيشتر زمان «ميلر» صرف رها كردن او از دست كودكانى كه قصد مسخره كردنش را داشتند مى گذشت. پدرش «هانريش ميلر» خياط بود و مادرش «لوئيس» هيچ گاه نگاه پرمهرى به فرزندانش نداشت و در عوض آنها را مورد ضرب و شتم قرار مى داد.
«ميلر» در دوران تحصيل از دانش آموزان خوب مدرسه بود و پس از اتمام آن به كالجى در شهر نيويورك رفت اما پس از دو ماه دانشگاه را رها كرد. او كه از دوران كودكى، كتابخوانى قهار بود به شدت به آثار «داستايوفسكى»، «نيچه» و «الى فار» علاقه داشت. «ميلر» با رها كردن تحصيل به بازار كار پيوست و براى مدت كوتاهى در كارخانه سيمان سازى مشغول به كار شد و با حقوق دريافتى اش كه قرار بود كارى راه بيندازد به جنوب غربى آمريكا و آلاسكا سفر كرد. در سال ۱۹۱۳ بود كه براى كار به خياطى پدر رفت كه آن روزها مردى دائم الخمر بود. «ميلر» در سال ۱۹۱۷ با «بئاتريس سيلواس ويكنس» كه پيانيستى آماتور بود ازدواج كرد و خيلى زود پدر شد. در خلال سال هاى ۱۹۲۰ تا ۱۹۲۴ «ميلر» در شركت تلگراف «وسترن يونيون» مشغول به كار شد و پس از مدت كوتاهى خانواده خود را رها كرد و با يكى از رقاصه هاى محله «برادوى» هم خانه شد و او بود كه بيش از هر كس ديگرى «ميلر» را براى نوشتن تشويق و ترغيب مى كرد.
اين رابطه، الهام بخش «ميلر» در نوشتن رمان هاى آغازينش «خروس ديوانه» و «تب» شد كه در همان سال ها به چاپ رسيد. «ميلر» در واقع تا سن ۴۰ سالگى نوشتن را به صورت جدى آغاز نكرده بود با اينكه مقالات و داستان هاى كوتاه متعددى از او در مجلات در اواخر دهه اول قرن بيستم به چاپ رسيده بود. «بال هاى پيوسته» نام رمانى است كه او در سال ۱۹۲۲ به رشته تحرير درآورد اما بسيارى از انتشارات آن زمان از جمله «مك ميلان» از چاپ آن خوددارى كردند. در سال ۱۹۳۰ «ميلر» به پاريس نقل مكان كرد و خيلى زود با آن اوركت زيتونى و كلاه خاكسترى و لب هاى برآمده اش براى همه به شخصيتى آشنا بدل شد. آن روزها «ميلر» در فقر شديد مالى به سر مى برد كه با نويسنده اى اتريشى به نام «آلفرد پرلس» آشنا شد و او بود كه اجاره خانه و صورتحساب هاى رستوران «ميلر» را حساب مى كرد. «آنسن نين» هم يك سال بعد با «ميلر» آشنا شد و در حد خود از او حمايت مالى به عمل آورد. «ميلر» در يكى از يادداشت هايى كه در اولين پاييز حضورش در پاريس نوشته است مى گويد: «هيچ پولى ندارم، نه منبعى، نه اميدى. اما خوشحال ترين انسان روى زمينم.» اولين آثار او به دست انتشارات «اوبلسيك» به چاپ رسيد كه مديريت آن را «جك كاهن» برعهده داشت كه خود زمانى نويسنده بود. در اين دوران «ميلر» به شدت تحت تاثير سوررئاليسم قرار داشت و اولين آثار كلاسيك خود با عنوان «رأس السرطان» را به چاپ رسانيد كه تصوير روشن و واضحى از زندگى در پاريس و نيويورك ارائه مى كرد. اين آثار بيش از سه دهه در آمريكا با ممنوعيت چاپ و انتشار مواجه بودند تا آنكه دادگاه عالى كشور با صدور حكمى در مورد آثار ادبى، اين ممنوعيت را برطرف كرد. هنگامى كه «جورج اورول» نويسنده انگليسى براى تهيه گزارشى از جنگ هاى داخلى اسپانيا به آن كشور سفر كرده بود در پاريس توقفى داشت و با «ميلر» ملاقات كرد. عمده آثار «ميلر» در اين دوران را مى توان به اين ترتيب نام برد: «بهار سياه» به سال ۱۹۳۶ و «هيولاى ماروسى» به سال ۱۹۴۱.
با شروع جنگ جهانى دوم، «ميلر» به آمريكا بازگشت و در سن ۴۸ سالگى دچار احساس ناكامى و افسردگى شديدى شد و كار خود به عنوان يك نويسنده را تمام شده دانست.
در سال ۱۹۴۲ به كاليفرنيا عزيمت كرد و در ساحل كاليفرنيا سكنى گزيد. در همان سال ها با «جانينا مارتالپسكا» ازدواج كرد كه سى سال از او جوان تر بود و فلسفه مى خواند. اين بار نيز زندگى مشترك «ميلر» بيش از هفت سال دوام نياورد و به قول خودش: «هميشه در زندگى، تنها بوده ام مانند راهبان، بى جفت، در تبعيد.» او در سال ۱۹۵۷ به رياست موسسه ملى ادب و هنر برگزيده شد و سفرهاى متعددى نيز به اروپا انجام داد. او كه از اواخر دهه دوم قرن بيستم به نقاشى علاقه مند شده بود آن روزها ديگر نقاشى را شروع كرد و به آبرنگ رو آورد و تا آخرين روزهاى عمرش نقاشى را ادامه داد. او به سال ۱۹۸۰ در سن ۸۹ سالگى ديده از جهان فروبست. از ديگر آثار او مى توان به «كابوس تهويه شده»، «روزهاى آرام كليچى»، سه گانه «صليب گلگون» اشاره كرد.

گردآورى و ترجمه: فرهاد كاوه

......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم......

آمیرزا
21st November 2011, 12:18 PM
دافنه دوموريه -
• ۱۹۰۷
«دافنه دوموريه» داستان سرا، تذكره نويس و نمايشنامه نويس انگليسى است كه به واسطه رمان هاى عاشقانه پرتعليقش صاحب شهرت است. «دوموريه» را بسيارى با رمان مشهور «ربه كا» مى شناسند كه بلافاصله پس از انتشار توسط «اورسن ولز» در يك برنامه راديويى اجرا شد و يك سال بعد به دست كارگردان بى بديل دنياى سينما «آلفرد هيچكاك» به تصوير كشيده شد. «ربه كا» به زعم اغلب اديبان مشهورترين، بهترين و آخرين رمانى است كه با الهام از رمان «جين اير» شارلوت برونته پديد آمده است.
«دافنه دوموريه» Daphne du Maurier در سيزدهم ماه مه ۱۹۰۷ در خانواده اى هنرمند در لندن متولد شد. پدرش «سرجرالد دوموريه» بازيگردانى مشهور و فرزند «جورج دوموريه» كاريكاتوريست نامى بريتانيا بود. «دوموريه» بعدها بسيارى از آثار خود را با الهام از اجداد و ساير اعضاى خانواده اش خلق كرد. رمان «مارى آن» و «شيشه گر» از اين دسته اند. او رمان «جرالد» را با الهام از شخصيت پدرش به رشته تحرير درآورد.
دوران كودكى «دوموريه» در خانواده اى طى شده كه از دوستى با اديبان برجسته اى چون «ادگار والاس» و «جى ام بارى» بهره مند بود و بدين ترتيب او از همان دوران نوجوانى قلم به دست گرفت. اولين اثر مكتوب او داستانى كوتاه بود كه به دست عمويش كه سردبيرى مجله اى را بر عهده داشت به چاپ رسيد. «دوموريه» تحصيلات ابتدايى خود را در شهرهاى مختلفى چون لندن؛ مودون و پاريس گذراند. او كه كتابخوانى مشتاق بود، بيش از هر چيز با تصور عوالم خيالى داستان ها به وجد مى آمد و در خيال پردازى آنچنان پيش رفت كه براى خود شخصيتى ثانوى و مردانه نيز ساخته بود. شايد به همين دليل است كه اكثر راويان آثار او را مردان تشكيل مى دهند. او اولين رمانش را در سال ۱۹۳۱ منتشر كرد و رمان بعدى او درباره قاچاقچيان در قالبى تاريخى به نگارش درآمد و پس از مدتى امتياز آن را براى ساخت فيلمى به همين نام به كارگردانى آلفرد هيچكاك فروخت. پس از اين همكارى بود كه هيچكاك به آثار او علاقه مند شد و بعدها با الهام از يكى از داستان هاى كوتاه «دوموريه» فيلم سينمايى «كلاغ ها» The Birds را به روى پرده برد. «دوموريه» در سال ۱۹۳۲ با درجه دارى به نام «كلنل فردريك برونينگ» ازدواج كرد كه به واسطه خدمات ارزنده اش در خلال جنگ جهانى دوم به مقام شواليه اى نائل آمده بود. زندگى مشترك اين دو تا آخر عمر «كلنل برونينگ» به مدت ۳۳ سال در خوشى و آرامش سپرى شد. «دوموريه» پس از مرگ شوهرش به سال ۱۹۶۵ هيچ گاه ازدواج نكرد. او كه در سال ۱۹۶۹ با لقب بانوى ادبيات انگلستان خوانده مى شد به ۱۹ آوريل سال ۱۹۸۹ ديده از جهان فروبست. خاطرات مكتوب او پس از مرگش تحت عنوان «كورن وال سحرآميز» Enchanted Cornwall به چاپ رسيد. «كورن وال» نام ساحلى است كه اكثر داستان هاى «دوموريه» در آنجا اتفاق مى افتد؛ ساحلى در ناحيه غربى انگلستان كه هواى توفانى و وحشى آن الهام بخش «دوموريه» در خلق بسيارى از رمان ها و داستان هاى كوتاهش از جمله «ربه كا» بوده است. او در وصف «كورن وال» مى گويد: «مكانى براى آزادانه نوشتن، قدم زدن، مبهوت شدن و تنها بودن.» «دوموريه» چنين قضايى را عاشقانه دوست مى داشت و بى دليل نيست كه او ۲۵ سال از عمر خود را در خانه اى رو به دريا گذراند، همان خانه اى كه در رمان تاريخى «ژنرال پادشاه» توصيف شده است. و اما شاهكار «دوموريه» رمان «ربه كا» كه در سال ۱۹۳۸ پديد آمد. جمله آغازين اين رمان به يكى از به يادماندنى ترين جملات ادبيات قرن بيستم بدل شد. «ديشب در خواب ديدم كه دوباره به مندرلى رفته ام.» قهرمان داستان زن جوان و ترسويى است.
همسر سابق اين مرد ثروتمند «ربه كا» نام دارد و طى اتفاقات نامعلومى از دنيا رفته است و پس از او خانه زير سلطه خدمتكار خانه «خانم دانور» اداره مى شود. با انتشار اين رمان «اورسن ولز» آن را در قالب نمايشنامه اى راديويى اجرا كرد و خود نقش «ماكسيم دووينته» و «مارگارت سالاوان» نقش همسر دوم او را بازى مى كند. پس از اجراى اين نمايشنامه «ديويد سلزينك» تهيه كننده برنامه متن نمايشنامه را براى «آلفرد هيچكاك» فرستاد و در نامه اى نوشت: «اگر در به تصوير كشيدن اين رمان به اندازه من به متن متعهد باشى در سينما هم مانند راديو موفق خواهد شد.» «دوموريه» در كنار خلق رمان هايش ، نمايشنامه، زندگينامه و داستان هاى كوتاه متعددى پديد آورد كه از جمله آنها مى توان به زندگينامه «فرانسيس بيكن» اتوبيوگرافى به نام «دردهاى فزاينده» Growing Pains ، داستان كوتاه «استخر» و «بعد از نيمه شب هرگز» اشاره كرد.

آمیرزا
21st November 2011, 12:20 PM
بزرگ ترين شاعر يونان پس از هومر -
يونانيان هزيود اهل بويوتى را دومين شاعر بزرگ خود پس از هومر مى دانستند، ولى دنيايى كه هزيود تصويرش را به ما نشان مى دهد غير از دنياى اطراف هومر است. هزيود اولين كسى بود كه در اثر ماندگار به نام «پيدايش خدايان» تمامى اسطوره را به صورت نظام فلسفى منظم ساخت. وى در اثر خود به نام «كارها و روزها» از اين داستان هاى اساطيرى همچون زمينه اى براى توجيه ضرورت كار و زحمت در زندگى آدمى و وجود شر در جهان استفاده مى كند. هزيود با حركتى جسورانه فلسفه تازه اى از اسطوره به عمل مى آورد. «كارها و روزها» خطابه بزرگ آموزشى و هشدار دهنده اى است از نوع سروده هاى تورتايوس و سولون كه چه از حيث سبك و چه از لحاظ لحن، حاكى از حالت روانى سخنگو و گفتارهاى حماسه هومرى است.
هزيود در كارهايش محتواى انديشه عدالت و حتى عبارات خاصى را كه براى تشريح آن به كار مى برد از هومر گرفته است ولى شوق و حرارت اصلاح طلبانه اش حاكى از تجربه درونى اين انديشه است و موقعيت برجسته اى كه اين انديشه در تصور او از نظم جهانى الهى و معنى زندگى انسانى دارد، او را همچون پيامبر عصرى نو نمايان مى سازد كه در آن آدميان جامعه اى بهتر بر پايه حق و عدالت بنا خواهند كرد. جديت اخلاقى حاكم بر انديشه هزيود او را بر آن داشت كه اراده خدايى زئوس را با تصوير عدالت برابر بشمارد و الهه تازه اى به نام «ديكه» (عدالت) ابداع كند و در كنار بزرگترين خدايانش جاى دهد و روستائيان و طبقه متوسطه شهرى نيز با الهام پذيرفتن از همين نيروى ايمان در مقام مطالبه تضمين براى حقوق فردى و اجتماعى خود برآمدند. هزيود همچنين براى نخستين بار آرمانى را وارد فرهنگ روستايى كرد كه كانون همه عناصر فرهنگى شد و متمركز ساختن آنها را در شكل حماسى امكان پذير ساخت. اين آرمان عدالت بود كه الهام بخش او در تصنيف «كارها و روزها» شد.
از ديدگاه هزيود انسان عادى مى خواهد نتيجه اى از كارش به دست آورد. در اينجا بى سر و صدا از طريق كار و زحمت جاى مسابقه جاه طلبانه اشراف سلحشور به خاطر فضيلت مردانگى را گرفته است. آدمى بايد نان خود را با عرق جبين به دست آورد ولى اين امر براى او بركت و نيكبختى است نه ذلت و بدبختى. در واقع هزيود مى خواهد در كنار ادب اشرافى بدان سان كه در حماسه هومر منعكس است فضيلت مرد عادى را قرار دهد كه بر دو ستون «كار و عدالت» استوار است. هزيود همچنين پس از به زبان آوردن كلمه فضيلت، اعلام مى دارد: «البته بهترين مردان كسى است كه خود بينديشد و ببيند كه كدام عمل سرانجام نيك دارد ولى كسى هم نيك است كه آن را از ديگرى بياموزد و از او پيروى كند. انسان بى فايده آن كسى است كه مطلبى را نه خود كشف كند و نه از ديگرى بياموزد.»
از نگاه هزيود آدمى از طريق زور و نزاع و ظلم به مقصد نمى رسد، بايد همه كوشش هاى خود را با نظم خدايى كه بر جهان حكمفرما است سازگار سازد تا از آنها سودى ببرد. فقط پس از آن كه كسى در درون خود بدين حقيقت بينش يافت، ديگرى مى تواند براى يافتن راه درست به او يارى كند. در اشعار هزيود آمده است كه خدايان و آدميان بر كسى كه زندگى را به بطالت بگذراند، خشم مى گيرند. چنين كسى به يك معنى همانند زنبوران نر است كه خود هيچ كار نمى كنند و حاصل دسترنج زنبوران عسل را مى خورند. هزيود معتقد بود «از سر رغبت كار منظم به مقدار معتدل انجام بده تا انبارهايت از ميوه هاى همه فصول سال پر شود. كار ننگ نيست، بيكارى ننگ است. همين كه كار كنى و سودى به كف آورى بيكاران به حال تو غبطه خواهند خورد. بهترين چيزها براى تو اين است كه چشم از مال ديگران بردارى و به كار خود بپردازى.»
اما هزيود در آثار خود از فقر نيز سخن گفته است و از ثروتى كه خدا به آدمى مى بخشد و از ثروتى كه از راه ظلم به چنگ آيد و سپس دستورهايى درباره بزرگداشت خدايان و ديندارى و مالكيت به برادر خود مى دهد. همچنين درباره رفتار با دوستان و دشمنان و خصوصاً با همسايگان سخن مى گويد و قواعدى براى دادوستد و صرفه جويى و اعتمادى، به ويژه نسبت به زنان و قواعدى درباره وظايف كشاورزان و كشتيرانان مى آورد. نظم حيرت انگيزى كه بر زندگى مورد نظر هزيود حاكم است و به آن زيبايى و هماهنگى مى بخشد، از ارتباط نزديك آن زندگى با جريان تغييرناپذير طبيعت ناشى است. شاعر همان گونه كه توجيه ضرورت عدالت اجتماعى و درستكارى فردى و زيان بى عدالتى را بر نظم اخلاقى جهان مبتنى مى سازد قواعد اخلاقى را كه كشاورز و پيشه ور بايد مد نظر داشته باشند از نظام طبيعى به دست مى آورد كه مردمان كاركن در آن كار مى كنند. وى ميان نظم اخلاقى و نظم طبيعى فرقى نمى گذارد زيرا به عقيده او اين هر دو از خدا نشأت مى بايد. هزيود در اشعار خود انديشه عدالت خود را كه پايه هرگونه زندگى اجتماعى است به دنياى طبيعى روستايى و كار و زحمت پيوند مى زند و بدين سان به اين دنيا نيرويى تازه و جاودانگى مى بخشد. در طول تاريخ يونان هزيود همچون منادى آرمان كار و بى عدالتى نمايان است كه در محيط روستا پديد آمده و شكل پذيرفته و اعتبارش در همه اوضاع و احوال مختلف اجتماعى به قوت خود باقى مانده است.
در شعر هزيود با طبقه اى اجتماعى روبه رو هستيم كه تا آن زمان از فرهنگ و تربيت محروم بود اما اينك به نيرو و ظرفيت خود آگاهى يافته است. هزيود نخستين شاعر يونانى است كه از زبان شخص خود با مردمان محيط خويش سخن مى گويد و بدين سان از حوزه روايت افتخارهاى گذشته و تفسير سنت داستانى، به حوزه واقعيت و نبرد زندگى واقعى عصر خود صعود مى كند. از داستان «پنج عصر جهانى» او پيدا است كه زندگى پهلوانى حماسى در نظرش چيزى جز آرمان روزگاران سپرى شده نيست زيرا در برابر آن زندگى، واقعيت زمان حال را قرار مى دهد و عصر آهنينش مى نامد. در عصر هزيود، شاعر مى كوشد در زندگى اثر مستقيم ببخشد. با هزيود رهبرى ذهن و روح آغاز مى شود كه علامت مشخصه دنياى يونانى است. هزيود در بعضى از اشعارش خود را همچون پيامبرى معرفى مى كند كه بر آن شده است تا به يارى بينش عميق خويش، به ارتباط نزديك جهان و زندگى، مردمان گمراه را به راه راست رهنمون شود.

آمیرزا
21st November 2011, 12:23 PM
آلبر كامو نويسنده توانا و فيلسوف شهير فرانسوى -
«آلبر كامو» نويسنده توانا و فيلسوف شهير فرانسوى است كه در كنار «ژان پل سارتر» از روشنگران مكتب «اگزيستانسياليسم» به شمار مى روند. او كه در سال ۱۹۵۷ در سن ۴۴ سالگى موفق به دريافت جايزه نوبل ادبى شد پس از «روديارد كيپلينگ» جوان ترين نويسنده اى است كه به اين مهم نائل آمده است و همچنين در ميان بزرگان ادبيات پيشين و معاصر خود عمر او كوتاه ترين بود.«آلبر كامو» در ۷ نوامبر ۱۹۱۳ در «موندووى» الجزاير در خانواده اى فرانسوى - الجزايرى به دنيا آمد مادرش صاحب اصل و نسبى اسپانيايى بود و پدرش «لوسين» در جنگ «مارن» كه در سال ۱۹۱۴ و طى جنگ جهانى اول اتفاق افتاد در حين مبارزه داوطلبانه كشته شد و به همين سبب دوران كودكى «كامو» در فقر و تنگدستى گذشت. در سال ۱۹۲۳ كامو براى تحصيل در آموزشكده اى پذيرفته شد كه در نهايت به ورود او به دانشگاه الجزاير منتهى شد. در اين دوران او در كنار تحصيل، فعاليت ورزشى فراوانى داشت و دروازه بان تيم فوتبال دانشكده بود اما ابتلا به بيمارى سل در سال ۱۹۳۰ به نقطه پايان فعاليت ورزشى و فوتبال «كامو» بدل شد. او كه توانايى مالى چندانى نداشت به ناچار كلاس هاى خود را به صورت نيمه وقت در دانشگاه انتخاب كرد و سه روز از هفته را به كار و كسب درآمد مى گذراند. از معلمى سرخانه تا كار در موسسه شهاب شناسى مشاغلى بود كه «كامو» به آنها اشتغال داشت. او در سال ۱۹۳۵موفق به اخذ مدرك ليسانس در رشته فلسفه شد و در ماه مه ۱۹۳۶ از تز فوق ليسانس خود با موضوع «پلوتينوس» - كه پيرو مكتب «افلاطونيون جديد» بوده است- دفاع كرد.«كامو» در همان دوران دانشجويى اش بود كه به عضويت حزب كمونيست درآمد و خود دليل اصلى آن را درك اوضاع سياسى اسپانيا مى داند كه در نهايت به جنگ داخلى اسپانيا منجر شد. در سال ۱۹۲۶ حزب كمونيست مستقل الجزاير (PCA) تاسيس شد و در اين اوضاع بود كه «كامو» به همكارى سياسى با حزب مردمى الجزاير (Le Parti du Peuple Algerien) پرداخت كه مشكلات عديده اى بين او و سران حزب كمونيست به وجود آورد.
به همين دليل «كامو» را به طور رسمى «تروتسكى»- صاحب عقايد كمونيستى و طرفدار انقلاب سراسرى جهانى- ناميدند كه به معناى طرد او از كمونيسم استالينى به حساب مى آمد. در سال ۱۹۳۴ او با «سيمون هاى» كه شديداً معتاد به مرفين بود ازدواج كرد و زندگى مشتركشان به دليل عدم تعهد «سيمون» به «آلبر» به جدايى انجاميد. در سال ۱۹۳۵ «كامو» موسسه «تئاتر كارگردان» را بنيان نهاد كه تا سال ۱۹۳۹ برپا ماند. در خلال سال هاى ۱۹۳۷ تا ۱۹۳۹ «كامو» به نوشتن در روزنامه سوسياليستى «آلجر ريپابليك» مشغول شد و با نوشتن مقالاتى در باب مردمان عربى كه در الجزاير در شرايط سخت زندگى مى كردند عاقبت شغل خود را از دست داد و او به دليل ابتلايش به بيمارى سل از پيوستن به ارتش فرانسه هم بازماند. در سال ۱۹۴۰ با «فرانسيس فار» ازدواج كرد و كار در مجله فرانسوى «پاريس _ سور» را آغاز كرد. با شروع مرحله اول جنگ جهانى دوم كه آن را جنگ تلفنى مى نامند «كامو» مواضعى كاملاً صلح طلبانه داشت اما او كه در آن زمان در پاريس بود با مشاهده مراسم اعدام «گابريل پرى» در ۱۹ دسامبر ۱۹۴۱ اظهار داشت كه اين واقعه موجب تبلور نفرت او از آلمان ها شده است.
پس از اين واقعه او به «بوردو» نقل مكان كرد و در همان سال نوشتن اولين آثار ادبى خود «بيگانه» و «افسانه سيسى فوس» را به پايان رسانيد. او در سال ۱۹۴۲ به الجزاير بازگشت. «كامو» در خلال جنگ جهانى اول به هسته مقاومت فرانسه با نام «كومبات» پيوست و نشريه اى زيرزمينى هم به همين نام منتشر كرد. هدف اصلى اين گروه فعاليت عليه حزب نازى بود و كامو در سال ۱۹۴۳ به سردبيرى نشريه سازمان مقاومت درآمد. با آزادسازى پاريس به دست متفقين «كامو» به ادامه مبارزه مطبوعاتى اش تاكيد كرد و هنگامى كه روزنامه «كومبات» به نشريه اى با اهداف اقتصادى تبديل شد «كامو» از سمت سردبيرى استعفا داد. پس از جنگ، «كامو» سفرى به سراسر آمريكا انجام داد و در باب اگزيستانسياليسم فرانسوى سخنرانى هاى متعدد انجام داد. او كه داراى تمايلات سياسى چپ بود با انتقاد شديد از سياست هاى كمونيسم هيچ گاه در احزاب كمونيست دوستى نيافت. در سال ۱۹۴۹ بيمارى سل او تشديد شد و براى دو سال در تنهايى زندگى كرد. در سال ۱۹۵۱ «شورشى» را منتشر كرد كه تحليلى فلسفى از مقوله شورش و انقلاب است. او كه در دهه ۵۰ زندگى خود را وقف فعاليت هاى بشردوستانه كرده بود در سال ۱۹۵۲ از فعاليت در يونسكو استعفا داد. در سال ۱۹۵۳ او از معدود سياستمداران چپى بود كه به انتقاد از سياست هاى برخورد شوروى با اعتصابات كارگرى پرداخت. «كامو» در ۴ ژانويه ۱۹۶۰ در يك سانحه رانندگى جان سپرد. او پيشتر در جايى گفته بود كه مضحك ترين و بى معنا ترين نوع مردن مرگ در اثر تصادف و رانندگى است.

آمیرزا
21st November 2011, 12:24 PM
گابریل گارسیا ماركز، پدر رئالیسم جادوئی در سیاست -
گابریل گارسیا ماركز، پدر رئالیسم جادوئی در سیاست متمایل به چپ بود، در حالی كه پدر وی محافظه كار بود و ماركز معتقد است پدربزرگش برعكس پدرش سرهنگ آزادی خواهی بود كه در مقابل محافظه كاران مسلحانه ایستادگی میكرد. پدر بزرگ ماركز حتی به جای تعریف داستانهای جن و پری برای نوه خود از آخرین نبرد كشورش تعریف میكرد و قتل عام كارگران كشت و زرع را به تصویر میكشید.
این اتفاق درست در زمان تولد ماركز صورت گرفته بود و او بیش از این كه تحت تاثیر پدر باشد، تحت تاثیر داستانهای انقلابی پدربزرگ بود.
ماركز متاثر از فضای آموزشی مدتی هوادار حزب كمونیست میشود ولی فراتر از هواداری كاری نمیكند. فضای آموزشی چنان بر او تاثیرگذار است كه میگوید من تصور میكردم سوسیالیسم بالاخره سرنوشت بشر را بهدست خواهد گرفت. ماركز از آژانس كوباییپرنسا لاتینا به دلیل سیطرهی كمونیسم بر آن و بهدست گرفتن مهار انقلابیون استعفا میكند، چرا كه تصور میكند كه اگر با كمونیستها هم فكری نكند او را به ارتباط با امپریالیسم متهم خواهند كرد.

ماركز بیش از این كه به نیروهای خارجی اعتقاد داشته باشد، به توان آمریكای لاتین ایمان دارد. او از فیدل كاسترو به نیكی یاد كرده و تنها تفاوت خود را با او در این میبیند كه كاسترو مداخلهی شوروی را در كوبا توجیه میكند، ولی ماركز بههیچ عنوان نمیپذیرد كه شوروی در وضعیت داخلی كشورش دخالت بكند. اما انتقادات كاسترو را درباره دموكراسیهای خلقی، خیلی پیشرفتهتر از مباحث خود میداند. گابریل گارسیا ماركز، دوستی فیدل كاسترو را پذیرفته بود و در مقابل فشارهای دوستان خود مقابله میكرد و همیشه به دیدگاههای كاسترو معتقد بود و امیدوار.

ماركز بیش از اینكه در سیاست كشورش از شوروی سابق انتقاد كند از آمریكاییها مینالد. در مصاحبهای كه با حضور میتران برگزار شده است اشاره میكند كه ما خود دشمن خود هستیم نه شوروی. ماركز معتقد است كه باید از كشورهای اروپایی كسی میانجی باشد تا وضعیت كشورهای آمریكای لاتین بهبود یابد. او آمریكا را بزرگترین دشمن تلقی میكند.

ماركز در سال ۱۹۸۲ در مراسم اهدای جایزه نوبل سخنرانی كرده است كه دیدگاههای سیاسی او و تكوین آن را نشان میدهد. وی به دیكتاتورهای مختلفی اشاره میكند كه در تاریخ آمریكای لاتین نقش ایفا كردهاند: "آنتونیو لوپث سانتانا سه بار به دیكتاتوری مكزیك انتخاب شد؛ تشییع جنازهی باشكوهی برا دفن پای راست خود كه آن را در جنگی موسوم به جنگ شیرینیها از دست داده بود برپا كرد. ژنرال گرسیا مورنا شانزده سال بهعنوان والی مطلق بر اكوادور حكومت كرد و پس از مرگ، لباس تمام رسمی بر جسدش پوشانیدند و مدالهای بیشمارش را به سینهاش آویختند و بر صندلی ریاست جمهوریاش نشاندند و اینچنین اولین شب بیداری بر بالین مردگان را بر بالین او به صبح آوردند.
ژنرال ماكزیمیلیانو ارناندث ماتینث، مستبد و مدعی فلسفهی الهی در سالوادور، در كشتاری وحشیانه، سیهزار كشاورز را قتلعام كرد. آری؛ ما حتی یك لحظه هم آرامش نداشتیم. روزی یك رییسجمهور پرومتهای به تنهایی در قصر خود در میان شعلههای آتش با ارتشی به مبارزه برخاست و روزی دیگر دو فاجعهى هوایی مشكوك كه هرگز هویت آنها مشخص نشد اتفاق افتاد كه یكی تپش را از قلبی سخاوتمند و دیگری زندگی را از یك نظامی دموكرات كه حیثیت ملتی را به آن بازگردانیده بود، ربود. در این بین شاهد پنج جنگ، هفده كودتا و ظهور یك دیكتاتور شیطانی بودیم كه اولین نژادكشی معاصر آمریكای لاتین را به راه انداخت. متعاقب این دوران، بیستمیلیون كودك آمریكای لاتینی كه عدهشان بیش از عدهی نوزادان بهدنیا آمده در اروپای غربی از سال ۱۹۷۰ به بعد بود، قبل از برپا نمودن جشن تولد دو سالگی خود از دنیا رفتهاند. نزدیك به صد و بیست هزار نفر در اثر سركوبها ناپدید شدهاند. بسیاری از زنها در دورهی بارداری بازداشت شدهاند و در زندانهای آرژانتین وضع حمل كردهاند، اما از سرنوشت یا هویت نوزادانشان اطلاعی در دست نیست."

كشورهایی كه ماركز به تصویر میكشد برای رسیدن به آزادی تاوان بس گرانی پرداخت كردهاند. كشورهای نیكاراگوآ، آْلسالوادور و گواتمالا بیشترین كشتهها را در این ایام برای آزادی تقدیم كردهاند. بیشتر جمعیت كشوری مانند شیلی مهاجرت كردهاند و ماركز خود نیز نویسندهای كلمبیایی است كه با درك تمامی ددمنشیهای دیكتاتورها دست به قلم برده و اندوه ملتش را به رشتهی تحریر در آورده است.

ماركز در زمان اهدای جایزهی نوبل به اندوههای كشور خود اشاره كرده و ترجیع بند " و دوستان من، گره تنهایی ما در این است" را تكرار می كند. او به عنوان نویسندهای سیاسی وسعت اندوه كشورش را برشمرده و كشورهایی كه در بدبختی ملتش دخیل هستند را نشانه میگیرد. ماركز هیچ وقت از سیاست كنارهگیری نمیكند.

« صد سال تنهایى » اثر درخشان ماركز، به وقایعی اشاره دارد كه وی از كودكی به یاد سپرده است. قتلعام كارگران شركت موز و واقعه سرهنگ آئورلیانو بوئندیا از واقعیت زندگی ماركز برگرفته شده است. این اثر با اینكه سعی میكند زندگی فردی ماركز را در قالب داستان بنمایاند، اما به دلیل ذهنیتی كه او از پدربزرگش و ستمهایی كه شنیده و دیده، دارد، نمیتواند از نقد قدرت به دور باشد.

« پاییز پدرسالار » ، اثر درخشان دیگر ماركز است كه نوشتن آن هفتسال طول میكشد. طرح نگارش رمان « پاییز پدر سالار » زمانی در ذهن ماركز شكل میگیرد كه دیكتاتور بعد از هشتسال حكومت، كشور را ترك میكند. زمانی كه هواپیمای پرث خیمه نث بر آسمان دیده میشود و رادیو فرار دیكتاتور را اعلام میكند، مردم شادی را شروع كرده و به زندانها میریزند تا زندانیان را آزاد كنند و ماركز به طرف قصر ریاستجمهوری رفته با پیشخدمت دیكتاتور به صحبت نشسته و در ذهنش نگارش رمانی شكل میگیرد كه میخواهد در آن تكلیف خود را با دیكتاتورها روشن كند. به گفته ماركز دیكتاتورها تنها اسطورهای كشورهای آمریكایلاتین هستند. در « پاییز پدر سالار » ، سعی میشود تنهایی كه قدرت با خود به دنبال می آورد، خواننده را تحتتاثیر قرار دهد ؛ زیرا انسان بدون علم به تبعات قدرت دنبال قدرت میرود و به تعبیر ماكز قدرت فساد میآورد و قدرتمطلق، فساد مطلق میآورد.

در این رمان تمامی مشاهدات ماركز تاثیرگذار است. حضور پناهندگان رژیم دیكتاتوری خوان وینست گومز در آراكاتاكا در دوران كودكی وی، محاكمهی سوسا بلانكو در هاوانا به سال ۱۹۵۹ نیز در نگارش این اثر سهیم بوده است. البته ماركز در مصاحبهای گفته است كه چند تن از نویسندگان به پیشنهاد كارلوس فوئنتس قصد داشتهاند كه در مورد دیكتاتورهای كشور خود داستانی بنویسند كه عنوان « پدران وطن » را برای آن برگزیده بود. قرار شده بود میگوئل اوتروسیلوا درباره خوان وینست گومز، كارلوس فوئنتس درباره سانتا آنا، آْلخوكار پنتیر درباره جراردو ماجادو، خوان بوش درباره تروخیلو، آگوستو رو آباستوس درباره یخوزه دو دریگزد فرانسیا و خولیو كوتاسار درباره اویتاپرون مطلب بنویسند.

چنانكه از گفتهی ماركز برمیآید ؛ بیشتر نویسندگان آمریكای لاتین به دلیل وضعیت موجود در كشورشان با سیاست عجین هستند و نمیتوانند از آن دوری كنند. بیشتر نویسندگان نامبرده هرچند نه در حد ماركز، اما آثاری درباره دیكتاتورها خلق كردهاند و شاید مرگ آرتمیوكروز، رمان درخشان فوئنتس از آن جمله باشد.

ماركز به خوبی چهرهی دیكتاتور و وحشتی كه از اطراف دارد را نشان میدهد. از دیكتاتوری در گفتگوی خود یاد میكند كه هراس داشته آرایش موهایش را به كسی بسپرد. برای فرار از این وضعیت دختران خود را مجبور به آموختن آرایشگری میكند اما از آنها نیز هراس به دل دارد و نمیتواند حتی به فرزندان خود اطمینان داشته باشد. تنهایی دیكتاتورها چنان خوب جلوه میكند كه انسان ضمن این كه به بدبختی آنها دل میسوزاند، نسبت به رفع ستم آنها نیز طراحی میكند.

در « پاییز پدر سالار» ، دیكتاتوری را میبینیم كه ما را به اندیشه وا میدارد كه آیا اگر كسی قدرت را به دست گیرد به دیكتاتور بدل نخواهد شد ؟؟؟ تاریخ آمریكای لاتین افرادی را شاهد است كه با اقتدار حكومت را به دست گرفته و پس از زمان اندكی آن را زمین گذاشته و فرار كردهاند.

ماركز به عنوان نویسندهای كه سیاست را خوب میفهمد به جاودانگی چهرهی دیكتاتور و پدرسالار بودن آن توجه دارد. دیكتاتورهای آمریكای لاتین چنان خود را با وضعیت كشورشان عجین كردهاند كه نبود آنها را نمیتوان متصور بود. مردم تحت سلطه، ضمن نفرتی كه از دیكتاتورها دارند و آرزوی مرگ آنها را در سر میپرورانند نمیدانند بعد از مرگ آنها چه خواهند كرد.





امیر عیسی پور

......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم......

آمیرزا
21st November 2011, 12:27 PM
خورخه لوئیس بورخس -
خورخه لوئیس بورخس به سال 1899 در بوئنس آیرس آرژانتین به دنیا آمد.پدر وی به وکالت اشتغال داشت و یک استاد روانشناسی نیز بود و قصد داشت نویسنده شود.به گفته بورخس غزلهای زیبایی هم میسرود ومادر وی به یک مترجم حرفهای بود.

بورخس در جوانی به اروپا رفت و در سوئیس و انگلستان به تحصیل پرداخت و پس از بازگشت به آرژانتین مکتب شعری به نام ultraism را معرفی کرد و به چاپ پارهای از مجلات پیشرو کمک شایانی کرد.بعدها با وجودی که از ناراحتی چشم سخت در عذاب بود،ریاست کتابخانه ملی و استادی زبان انگلیسی دانشگاه بوئنس آیرس را برعهده گرفت.
گرچه بورخس به عنوان شاعر،مقالهنویس و فیلسوف هم شناخته میشود،اما عمده شهرت وی به خاطر داستانهای کوتاهش است:
"هرگز رمان ننوشته ام. چه بنظر من رمان برای نويسنده نيز همچون خواننده در نوبتهای پی در پی موجوديت می يابد. حال آنکه قصه را می توان به يکباره خواند. به قول پو : چيزی به نام شعر بلند وجود ندارد."
علایم کاهش حدت بینایی از سال 1940 در وی آغاز شد، پدر وی هم در میانسالی نابینا شده بود.شاید بیماری گلوکوما علت بیماری وی باشد.
وی را نمیشد در زمان و زبان خاصی محدود دانست:
"من مطمئناً نويسنده اى خارجى نيستم. نويسندهاى هستم كه همه مجبورند نوشته هايش را بخوانند، همه مردم خواهان ملاقات با او هستند وتمام شهرها، جاى من است."

بورخس، غير از كتاب شعر و داستان كوتاه، چند مجموعه مقالات نيز منتشر كرد. از جمله آثار او"تاريخ ابديت،هزار تو،آلف،كتابخانه شخصي، پرچم سياه، باغ كوره راهها، تفتيش عقايد" و "تحسين سايه" هستند. او در كشورهای انگليس،فرانسه و آمريكا، قبل از كشور خود مشهور شد. بورخس در سال 1961همراه ساموئل بكت، موفق به دريافت جايزه ادبی ناشران اروپايی گرديد. او از جواني به ترجمه آثار كافكا،فاكنر،آندره ژيد و ويرجينيا ولف پرداخت. بورخس هنری جيمز،كنراد، آلن پو و كافكا را معلمان ادبی،و بودا،شوپنهاور و عطار را از معلمان فلسفی خود ميدانست.
بورخس در سال 1986 درگذشت.

آمیرزا
21st November 2011, 12:29 PM
ژان کوکتو (Jean Cocteau) هنرمند کاملی است که به همهی آنچه هنر فرانسه در دنیا شناخته میشود آشنا بود. او نمایشنامهنویس،شاعر،کارگ دان تئاتر،فیلمساز و نقاشی بود که میدانست چطور در خلق آثارش تصورات شاعرانه را جان بخشد.

زندگی
ژان کوکتو در 5 ژوئیهی1889 در یک خانوادهی بزرگ بورژوازی پاریسی به دنیا آمد که هنر از هر نوعی برایشان ارزشمند بود.او نه ساله بود که پدرش خودکشی کرد و به این دلیل موضوع مرگ همواره با آثارش همراه شد. همچنین میتوان این موضوع را تنها بهانه برای ادامه ندادن تحصیلاتش دانست. او در دبیرستان«کوندورس»(Condorcet)با ریموند دارژولو»(Raymond Dargelos)آشنا شد که همواره نگران زیبایی زنانهاش بود. ژان کوکتو بعدها او را قهرمان اثر «کودکتن وحشتناک»(des Enfants terrible) میکند و خصوصیات خودش را در پسرهای دیگری که به ریموند دل میبندند نشان میدهد. ژان جوان از هفده سالگی در برخورد با کسانی که به عنوان ادیبان و هنرمندان در پاریس شناخته میشدند به یک زندگی اجتماعی دست مییابد و خود را شاعر پیشرو بسیار خوبی نشان میدهد. او در همین سالها با«سرژ دیاقیلوف»(Serge Diaghilev)آشنا میشود و در طول جنگ جهانی اول بعنوان پرستار بیمارستان خدمت میکند.او در سال 1919 با «ریموند رادیگه»(Raymond Radiguet) شاعر بسیار جوان برخورد میکند و چنان به او دل میبندد که پس از مرگ وی در سال 1923،زندگیاش به تباهی کشیده میشود. او یک دورهی افسردگی و وابستگی به تریاک را طی میکند. پس از آن،او که با خود عهد کرده دیگر به زنان دل نبندد، با هنرپیشهی معروف «ژان ماره»(Jean Marais) برخورد میکند و از او قسمتی از آثار شاعرانهاش را الهام میگیرد. این دوستی مایهی توهین آشکار روزنامهها و گروههای مخالف همجنسدوستی به وی میشود. با این وجود، ژان کوکتو پس از جنگ جهانی دوم به افتخارات بسیاری دست مییابد. او در 1955 توسط آکادمی فرانسه بر کرسی 31 انتخاب میشود. در 1956 دکترای افتخاری از آکسفورد میگیرد.و در 1961 موفق به دریافت لژیون افتخاری میشود. او در 11 اکتبر 1963 در «میلی لا فوره» (Milly-la-Forêt) می میرد.

حیات ادبی
حیات ادبی ژان کوکتو با «لوپوتوماک» (le Potomak)، یک اثر شاعرانهی نمادگرا شروع میشود که در تمام پاریس برای او غوغا میکند. این اثر غیر قابل توصیف، محل تلاقی شعر، نثر و طرح است که او در هر یک جهانی وهمی از شخصیتهای مضطرب به وجود میآورد. این اثر یک شعر حقیقی در جهان آشفتگی شخصیتهاست که با نوآوری خیرهکنندهی خود،سوررئالیستها را متحیر میکند. او در 1920 با «سرژ دیاقیلوف»در کار برای بالههای سوئدی همراه میشود. در 1920 کتابچهی «دامادهای برج ایفل»(Mariés de la tour Eiffel) را در ادامهی جدال «گاو بر بام»(Boef sur le toit, 1920) مینویسد که موفقیت مشابهی به دست میآورد و کابارهی «مون پارناس» (Montparnas) آن را با همین نام نشان میدهد.
ژان کوکتو بزرگترین طرفدار «پابلو پیکاسو»(Pablo Picasso) و همکار وی در «پاراد»(Parade, 1917) از او خواست تا مجموعهی شعر «راز حرفهای» (le Secret professionnel, 1922) را مصور کند و سپس از او در خلق دکورهای «آنتیگون» (Antigone, 1927) کمک گرفت.
او در سال 1923 «توماس شیاد»(Thomas l’imposteur) را نوشت.در همین سال مرگ «رادیگه» چنان او را به ناامیدی کشید که دوستانش تصمیم گرفتند او را به کار وادارند.«اتین دو بومو»(Etienne de Beaumont) از او خواست تا اقتباس کاملش را از «رومئو و ژولیت» تهیه کند که «ژان هوگو» (Jean Hugo) دکورها و لباسهایش را طراحی کرد. ژان کوکتو به یاد این عشق از بین رفته شعری نوشت که با نام «فرشتهی اورتوبیز» (l’ange Heurtebise)، شخصیت جان گرفته در اثرش، جاودان میشود.
ژان کوکتو همزمان دورههای متفاوتی از زندگی هنری را دنبال میکند.
در شعر: «کتاب سفید»(le Livre blanc, 1928)،«عدد هفت» (le Chiffre sept, 1952).
در تئاتر: «اورفه»(Orphée, 1925)،«صدای انسان»(le Voix humaine, 1930)،«ماشین جهنمی»(la Machine infernal, 1934)،«هیولاهای مقدس»(les Monstres sacrés, 1940)،«بی تفاوتی زیبا»(le Bel indifférent, 1940)،«عقاب دو سر»(l’Aigle à deux têtes, 1946).
در وقایعنگاری: جدال مخالفت با دارو را در اوپیوم(Opium) توصیف میکند.
در آزادی: «آنتیگون»(Antigone, 1927)، «اودیپورکس»(Œdipus Rex, 1927).
در رمان: «کودکان وحشتناک»(les Enfants terribles, 1929).
او همزمان نقاشی،خلق دکورها و طراحی لباس،کار بر روی شیشه،طراحی کاغذهای دیواری،طراحی خانهها یا کلیساها را نیز انجام میدهد.
این هنرمند بزرگ که الهامهای گوناگونش همه را متحیر میکند،در 1930 «خون یک شاعر»(le Sang d’un Poète) را به عنوان یک کار سینمایی اجرا میکند. فرم سینما به او راهحلهای تازهی قابل انعطافی برای جان بخشیدن به دنیای خیالیاش را اهدا میکند. این هنر هفتم است که او را با موفقیت بزرگش در انتشار «بازگشت ابدیت»(l’Eternal retour, 1944) مشهور میکند. او همچنین«دیو و دلبر»(la Belle et la Bête, 1946) و «وصیت نامهی اورفه» (Testament d’Orphée, 1959) را میسازد که پیکاسو و دوست فرانسویاش «گیلو» (Gilot) او را در این فیلم همراهی میکنند و پس از آن تا هنگام مرگ شاعر همراهش میمانند.

———————————————— ———–
کارشناس علمی: ماری فرانسواز کریستو (Marie-Françoise Christout)، دکترای ادبیات، دیپلم موسسهی هنر و باستان شناسی،کارشناس افتخاری کتابخانهی ملی فرانسه،بخش هنرهای نمایشی
نویسنده: ماری لاون (Marie Lavin)، عضو انجمن تاریخ، بازرس دانشگاهی، بازرس آموزشی محلی تاریخ و جغرافی
......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم.....

آمیرزا
21st November 2011, 12:30 PM
زندگی نامه گوته -
گوته یک مغز متفکر جهانی است . او در عین حال که شاعری عمیق و حساس است، سیاستمداری مجرب و کارکشته و دانشمندی مبتکر و بزرگ محسوب می شود. نیروی نبوغ با تعادل تمام در کلیه استعدادهای بشری در نهاد او مخمر بوده و به تمام اشکال هنری و فکری آشنایی داشته و اگر چه اختصاصی به مکتب خاصی ندارد لیکن شاهکاری از خود به جا گذاشته است که نه تنها بر تمام ادبیات آلمان سایه انداز است بلکه چون تاجی بر تارک ادبیات اروپایی می درخشد.
«یوهان ولفگانگ فن گوتهJohann Wolfgang Von Goethe » فیلسوف، شاعر، نویسنده و متفکر بزرگ آلمانی در ۲۸ اوت سال ۱۷۴۹ در «فرانکفورت » (۱) متولد شد و در ۲۲ مارس سال ۱۸۳۲ در «ویمار» (۲) چشم از جهان فرو بست. پدرش مشاور سلطنتی بود و می خواست پسرش یک حقوق دان با تجربه شود. گوته دوران کودکی خود را در آغوش پر مهر خانواده گذراند و تحصیلات اولیه را نزد استادان خصوصی و معلمین سرخانه به اتمام رساند. آنها زبان های یونانی ، لاتین، ایتالیایی، انگلیسی، عبری، زبان یهودیان اروپای شرقی ، موسیقی و نقشه کشی را به وی آموختند. زبان فرانسه را نیز در سال ۱۷۵۹ هنگامی که سپاهیان «لویی پانزدهم» در طی جنگ های هفت ساله، شهر فرانکفورت را اشغال کرده بودند آموخت. در سال ۱۷۶۵ بنا به اصرار پدرش برای فرا گیری علم حقوق به «لایپزیک» (۳) رفت و سه سال در آن شهر ماند و با دختر پانسیون داری در آنجا ارتباطی صمیمی و عاشقانه برقرار کرد، نخستین اشعار او از همین عشق الهام گرفته است. پس از چندی عاشق دختر استاد نقشه کشی خود شد اما این عشق عمیق تر و آرام تر بود. در شهرلایپزیگ روح پر عطش گوته خرسند نبود و او اغلب به مطالعه ادب و فلسفه می پرداخت؛ با این همه تحصیل حقوق را به پایان رسانید و مدتی هم در شیمی و کالبد شناسی و معماری کار کرد و بر تمام آنها مسلط شد. در سال ۱۷۶۸ در حالی که بیمار بود، به فرانکفورت بازگشت و به تقلید از مادرش به محافل مذهبی رفت و آمد داشت. وقتی حالش بهتر شد برای تکمیل تحصیلات حقوق خود به «استراسبورگ » (۴) رفت و در اوت ۱۷۷۱ به اخذ دانشنامه ی لیسانس توفیق یافت. در این شهر هم او دلباخته دختر وزیری شد. این ماجرای عشقی در روح حساس «گوته» سخت اثر گذاشت گرچه کار این عشق به ازدواج نکشید. در مراجعت به فرانکفورت به تشویق «هردر» حکیم و فیلسوف آلمانی که نفوذ زیادی در «گوته» پیدا کرد به نوشتن درام پرداخت که در سال ۱۷۷۴ منتشر شد و بدین ترتیب نام او در شمار بزرگان ادب جای گرفت. از این زمان به بعد فکر آفرینش بزرگترین شاهکار خود« فاوست » (۵) را پیدا کرد، از ماه مه تا سپتامبر ۱۷۷۲ اقامت در «وتزلار» و اشتغال به یک شغل قضایی در آن شهر وی را با دختر جوانی به نام «شارلوت بوف» آشنا کرد و «گوته» سخت عاشق و دلباخته او شد، ولی این دختر، زن رفیقش «کستنر» بود و به همین جهت «گوته» امیدی به این عشق نداشت لیکن محصول این عشق آفرینش یکی دیگر از شاهکارهای او به نام «ورتر» (۶) است که در سال ۱۷۷۴ انتشار یافت. در مراجعت به فرانکفورت یک سری درامهای عالی نوشت که از آن جمله «پرومته» در ۱۷۷۲، «کلاویگو» (۷) در ۱۷۷۴ و «استلا» (۸) در سال ۱۷۷۶ که به یاد دختری زیبا از اهل فرانکفورت نگارش یافته است، را می توان نام برد. نیز در این ایام قسمتی از شاهکار جاویدان خود«فاوست» را به رشته تحریر کشید. از سال ۱۷۷۵ مسیر زندگی گوته تغییر کرد. دوک بزرگ «ویمار» به نام «کارل او گوست» (۹) او را به دربار خود فرا خواند. گوته مشاور دوک شد و به امور سیاسی و اقتصادی علاقه پیدا کرد و ضمناً دنبال تحقیقات علمی و مطالعات ادبی خود را نیزگرفت. لیکن مجال او برای ادبیات و تالیف آثار کمتر بود، چه او زمانی مشاور سفارت و هنگامی نیز وزیر دربار ویمار شد. با این وصف دراین ایام گوته از مکتب رمانتیسم ورتر خود پا فراتر گذاشت و پخته تر و کامل تر شد و درام «ایفی ژنی » (۱۰) او که درسال ۱۷۷۹ در ویمار نمایش داده شد، شاهدی بر این مدعی است. سفر ایتالیا مرحله ی تازه ای درسیر افکار گوته به شمار رفت و رجعت به هنر عهد باستان، اندیشه او را سخت به خود مشغول داشت. با این وصف در آثاری که وی در این هنگام در ایتالیا نوشته است اثر فکر ایتالیایی دیده نمی شود. در سال های ۱۷۹۲ و ۱۷۹۳ گوته در جنگهای پروس با فرانسه شرکت کرد و بیست سال بعد خاطراتی راجع به این جنگ ها نوشت. آشنایی او با «شیلر» شاعر بزرگ آلمان در سال ۱۷۹۴ نور تازه ای به حیات او تاباند و گوته با همکاری شیلر در سال ۱۷۹۶ مجموعه اشعاری به نام «گزنیا» (۱۱) منتشر ساخت. سپس رمان بزرگی را که شرح حال خود اوست تألیف کرد و آن را «سال های کار آموزی ویلهم مستر» نامید. در سال ۱۷۹۷ منظومه بورژوائی به نام «هرمان و دوروته » (۱۲) منتشر ساخت و این منظومه شهرت او را به حداعلی رساند و در این سال ها است که «دوک ویمار» او را از همه القاب و عناوینش معزول کرد و گوته به مدیریت تئاتر ویمار اشتغال ورزید و ضمناً به مطالعات زمین شناسی و گیاه شناسی پرداخت و رسالاتی چند نیز در این باره به رشته تحریر در آورد. در سال ۱۸۰۵ شیلر در گذشت و گوته نیز به بیماری مهلکی دچار گشت که نزدیک بود او را از پای در آورد.این بیماری گوته را بسیار ضعیف ساخت. در سال ۱۸۰۸ نخستین قسمت «فاوست» منتشر شد. در آن سال جشنی به افتخار «ناپلئون بناپارت» امپراطور فرانسه در «ارفوست» بر پا شد که گوته در آن شرکت کرد ؛ مذاکره او با ناپلئون در آن شهر معروف است. گوته از طرف ناپلئون به دریافت نشان عقاب لژیون دونور مفتخر گردید. سالهای آخر عمر گوته به تکمیل شاهکار بزرگش فاوست گذشت و قسمت دوم این اثر بزرگ در سال ۱۸۳۳ یعنی چند روز قبل از مرگش به اتمام رسید. گوته یک مغز متفکر جهانی است . او در عین حال که شاعری عمیق و حساس است، سیاستمداری مجرب و کارکشته و دانشمندی مبتکر و بزرگ محسوب می شود. نیروی نبوغ با تعادل تمام در کلیه استعدادهای بشری در نهاد او مخمر بوده و به تمام اشکال هنری و فکری آشنایی داشته و اگر چه اختصاصی به مکتب خاصی ندارد لیکن شاهکاری از خود به جا گذاشته است که نه تنها بر تمام ادبیات آلمان سایه انداز است بلکه چون تاجی بر تارک ادبیات اروپایی می درخشد. در مقایسه او با «شکسپیر» گفته اند: «آنچه شکسپیر از درون خود الهام گرفته، گوته با ممارست و مطالعه زیاد آموخته است». گوته گر چه از الهامات شاعرانه عصر الیزابت برخوردار نبوده اما قوه تفکر بسیار وسیع و قریحه سرشارش او را به مقام معنوی بسیار والا رسانده است و این قولی است که همگی بر آنند. گوته یکی از نوابغ بزرگ دنیا است که کتاب هایی درباره «حافظ» شاعر نامی ایران نوشته است . از آثار دیگر او می توان «اگمونت » (۱۳) و «تاسو» را نام برد.
۱) Frankfurt
۲) Weimar
۳) Leipzig
۴) Strasbourg
۵) Faust
۶) Werther
۷) Clavigo
۸) Stella
۹) Karl August
۱۰) Iphigenie
۱۱) Xenia
۱۲) Hermann and Drothea
۱۳) Egmont

......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم......

آمیرزا
21st November 2011, 12:34 PM
در این پست سراغ یکی از جنجالیترین نویسندگان جهان میرویم.
ولادیمیر نابوکف.
نویسنده ای که کتاب لولیتایش تبدیل به یکی از جنجالیترین کتابهای جهان شد.
که نه تنها این کتاب بلکه نگرشش به زندگی و سیاست نیز همیشه جنجال آفرین بوده است.
سالشمار زندگی ولادیمیر ناباکوف -



1899
ناباكوف در 23 آوريل در سن‏پترزبورگ، خانه شماره 41 خيابان "مورسكايا1"، در يك‏خانواده قديمى اشرافى به دنيا آمد. پدر او ولاديمير دميترويچ ناباكوف، حقوق‏دانى‏آزادانديش و دوستدار انگليس بود. او مخالف تزار و يكى از پايه‏گذاران حزب مشروطه‏دموكراتيك بود كه به انحلال آن اعتراض كرد و در سال 1906 به زندان افتاد. سپس اويكى از نويسندگان نشريه آزاديخواه "رچ‏2" شد. و در سال 1917 در دولت موقت‏كرنسكى‏3 شركت داشت. مادر او "اِلنا ايوانونا روكاويشنيكف‏4" نام داشت.

1900

تولد "سرگئى‏5" اولين برادر ناباكوف. او در ژانويه 1945 در اردوگاه كار اجبارى نازى‏هامى‏ميرد. همانطور كه ناباكوف در نامه‏اى به "ادموند ويلسون‏6" مى‏نويسد، اين خبر عميقاًاو را دگرگون مى‏كند.

1901

النا ناباكوف دو پسر جوانش را به موانسه، به منطقه "پو"، ملك برادرش "واسيلى‏7"، دائى‏روكا مى‏برد. اين دائى جهان وطنى است كه مى‏تواند به دو زبانى مخلوط از فرانسه،انگليسى و ايتاليايى صحبت كند." سواحل ديگر. او هنگام مرگش در سال 1916، ثروت‏عظيمى براى ولاديمير ناباكوف به ارث مى‏گذارد كه هيچوقت از آن بهره‏اى نبرد. درباره‏اين ثروت ناباكوف در خاطراتش مى‏نويسد: "براى مهاجرى كه از سرخها متنفر است...چون آنها ثروت و زمينش را غصب كرده‏اند چيزى جز تحقير محض احساس نمى‏كنم.غم غربتى كه همه اين سالها مرا عميقاً به خود مشغول كرده، احساس روزافزونى است‏كه چگونه كودكى را از دست داده‏ام، نه اسكناسهايم را"

1902

حضور اولين مربى انگليسى به نام "دوشيزه راشل هوم‏8" در كنار او.

1903

تولد اولين خواهر ناباكوف به نام "اولگا9" ناباكوف در كتاب سواحل ديگر به اول خاطرات‏كودكيش در ملك "وايرا10" اشاره مى‏كند. "وايرا" يكى از سه محلى است كه ناباكوف‏هاتابستان را در آن مى‏گذرانند. دو ملك ديگر "باتود11" و "رودستونو12" هستند.

1905

ورود "مادموازل" معلم سوئيسى متولد "لوزان‏13" كه تا سال 1912 در خانه ناباكوف‏هامى‏ماند.

1906

تولد دومين خواهر او "النا14"

1911

تولد دومين برادر او "كى ريل‏15" كه در سال 1964 در مونيخ درمى‏گذرد.

1914

ناباكوف به پروانه‏ها علاقه خاصى نشان مى‏دهد و آثارى را كه مربوط به پروانه سانان‏مى‏شود، از ده سالگى مطالعه مى‏كند و اولين شعر خود را مى‏سرايد.

آمیرزا
21st November 2011, 12:36 PM
1916

جزوه‏اى شامل شصت و هفت شعر او در مجموعه آثار نويسندگان پترزبورگ به چاپ‏مى‏رسد.

1917

پدر او به مجلس راه مى‏يابد. سپس در اواخر سال 1917 به "كريمه‏16" در نزديكى"يالتا17" پناه مى‏برد.

1919

در ماه مارس به سوى قسطنطنيه حركت مى‏كند و سپس لندن را به عنوان تبعيدگاه خودبرمى‏گزيند. زمانى كه خانواده ناباكوف سرانجام در برلين اقامت مى‏كنند، ولاديمير وبرادرش سرگئى ناباكوف در دانشگاه كمبريج )به گفته ولاديمير ترينينى كالج( مشغول‏تحصيل مى‏شوند.

1919-1922

پدرش مجله‏اى براى مهاجران به نام "رول‏18" منتشر مى‏كند. ناباكوف براى اين كه آثارخود را از نوشته‏هاى سياسى پدرش متمايز كند، اولين آثار منثور و نيز ترجمه‏هاى‏شعرهاى فرانسوى و انگليسى را با نام مستعار "سيرين‏19" به چاپ مى‏رساند.

1922

پدر ناباكوف در يك ميتينگ سياسى كه به حمايت از "ميليوكف‏20" برگزار شده، توسطدو تروريست راست افراطى به قتل مى‏رسد.

1923

ناباكوف كه تحصيلاتش را در كمبريج به پايان رسانده، در برلين مقيم مى‏شود و به‏تدريس انگليسى، فرانسه و تنيس مى‏پردازد.

در اين سال او ترجمه‏اى به روسى از آليس در سرزمين عجايب اثر "لوئيس كارول‏21" را به‏چاپ مى‏رساند.

1925

او با "ورا اوسنا اسلوينم‏22" ازدواج مى‏كند. از اين پس او تمام كتابهايش را به ورا تقديم‏خواهد كرد.

1926

چاپ ماشنكا23 اولين رمان روسى نويسنده.

1928

انتشار شاه، بى‏بى، سرباز24

1930

انتشار دفاع لوژين‏25. انتشار مجموعه‏اى از داستانها و شعرها و سپس انتشار چشم‏26.

1932

انتشار فتح نمايان‏27.

1933

انتشار تاريكخانه‏28.

1934

تولد يگانه پسرش "ديمترى‏29" كه در حالى كه به كار خود به عنوان خواننده اپرا ادامه‏مى‏دهد، تعداد زيادى از آثار روسى پدرش را به انگليسى ترجمه مى‏كند.

1936

انتشار يأس‏30، دعوت به مراسم گردن زنى‏31، )كه به صورت پاورقى چاپ مى‏شد در سال‏1938 به صورت مجلد انتشار يافت.(

1937

به دليل خطر نازيسم و نيز اصليت يهودى همسرش به قصد پناهندگى به پاريس مى‏رود.با نشريه NRFهمكارى مى‏كند. پل هان و جويس را ملاقات مى‏كند كه نتيجه‏اش مجله‏اى‏مى‏شود درباره "پل هان‏32" و "جويس‏33"

و در همان شماره تحقيقى درباره پوشكين را به زبان فرانسه به چاپ مى‏رساند.

1938

نگارش دو نمايشنامه كه به زبان روسى در فرانسه اجرا مى‏شوند. نتيجه‏34 و اختراع‏والس‏35.

1939

چاپ تنها متنى كه به زبان فرانسه نوشته است به نام: مادموازل O36.

1940

خانواده ناباكوف با كشتى "شامپلن" به طرف آمريكا حركت مى‏كند. او در موزه تاريخ‏طبيعى نيويورك به مطالعه پروانه سانان مى‏پردازد. از سال 1920 كه اولين مقاله علمى‏خود را درباره پروانه‏ها به زبان انگليسى در مجله "انتومولوژيست" به چاپ رساند،ناباكوف علاقه خود به اين علم، كه آن را با كمال ميل به نوعى هنر مى‏آميخت، ترك‏نمى‏گويد. آشنائى با "ادموند ويلسون" كه ناباكوف را به نيويوركر37 معرفى كرد. از اين‏دوستى اديبانه در "مكاتبات ناباكوف - ويلسن" منتشر شده در سال 1978 در آمريكاذكرى به ميان آمده است.

1941

انتشار اولين رمان انگليسى او: زندگى واقعى سباستين نايت‏38. اين رمان سه سال پيشتر درپاريس نوشته شده بود.

1942

به عنوان محقق در موزه جانورشناسى تطبيقى هاروارد منصوب مى‏شود. و سه روز درهفته در كالج "ولزلى‏39" به تدريس ادبيات روسى مى‏پردازد.

1944

جزوه‏اى درباره زندگى "گوگول" منتشر مى‏كند.

1945

ناباكوف تبعه امريكا مى‏شود.

1946

انتشار بندسينيستر40.

1948

عنوان استادى ادبيات روسى و اروپائى را در دانشگاه "كُرنل" در "ايتاكا41" واقع در ايالت‏نيويورك، كسب مى‏كند.

1951

چاپ شهادتى قطعى‏42.

1955

چهار ناشر آمريكائى دستنويس انگليسى رمان لوليتا42 را رد مى‏كنند و اين كتاب براى‏نخستين بار در پاريس توسط انتشارات "اُلمپيا43" در سال 1955 به چاپ مى‏رسد. موانع‏متعددى براى فروش آن بوجود مى‏آيد. "گراهام گرين‏44" مقاله‏اى پرسروصدا در تأييد آن‏مى‏نويسد. در 1957، خلاصه‏اى از لوليتا همراه يادداشتى از ناباكوف در مجله‏آنكورريويو45 درج مى‏شود. در سال 1958 سرانجام انتشارات پوتنام آن را چاپ مى‏كند.اين رمان به سرعت عنوان پرفروشترين كتاب را بدست مى‏آورد. "كوبريك‏46" براساس‏آن فيلمى مى‏سازد.

1957

انتشار كتاب پنين‏47.

1960

استقرار در هتل "پالاس دو مونتروه‏48". "خواهران او در ژنو زندگى مى‏كنند و پسرش درميان درس، آواز مى‏خواند."

1962

انتشار آتش رنگ باخته. عكس ناباكوف بر روى مجله نيوزويك به مناسبت ساختن فيلم"لوليتا" توسط "كوبريك" به چاپ مى‏رسد.

1964

"موسسه بوليگن‏49" چهار جلد ترجمه انگليسى او از اوژن اونگين‏50 پوشكين را به همراه‏تفسيرهاى مفصل او به چاپ مى‏رساند. مشاجرات قلمى معروف او در مورد اين ترجمه‏با "ادموند ويلسن" آغاز مى‏شود.

1966

خاطرات سخن بگو51 را به چاپ مى‏رساند. كه روايت جديد و افزون شده اثرى است به نام‏سواحل ديگر كه در سال 1951 به فرانسه ترجمه شده است.

1967

انتشار اولين آثار مهم او در نقد. "Escape into aesthestics"، در مورد آثار "پگ استيز52" و"زندگى او در هنر53" درباره "اندروفيلد54".

1969

چاپ يك شاهكار: آدا. مجله تايم روى جلد خود را به ناباكوف اختصاص مى‏دهد ومى‏نويسد "يك داستان خوب و زنده در آنتى ترا"

1973

چاپ مجموعه‏اى به نام زيباى روسى‏55 نوولى روسى كه نويسنده به انگليسى ترجمه كرده.چاپ نظرات تند56 كه شامل مصاحبه‏هاى او مى‏شود.

1974

چاپ سناريوى لوليتا كه به خواست كوبريك نوشته بود، اما او از آن استفاده نكرد. چاپ‏آخرين رمان او دلقك‏ها را ببين!57

1975

چاپ قتل عام مستبدان‏58 مجموعه داستانهاى روسى.

1976

چاپ توصيف جزئيات يك غروب‏59 مجموعه داستانهاى روسى.

1977

ناباكوف در 2 ژوئيه در مونترو زندگى را وداع مى‏گويد. او در "كلارنس‏60" به خاك سپرده‏مى‏شود.

آمیرزا
21st November 2011, 12:39 PM
هنريك ايبسن -
هنريك ايبسن 1906- 1828) شناخته ترين نمايشنامه نويس جهان مدرن ؛ مدرنيست آشوبگرا و ستيزهجو - فتحالله بي نياز


--------------------------------------------------------------------------------

يكي از انديشه هايي كه در مدرنيسم مدون و تئوريزه شد، اين بود كه منطق نابودي يك پديده به دست انسان بايد در يك چيز خلاصه شود: ساختن و سازندگي. در غير اين صورت بايد منتظر خود تخريبي و ويرانگري بيدليل بود. از جمله نويسندگان شاخص و مدرنيستي كه آثار شگفتانگيزش بر اين پايه پيريزي شدهاند، هنريك ايبسن نمايشنامه نويس نروژي است كه از كساني چون يوهان اگوست استريندبرگ سوئدي 19122- 1849) و يوجين اونيل آمريكايي 19533 - 1888) پيشي گرفته است؛ تنها به اين علت كه نقش <درون> و رابطه ديالكتيكي بين ذهن و عين و رفت و برگشت اين دو را در عرصه داستان و نمايشنامه بيشتر درك كرده و به اين نتيجه رسيده بود كه بدون فروكاستن پتانسيل بازنمايي، نه تنها ميتوان جهان برون را با ذخاير درون (نمادها و نشانهها) به تصوير كشاند، بلكه ميتوان آن را به كلي دگرگون كرد.


--------------------------------------------------------------------------------


بيدليل نبود كه جيمز جويس او را <نابغه كبير> خواند. با اين وجود تعجب نميكنيم اگر در بعضي كارهاي آغازين او (و حتي در كارهاي مدرنيستياش) در نمايشنامههاي تاريخياش شاهد گرايشهاي ناتورآليستي باشيم و در دو اثر منظوم و تكاندهندهاش <براند> و <پيرگينت> با نمايشنامهنويس و شاعري از جنبش رمانيسم روبه رو شويم. درونگري مدرنيستي او كه ميتوان آن را تراژدي مدرن خواند، به مراحل بعدي كارش مربوط ميشود. از اين حيث او در ادبيات دراماتيك همان جايگاهي را دارد كه نيچه در فلسفه. هر دو بتهاي سنت را درهم كوبيدند و ايدههاي كاملا نويني را مطرح كردند.

جان استوارت ميل بر اين باور بود كه زنها تحت ستم هستند. <ميل> در رساله معروفش <انقياد زنان> بر دو نكته اساسي انگشت گذاشت: اول اينكه حتي عادلترين و نيكخواهترين مرد هم ممكن است در خانه، رفتار شايستهاي با زنش نداشته باشد، بنابراين بايد <قانون> بر او نظارت داشته باشد. دوم اين كه <رضايت دادن زنها به تسلط مردها> به دليل ضعف جسماني و جنسي نه تنها دروغي بيش نيست، بلكه اطاعت داوطلبانه زنها از مردها، نتيجه اقتدار <فضاي تطميع و تهديدي است> كه مرد به صورت غير مستقيم و به شيوه <القايي> پديد ميآورد. ايبسن همين رهيافت را در آثارش نشان ميدهد به همين دليل او را جزو اولين هنرمنداني دانستهاند كه به دفاع از حقوق زن پرداخت، بي آنكه راه افراط و تفريط در پيش گيرد. او به طرزي هنرمندانه از زبان شخصيت تحول يافته نمايشنامه <اركان جامعه> ميگويد:<زنان اركان حقيقي جامعهاند> اما از زبان شخصيتديگري - كه حرف دل ايبسن را ميزند - ميگويد:<نه دوست من، روح آزادي و جوهر حقيقت اركان جامعهاند.> باري، همانطور كه گفته شد ايبسن پيش از جويس به گنجينه دروني براي كشف اسرار مختلف پي برده بود. به همين دليل نمايشنامههايش سرشار از سمبولها و نشانههايي از اسطورهها است كه هنوز جاي بحث دارند. به طور موجز بايد گفت كه اين رويكرد از يك سو بر فرماليسم تكيه دارد، از ديگر سو مستلزم توجه به ارزشهاي ذاتي و زيباشناختي اثر و ميزان تاثير آن برخواننده است؛ ضمن آنكه پيوند عميقي با روانشناسي دارد و در عين حال، به علت توجه به الگوهاي اساسي فرهنگي با جامعهشناسي هم ارتباط دارد. .

حال با كسب اجازه از خواننده، دو نمايشنامه از اين اعجوبه ادبيات را به مناسبت صدمين سالمرگ او به زبان ساده بررسي ميكنيم تا ببينيم ناخودآگاه او چگونه نمادها و اسطورهها را در متن ميگنجاند. در نمايشنامه <بانوي دريايي< >دكتر وانگل> چند سال پس از مرگ همسرش با زن جواني به اسم <اليدا> ازدواج ميكند. خواننده كم و بيش ميفهمد آنچه اليدا را واميدارد كه با دكتر ازدواج كند، دلتنگي و تنهايي در يك خليج دورافتاده و نياز به شريك زندگي است و انگل دختري جوان به نام <بولت> و دختر نوجواني به نام <هيلده> دارد. اين دو از اين كه زني جاي مادرشان را بگيرد كه كمي از خودشان بزرگتر است، ناخرسندند و در نتيجه نميتوانند رابطه صميمانهاي با او برقرار كنند. شوهرش بدون مشورت با او، اداره خانه را به بولت ميسپارد، در نتيجه فقط <نقش ميهمان و زناشويي به اليدا داده ميشود. البته فكر دكتر خيرخواهانه است و او ميخواهد وظيفه مراقبت از دخترها و انجام كارهاي خانه را از دوش همسر جوانش بردارد. بنابراين در همان صفحات آغازين؛ ايبسن روح حاكم بر رابطه اين زن و شوهر را زير سوال ميبرد. او چنين القا ميكند كه بهتر است مرد به عنوان رئيس خانواده نياز زن را به آنچه كه سبب مفيد پنداشتنش ميشود، درك كند و اموري را كه متعلق به او است به خود او واگذارد، در غير اين صورت زن دستخوش بحران روحي ميشود. اليدا صاحب فرزند ميشود و مرگ زودهنگام او تغييراتي در روحيه او پديد ميآورد. همين پريشان حالي باعث ميشود كه اليدا هر روز كنار آب برود و آب تني كند. اما فكر ميكند آب در آنجا بيروح، راكد و موجب بيماري انسان است، پس در <شوق دريا> ميسوزد. در واقع او علت سكون و بيماري روحي خود را كه منبعث از شرايط زندگي زناشويي است، به آب خليج نسبت ميدهد و دچار اين توهم ميشود كه با سپردن خود به گستردگي و آزادگي آب دريا، روح تبآلود خود را معالجه ميكند. اين حالت ذهني و روحي او در سفارش ترسيم تابلويي به نام <پري دريايي> به يك نقاش تجلي پيدا ميكند. او از <بالستد> نقاش ميخواهد يك پري دريايي روي يك تخته سنگ بكشد؛ موجودي كه چون از دريا بيرون افتاده است و نميتواند راه برگشت را پيدا كند، به گل مينشيند، آنجا دراز ميكشد وكنار آبهاي شور خليج ميميرد. خواننده هوشمند از خود ميپرسد كه آيا اين پري موهوم خود اليدا نيست؟ آيا او نيست كه ميخواهد مرگ تدريجياش را به رخ اطرافيانش بكشد و تا حدي هم انتقام بگيرد؟شناهاي روزانه و صحبتهاي اليدا از دريا باعث ميشوند كه دكتر و دخترها به او لقب <بانوي دريايي> بدهند. شدت تاثير روحي اليدا موجب ميشود كه دكتر به يكي از دوستان قديمياش به نام دكتر <آرنهولم> كه معلم سرخانه بولت هم بوده است، نامه بنويسد. مردي به نام <لينگستراند> كه تازه به آن شهر آمده است، به خانه آنها ميآيد. او تعريف ميكند كه قبلا در يك كشتي كار ميكرد و آنجا ملواني آمريكايي بود كه مرتبا روزنامه هاي قديمي نروژي را به بهانه يادگيري زبان ميخواند. يك بار با خواندن يك خبر عصباني ميشود، روزنامه را پاره ميكند و به دريا ميريزد و با خود ميگويد<ازدواج كرده است ولي من بازهم خواهم گشت، چرا كه او مال من است.> لينگستراند تصور ميكند زن ملوان به او خيانت كرده است. تاثير حالت ملوان بر لينگستراند،او را به فكر ساختن مجسمهاي مياندازد كه هم خيانت زن و هم اندوه ملوان را به تصوير بكشاند. اليدا پس از تعريف او با اندوه ميپرسد چه بر سر ملوان آمد و لينگستراند ميگويد كه كشتي غرق شد و فكر ميكند ملوان هم غرق شده و مرده باشد.بيقراري و اندوه اليدا از اين پس بيشتر ميشود. بالاخره دكتر وانگل موفق ميشود به علت آن پي ببرد. اليدا فقط اين را ميداند كه پيش از ازدواج با دكتر با ملوان يك كشتي آمريكايي در خليج آشنا شده و چندبار همديگر را ديده بودند. شبي ملوان به او ميگويد به خاطر يك بي عدالتي ناخداي كشتي را كشته است و حالا بايد برود. اما روزي باز خواهد گشت و او را با خود خواهد برد.و سپس حلقهاي از انگشت خود بيرون ميآورد و حلقهاي هم از انگشت اليدا خارج ميكند، آنها را به يك زنجير ميبندد و به آب مياندازد. پس از رفتن او ، اليدا فكر ميكند ماجراي آنها كودكانه بوده است؛ به همين دليل وقتي نامهاي از ملوان به دستش ميرسد، در پاسخ مينويسد كه رابطه آنها تمام شده است. نكته ديگر اينكه اليدا از بدو تولد تا مرگ نوزاد خود نميتواند به چشمهاي او نگاه كند، زيرا فكر ميكند چشمهايش شبيه آن ملوان است. آيا او پيش از بارداري به ملوان فكر ميكرد، نمايشنامهاين را به ما نميگويد. پس از مرگ بچه، اليدا مدام به ملوان و دريا فكر ميكند. حس ميكند به او خيانت كرده است و بايد منتظرش ميماند. به همين دليل از آن به بعد ديگر رابطه عادي زناشويياش را با وانگل قطع ميكند. چند روز پس از اين اعتراف، غريبه، يعني همان ملوان كشتي ميآيد و ميگويد بهدنبال اليدا آمده است و فردا شب باز خواهد گشت تا اليدا را با خود ببرد. اليدا به دكتر پناه ميبرد. دكتر به غريبه نهيب ميزند. غريبه ميگويد اگر اليدا بخواهد همراه او برود، بايد با اراده آزاد خود اين كار رابكند و ميگويد فردا شب برميگردد و اگر اليدا با او نرود، ديگر او را نخواهد ديد. آشفتگي اليدا در آن شب و روز بعد حد و اندازه ندارد. او مدام به <اراده آزاد> يعني حرف اصلي غريبه فكر ميكند. به دكتر مي گويد دوست دارد براي خلاصي از اين وضع با دكتر زندگي كند، ولي ميداند كه پس از رفتن غريبه باز هم به فكر او خواهد بود و ديگر نخواهد توانست زندگي خوبي با دكتر داشته باشد. اليدا ميگويد:<من بايد با اراده آزاد خودم تصميم بگيرم. من متعلق به دريا هستم و بايد به دريا بروم. زماني كه با تو ازدواج كردم، در واقع تو مرا خريدي و من خود را به تو فروختم. اكنون فكر ميكنم عهدي كه آزادانه بسته شده؛ مثل هر ازدواجي محكم و پابرجا است و دو نفر را به هم پيوند ميدهد.> سپس تقاضامندانه ميگويد <آزادي من رو پس بده ، آزادي كامل من رو دوباره به خودم برگردان.> و از دكتر ميخواهد كه به صورت توافقي و آزادانه از هم جدا شوند و اجازه دهد كه او با غريبه برود؛ زيرا فكر ميكند ملوان همچون دريا است و در وراي وجود او عنصري از پاكي و زلالي وجود دارد. دكتر قبول نميكند؛ چون بر اين باور است كه به عنوان شوهر و پزشك معالج نبايد چنين اجازهاي به اليدا بدهد. اليدا قول ميدهد كه در صورت تحقق خواستهاش، او نيز پس از رفتن غريبه به خانه پدرياش برگردد. هيلده با شنيدن خبر بازگشت اليدا به خانه پدرياش، غمگين و پريشان ميشود. اين موضوع اليدا را متوجه علاقه باطني هيلده نسبت به خود ميكند. پس، حس ميكند در اين خانه از جايگاه ارزشمندي برخوردار است و احساس غيبت روحي در اين خانه اشتباه بوده است. از اينرو در همراهي با غريبه دچار تزلزل ميشود. اوهام اليدا در مورد شباهت بچه به ملوان و علت مرگ او، در واقع ناشي از آشفتگي و دوگانگي اليدا و <بيخبرياش از موقعيت خود> و نيز منزوي شدنش به دليل عدم وابستگيروحي و عاطفي به خانه بوده است. او بچه ندارد و بچههاي شوهرش را هم فرزند خود نميداند، همانطور كه آنها او را مادر خود نميدانند. و چون مادر نيست، نميتواند به خود بقبولاند كه همسر دكتر است و با او رابطه عادي زناشويي داشته باشد. در نتيجه از او فاصله ميگيرد. شب فرا ميرسد، غريبهبراي بردن اليدا باز ميگردد. اليدا به شوهرش ميگويد: <مسلما ميتوني من رو اينجا نگهداري. هم قدرت و هم حق چنين كاري رو داري. خواسته قلبي تو هم همينه، ولي نميتوني افكار، روياها، و دلبستگيهاي من رو زنداني كني. روح من، بهدنبال ناشناختههايي كه من به خاطرشون متولد شدم، و تو رو از اونا دور نگهداشتي در سراسر جهان به پرواز درخواهد آمد.> وانگل با اين احساس كه دلبستگي اليدا به اراده وآزادي بيقيد و شرط بالاخره روح او را به تاريكي خواهد كشاند، پس به او ميگويد از همين لحظه تو از قيد من آزادي و ميتواني انتخاب كني و بهدنبال سرنوشتت بروي. اليدا پس از شنيدن اين حرفها حس ميكند كه ديگر تحت سلطه قدرت اراده غريبه نيست و ميتواند روابطش را با دكتر تغيير دهد. به همين دليل به دكتر ميگويد هرگز او را ترك نخواهد كرد و از اين به بعد سعي خواهد كرد بچههايشان را كه حالا مال او نبودهاند، متعلق به خود گرداند.

شالوده روانشناختي نمايشنامه در اين است كه تا وقتي انسان دچار اين احساس است كه آزادي ندارد، حتي جايي كه خودش دست به انتخاب ميزند، مثلا انتخاب دوست، لباس، غذا و سرگرمي، بازهم فكر ميكند به اختيار و با شرايط تعيين شده از جانب ديگران دست به گزينش زده است نه ميل خودش. به همين دليل بسياري از زن و شوهرها در كاشانه خود و كارمندها و كارگرها در محل كارشان، خويشتن را در قيد و بند ميبينند. حتي <خود را در ارتباط با نيروي بيگانه و چه بسا ناپاك> ميدانند. اما به محض اينكه همين انسانها خود را آزاد حس ميكنند، نگاهشان به هستي - از انتخاب آزادانه و ساده يك كفش گرفته تا نگرش سياسي به مناسبات اجتماعي - تغيير ميكند:هرچه را دارند، مال خود ميپندارند نه تحميل شرايط ديگران و طبعا از نيروهاي مبهم و اسرارآميز هم در زندگي آنها خبري نيست. از اين مرحله به بعد است كه شخص مسووليت راستين در خود حس ميكند، همانطور كه اليدا چنين احساسي پيدا كرد. به عبارت ديگر ايبسن، در اين نمايشنامه قيد و بند، مهار و عدم آزادي و آزادگي را آن نيروي پرابهام و رازناكي (در اينجا دريا و موجود دريايي) نشان ميدهد كه حتي سبب گرايش فرد به انحراف ميشود. دعوت تبآلود دريا از روح متلاطم اليدا، كه ظاهرا در ساحل آن زاييده شده و رشد يافته بود، دريايي كه براي او مظهر شادي و عشق به زندگي و پيوستگي نمادين با يك غريبه بينام و نشان بود، ظهور و محو اسرارآميز اين مرد پررمز و راز و نيز ترك دريا، همه و همه اشارههايي هستند از قيد و بند اين زن؛ و از ديدگاه خودش گناهي جبرانناپذيرند كه با درد ناپديد شدن مرموز و دست و پنجه نرم كردن با احساسات ناخوشايند و هولناك و بيچارگي در يك خانه بيعاطفه انتقام ميگيرند. و صد البته شر همه اينها كنده نميشود مگر با اين احساس كه <اين منم كه به طور قائم به ذات، ميتوانم تصميم بگيرم.- > چيزي كه ايبسن در اين نمايشنامه به تصوير ميكشاند تا در واقع بازنمايي هنرمندانهاي از موضوع <از خود بيگانگي> را به خواننده عرضه كرده باشد؛ موضوعي كه تا امروز هم به قوت خود باقي است: هر انساني، كشور، شهر، محل كار، خانه و كاشانهاي را كه با تمام وجود از خود و با خود نداند و در نهاد خود نداند و نبيند، دستخوش احساس از خودبيگانگي (اليناسيون) ميشود. ايبسن كه معتقد بود <خويشتن تو همان حقيقت است.> عملا در اين نمايشنامه و <خانه عروسك> و <مرغابي وحشي> و <اشباح> به اين نتيجه ميرسد كه حرف فوق را به <خويشتن تو براي تو كافي است> تغيير دهد.

در نمايشنامه <خانه عروسك> كه آن را يكي از شاهكارهاي نمايشنامهنويسي ميدانند و هنوز در تئاترهاي اروپا به نمايش درميآيد، باز شاهد جدال نيروهاي خرد (نيروي آپولوني) و غريزهگرايي (ديونيزوسي) هستيم. در اين اثر، نورا نمونهاي از زنهايي است كه خود را فداي شوهر و خانواده ميكنند. شوهرش هلمر، او را چونان عروسكي مورد محبت قرار ميدهد. بانوي كوچك اندام نيز شوهرش را تا آن حد دوست دارد كه براي معالجه او، با جعل امضاي پدر خود، وام ميگيرد، اما موضوع را به كسي نميگويد.او باور دارد كه <هر زن ديگري هم بود، همين كار را ميكرد.> او باطنا حتي به اين راز افتخار ميكند و به آن ميبالد. روزهاي متمادي كار ميكند اما به سادگي نميتواند بدهياش را پرداخت كند. شوهرش به رياست يك بانك منصوب ميشود. در همين بانك شخصي به نام كروكستاد كار ميكند كه او پول وام را به نورا تحويل داده بود. كروكستاد از فرصت استفاده ميكند و از نورا ميخواهد كه شوهرش را وادارد تا مقام بالاتري به او بدهد،وگرنه راز او را برملا خواهد كرد. نورا دچار دوگانگي و تشويق مبهمي ميشود كه خود نيز از علل دقيق آنها بياطلاع است.از يك سو فكر ميكند شوهرش خود را در خطاي او سهيم ميگرداند، از ديگر سو فكر ميكند كه اگر عكس اين اتفاق تحققپذيرد، والامنشي شوهرش زير سوال ميرود و به قول خودمان <شوهر از چشمش ميافتد.> اين لحظهها از آن لحظههايي است كه بعدها كساني همچون كامو و سارتر مقالات متعددي دربارهاش نوشتند. اينها، آن چيزي هستند كه <موقعيت> يا <وضعيت> خوانده ميشوند. از نظر فرآيند روايت، <موقعيت> جايگاهي است كه شخصيت يا شخصيتها و نيز خواننده معطوف به وجوهي از هسته يا تصوير مركزي يا كانون (تراژيك يا غيرتراژيك) روايت ميشود. اين گونه اتفاقها براي خود ما نيز ميافتد: اگر دوست صميميمان كه او را باور داريم و دقيقا ميدانيم كه در حسابش چقدر پول دارد، روي ما را زمين بزند، بيشتر از اين كه عدم حصول پول آزارمان دهد، فروريزي آن دوست شكنجهمان ميكند. چه بسا در طولاني مدت از همه كس دل چركين شويم و قيد دوست و دوستي را بزنيم. باري، هلمر به نوعي به نامه حقالسكوتطلبانه كروكستاد دست مييابد. اما فوري نگران شهرت و آينده شغلي خود ميشود و نه موقعيت همسر نازنينش. نورا اجازه ميدهد كه حقارت دروني شوهرش سرريز كند. كروكستاد در نامه بعدي از مطالبات خود صرفنظر ميكند و هلمر ميفهمد كه خطر رفع شده است. اما نورا چنان دستخوش غربت ميشود و خود را نسبت به شوهر بيگانه ميبيند كه تصميم ميگيرد همه چيز را رها كند و گوشه عزلت اختيار كند.

... اگرچه عدهاي اين نمايشنامه را جانبداري از حقوق زنها دانستهاند، اما او در اين نمايشنامهها بهدنبال غايتگرايي و كمالطلبي اخلاقي است. و چون نورا اثري از اخلاق مطلوب خود نميبيند، پس جدايي نمادبيني امثال خود از جمله شخص ايبسن و جامعه پديد ميآورد وخانه و شوهر را ميگذارد و ميرود. فروريزي مرد نزد نورا، يك تراژدي است؛ منتها طبق معيارهاي مدرنيستي و نه كلاسيك. تعريف كلاسيك ارسطو (و نيز هگل و پلخانف) از تراژدي، كه تراژدي يعني عمل، كنش واكسون، يعني آنچه در بيرون اتفاق ميافتد، اينجا معنايش را از دست ميدهد. حالا تراژدي در <درون> اتفاق ميافتد درون انسانها! در ضمن لازم نيست كه تراژدي حتما در حوزهزندگي نخبهها و قهرمانان اتفاق بيفتد و به لحاظ كنش تاريخي هم حتما مرگ قانونمند قهرماني تلقي شود كه حامل انديشهها و سليقههاي نويني است و با دنياي كهن به مقابله برخاسته بود، بلكه در زندگي مردم معمولي هم رخ ميدهد. از اين منظر تراژدي اتفاق افتاده در <خانه عروسك> ازديدگاه حضور عيني مورد تاكيد قرارميگيرد. چون در مدرنيسم به قول چرنيشفكي و هنري جيميز (كه او نيز از دوستداران افراطي ايبسن بود)، تراژدي را بايد در <هر رخداد دهشتناك>، و در <هر پايان وحشتناك> و در هر يك از <رنجهاي بشريت> جستوجو كرد؛ اتفاقي كه در نمايشنامههاي <مرغابي وحشي>، <اشباح>،<جان گابريل بوركمن>، <دشمن مردم>، <هداگابلر>، <با چشمهاي باز ميميريم> و نمايشنامههول انگيز <روسمر شولم> نيز در ترازهاي مختلفي ديده ميشود. <هداگابلر> و <روسمر شولم> دو نمونه بارز از آن نوع ويرانگريها و خودويرانگري هايي هستند كه در ابتداي مقاله به آن اشاره شد. اما وجه مشترك تمام آثار او اين است كه بيشتر انسانها فكر ميكنند نوانديشاند و درصدد اعتلاي روحي خويشاند، در حالي كه در عمل زير سلطه نيروهاي ناشناخته <ناخودآگاه> هستند. همه پس از رسيدن به نقطه دلخواه، از شور و تب و تاب ميافتند و نيتي كه در نهان داشتند پژمرده ميشود. اين تغيير جهت و روحيه، اين دست شستن و احساس دلزدگي و اين لحظهها اوج خلاقيت نويسنده و در عين حال فراز بهت و اضطراب خواننده است. در زندگي روزمره خودمان هم، خيليها زماني دستشان به معبود مي رسد يا خانه و شيء دلخواه در اختيارشان گذاشته ميشود كه <ديگر داستان از همه چيز زده شده است.> پس، سرانجام باخودكشي، ترك ديار و انزواجويي، شكست خود را تكميل ميكنند. اينها معروف شدهاند و <به انسان ايبسني> آيا بشر اين مرز را پشت سر گذاشته يا دارد آن را تجربه ميكند يا درآينده به اين وضعيت مي رسد؟ اينها پرسشهايي است كه امروزه در <روايتهاي مشترك فلسفه و ادبيات> هر نويسندهاي به گونه خاص به آن پاسخ ميدهد.

خویش را اول مدوا کن کمال این است و بس !!!

آمیرزا
21st November 2011, 12:42 PM
ويلكى كالينز -
•۱۸۲۴
«ويلكى كالينز» نويسنده و رمان نويس شهير اهل بريتانيا است كه به اعتقاد بسيارى از صاحب نظران و منتقدان ادبى، پايه گذار رمان هاى كارآگاهى و پليسى در ادبيات انگلستان به شمار مى رود. زندگى شخصى «كالينز» روالى خلاف عرف و نامعمول داشت و علاقه شديدى به دست به گريبان شدن با ارزش ها و مقوله هاى اجتماعى از خود نشان مى داد كه در نوشته هايش منعكس شده و گهگاه موجب تشويش و به هم ريختگى خوانندگانش مى شد. از عناصر ثابت داستان هاى كالينز مى توان به شخصيت هايى اشاره كرد كه از نابهنجارى شديد جسمانى رنج مى برند و «كالينز» تصويرى دلسوزانه توأم با همدردى از آنها ترسيم مى كند. «گروهبان كاف» كه اولين بار در رمان «سنگ مرواريدنما» معرفى شد نيز امروزه به عنوان الگوى پرسوناژ كارآگاه در ادبيات پليسى انگلستان شناخته مى شود.
«ويلكى كالينز» در ۸ ژانويه ۱۸۲۴ در لندن به دنيا آمد. پدرش «ويليام كالينز» از نقاشان مناظر طبيعى معروف و عضو بلندپايه آكادمى سلطنتى بود. «هريت كالينز» مادرش هم فرزند يك نقاش بزرگ بود. «ويلكى» در كنار اين پدر و مادر فداكار و علاقه مند در فضاى امن خانواده رشد كرد. او از همان كودكى دچار مشكل جسمانى بود و جمجمه اى بدشكل داشت و بعدها كوتاهى قد نيز به آن اضافه شد. به همين جهت تحصيلات اوليه را در خانه به صورت خصوصى گذراند و چندين سال را به يادگيرى فن و هنر نقاشى پرداخت. در سن يازده سالگى براى اولين بار پا به مدرسه گذارد اما با پايان يافتن سال تحصيلى، به همراه خانواده به ايتاليا مهاجرت كرد و پدرش «ويليام» به مطالعه آثار اساتيد نقاشى قبل از قرن هيجدهم مشغول شد. پس از قريب به دو سال زندگى در ايتاليا، همگى به انگلستان بازگشتند و «ويلكى» به كمك پدرش در دفتر كار يك تاجر واردكننده چاى مشغول به كار شد.
و در همين دوران بود كه داستان نويسى را آغاز كرد. اولين داستان «كالينز» با عنوان «آخرين كالسكه چى» به سال ۱۸۴۳ منتشر شد. او سپس براى تحصيل در رشته حقوق به دانشگاه «لينكلن» رفت اما بيش از آنكه سرگرم تحصيل باشد، تمام وقت خود را صرف نوشتن اولين رمان خود «سقوط رم» كرد كه به سال ۱۸۵۰ منتشر شد. عاقبت «كالينز» در سن ۲۷ سالگى از دانشگاه فارغ التحصيل و صاحب عنوان «وكيل» شد اما هرگز در دادگاهى حضور نيافت و اطلاعات جنايى و قانونى خود را فقط در نوشتن داستان هاى پليسى خود به كار گرفت. او براى نوشتن زندگينامه پدرش كه در سال ۱۸۴۷ از دنيا رفته بود يك سال تمام كارهاى شخصى خود را معوق گذاشت و تنها به نوشتن بيوگرافى پدرش پرداخت. در سال ۱۸۵۱ دوستى «كالينز» با «چارلز ديكنز» سر گرفت كه سرآغاز دوستى طولانى اى شد. او كه از موفقيت آثار «ديكنز» به وجد آمده بود در سال ۱۸۵۲ رمان معروف «صندوق پول آقاى رى» را خلق كرد. او در سال ۱۸۵۶ به تحريريه مجله چارلز ديكنز با عنوان «Household Worlds» پيوست. در اثر اين همكارى نزديك و به كمك «ديكنز» بود كه «كالينز» به داستان هايش رنگ و بويى از طنز داد و شخصيت هاى داستانش را واقعى تر و باوركردنى تر خلق كرد. او در سال ۱۸۵۸ با بيوه اى به نام «كارولين گريوز» آشنا شد كه تا آ خر عمر در كنار هم باقى ماندند و ماجراى آشنايى شان الهام بخش «كالينز» در خلق رمان «زن سفيدپوش» شد. او پس از مدتى با زنى به نام «مارتا راو» آشنا شد و در حالى كه با او رابطه داشت، «كارولين گريوز» را در نقش خدمتكار خانه خود به كار گرفته بود.
«باسيل» اولين رمان جنايى «كالينز» است كه داستانى بسيار مرموز و پرتعليق دارد. پس از آن «زن سفيدپوش» پديد آمد كه از محبوبيت بسيار زيادى در بين خوانندگان برخوردار شد. در دهه ،۶۰ كالينز رمان «بى نام» را منتشر كرد. «سنگ مرواريدنما» اولين رمان كارآگاهى ادبيات انگلستان است كه قهرمان داستان آن «گروهبان كاف» با آن ويژگى هاى منحصر به فردش توانست الگوى خوبى براى نسل هاى بعدى در خلق پرسوناژهاى اينچنينى باشد.
در اواخر دهه ۶۰ «كالينز» به درد شديد مفاصل مبتلا شد و براى تخفيف درد آن به نوعى ترياك پناه برد و به آن معتاد شد. در سال ۱۸۷۳ «كالينز» سفرى به سراسر آمريكا انجام داد و موفق شد با «مارك تواين» و «هنرى وادورث لانگ فلو» ملاقات كند. با مرگ «چارلز ديكنز» به سال ،۱۸۷۰ «كالينز» بزرگترين مرشد و راهنماى خود را از دست داد و به تدريج شهرت خود را نيز از دست داد. او به رغم بيمارى سختش، از نوشتن باز نايستاد و رمان هاى «فاحشه نادم» و «استعداد شيطانى» را خلق كرد. آخرين رمان او «اراده كور» نام داشت كه با مرگ او در ۲۳ سپتامبر ۱۸۸۹ ناتمام ماند و بعدها «والتر بيسانت» آن را تكميل كرد و به سال ۱۸۹۰ به چاپ رساند.

آمیرزا
21st November 2011, 12:43 PM
لنگستون هيوز -
•۱۹۰۲
«لنگستون هيوز» شاعر، داستانسرا و نمايشنامه نويس سياه پوست آمريكايى است كه به زبان گوياى حال و روز روابط نژادى در ايالات متحده آمريكا بدل شد. او كه به شدت از انجيل و نويسنده اى مانند «والت ويتمن» تاثير پذيرفته بود، در آثارش زندگى روزمره سياه پوستان را واقع گرايانه به تصوير كشيد. بسيارى از اشعار او به ترانه تبديل شده اند. به تعبير خود هيوز «اشعار من را بلند بخوانيد، زمزمه كنيد، فرياد بزنيد و آوازش كنيد.»
«جيمز لنگستون هيوز» در اول فوريه سال ۱۹۰۲ در شهر «جاپلين» از ايالت «ميسورى» متولد شد. مادرش معلم دبستان بود و شعر هم مى سرود. پدرش «جيمز ناتانيل هيوز» اما مغازه دارى بود كه زمانى آرزوى وكالت در سر مى پروراند اما موفق نشده بود در امتحان وكالت شركت كند.
«هيوز» چند سالى بيش نداشت كه والدينش از يكديگر جدا شدند و «هيوز» به همراه مادرش براى يافتن شغلى از شهرى به شهر ديگر مسافرت مى كردند و دوران سخت كودكى او در شهر هاى مختلفى همچون مكزيكو، تويكا، كانزاس، كلرادو، اينديانا و بوفالو سپرى شد و در اين دوران مدتى را هم نزد مادربزرگش گذراند. ۱۳ ساله بود كه به همراه مادر و ناپدرى اش به زادگاه خود بازگشتند و پس از مدتى به «كليولند» از ايالت «اهايو» نقل مكان كردند چرا كه ناپدرى اش در كارخانه ذوب آهن مشغول به كار شده بود.
در همين دوران بود كه «اهايو» با اشعار «كارل سندبرگ» كه در سبكى آزاد و بدون وزن نوشته بود آشنا شد و به شدت تحت تاثير آن قرار گرفت. با اتمام تحصيلات دوران دبيرستان، «هيوز» يك سالى را در كنار پدر سفيد پوستش در «مكزيكو» گذراند. او در راه بازگشت به شمال، سوار بر قطار يكى از مشهور ترين اشعار خود با عنوان «كاكاسياه از رود ها مى گويد» را سرود كه در سال ۱۹۲۱ در نشريه «كرايس» به چاپ رسيد.
با بازگشت به «كليولند» او كه ديگر وارد دوران جوانى شده بود به فعاليت هاى نمايشى روى آورد و اولين نمايشنامه خود را در سال ۱۹۲۱ با عنوان «قطعه طلايى» خلق كرد. در همان اوايل دهه ۲۰ «هيوز» به لطف كمك ها و پشتيبانى پدرش توانست وارد دانشگاه «كلمبيا» شود اما دلگيرى و نارضايتى دائم «هيوز» از پدرش او را به ترك تحصيل واداشت.
خسته از زندگى دانشگاهى، هيوز تصميم به مسافرت به نقاط مختلف دنيا گرفت. به پاريس سفر كرد و مدتى را به عنوان دربان و مامور حفاظتى يك كلوپ شبانه مشغول به كار و پس از مدتى راهى ايتاليا شد و از ايتاليا راهى وطن شد. با بازگشت به آمريكا، «هيوز» در مشاغل سطح پائينى به كار گماشته شد و اين در حالى بود كه او به سرودن شعر ادامه مى داد و عاقبت توانست براى تحصيل در دانشگاه لينكلن بورسيه اخذ كند. درباره اين دوران از زندگى «هيوز» حكايت جالبى نقل مى شود.
بدين مضمون كه در آن دوران «هيوز» به عنوان كمك پيشخدمت در يكى از هتل هاى شهر مشغول به كار بوده و در يكى از روز ها «هيوز» در حين سرو غذا قطعه اى از اشعارش را در كنار ظرف يكى از مشتريان كه از قضا «ويچل ليندسى» شاعر بوده است جا مى گذارد و بدين ترتيب اين «پيشخدمت شاعر» كشف مى شود.
«هيوز» در سال ۱۹۲۹ تحصيلات دانشگاهى اش را به پايان مى برد و در اين زمان به عنوان شاعرى جوان و متعهد مورد احترام بسيار است. او كه اولين اشعارش در سال ۱۹۲۱ به چاپ رسيد موفق شد به سال ۱۹۲۶ اولين مجموعه اشعارش با عنوان «سرود هاى حزين» را با كمك و پشتيبانى «كارل ون وختن» به چاپ رساند و «هيوز» دومين مجموعه اشعارش را با عنوان «جامه اى زيبا بر تن يهود» به او تقديم كرد.
«هيوز» در اين ايام به عنوان فرياد بلند جامعه سياه پوستان «هارلم» به شمار مى آمد. او اولين رمانش با نام «نه بدون خنده» را به سال ۱۹۳۰ منتشر كرد. «هيوز» از اولين نويسندگان سياه پوستى بود كه توانست از راه نوشتن گذران زندگى كند. او در دوران زندگى اش بيش از ۳۵ اثر خلق كرد و هميشه از «رمان هاى طولانى و اشعار راويانه» دورى كرد. او سرانجام در ۲۲ مه ۱۹۶۷ در پى انجام يك عمل جراحى دچار عفونت شديد شد و درگذشت.

آمیرزا
21st November 2011, 12:45 PM
زندگی نامه استيفن كرين نويسنده و خبرنگار آمريكايى -
«استيفن كرين» Stephen Crane نويسنده و خبرنگار آمريكايى در اول نوامبر ۱۸۷۱ از پدرى متدين و مادرى فعال در اتحاديه حقوق زنان مسيحى به دنيا آمد. در همان دوران كودكى پدر خود را از دست داد و مجبور به ترك زادگاهش «پورت جرويس» نيويورك شد و به همراه مادرش در سال ۱۸۸۳ به «ابسورى پارك» نيوجرسى نقل مكان كردند. همان شهرى كه چند سال بعد «كرين» در آژانس خبرى برادرش به عنوان گزارشگر مشغول به كار شد. پس از به اتمام رسيدن تحصيلات مقدماتى او يك ترم را در كالج «لافايت» به تحصيل پرداخت و پس از آن در سال ۱۸۹۱ به دانشگاه «سيراكيوز» خود را منتقل كرد.
«كرين» آنقدر كه از نوشتن و بازى بيس بال لذت مى برد از تحصيل فرارى بود و به همين جهت در پايان نيم سال اول، دانشگاه جديدش را نيز ترك كرد و در تابستان همان سال موفق به ملاقات «هاملين جرالد» شد كه سخنرانى هاى پرشور و حرارت او در باب «رئاليسم» و «امپرسيونيسم» الهام بخش «كرين» در شكل دهى چارچوب ادبى اش شده بود و خود آن را در يك جمله شرح مى دهد: صداقتى درونى در شرح دنيايى كه «با دو چشم خود مى بينيد». «كرين» شغل نويسندگى خود را در نيويورك و با زيرنظر گرفتن و دقت در زندگى و فضاهاى محله هاى فقير و پرجمعيت آن شروع كرد كه در نهايت او را در نوشتن اولين رمانش با نام «مگى: دخترى خيابانى» به سال ۱۸۹۳ يارى كرد. پس از آن به سراغ سربازان قديمى رفت و با دقت در خاطرات و حكايت هايشان موفق به ذكر جزئيات فراوانى در رمان بعدى خود با نام «نشان قرمز شجاعت» شد. او كه براى انتشار اين رمان مجبور به پرداخت تمام هزينه ها به صورت شخصى شده بود به ناچار اثر چاپ شده اش را يكجا فروخت و از اين باب سود مالى چندانى حاصلش نشد. اما از آنجا كه اين رمان با استقبال خوبى مواجه شده بود چند ماموريت خبرى با دستمزد مناسب به او محول شد كه در بين آنها مى توان به سفر سال ۱۸۹۵ او به مكزيك اشاره كرد. او در زمان حضورش در مكزيك اولين كتاب شعر خود با عنوان «سواران سياه» را در سبك شعر آزاد منتشر كرد و هدف خود از آن را «اظهارنظر در باب كليات زندگى» بيان كرد.
«استيفن كرين» اما به زعم همگان استاد داستان كوتاه است. او كه در رمان هاى بعدى اش صداقت ذاتى خود را در تركيب با ابتذالات پيش پا افتاده رمان نويسى ارائه كرد در داستان هاى كوتاهش فضاهايى طبيعى و ملموس به مانند داستان هاى وسترن خلق كرد. او به راحتى قادر بود در سير داستانى خود آنچه را كه مى خواست بزرگ و باقى را كوچك جلوه دهد بدون آنكه خواننده به قضاوت تبعيض آلود نويسنده پى ببرد. مهم تر از همه آنكه «كرين» قلمى صادق داشت و اين صداقت بيان نويسنده را آنقدر به خود جذب مى كرد كه نويسنده به راحتى قادر به غافلگيرى و تاثيرگذارى به خواننده مى شد. در اواخر سال ،۱۸۹۶ «كرين» براى پوشش خبرى انقلاب كوبا به اين كشور سفر كرد.
در دوم ژانويه ۱۸۹۷ او سوار بر كشتى «كومودور» بود كه در فاصله چندين ساعته با «جكسون ويل» در دريا غرق شد و سرگردانى ۳۰ ساعته او در دريا به خلق بهترين داستان زندگى اش با نام قايق بى پناه منجر شد كه در باب تحمل، رفاقت و ماهيت سرنوشت است. با بازگشت به بندر او در هتلى تحت مراقبت «كورا تيلور» قرار گرفت كه بعد ها او را در تهيه گزارشى از جنگ تركيه و يونان همراهى كرد و اولين زن خبرنگار جنگ نام گرفت و با «كرين» همراه شد. طى پاييز و زمستان سال ۱۸۹۷ «كرين» يك سرى داستان كوتاه نوشت كه در بين آنها «هتل آبى» و «عروس در آسمان زرد» ديده مى شود. اما درآمد حاصل از داستان هاى كوتاه كفاف مخارج زندگى را نمى داد و بدهى و تشويش به سراغش آمد. با آغاز جنگ اسپانيا و آمريكا «كرين» براى نام نويسى در نيروى دريايى اقدام كرد اما از آنجا كه خود را خبرنگار معرفى كرده بود پذيرفته نشد. به انگلستان بازگشت و در آنجا از توجه مردم به آثار ادبى اش و حمايت هاى دوستانى چون «جوزف كنراد» و «هنرى جيمز» حظ فراوان بود. به رغم ابتلا به مرض سل،«كرين» به تكميل جلد دوم اشعارش اهتمام ورزيد و علاوه بر آن موفق به چاپ يك جلد داستان هاى كوبايى و چند اثر ديگر شد. اين نويسنده جوان در حالى كه تنها ۲۸ سال از عمرش مى گذشت در ۵ ژوئن ۱۹۰۰ در «بادن ويلر» آلمان درگذشت در حالى كه غير از آثار ادبى اش يادگار ديگرى در ميان مردم به جاى گذاشته بود: يك دنيا بدهى.

آمیرزا
21st November 2011, 12:46 PM
نجيب محفوظ نویسنده مصری -
نجيب محفوظ صاحب جايزهی نوبل ادبيات در سال 1988 اولين كسي است كه جايزهی نوبل را براي زبان عربي و خاورميانه به ارمغان آورد. او كه به دليل بيماري نتوانست در مراسم دريافت اين جايزه شركت كند، در متني كه براي اين مراسم ارسال داشت خود را اين گونه معرفي ميكند: «من فرزند دو تمدني هستم كه در زماني خاص در طول تاريخ با هم امتزاج شادمانهاي داشتهاند. اولين تمدن كه هفت هزار ساله است تمدن مصري است؛ و دومين تمدن كه هزار و چهارصد ساله است تمدن اسلامي است...» و در ادامهي سخنش براي اين كه تمدن اسلامي را معرفي كند اين گونه ميگويد: «براي معرفي تمدن اسلامي من در مورد نحوهي ايجاد يك اتحاد بين همهي بشريت برمبناي آزادي، برابري و بخشش تحت قيموميت خدا صحبت نميكنم، يا در مورد عظمت پيامبرش صحبت نميكنم يا ...» بلكه تنها به اين نكته اشاره ميكند كه در يك نبرد پيروزمندانه در مقابل بيزانتين، مسلمانان اسراي جنگي را با تعدادي كتاب در زمينهی فلسفه، پزشكي و رياضيات كه بازماندهی يونان باستان بود مبادله كردند و اين نكته را معرف روح انساني ميداند.

نجيب محفوظ در سال 1911 در قاهره ديده به جهان گشود. درسال 1935 از دانشگاه قاهره در رشتهي فلسفه فارغالتحصيل شد. او نويسندگي را از سن 17 سالگي آغاز كرد و اولين رمان او در سال 1939 منتشر شد.

رمانهاي سهگانهي او در مورد قاهره (Cairo trilogy) از كارهاي معروف محفوظ ميباشد. اين كتابها به ترتيب بينالقصرين(Palace Walk) ، قصرالشوق (Palace of Desire) و السوكريه (Sugar Street) نام دارند. نام كتابها برگرفته از نام خيابانهايي در قاهره است، كه محفوظ كودكي و جواني خود را در آن به سر برده است. محفوظ نوشتن اين كتابها را در سال 1956 آغاز كرد. او رمانهاي سهگانه را از بهترين كارهاي خود ميداند.

اين سه كتاب حكايت زندگي السيد احمد عبدالجواد و خانوادهاش –همسر، فرزندان و نوههايش– كه يك خانوادهي نسبتاً مرفه مصرياند در فاصلهي سالهاي 1917 تا 1944 ميباشد. بينالقصرين در فاصلهي سالهاي 1917 تا 1919 جريان دارد، قصرالشوق در سالهاي 1924 تا 1927 و السوكريه در فاصلهي سالهاي 1935 تا 1944. در ضمن داستان، وقايعي كه در طول اين سالها در قاهره اتفاق ميافتد و اثر اين تغييرات بر روي خانواده السيد احمد نيز بيان ميشود.

مترجم كتاب بينالقصرين به فارسي، م. ح. پرنديان، داستان را حاوي پيام فلسفي ميداند. پرنديان در پيشگفتاري كه در ابتداي نسخهی فارسي كتاب آمده ميگويد: «محفوظ در لايههايي از جريان داستان و بيان حالات دروني اشخاص نظريات فلسفي خود را نسبت به جنبههاي مثبت و محرك عقايد و اخلاق سنتي در زندگي افراد خانواده و در ارتباط فرد با جامعه و جريانهاي سياسي به صورت ظريف بيان ميكند؛ در عين اين كه تاثيرات منفي مذهب قشري و خالي از تفكر را كه به نتايج غيراخلاقي و ضدانساني ميانجامد به انحاء مختلف، از جمله طنز، به نقد ميكشد. لذا اين رمان يك داستان خالي از پيام فلسفي نيست». او اين كتاب را در فارسي «گذر قصر» نام نهاده است.

محفوظ در آگوست 2006 در نتيجهي حملهي قلبي در بيمارستاني در قاهره از دنيا رفت. هرچند پيش از آن او از بيماريهايي مانند زخم معده، بيماريهاي كليوي و بيماريهاي قلبي رنج ميبرد. براي او مراسم تشییع نظامی -در حد مراسمی که برای روسای جمهور برگزار می شود- برگزار کردند.

در ادامه نگاهي به كتاب گذر قصر داريم. در تمجيد از اين كتاب مطالب فراواني بيان شده است. به عنوان مثال كارشناس ادبي روزنامهي اينديپندنت، فيليپ استوارت، كه مترجم برخي كتابهاي محفوظ به انگليسي نيز ميباشد معتقد است: «در ادبيات جهاني اثري نظير گذر قصر به وجود نيامده است همان طوري كه دربارهي بعضي كتابهاي تولستوي، فلوبر و پروست نيز ميتوان همين نظر را متذكر شد».

گذر قصر رماني است كه زندگي يك خانوادهی سنتي مصري را در فاصلهي سالهاي 1917 تا 1919 در قاهره به تصوير ميكشد. شخصيتهاي اصلي داستان افراد اين خانواده هستند. محفوظ داستان را با مادر خانواده، امينه، آغاز ميكند. او كه هميشه در خانه است كاملا مطيع همسر خود است و وظيفهي خود ميداند كه به همسرش بگويد: «نظر من همان نظر شماست. من از خودم هيچ نظري ندارم». پدر خانواده يا همان السيد احمد عبدالجواد كه مغازهدار است داراي شخصيتي دوگانه است. او در داخل خانه سعي ميكند همواره حرمت و برتري خود را حفظ كند و با ايجاد قوانين سختگيرانه و سنتي سعي در كنترل خانوادهی خود دارد. اعضاي خانواده براي رهايي از خشم او معمولا به دروغهاي مصلحتآميز پناه ميبرند و او را در جريان همهی امور قرار نميدهند. اگرچه او ظاهرا يك مسلمان متعهد است ولي ابايي از خوردن شراب و عياشي و هوسراني ندارد. ميهمانيهاي شبانه با دوستان نزديك برنامهي هر شب او است و شبها مست به خانه برميگردد. درعين حال او از

خانوادهاش توقع دارد كه اسلام را به صورت جديتري اجرا كنند. براي او قابل تصور نيست كه دختر و همسرانش بدون اجازه يا همراهي او از خانه خارج شوند. مثلا هنگامي كه امينه در غياب همسرش تصميم ميگيرد به زيارتگاهي در نزديك خانهشان كه همواره آرزويش را داشت برود يكي از فاجعههاي داستان اتفاق ميافتد. امينه در راه بازگشت از زيارتگاه تصادف ميكند و در نتيجه همسرش از اين ماجرا مطلع ميشود. در ازاي اين بيآبرويي كه امينه براي خانواده به بار آورده (به زعم همسرش)، السيد احمد عبدالجواد او را به خانهي مادرش ميفرستد.

در اين خانواده پنج فرزند وجود دارند. بزرگترين پسر، ياسين، حاصل ازدواج قبلي السيد احمد است. ياسين مانند پدرش اهل هوسراني و شراب است و هنگامي كه از شخصيت پدرش در خارج از خانه آگاهي مييابد خوشحال ميشود، چون آن همان زندگي است كه او به دنبالش بود. فهمي پسر دوم خانواده دانشجوي حقوق و فردي متعهد و جدي و علاقمند به سياست است و بيش از همه درگير مبارزات مليگرایانه بر ضد استعمار انگليس است و نهايتا در اين راه جان خود را از دست ميدهد. كمال پسر كوچك خانواده است كه با رفتارهاي كودكانهی خود ميتواند از شر بعضي سختگيريهاي پدر در امان باشد. خديجه و عايشه دختران خانواده هستند. هنگامي كه داستان آغاز ميشود خديجه بيست ساله و عايشه شانزده ساله ميباشند. عايشه زيبا و امكان بيشتري براي ازدواج دارد. يكي از مشكلات خانواده اين است كه خديجه هنوز ازدواج نكرده و شايسته نيست كه دختر كوچكتر اول ازدواج كند. هر چند نهايتا اين سنت به هم ميخورد و عايشه زودتر ازدواج ميكند.

دختران در انزواي كامل زندگي ميكنند. آنها به مدرسه نميروند و نميتوانند در مكانهاي عمومي حاضر شوند. والدين آنها مفتخر هستند كه هيچ مردي دختران آنها را نديده است چون در همان سنين كودكي مدرسه را ترك كردند. زندگي دختران كاملا در خانه ميگذرد و آنها در كارهاي خانه به مادرشان كمك ميكنند و منتظر بزرگترين آرزويشان يعني ازدواجاند. اين در حالي است كه خانوادههاي ديگر به دخترانشان اجازه ميدهند كه وارد جامعه شوند ولي در خانوادهي جواد اين امر قابلتصور نيست. مثلا ياسين كه ازدواج كرده يكبار غروب با همسرش به بيرون ميروند. اين كار باعث خشم جواد ميشود و اين كار را باعث بيآبرويي خانواده ميداند.

ياسين كه با دختر يكي از دوستان السيد احمد ازدواج كرده زندگي خوبي ندارد. ياسين كه فرد مسئوليتپذيري نيست از زندگي مشترک خسته شده است. او آدمي است كه از خطاهاي خود توبه نميكند چون نگران است كه دعاهايش اجابت شود و تبديل به آدم زاهدي شود كه علاقهاي به لذت بردن از زندگي ندارد و در آن صورت زندگي براي او بيمعني ميشود. همسر او زينب در خانهي پدري آزادي بيشتري داشت. اگرچه بعد از يك ماه زندگي در خانهی السيد احمد او هم مانند ديگر افراد خانواده مطيع شده بود، ولي نميتوانست هر چيزي را تحمل كند. رفتار ياسين براي او غيرقابل تحمل شده و در نتيجه ازدواج آنها منجر به جدايي ميشود.

در روند داستان عايشه و خديجه هم ازدواج كردهاند و نقشهاي ثانويه پيدا ميكنند. ازدواج آنها بيشترين اثر را بر روي كمال ميگذارد. اگرچه او هنوز ميتواند خواهرانش را ببيند ولي آنها متفاوت به نظر ميرسند.

نيروهاي سركش خارجي كه شامل ائتلاف استراليا و انگليساند همواره حضور دارند. نيروهاي انگليسي در مقابل در خانهي جواد اردوگاههايي تشكيل دادهاند تا اعتراضاتي را كه در سراسر قاهره گسترده شده را سركوب كنند. هر چند همهي افراد خانواده از انگليسيها بيزار هستند، ولي واكنشهاي متفاوتي نسبت به اين قضيه دارند. مثلاً كمال با سربازان رابطهی دوستي برقرار ميكند، اما ديگر اعضاي خانواده از اين سربازها در هراس هستند. ياسين هم احتمالا مانند بقيهی مصريها از انگليسيها بيزار است، ولي در درون براي آنها احترامي قائل است، طوري كه تصور ميكند آنها تافتهي جدابافته از ساير بشريت هستند.

گذر قصر زندگي يك خانوادهی سنتي مصري را به تصوير ميكشد. تمركز داستان بر روي اعضاي خانوادهي جواد است و شخصيتهاي ديگر مانند دختر همسايه، دوستان نزديك السيد احمد و غيره نقش اساسي ندارند. اين تمركز به گونهاي است كه حتي وقتي دختران از خانه ميروند شخصيتهاي ثانويه پيدا ميكنند. نقش هر كدام از اعضاي خانواده بهخوبي ايجاد شده است. كمال كه دنيا را از زاويهي يك كودك ميبيند، ياسين كه به فكر عياشي است، فهمي كه اهل سياست است، عايشه كه زيبا است و خديجه كه شخصيتي جدي دارد. بحرانهاي زيادي براي اين خانوادهی سنتي اتفاق ميافتد و تغييراتي كه در اوضاع جامعه رخ ميدهد بر اين خانواده اثر ميگذارد. السيد احمد يك پدر كاملا قاطع و سختگير است، اما در عينحال اعضاي خانواده او را دوست دارند و به او احترام ميگذارند. فرزندان ميخواهند مورد علاقهي پدرشان باشند و سرپيچي از خواستههاي پدر باعث ناراحتي آنها ميشود چون آنها نميخواهند پدرشان را نااميد كنند. روابط بين اعضاي

اين خانواده بهخوبي توسط محفوظ ارائه شده، هر چند تصور اين كه همهي خانواده تا حد زيادي مطيع او هستد سخت است. گذر قصر داستاني نيست كه در آن وقايع زيادي به سرعت اتفاق بيافتند. داستان به آرامي جريان دارد و تصوير خوبي از يك جامعهي در حال تغيير در آن ارائه ميشود. در عين حال بايد متذكر شد كه ترجمهي روان م. ح. پرنديان خواندن اين كتاب را دلپذيرتر ميسازد.

از كارهاي ديگر محفوظ كه به انگليسي ترجمه شدهاند ميتوان به كتابهاي زير اشاره كرد:

Children of Gebelawi (originally published in Arabic in 1959)
The Beginning and the End (originally published in Arabic in 1956)
Adrift on the Nile (originally published in Ar

آمیرزا
21st November 2011, 12:48 PM
درباره ويرجينيا وولف و آثارش -
پيدا شدن يكى از دفترچه هاى ويرجينيا وولف نه تنها چگونگى شروع كار اين نويسنده را روشن تر مى كند، بلكه به نظر دوريس لسينگ نويسنده انگليسى الاصل، خصلت افاده اى و ضديهود او را نيز برملا مى سازد.
•••
قطعه هايى كه در اين دفترچه به چشم مى خورد، به تمرين هاى يك پيانيست شباهت دارد كه مى خواهد در آينده نوازنده اى ممتاز باشد. نمى توان آنها را نديده گرفت، زيرا بسيار زنده اند و مشاهدات فورى و گاه بى رحمانه او را دربر دارند، همراه با تشخيص و داورى وسواس آميزى كه انتظارش را داريم... ولى صبر كنيد: انگار واژه «داورى» مناسب نيست. ويرجينيا وولف به ظرافت سليقه در مورد خود و سوژه هايش بسيار اهميت مى داد: «گمان مى كنم سليقه و بينشش توام با ظرافت نباشد؛ وقتى آدم ها را شرح مى داد، به فرازهاى پيش پا افتاده متوسل مى شد و ديدگاهى مبتذل را مى نماياند.» (مقاله اى زير عنوان «خانم ريوز») اين نغمه در بيشتر آثار او ساز مى شود و اصرارش آدم را به ياد اين مى اندازد كه خود ويرجينيا وولف در فوريه ۱۹۱۰ (در حالى كه ۲۸ سال داشت. م) در حقه احمقانه اى شركت كرد و همراه با دوستانش با تظاهر به اين كه از همراهان امپراتور اتيوپى است، از يك رزمناو انگليسى ديدن كرد، همراه با همان دوستان به واژه هاى شيطنت آميزى علاقه مند بود كه آدم از يك بچه مدرسه اى كه تازه هرزه گويى را كشف كرده باشد انتظار دارد؛ همچنين تا اندازه اى يهودى ستيز بود، به طورى كه گاه از شوهر تحسين انگيزش كه عاشق او بود با لفظ «جهود» ياد مى كرد. در اين دفترچه طرح «جهودها» نوشته ناخوشايندى است. با وجود اين نبايد پرسوناژ پر هياهو و سرزنده «زن جهود» در آخرين رمانش «ميان پرده ها» را از ياد برد- ويرجينيا او را دوست دارد و باعاطفه توصيف كرده است. بنابراين نوشته هاى دفترچه مربوط به ويرجينياى اصلاح نشده است، از كارهاى اوليه او و ممكن است بعضى ها تصور كنند كه اصلاً بهتر بود پيدا نمى شد. نه، هميشه بهتر است خامى يك نويسنده را ببينيم تا پى ببريم چگونه به پختگى و تعادل رسيده است. بدون يادآورى اين نكته كه آنها قلب و جوهر بوهميا بودند، هيچ يك از هنرمندان بلومزبرى ( ويرجينيا و دوستانش.م) را نمى توان درك كرد. امروز رويكردهاى بوهميا (زندگى حاشيه اى و خارج از روال) چنان جذب شده است كه نمى توان فهميد در آن دوران تا چه حد با معيارهاى زمانه فاصله داشت. افراد گروه بلومزبرى حساس و عاشق هنر بودند، برخلاف دشمنان و آدم هاى متضادى مانند طبقه معامله گر يا اهل حرفه و دادوستد. اى ام فارستر دوست صميمى ويرجينيا وولف كتاب «مرگ هاوارد» را به دشمنى خانواده ويلكاكس با هنر اختصاص داد: در يك سو هواداران تمدن بودند، در سوى ديگر دشمنان هنر. از ديدگاه طرفداران بوهميا، حساس و فرهيخته بودن همان مبارزه براى ادامه حيات ارزش هاى واقعى و درست و عليه تمسخر، بدفهمى و غالباً ستم بود. بسيارى از والدين خشمگين با جوانان اهل بوهميا و يا هوادار آن رفتارهاى بازدارنده در پيش مى گرفتند.
اما نه فقط ويلكاكس ها، آدم هاى خشك، بى روح و مبتذل طبقه متوسط، بلكه همه كسانى كه كار مى كردند دشمن بودند. حالا افاده ويرجينيا و دوستانش (كه هيچ كس را قبول نداشتند) نه تنها مضحك مى نمايد، بلكه نمايانگر جهالت و تنگ نظرى است و به آنها لطمه مى زند. در كتاب «مرگ هاوارد» فارستر، دو زن جوان اشرافى با ديدن رنج يك كارمند مى گويند: نوع احساسات «آنها» متفاوت است. اين جمله مرا به ياد حرف هاى سفيدپوستان مى اندازد كه با ديدن فقر و محنت سياهان مى گفتند: «آنها مثل ما نيستند، پوستشان كلفت است.» در مورد ويرجينيا وولف با گره كورى از ارزش داورى هاى ناخوشايند روبه رو هستيم كه شمارى از آنها مربوط به زمانه و شمارى ديگر شخصى هستند. اين مسئله ما را به نگاهى دوباره به نقد ادبى او وامى دارد، آثار نقدى كه در زمان خود و هم اكنون از بهترين ها بودند، با اين حال او قاطعانه ارزش داورى مى كرد، درست مثل يك آدم قشرى يا بنيادگرا كه تصور مى كند واقعيتى كه خود مى شناسد، تنها واقعيت است. از منظر وولف صرفاً ظرافت و حساسيت در نوشتن اهميت داشت، از اين رو نويسندگانى مانند آرنولد بنت، نه تنها به نسل گذشته تعلق داشتند و حرف هايشان قديمى شده بود، بلكه حقشان بود كه فراموش شوند. ويرجينيا نه اهل باورهاى نيم بند، بلكه پايبند همه يا هيچ بود و اين فكر كه كسى مى تواند آثار بنت و رمان هاى وولف يا جيمز جويس و وولف را با هم دوست داشته باشد، برايش ناممكن بود. بدبختانه دوقطبى ديدن هميشه به دنياى ادب صدمه زده است: وولف صدمه زد و تا چند دهه اظهارنظرهاى خودسرانه در ميان سردمداران نقد ادبى رواج داشت. (شايد بايد از خود بپرسيم چرا ادبيات به سادگى تحت تأثير ديدگاه هاى نامعقول و افراطى قرار مى گيرد.) نويسنده خوبى مانند آرنولد بنت بايد كنار گذاشته شود و بعد- بعدها- از او به شدت دفاع شود، درست به طريقى كه وولف كار مى كرد: حالا بنت خوب بود، وولف بد. اگرچه امروز ديگر تلخى اين تضاد از ميان رفته است. اخيراً فيلم «ساعت ها» وولف را به گونه اى نشان مى دهد كه حتماً معاصرينش را به شگفتى وامى داشت. اين فيلم او را به صورت يك زن نويسنده حساس نشان مى دهد كه سخت در رنج است. پس زن مغرض حسودى كه واقعاً بود چه شد؟ وولف درشت گو و بدزبان هم بود، اگرچه به لهجه اشراف سخن مى گفت. ظاهراً مرگ و گذشت زمان به واقعيت جنبه احترام آميز مى بخشد و همه چيز را نرم و صاف مى كند و صيقل مى دهد، بى توجه به اين كه شايد همان خشونت، خامى و ناهنجارى منشاء و پاسدار خلاقيت بوده است. البته اين كه وولف عاقبت به صورت يك زن نويسنده متشخص و اشراف منش شناخته شود، اجتناب ناپذير بود، اما گمان نمى كنم كسى تصور مى كرد هنرپيشه اى جوان، زيبا و مد روز (نيكول كيدمن) نقش او را بازى كند، نقش زنى را كه هرگز نمى خنديد و اخم دائمى اش نشان از افكار ژرف و پيچيده اش داشت. اما خداى من، چنين نبود! ويرجينيا وقتى مريض نبود از زندگى لذت مى برد؛ عاشق جشن و پارتى، دوستانش، رفتن به پيك نيك، پياده روى و گردش بود. چقدر ما زنان تحت ستم را دوست داريم؛ زنان قربانى سرنوشت را. آنچه وولف براى ادبيات انجام داد، تجربه كردن بود، تجربه هايى كه در تمام زندگى ادامه داشت: مى خواست رمان هايش همچون شبكه هايى آنچه را واقعيت متعالى تر زندگى مى پنداشت، بنمايانند. «سبك» هايش كوشش هايى بودند تا به يارى حساسيتش آنچه را كه زنده بود به شكل «پوششى نورانى» درآورد؛ پوششى كه اصرار داشت بگويد آگاهى ما از جنس آن است، نه روند خطى و كسالت آورى كه به نظر او آثار بنت را تشكيل مى داد. بعضى ها يك كتاب او را دوست دارند، ديگران كتاب ديگرى را ترجيح مى دهند. برخى رمان «خيزاب ها» را مى ستايند، رمانى كه افراطى ترين تجربه او را دربرداشت و به نظر من ناموفق بود، اگرچه با جسارت نوشته شده بود.« شب و روز» قراردادى ترين رمان او و براى آدم هاى عادى قابل دسترسى بود، اما بعداً سعى كرد بر گستردگى و ژرفاى آن بيفزايد. از نخستين رمانش «سفر به بيرون» تا آخرين اثرش «ميان پرده»- كه به نظر من مهر حقيقت خورده است؛ از اين رمان گاه بخش هايى و گاه چند واژه يا چند سطر را كه گوياى پيرى يا زندگى زناشويى يا تجربه نگريستن به تصوير مورد علاقه اش را در بر داشت به خاطرم مانده است - براى ويرجينيا وولف نوشتن همواره با پيشروى در تجربه هاى جسورانه همراه بود و اگر به آثار او بهايى نمى دهيد _ بعضى تلاش ها براى برابرى با او تاسف آور است _ بايد به خاطر بياوريد كه بدون او، بدون جيمز جويس (وجوه مشترك اين دو بيش از آن است كه هر يك اذعان مى داشت) ادبيات فقيرتر مى شد. ويرجينيا وولف نويسنده اى است كه بعضى ها از نفرت ورزيدن به او لذت مى برند. وقتى كسى كه به داورى اش احترام مى گذارم درباره او حرف هاى ناخوشايند مى زند، برايم دردآور است. هميشه سعى مى كنم او را قانع كنم: چطور نمى فهميد كه او زن شگفت آورى است... براى من بهترين اثرش «اورلاندو» است كه هميشه مرا مى خنداند، كتاب طنزآميزى است، يك جواهر است، همچنين «به سوى فانوس دريايى»، كه به نظر من يكى از بهترين رمان ها در زبان انگليسى است، با وجود اين مخالفين نمى توانند نكته مثبتى در او ببينند. مى خواهم اعتراض كنم و بگويم به جاى گفتن «رمان هاى وحشتناك ويرجينيا وولف» يا «اورلاندوى احمقانه» بهتر است بگويند: «من اورلاندو را دوست ندارم»، «من به سوى فانوس دريايى را دوست ندارم»، «من ويرجينيا وولف را دوست ندارم».
مسئله ديگرى كه او دارد اين است كه اگر آثار كامل شده اش را كنار بگذاريم، غالباً در زمينه تيغه وارى حركت مى كند، جايى كه سئوالات بخش هاى سايه وار زندگى حل نشده باقى مى ماند.
براى يك نويسنده بى طرفانه نوشتن درباره نويسنده ديگرى كه چنين تاثيرى _ بر من و ساير نويسندگان _ داشته، دشوار است. البته نه سبك، تجربه هاى نوشتارى يا گفته هايش كه گاه بى زمان بود، بلكه وجود، جسارت، شعور و سرعت انتقال و توانايى اش براى مشاهده وضعيت زنان بى آنكه تلخ باشد. وقتى ويرجينيا وولف شروع به نوشتن كرد، شمار نويسندگان زن بسيار نبود، حتى در دوره من هم چنين بود. در يكى از قطعات دفترچه سال ۱۹۰۹ درباره جيمز استرچى و دوستان دانشگاه كمبريج، او مى نويسد: «آگاه بودم كه نه تنها گفته هايم بلكه حضورم مايه انتقادشان بود. آنها هوادار حقيقت بودند و در اين كه يك زن بتواند حقيقت را بگويد يا اينكه بارقه اى از آن در وجودش نهفته باشد، ترديد داشتند.» و بعد به كنايه مى افزايد: «بايد به خودم يادآورى مى كردم كه آدم به سن آنها، يعنى در ۲۱سالگى، هنوز كاملاً بالغ نيست!» گمان مى كنم تندخويى او بيشتر به اين خاطر بود كه براى زنان نويسنده، زمانه آسان نبود. همه ما آرزو داريم آدم هاى ايده آل و نمونه اى كه دوست داريم كامل باشند، مايه تاسف است كه ويرجينيا وولف چنان تندخو و پرافاده بود، اما بايد به دليل علاقه اى كه به او داريم، گذشت كنيم. به نظر من در بهترين حالتش هنرمند بزرگى بود، تا حدودى براى اين كه مانند دوستانش در بوهميا «هوادار حقيقت» بود.

دوريس لسينگ


......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم.

آمیرزا
21st November 2011, 12:51 PM
پابلو نرودا -
«پابلو نرودا» با نام اصلي او «نفتالي ريكاردو ري يس باسواآلتو» در 12 ژوئن سال 1904 در شيلي متولد شد. در دوران مدرسه با «گابريلا ميسترال» شاعره سرشناس شيلي كه اولين نوبل را براي شيلي به ارمغان آورد آشنا شد و اين ميسترال بود كه دروازه دنياي ادبيات و شعر را به روي او باز كرد.
نرودا از 15 سالگي وارد عرصه ادبيات شد و از اين تاريخ به بعد بود كه بي وقفه شعر سرود و زندگي پر از حادثه خود را پي گرفت.روح ناآرام نرودا حوادث زيادي را برايش رقم زد. او از يك سو به عنوان اديب و شاعري توانا شهرت جهاني پيدا كرد و در سال 1971 جايزه نوبل ادبيات را كسب كرد و از سوي ديگر عاشقي پرشور و دوستي قابل اعتماد بود.
او در پر التهاب ترين دوران تاريخ جهان زندگي مي كرد. او كه ناخواسته و تنها به دنبال يافتن شغل با توصيه يكي از آشنايان پر نفوذ به عنوان كنسول به «رانگون» در برمه اعزام شده بود، از همان دوران جواني در عرصه ادبيات و سياست، فعاليت پر شوري را پيش گرفت.
بخش مهمي از زندگياش هم به فعاليتهاي سياسي پيوند خورد و باعث شد او ياور و حامي بزرگي براي «سالوادور آلنده» باشد و پس از انتخاب او به رياست جمهوري به مقام سفير شيلي در پاريس منصوب شود.
نرودا همه جا سفير صلح بود بهطوري كه وقتي دولت ايتاليا ويزاي اقامت او را باطل كرد، هنرمندان و متفكران ايتاليايي با تجمع خود جلوي اين كار را گرفتند. عشق اثر خود را بر تمام زندگي نرودا گذاشته بود. او عاشقانههاي زيادي سرود. در عاشقانههايش با همسرش «ماتيلده»، هموطنانش، كشورش، طبيعت و انسان سخن گفت. نرودا با عشق به زندگي مدتها با سرطاني كه وجودش را تحليل ميبرد، مبارزه كرد. او همه اينها را در استعارههاي زيباي شعرهايش درهم آميخت و زيباترينها را سرود.اشعار تغزلي نرودا از چنان قدرتي برخوردارند كه مرزهاي جغرافيائي را شكسته و براحتي در دل مردم جهان مي نشيند.
نرودا نيز مانند هزاران نيروي روشنفكر دهه 30 ميلادي مجذوب آرمانهاي كمونيستي شد و به جبهه چپ پيوست. فعالانه در مبارزه عليه ديكتاتور اسپانيا «فرانكو» در جنگهاي داخلي شركت كرد. او در كتاب خود به نام «خاطرات» مي نويسد كه چگونه در بحبوحه جنگ در مادريد اشعارش با نام «اسپانيا در قلب من» را كه كاغذهايش از خمير كردن كاغذهاي باطله و حتي پيراهن سربازان تهيه شده بود در تيراژ 200 نسخه چاپ شد و دست به دست ميان مبارزان در سنگرها گشت.
سفرهاي متعدد نرودا چه در سالهايي كه به طور رسمي نماينده دولت شيلي در سفارتخانههاي كشورهاي گوناگون بود و چه در سالهاي تبعيد از شيلي، او را با چهرههاي برجسته قرن در ادبيات و سياست آشنا كرد.
نرودا در كتاب خاطرات خود از آشنائي با «نهرو»، «مائوتسه تونگ»، «چوئن لاي»، «فيدل كاسترو» و تقريبا تمامي غولهاي ادبي دهههاي 30 تا 70 ميلادي سخن مي گويد.«گابريل گارسيا ماركز» درباره اين شاعر چنين مي گويد:«پابلو نرودا بزرگترين شاعر قرن بيستم است.»
در دوران جنگ سرد نرودا متهم به طرفداري از استالين شد اما شعر او چنان پر قدرت و ماوراي جنجالهاي روزمره بود كه مخالفانش نتوانستند با اين اتهامات او را از ميدان به در كنند.
فيلم پستچي به كارگرداني مايكل رادفورد بر اساس زندگي نرودا در تبعيد ساخته شده است
در ايران تا مدتها نرودا به عنوان شاعري سياسي و مبارز شناخته شده بود. مترجمان اشعار او شايد بيشتر به سبب نياز آن روزها شعرهاي سياسي او را ترجمه كرده بودند.
مجموعه از شعرهاي عاشقانه نرودا به فارسي با نام «هوا را از من بگير، خندهات را نه» در سال 1374 توسط نشر چشمه به چاپ رسيد كه استقبال زيادي از آن شد و اكنون چاپ هشتم اين كتاب در بازار است.
پس از اين كتاب، مجموعههاي ديگري نيز از او چاپ شد و پابلو نرودا امروز چهرهاي شناخته شده براي دوستداران شعر در ايران است.
نرودا پس از روي كار آمدن حكومت سالوادور آلنده در ايسلانگرا اقامت كرد و از سياست بهكلي كناره گرفت. 11روز بعد از كودتاي 1973در شيلي و كشته شدن آلنده، نرودا در اقامتگاه خود در ايسلانگرا چشم از جهان بست.
شايد گزافه نباشد اگر پابلو نرودا را پرخوانندهترين شاعر معاصر جهان بدانيم. كمتر كسي را در عرصه شعر معاصر جهان ميشود يافت كه مانند پابلو نرودا محبوب باشد.

آمیرزا
21st November 2011, 12:54 PM
پابلو نرودا -
به بهانه انتشار كتاب باغ زمستان از پابلو نرودا، شاعري كه هرگز نمي داند اصلاً كيست

بدون چشمانت نخواهم خفت
تنها آينه اي كه من مي توانم در آن هنوز خود را جوان ببينم، شيشه ويترين كتابفروشي هاست. اين جمله از آن بيشتر كه شاعرانه و احساساتي باشد، فاجعه آميز است، زيرا:
سي سال پيش هم وقتي به ويترين كتابفروشيها نگاه مي كردم، همين اسامي را مي ديدم: پابلو نرودا، اوكتاويو پاز، پل الوار، نزار قباني، آنا آخماتوا، ناظم حكمت، يانيس رتيوس و... اگر عناوين كتابهاي سياسي روز نبود، من به سهولت مي توانستم به خود تلقين كنم كه اصلاً انقلابي در اين مملكت رخ نداده و آب از آب تكان نخورده است.
ناشران ايراني، خيال ندارند چهره هاي تازه وحرفهاي تازه را به خوانندگان معرفي كنند. مي ترسند. ترس آنها به خواننده ها هم سرايت كرده است؛ طوري كه بيرون از دايره نوبليسم و پوليتزريسم، مثل نقطه اي فرضي، سرگردان مي مانند. اعتماد نمي كنند. تازه ترين نمونه اين بي اعتمادي «وي.اس. نايپل» است. آقاي مهدي غبرايي، مترجم گرامي درمصاحبه اي با روزنامه ايران اعتراف مي كند نخستين كتابي كه از نايپل ترجمه كرد، سالهاي سال درانباري ناشر خاك خورد وفروش نرفت اما همان كتاب، بعد از آن كه نايپل، جايزه نوبل را برد، بلافاصله بازار خوبي يافت!
و حالا، جديدترين كتاب شعري كه به بازار آمده، از پابلونرودا، برنده جايزه نوبل ۱۹۷۱ است، به ترجمه اصغر مهدي زادگان. به ياد بياوريم نخستين ترجمه اي كه از نرودا منتشر شد، متعلق به سال۱۳۵۲ است. انتشارات طوس، مجموعه اي از اشعار پابلونرودا با عنوان «ما بسياريم» به ترجمه نياز يعقوبشاهي و ع ـ طالع منتشر كرد و اسباب آشنايي خوانندگان ايراني را با اين شاعر بزرگ فراهم آورد.
بعد از آن بارها و بارها شاهد انتشار ترجمه هاي مختلف از اشعار مختلف اين شاعر بوده ايم. از كه بايد بپرسيم كه دليل اين ترجمه تازه چيست؟ احساس مترجم جديد كه ترجمه هاي قبلي را بد يا نارسا يافته است؟
مترجم درمقدمه كتاب، انگيزه خود را چنين توضيح مي دهد:
[«صرافت ترجمه اين مجموعه چيزي نبود جز پاسخگويي به يك نياز جامعه، البته در حد بضاعت. بطور مسلم خوانندگان فهيم و شعرشناس، به داوري بخردانه حساميزي آن خواهند نشست.»]
بطور مسلم من بايد خود را از خوانندگان نابخرد شعرنشناس بدانم زيرا حتي معني كلمه «حساميزي» را نمي دانم و در فرهنگ معين و عميد و مهشيد مشيري نيز مفهوم آن را نيافتم. لابد همه خوانندگاني هم كه باعث شده اند ترجمه اشعار نرودا از مترجمين ديگر به چاپهاي دوم به بالا برسد، مشكل مرا داشته اند. در جاي ديگر مترجم تأكيد مي كند:
[«شعرهاي نرودا علاوه بر مضمون انساني از ويژگيها و ظرايف شعري خاصي نظير ايهام، تشبيهات، چندلايه گي، تناقض، بازي نحوي، هزارتويي و... برخوردار است. بنابراين خوانندگان شعرهايش بايد در خواندن آنها تعمق و دقت بيشتري مبذول دارند تا بصيرت و درك لازم را افاده كنند.»]
اما پابلو نرودايي كه ۲۸سال پيش، نياز يعقوبشاهي به ما معرفي مي كند، اصلاً و ابداً اين همه افاده ندارد. انساني درويش و شاعري فروتن است:
هيچكس نمي تواند نام پدرو را برخود گذارد،
هيچكس روزا يا ماريا نيست،
همه ما از غبار، يا شن هستيم
(ص۱۰ـ ما بسياريم)
| تو گويي هنوز به زندگي پاننهاده
از نو زاده مي شويم؛
بگذار، دهان هاي خود را انباشته نكنيم
از اين همه نام هاي زبانگير،
از اين همه تشريفات كسالت بار،
از اين همه حرفهاي مطنطن.
(ص۱۲ـ ما بسياريم)
مترجم، در مقدمه ي كوتاه خود، بازهم نرودا را حلاجي مي كند:
[نرودا بدون شك يكي از واقعي ترين و مردمي ترين چهره هاي ادبيات جهان است كه سراسر عمر خويش را وقف مبارزه و سياست خلق شيلي كرد و آگاهانه زندگي دردآور تبعيد و بازداشت را به جان خريد. جاودانگي او عمدتاً مرهون گرايشات انساني و مردمي اوست.]
غافل از اين كه نرودا، «هرگز نمي داند اصلاً كيست و آرزو دارد بتواند زنگي را بفشارد و خويشتن واقعي اش را فراخواند»:
هنگامي كه همه چيز گويا چنان است
كه مرا آدمي باهوش جلوه دهد،
ابلهي كه من او را در خود پنهان مي دارم،
زمام سخنم را به دست مي گيرد، و دهانم را اشغال مي كند.

در فرصت هاي ديگر، ميان مردم ممتاز
چرت مي زنم
و هنگامي كه خويشتن دليرم را به خود مي خوانم،
ترسويي كه كاملاً برايم ناشناخته است،
اسكلت حقيرم را
در قنداق هزاران محافظه كاري مي پيچد.
(ص۱۵ـ ما بسياريم)
يوسفعلي ميرشكاك در مقدمه كتاب مترجم ديگري از اشعار نرودا، مي گويد: «نرودا، شاعري بزرگ بود، اما در تفكر پايه وما يه اي نداشت. به دنبال زنان پرسه مي زد و ديوانه وار به آنان عشق مي ورزيد و آنچه را كه در آنان نمي جست در «كمونيسم، سراغ مي گرفت.»
نرودا، خود، زار و بيزار از اين تفسير و تعبيرها، در كتاب «ما بسياريم» مي گويد: همه كس به شعر من نيش مي زند.
با چاقوها و چنگال هاي بي رحم،
دركوششي، بي شك، كه مگسي بيابد،
من مي ترسم.
(ص۳۰ـ ما بسياريم)
شايد در هيچ جاي ديگر، مترجمين و نقدنويسان تا اين حد به خود اجازه برچسب زدن به شاعران زنده ومرده ندهند، بخصوص در مورد شاعراني چون نرودا كه در اشعارشان به صراحت، از نهفت خلوت خود سخن گفته اند:
تنها پنج چيز آرزو مي كنم.
پنج معيار گزيده.
نخست، عشق جاودانه.
دوم، ديدار پاييز.
نمي توانم به بودن ادامه دهم،
بي برگهايي كه مي رقصند و به زمين فرو مي افتند
سوم، زمستان پرهيبت
باراني كه دوست مي داشتم، نوازش آتش
در سرماي خشن.
چهارم، تابستان
كه چون هندوانه اي فربه است.
و پنجم، چشمان تو
ماتيلدا! عشق گرانمايه من،
بدون چشمانت، نخواهم خفت.
دوستان! همه آرزوي من همين است.
كمي بيش از هيچ، نزديك به همه چيز.
(ص۲۴ ـ ما بسياريم)
مي خواهم بگويم پابلونرودايي كه در سال،۱۳۵۲ نياز يعقوبشاهي وع ـ طالع به ما معرفي مي كنند، بسيار شاعرتر از پابلو نرودايي ست كه ۲۸سال بعد اصغر مهدي زادگان به نمايش مي گذارد:
و چه اتفاق افتاد؟ حس كرديم
زير پاهايمان خالي شد
با ما تحت نقش زمين شديم:
در خون قرن.
خون از زير تندنويسان چكيد.
ص۲۰۴ـ باغ زمستان
چه تفاوت ترسناكي است ميان اين دوشاعر! آن پابلونروداي هوشيار سرشار از خلوص كجا و اين پابلونروداي نقش زمين شده ي فضل فروش كجا!
ترجمه هاي متعدد از آثار شاعران بزرگ، وقتي ارزشمند است كه راه را براي رسيدن به عمق دل دريايي آنها، نزديك تر و كوتاهتر كند بي آنكه خواننده را به دام گردابهاي هايلي بيندازد كه حاصل خود بزرگ بيني متر جمين جوياي نام و نان است. مترجم «باغ زمستان» در دوصفحه مقدمه خود، نه تنها به فهم و شعور خواننده شعر، مستقيماً توهين مي كند، بلكه همه ي زحمات و تجربيات مترجمين قبلي نرودارا نيز يكسره نديده مي گيرد و مي گويد: [«متأسفانه در اين سرزمين، پابلونروداي شاعر نيز به سان برخي از بزرگان فرهنگ و ادب خارجي بدشانس، دچار ترجمه غيردقيق و نامفهوم گرديده، طوري كه سبك و ايده تناقض آميز و فضاي سوررئاليستي شعرش به كل محو گرديده و رابطه دروني اجزاي آن گسيخته است.»] در عوض پابلونرودا، به رغم ظاهر پرتكبر و پرنخوتي كه مترجم به او داده است، همه ي رنجش ها و آزردگي ها را از دل مخاطب خودمي شويد و مي برد، تنها با يك سؤال ساده و صميمي:
آيا در زندگي احمقانه تر از اين هست
كه پابلونرودا خوانده شوي؟
شعر۳۲ـ باغ زمستان

فريده حسن زاده (مصطفوي)

خویش را اول مدوا کن کمال این است و بس !!!

آمیرزا
21st November 2011, 12:56 PM
رابرت لوئيس استيونسون مقاله نويس شاعر و داستانسراى اسكاتلندى -
«رابرت لوئيس استيونسون» مقاله نويس شاعر و داستانسراى اسكاتلندى است كه به خاطر داستان هاى ماجراجويانه اش صاحب شهرت است. قهرمانان داستان هاى او معمولاً دست و پنجه نرم كردن با خطرات و ناشناخته ها را به زندگى عادى و روزمره روزگار خود ترجيح مى دهند. «استيونسون» كه علاقه زيادى به تحليل شخصيت دارد در رمان «ماجراى عجيب دكتر جكيل و آقاى هايد» به معروف ترين مطالعه خود در تحليل عميق شخصيت دست مى زند. داستان هاى او معمولاً در فضاهاى رنگارنگ اتفاق مى افتند و هميشه احتمال وقوع يك حادثه خطرناك يا مواجهه با يك نيروى ماوراءالطبيعه يا موجودى عجيب الخلقه وجود دارد. او كه در داستان هايش مخالف هرگونه واقع گرايى (رئاليسم) بود در جواب منتقدان خود اظهار مى داشت كه «ميل به كسب تجربه» وسوسه پنهان هر خواننده اى است كه در چنين داستان هايى بيش از ديگران سيراب مى شود.«رابرت لوئيس بالفور استيونسون» (Robert Lewis Balfour Stevenson) در ۱۳ نوامبر ۱۸۵۰ در ادينبورگ به دنيا آمد. پدرش «توماس استيونسون» مهندسى موفق بود كه وسيله اى به نام «مارين دينامومتر» را براى انداره گيرى قدرت امواج اختراع كرد و مادرش «مارگارت بالفور» نام داشت كه فرزند يك كشيش اسكاتلندى بود. اين دو غير از «رابرت» صاحب فرزند ديگرى نشدند.
«استيونسون» به واسطه مشغله پدر و مادرش بيشتر زمان خود را با پرستار خود «آليسون كانينگهام» گذراند و بعدها به پاس زحمات او رمان «باغ اشعار يك كودك» را كه در سال ۱۸۸۵ منتشر شد به او تقديم كرد. «كانينگهام» زنى پرهيزگار و صاحب اعتقاد بود و تحت تاثير او دعا و عبادت روزانه به بخش ثابتى از زندگى «استيونسون» بدل و بعد ها در بسيارى از اشعارش متبلور شد.

استيونسون از اوان كودكى از بيمارى سل رنج مى برد و از همان ابتدا بيشتر زمان خود را در رختخواب به استراحت و داستان سرايى مى پرداخت و اين در حالى بود كه هنوز خواندن نمى دانست.

«استيونسون» اولين داستان خود را با تمى تاريخى در سن ۱۶ سالگى منتشر كرد. در سال ۱۸۶۷ براى تحصيل در رشته مهندسى به دانشگاه ادينبورگ رفت اما ابتلايش به مرض سل او را از ادامه راه پدر بازمى داشت و به همين دليل به رشته حقوق تغيير مسير داد و در سال ۱۸۷۵ به كانون وكلاى اسكاتلند خوانده شد. او در آن زمان پيش نويس و فرم بندى يكى از رمان هايش را به پايان برده بود و تا همان زمان نيز چندين مقاله و داستان كوتاه براى مجلات نوشته بود كه اولين آنها در مجله دانشگاه ادينبورگ و بعد در «پورتو فوليو» به چاپ رسيده بود. در تلاش براى بازيافتن سلامتى خود «استيونسون» سفر را آغاز كرد و بلندى هاى اسكاتلند و مناطق بسيار ديگرى از قاره را زير پا گذاشت.

اما سفرهاى دريايى معمولاً براى او خالى از دشوارى نبود. او در نامه اى كه در طول سفرش از درياى اطلس نوشته است، مى گويد: «حس عجيب و نسبتاً ترسناكى مرا فرا گرفته از اينكه دريا پشت سر من است و هيچ اميدى در مقابل وجود ندارد. صادقانه بگويم در اين لحظه خالى از هر احساس پشيمانى، اميدوارى، ترس يا هر ميلى هستم. تنها وسوسه يك بطرى شراب ناب است كه مرا به مقاومت وامى دارد.» پس از اين سفر استيونسون مدت طولانى را در كشورهاى گرمسير گذراند و همه اين تجربيات دستمايه بسيار مناسبى براى نوشتن به شمار مى آمد.
در ميان آثار محبوب «استيونسون» كه انديشه و تخيل وى را تحت تاثير قرار داده بود مى توان به «هملت»، «شكسپير» و «برگ هاى چمنزار» والت ويتمن و آثار الكساندر دوما نام برد. «استيونسون» ماجراى سفر خود با قايق از فرانسه و بلژيك را در سال ۱۸۷۸ تحت عنوان «سفر درون مرزى» به چاپ رسانيد و پس از آن براساس تجربيات سفر پياده خود به سراسر فرانسه «سفرهايى با الاغ در سرونس» را منتشر كرد. «استيونسون» در خلال اقامتش در فرانسه با زنى به نام «فانى واندرگريفت اوسبورن» آشنا شد كه متاهل و صاحب دو فرزند بود. پس از آشنايى «فانى» كه ۱۰ سال از «استيونسون» بزرگتر بود به كاليفرنيا رفت تا از شوهرش جدا شود و «استيونسون» نيز به دنبال او به ايالات متحده رفت و با يكديگر ازدواج كردند. «فانى» كه استيونسون او را «الهه زيبايى ناآشنا» مى خواند به همراه او مدتى را در «كاليستوگا» گذراندند و سپس به اميد يافتن آب و هوايى بهتر مسافرت هاى خود را آغاز كردند. «استيونسون» براى اولين بار با خلق داستان احساسى و پرماجراى «جزيره گنج» طعم شهرت را چشيد و شخصيت هاى آن داستان از قبيل آن ناخداى يك پاى كشتى به نام «لانگ جان سيلور» در ذهن بسيارى از خوانندگان ماندگار شد.«باغ اشعار يك كودك» نيز با موفقيت مواجه شد و اشعار اين اثر در ميان عامه مردم به ترانه هايى محبوب بدل شد. «ربوده شده» و «ماجراى عجيب دكتر جكيل و آقاى هايد» از آثار بعدى او هستند كه دومى براساس يك روياى شبانه نوشته شد و خلق و چاپ آن تنها ۱۰ هفته به طول انجاميد. تم شخصيت واقعى رمان «دكتر جكيل و آقاى هايد» الهام بخش بسيارى از نويسندگان شهير به مانند «مارى شلى» در رمان «فرانكشتاين»، «هانس كريستين اندرسن» در «جوجه اردك زشت»، «فئودور داستايوفسكى» در «جنايت و مكافات» و «فرانتس كافكا» در «مسخ» شد. اين نويسنده بزرگ در ۳ دسامبر ۱۸۹۴ در اثر خونريزى مغزى در «وايلاما» ديده از جهان فرو بست. آخرين اثر او «سد هارميستون» ناتمام ماند. اما به اعتقاد همگان اين اثر شاهكار است. او در جايى مى نويسد: «اكنون اين منم بر فراز بلندى ها، زندگى هرگز به اين دلپذيرى نبوده است. اينجا قله كوه است و ديگر جز آسمان جان پناهى نيست. مى خواهم نفس عميق بكشم و بر تختى مجلل از ابرها به خواب روم.»

آمیرزا
21st November 2011, 12:57 PM
ويلكى كالينز نويسنده و رمان نويس شهير اهل بريتانيا -
«ويلكى كالينز» نويسنده و رمان نويس شهير اهل بريتانيا است كه به اعتقاد بسيارى از صاحب نظران و منتقدان ادبى، پايه گذار رمان هاى كارآگاهى و پليسى در ادبيات انگلستان به شمار مى رود. زندگى شخصى «كالينز» روالى خلاف عرف و نامعمول داشت و علاقه شديدى به دست به گريبان شدن با ارزش ها و مقوله هاى اجتماعى از خود نشان مى داد كه در نوشته هايش منعكس شده و گهگاه موجب تشويش و به هم ريختگى خوانندگانش مى شد. از عناصر ثابت داستان هاى كالينز مى توان به شخصيت هايى اشاره كرد كه از نابهنجارى شديد جسمانى رنج مى برند و «كالينز» تصويرى دلسوزانه توأم با همدردى از آنها ترسيم مى كند. «گروهبان كاف» كه اولين بار در رمان «سنگ مرواريدنما» معرفى شد نيز امروزه به عنوان الگوى پرسوناژ كارآگاه در ادبيات پليسى انگلستان شناخته مى شود.

«ويلكى كالينز» در ۸ ژانويه ۱۸۲۴ در لندن به دنيا آمد. پدرش «ويليام كالينز» از نقاشان مناظر طبيعى معروف و عضو بلندپايه آكادمى سلطنتى بود. «هريت كالينز» مادرش هم فرزند يك نقاش بزرگ بود. «ويلكى» در كنار اين پدر و مادر فداكار و علاقه مند در فضاى امن خانواده رشد كرد. او از همان كودكى دچار مشكل جسمانى بود و جمجمه اى بدشكل داشت و بعدها كوتاهى قد نيز به آن اضافه شد. به همين جهت تحصيلات اوليه را در خانه به صورت خصوصى گذراند و چندين سال را به يادگيرى فن و هنر نقاشى پرداخت. در سن يازده سالگى براى اولين بار پا به مدرسه گذارد اما با پايان يافتن سال تحصيلى، به همراه خانواده به ايتاليا مهاجرت كرد و پدرش «ويليام» به مطالعه آثار اساتيد نقاشى قبل از قرن هيجدهم مشغول شد. پس از قريب به دو سال زندگى در ايتاليا، همگى به انگلستان بازگشتند و «ويلكى» به كمك پدرش در دفتر كار يك تاجر واردكننده چاى مشغول به كار شد.

و در همين دوران بود كه داستان نويسى را آغاز كرد. اولين داستان «كالينز» با عنوان «آخرين كالسكه چى» به سال ۱۸۴۳ منتشر شد. او سپس براى تحصيل در رشته حقوق به دانشگاه «لينكلن» رفت اما بيش از آنكه سرگرم تحصيل باشد، تمام وقت خود را صرف نوشتن اولين رمان خود «سقوط رم» كرد كه به سال ۱۸۵۰ منتشر شد. عاقبت «كالينز» در سن ۲۷ سالگى از دانشگاه فارغ التحصيل و صاحب عنوان «وكيل» شد اما هرگز در دادگاهى حضور نيافت و اطلاعات جنايى و قانونى خود را فقط در نوشتن داستان هاى پليسى خود به كار گرفت. او براى نوشتن زندگينامه پدرش كه در سال ۱۸۴۷ از دنيا رفته بود يك سال تمام كارهاى شخصى خود را معوق گذاشت و تنها به نوشتن بيوگرافى پدرش پرداخت. در سال ۱۸۵۱ دوستى «كالينز» با «چارلز ديكنز» سر گرفت كه سرآغاز دوستى طولانى اى شد. او كه از موفقيت آثار «ديكنز» به وجد آمده بود در سال ۱۸۵۲ رمان معروف «صندوق پول آقاى رى» را خلق كرد. او در سال ۱۸۵۶ به تحريريه مجله چارلز ديكنز با عنوان «Household Worlds» پيوست. در اثر اين همكارى نزديك و به كمك «ديكنز» بود كه «كالينز» به داستان هايش رنگ و بويى از طنز داد و شخصيت هاى داستانش را واقعى تر و باوركردنى تر خلق كرد. او در سال ۱۸۵۸ با بيوه اى به نام «كارولين گريوز» آشنا شد كه تا آ خر عمر در كنار هم باقى ماندند و ماجراى آشنايى شان الهام بخش «كالينز» در خلق رمان «زن سفيدپوش» شد. او پس از مدتى با زنى به نام «مارتا راو» آشنا شد و در حالى كه با او رابطه داشت، «كارولين گريوز» را در نقش خدمتكار خانه خود به كار گرفته بود.

«باسيل» اولين رمان جنايى «كالينز» است كه داستانى بسيار مرموز و پرتعليق دارد. پس از آن «زن سفيدپوش» پديد آمد كه از محبوبيت بسيار زيادى در بين خوانندگان برخوردار شد. در دهه ،۶۰ كالينز رمان «بى نام» را منتشر كرد. «سنگ مرواريدنما» اولين رمان كارآگاهى ادبيات انگلستان است كه قهرمان داستان آن «گروهبان كاف» با آن ويژگى هاى منحصر به فردش توانست الگوى خوبى براى نسل هاى بعدى در خلق پرسوناژهاى اينچنينى باشد.

در اواخر دهه ۶۰ «كالينز» به درد شديد مفاصل مبتلا شد و براى تخفيف درد آن به نوعى ترياك پناه برد و به آن معتاد شد. در سال ۱۸۷۳ «كالينز» سفرى به سراسر آمريكا انجام داد و موفق شد با «مارك تواين» و «هنرى وادورث لانگ فلو» ملاقات كند. با مرگ «چارلز ديكنز» به سال ،۱۸۷۰ «كالينز» بزرگترين مرشد و راهنماى خود را از دست داد و به تدريج شهرت خود را نيز از دست داد. او به رغم بيمارى سختش، از نوشتن باز نايستاد و رمان هاى «فاحشه نادم» و «استعداد شيطانى» را خلق كرد. آخرين رمان او «اراده كور» نام داشت كه با مرگ او در ۲۳ سپتامبر ۱۸۸۹ ناتمام ماند و بعدها «والتر بيسانت» آن را تكميل كرد و به سال ۱۸۹۰ به چاپ رساند.

آمیرزا
21st November 2011, 12:58 PM
«هاينريش هاينه» شاعر بزرگ يهودى الاصل آلمانى است كه اشعارش الهام بخش شاعران بزرگى همچون «مندلسون»، «شوبرت» و «شومان» بوده است. او در عصرى مى زيست كه جهان دستخوش تغيير و تحولات بزرگ اجتماعى و سياسى بود كه انقلاب فرانسه و دوران حكومت ناپلئون از جمله آنها است. «هاينه» كه از ۳۳ سالگى به عنوان يكى از شخصيت هاى محورى ادبيات در پاريس سكنى گزيده بود عاقبت در همان شهر نيز ديده از جهان فرو بست. در ميان اشعار مشهور «هاينه» مى توان به «لورلى! بمير» اشاره كرد كه در سال ۱۸۳۷ «سيلشر» آهنگساز بزرگ آن زمان آن را به قالب موسيقى درآورده از محبو ب ترين ترانه هاى مردمان آلمان است.
«هاينريش هاينه» Heinrich Heine در ۹ دسامبر ۱۷۹۷در شهر دوسلدورف آلمان به دنيا آمد. پدرش بازرگان بود و در خلال دوران اشغال به دست نيروهاى فرانسوى موفق شد دورنماى روشنى براى اقتصاد يهوديان ترسيم كند. چندى بعد تجارت پدر با شكست روبه رو شد و «هاينريش» جوان به هامبورگ رفت و به رغم تلاش و اصرار بسيار پسر عموى بانكدار و ثروتمندش «سالومون» از ورود به عالم تجارت پرهيز كرد. او در دانشگاه هاى «بن»، «برلين» و «گوتينگن» به تحصيل در علم حقوق پرداخت و در سال ۱۸۲۵ موفق به اخذ مدرك شد اما در تمام اين دوران آنچه او را به وجد مى آورد ادبيات بود نه حقوق. او در دانشگاه برلين شاگرد «جى دبليو اف هگل» بود و هر دو از ستايشگران ناپلئون. آن سال ها يهوديان به دليل دين شان از بسيارى حقوق شهروندى و خدمات عمومى محروم بودند و به همين دليل بود كه «هاينه» در اين زمان آئين پروتستان را برگزيد. او همچنين نام كوچك خود را از «هرى» به «هاينريش» كه بيشتر حال و هواى آلمانى دارد تغيير داد، با اين وجود او هيچ گاه در هيچ شغل و مسند دولتى مشغول به كار نشد. او در سال ۱۸۲۱ با اثرى به نام «اشعار» پا به عالم ادبيات گذارد كه در اين مجموعه شعر قطعه معروفى در ستايش ناپلئون وجود دارد كه آن را «دو نارنجك» نام نهاده است.
شيفتگى و شيدايى يك طرفه اى كه در «هاينه» نسبت به دختر عموهايش «اميلى» و«ترز» وجود داشته او را به سرودن زيباترين اشعار خود سوق داده است. او در سال ۱۹۲۷ اولين مجموعه شعر مفصل خود را تحت عنوان «كتاب ترانه ها» به چاپ رسانيد. اولين آثار «هاينه» بسيار متاثر از موسيقى و اشعار محلى و بومى است اما كنايه هايى كه او در اشعارش از آنها بهره مى برد آنها را از حالت و جريان رمانتيك صرف دور مى كند. «هاينه» كه تابستان هاى خود را در سفر مى گذراند خاطرات خود را در قالب اثرى چهارجلدى با عنوان «تصاوير سفر» به چاپ رسانيد كه تركيبى از اتوبيوگرافى، نقد اجتماعى و بحث ادبى است. او به سال ۱۸۲۷ به انگلستان سفر كرد اما اشرافيت جامعه ماترياليسم و بورژوازى آن شاعر ما را مايوس كرد و باعث بازگشت او به آلمان شد. او در جلد سوم از اثر چهارجلدى «تصاوير سفر» در هجو «آگوست فون پلاتن» شاعر سرود چرا كه «هاينه» را به واسطه اصالت يهودى اش مورد حمله و هتاكى قرار داده بود اما اين عكس العمل «هاينه» حسن شهرت او را خدشه دار كرد و به همين جهت در سال ۱۸۳۱ به عنوان روزنامه نگار به پاريس نقل مكان كرد و در باب توسعه دموكراسى وكاپيتاليسم در فرانسه مقالاتى به چاپ رسانيد.
در سال ۱۸۳۴ «هاينه» دل به دخترى به نام «كريمينس اوژنى ميدات» باخت كه فروشنده اى بى سواد بود و پس از هفت سال دوستى با يكديگر ازدواج كردند. «هاينه» در بسيارى از اشعار خود از همسرش با عنوان «ماتيلدا» نام برده است.اين دختر جوان در طول هشت سال بيمارى سخت شوهرش از او وفادارانه مراقبت كرد و او را عزيز داشت به رغم آنكه ذاتاً اهل گردش و ولخرجى و تفريح بود. «هاينه» در پاريس درباره روابط سياسى و فرهنگى دولت فرانسه سفرنامه و همچنين در زمينه ادبيات و فلسفه آلمانى بسيار نوشت و اين در حالى بود كه خود را پيش از همه اينها شاعر مى دانست. پاريس در آن دوران مهد عقايد نوين و اتفاقات ادبى بود: «ويكتور هوگو»، «بالزاك» و «جورج ساند» اولين رمان هاى خود را به چاپ رسانده بودند و«دلاكرو» و «دلاروشه» كانون عالم هنر بودند. ديدگاه هاى انتقادى «هاينه» هميشه مايه زجر و آزار مسئولين امور رسانه ها و مطبوعات بود و به همين دليل از پايان سال ۱۸۳۵ دولت فدرال آلمان چاپ، فروش و توزيع آثار او را در سراسر آلمان ممنوع كرد. ديرى نپاييد كه «هاينه» خود را در محاصره جاسوسان دولتى ديد كه سايه به سايه او قدم برمى داشتند و عاقبت او را مجبور به تبعيدى داوطلبانه كردند.«هاينه» به آلمان بازگشت و پس از مدتى به سال ۱۸۴۴ هزليات مفصلى با عنوان «آلمان، افسانه زمستانى» به چاپ رسانيد كه حمله اى به قلب عقايد ارتجاعى و استبدادى بود. او از سال ۱۸۴۸ تا پايان عمرش دچار مشكلات جسمانى و اقتصادى بسيارى شد. او پس از مدتى دچار معلوليت جسمانى شد و بينايى خود را نيز تا حد زيادى از دست داد و در همان حال «الهه گور» را سرود و در سال ۱۸۵۱ يكى از بهترين مجموعه اشعار خود به نام «عاشقانه» را سرود. او در آخرين سال هاى عمر خود دل در گرو دخترى به نام «كاميلا سلدن» داشت كه زنى استراليايى بود و «هاينه» او را «موشه» مى خواند. «هاينريش هاينه» عاقبت در ۱۷ فوريه ۱۸۵۶ در پاريس چشم از جهان فرو بست. او كه در اشعارش انتقادات سياسى و اجتماعى بسيارى طرح مى كرد هميشه نسبت به تاثير آنها در دنياى واقعى ابراز نااميدى مى كرد و در جايى مى گويد: «نمى توان با منطق به شكار موش رفت چرا كه به راحتى از دست قوى ترين مغالطه هاى شما مى گريزد.»

آمیرزا
21st November 2011, 12:59 PM
زندگی نامه جان كيتس، شاعر انگليسى و معمار ادبيات عاشقانه -
«جان كيتس» شاعر انگليسى و معمار ادبيات عاشقانه است. او در زمان سلامتى اش آرزويى جز قدمى مثبت و خير براى آدميان نداشت و كمتر بر خواسته هاى روح حساس خود متمركز مى شد. او عميق ترين معناى زندگى را در زيبايى ظاهرى و مادى مى دانست و از شعرهاى پخته اش اين گونه برمى آيد كه مرگ آدمى را هم ارز پوسيدگى و فناى او مى داند. بخش عمده اى از آثار مهم و قابل توجه او همگى در يك سال پديد آمدند. «جان كيتس» John keats در ۳۱ اكتبر ۱۷۹۵ در لندن چشم به جهان گشود. پدرش مدير يك پرورشگاه اسب بود و به جز «جان» كه فرزند ارشدش بود، سه فرزند ديگر نيز داشت. رابطه اين چهار كودك تا پايان عمر بسيار عميق و صميمانه ادامه يافت. «توماس» پدر خانواده در سال ۱۸۰۴ در يك سانحه سواركارى جان خود را از دست داد و همسرش «فرانسيس جنينگز كيتس» بلافاصله ازدواج كرد اما ازدواج موفقى از آب درنيامد و خيلى زود به جدايى انجاميد. او به همراه «جان» و «فانى» تنها خواهر و دو برادر ديگرش «جورج» و «تام» به شهر «ادمونتون» در نزديكى لندن نقل مكان كردند تا در منزل مادربزرگشان به زندگى ادامه دهند. «كيتس» در دوران مدرسه مطالعه بسيارى داشت و پس از اتمام تحصيلات ابتدايى به مدرسه پيشرفته «كلارك» در منطقه «آينفيلد» رفت و اولين ترجمه ادبى اش را در اين مدرسه تجربه كرد. «كيتس» كه قدش به سختى به ۶۰/۱ متر مى رسيد هرگز به واسطه علاقه شديدش به كتاب در مدرسه مشهور نبود بلكه بيش از هر چيز اهل مباحثه، مشاجره و گاهاً دعوا و مرافعه بود. او در جايى نوشته است: «ذهن من وسيع ترين و خستگى ناپذيرترين ذهنى است كه در كالبدى به اين كوچكى گرفتار آمده است.» كه اشاره به جثه كوچك خود دارد. سال ۱۸۱۱ «كيتس» ۱۷ ساله به داروسازى علاقه مند شد و در خلال دورانى كه براى اخذ مجوز فعاليت در حال تحصيل بود موفق شد ترجمه اى كه در مدرسه «كلارك» آغاز كرده بود را به پايان رساند و آن ترجمه اثر «آئنايد» Aeneid بود. در سال ۱۸۱۴ او با خواندن مجموعه شعرى از «ادموند اسپنسر» به شدت تحت تاثير قرار گرفت و هنگامى كه اولين شعر خود را در سال ۱۸۱۴ سرود آن را «خطوطى در تقليد از اسپنسر» ناميد. در همان سال «كيتس» به لندن مراجعت كرد و مطالعات و تحصيلات پزشكى خود را در بيمارستان «گاى» از سرگرفت و در سال ۱۸۱۶ به عضويت انجمن داروسازان و جراحان درآمد و مجوز جراحى گرفت. او پيش از آنكه تمامى وقت خود را وقف امر شعر كند مدتى را به عنوان دستيار جراح در بيمارستان ها فعاليت كرد. در طول اقامتش در لندن موفق به ملاقات با «لى هانت» سردبير مجله پيشرو و ليبرال «اگزمانير» The xaminer شد و او «كيتس» جوان را به اديبان ديگر هم دوره اش معرفى كرد و اولين غزل او با عنوان «تجرد» در همان سال به چاپ رسيد.
اولين كتاب «كيتس» با عنوان «اشعار» در سال ۱۸۱۷ به چاپ رسيد كه از فروش بسيار پايينى برخوردار بود. او بهار همان سال را در كنار برادران و دوستانش گذراند و در همين دوران بود كه نوشتن نامه هايى در شرح وقايع روزانه زندگى اش را آغاز كرد. «كيتس» در اين اشعار اتفاقات روزمره زندگى را با اظهاراتى در باب زندگى در مى آميخت و اشعارى مطبوع مى سرود.
در ميان نويسندگان مطرح دنيا «تى اس اليوت» از كسانى بود كه نامه هاى «كيتس» را در كتاب هاى «كاربرد شاعرى» و «كاربرد انتقاد» درك كرد و آنها را «مهمترين و قابل توجه ترين متونى» دانست «كه توسط يك شاعر انگليسى نوشته شده است». و در مورد اثر ديگر «كيتس» به نام «تيتان» Hyperion مى گويد كه «جملات زيبايى دارد اما آن را نمى توانم شعر خوبى بنامم». اولين قصيده بلند «كيتس» به نام «اندى ميون» Endymion در سن ۲۱ سالگى پديدار شد كه شامل چهار هزار بيت عاشقانه است كه مورد انتقاد شديد «ويلسون كروكر» و «جان گيبسون لوچارد» قرار گرفت. در سال ۱۸۲۰ دومين جلد كتاب شعر «كيتس» به چاپ رسيد كه به موفقيت بزرگى حتى در ميان منتقدين دست يافت. به رغم آنكه «كيتس» در اين دوران از مرض سل به شدت رنج مى برد اشعار او بيش از آنكه در غم از دست دادن سلامتى اش باشد در غم فقر بود كه او را از ازدواج به دور مى داشت. او در يكى از نامه هايش خطاب به زن مورد علاقه اش مى نويسد: «من تو را از هر كس و چيز ديگرى بيشتر دوست مى دارم. زنان زيباى بسيارى را ديده ام كه با يك غزل عاشق مى شوند و با يك رمان فراموش.»
«كيتس» كه در دوران حياتش زير فشار شديد منتقدان بود پس از مرگش در جهان صاحب شهرت شد و در ادبيات بزرگانى چون «اسكار وايلد» و «آلفرد تنيسون» تاثير عميقى برجاى گذاشت. او در ۲۳ فوريه ۱۸۲۱ در سن ۲۵ سالگى در رم درگذشت.

آمیرزا
21st November 2011, 01:01 PM
زندگی نامه ال.ام. الكات -
«الكات» نويسنده زن مشهور آمريكايى است كه در زمينه كودكان، داستان هاى متعددى به چاپ رساند كه در ميان آنها «زنان كوچك» به موفقيتى جهانى دست يافت و شهرت را براى «الكات» به ارمغان آورد. «الكات» ماده اوليه رمان هاى خود را چه در مسير داستانى و چه در شخصيت پردازى بيشتر از خانواده خود و اجتماعى كه در آن بزرگ شده است يعنى «نيو انگلند» الهام مى گيرد. او كه براى تامين معاش خود و خانواده به نويسندگى مى پرداخت گه گدارى به ناچار با نام مستعار «اى.ان. برنارد» يا حتى به صورت بى نام، داستان هايى سطح پائين و عامه پسند مى نوشت.
«لوئيسا مى الكات» در ۲۹ نوامبر ۱۸۳۲ در ايالت فيلادلفيا به عنوان دومين دختر از مجموع چهار فرزند دختر «ابيگيل مى الكات» و «برونسون الكات» به دنيا آمد. در همان اوان كودكى به همراه خانواده به ايالت بوستون نقل مكان كردند و بدين ترتيب او بيشتر دوران زندگى خود را در همين شهر و منطقه كنكورد گذراند و تمام تحصيلات مقدماتى اش را از پدرش آموخت. پدرش مردى اخلاق گرا و از اعضاى انجمن معتقدين به فلسفه ماوراءالطبيعه بود. او گرچه عمل گرا نبود اما ايده آل گرايى معتقد به جهان غيرمادى و زندگى روحانى به شمار مى آمد. «لوئيسا مى» پدر خود را «افلاطون نوين» مى خواند. با انتقاد يك نويسنده انگليسى از روش هاى تدريس «برونسون الكات» او به همراه خانواده اش به منطقه «كنكورد» رفتند و رابطه خانواده با دوستان او از قبيل «تئودور پاركر»، «هنرى ديويد ثورو» و «رالف والدو امرسون» افزايش يافت. نظريات «برونسون» زمانى تاثير عميق و گسترده اى بر معلمان برجاى گذاشت اما امروزه ديگر طرفداران زيادى ندارد. تحت تعليمات چنين پدرى بود كه «لوئيسا الكات» از هفت سالگى به نوشتن خاطرات روزانه خود روى آورد و در سن پانزده سالگى به مطالعه آثار «گوته» پرداخت و به شدت تحت تاثير «مكاتبه با يك كودك» او قرار گرفت. «الكات» در عين حال از خانواده «برونته» به خصوص «شارلوت» نيز تاثير پذيرفت. او اولين كتاب خود با نام «حكايت هاى گل» را به سال ۱۸۵۴ منتشر كرد كه مجموعه اى از داستان هاى كوتاه است و «الكات» آن را به «الن» دختر «امرسون» به پاس آشنا كردن او با «گوته» تقديم كرد. در همين دوران بود كه با شكست شغلى پدر وظيفه مراقبت و تامين آسايش و رفاه خانواده به دوش «الكات» و مادرش افتاد و بعدها پدرش در ستايش و تقدير زحمات او شعرى سرود و او را «فرزند باوفا و فداكار» خواند. آن روزها «برونسون الكات» در فكر ايجاد مدينه اى فاضله بود اما همسرش «ابيگيل» بيش از آنكه به آرزوهاى شوهر مشغول باشد نگران سلامت خانواده بود و به همين جهت براى آسايش بيشتر خانواده را به «بوستون» بازگرداند. «الكات» در اثر بعدى خود با عنوان «داستان يك تجربه» به شرح سختى هاى اين دوران به خصوص زمانى كه به عنوان مستخدم در خانه ها كار مى كرد مى پردازد و در عين حال معتقد است كه جنبه هاى ارزشى زندگى اش از قبيل اعتقاد به تساوى حقوق زنان و مردان در اين دوران شكل گرفته است. اولين داستان هاى كوتاه و اشعار «الكات» در اوايل ۱۸۶۰ در ماهنامه «آتلانتيك» به چاپ رسيد و با شروع جنگ هاى داخلى آمريكا به عنوان پرستار مشغول كمك به مجروحين شد. در خلال سال هاى ۱۸۶۲ و ،۱۸۶۳ الكات در بيمارستان «يونيون» در واشينگتن مشغول به كار و در همين دوران به بيمارى حصبه مبتلا شد و هيچگاه به طور كامل بهبود نيافت. او در سال ۱۸۶۳ نامه هايى را كه در بيمارستان نوشته بود تحت عنوان «دست نوشته هاى بيمارستان» به چاپ رساند كه با موفقيتى نسبى همراه شد و او را به نويسندگى دلگرم كرد. «احوال» نام اولين رمان او است كه در سال ۱۸۶۷ به چاپ رسيد. «تعقيب مرگبار و طولانى عشق» نام رمان ديگر او است در باب وسواس كه در سال ۱۸۶۶ به صورت پاورقى در مجله به چاپ رسيده بود اما مجموعه آن بعد از مرگ او در سال ۱۹۹۵ به چاپ رسيد. در سال ۱۸۶۷ او به سردبيرى مجله كودكانى به نام «مرى ميوزيم» منصوب شد. خلق رمان «زنان كوچك» كه در همين دوران اتفاق افتاد بيش از هر چيز- به گفته شخص «الكات»- در اثر فشارها و نياز مالى بود كه با استقبال گسترده جهانى روبه رو شد و شهرتى عظيم براى او به ارمغان آورد. «زنان كوچك» در دو قسمت در سال هاى ۱۸۶۸ و ۱۸۶۹ به چاپ رسيد كه قسمت دوم آن «همسران خوب» نام دارد. شخصيت هاى اصلى داستان همگى الهام گرفته از خانواده خود «الكات» هستند و شخصيت «جو» الهام گرفته از خود او است. دخترى كه عاشق شغل خبرنگارى است و به ارزش هاى مسيحيت احترام مى گذارد و هيچ گاه ازدواج نمى كند. اين رمان زيبا چندين بار به روى پرده سينما نيز نقش بسته است و در سال ۱۹۳۳ «سارا ميسون» و «ويكتور هيرمن» جايزه بهترين فيلم نامه اقتباس شده را كه از اين رمان الهام گرفته شده بود به خود اختصاص دادند. «الكات» پس از آن رمان هاى ديگرى مانند «مردان كوچك» و «پسران جو» را به رشته تحرير درآورد كه همگى در ادامه زندگى شخصيت هاى رمان «زنان كوچك» بودند. «لوئيسا مى الكات» در ۶ مارس ۱۸۸۸ براثر بيمارى سرطان روده در حالى چشم از جهان فروبست كه هيچ گاه طعم زندگى مشترك را نچشيده بود و بخش اعظم زندگى خود را در تلاش براى فراهم كردن آسايش خانواده صرف كرده بود.

آمیرزا
21st November 2011, 06:19 PM
نیکوس کازانتزاکیس
نیکوس کازانتزاکیس نویسنده، شاعر، خبرنگار، مترجم و جهانگرد یونانی در تاریخ ۱۸ فوریه (۱۸۸۳ میلادی) در شهر هراکلیون در کرت زاده شد و در ۲۶ اکتبر (۱۹۵۷) در فرایبورگ آلمان درگذشت. او نویسنده‌ای است که دغدغه جامعه بشری را داشته و عمیقأ به تحلیل آنها پرداخته‌است.
نیکوس کازانتزاکیس ناظر جنگ‌های داخلی اسپانیا بود و به کشورهای چین و ژاپن، مصر و بیت‌المقدس، ایتالیا وانگلستان، اتریش و قبرس و فرانسه مسافرت کرد. آثارش به اکثر زبان‌ها ترجمه شده‌است. ادیسه که دنباله شاهکار همر است از سی و سه هزار و سیصد و سی و سه بیت هفده‌سیلابی ترکیب شده و سرودن آن به مدت ده‌سال طول کشیده‌است. کتاب کوچک و صدصفحه‌ای «سیر و سلوک» که در سال ۱۹۲۳ منتشر شد، اساس تفکرات فلسفی نویسنده‌است، آنچنان که سی و دو سال بعد کازانتزاکیس می‌نویسد: کتاب سیر و سلوک مانند دانه‌ای بود که رویِش دیگر آثارم را باعث شد و پس از آن هرچه نوشتم تفسیر و تصویری از آن بود. نیکوس کازانتزاکیس به تناوب تحت تأثیر جریانات مختلف و زمان‌های متفاوت قرار گرفت که می‌توان از مسیحیت، بودیسم، فلسفه فریدریش نیچه، هانری برگسن، هنری جیمس، آرتور شوپنهاور نام برد. وی به مارکسیسم - لنینیسم گرایش داشت ولی هیچگاه عضویت هیچ حزب کمونیستی را نپذیرفت. زوربای یونانی که فیلمی نیز به همین نام از روی آن ساخته شد، عنوان یکی دیگر از آثار جهانی او است. نیکوس کازانتزاکیس پس از اتمام دبیرستان به مدت چهارسال در دانشگاه آتن به تحصیل پرداخت و در سال ۱۹۰۶ میلادی به کسب درجه دکترا در رشته علوم قضائی موفق شد. در سال‌های ۱۹۰۷ - ۱۹۰۹ میلادی در کالج فرانسه به تحصیل علوم سیاسی پرداخت و در جلسات درس برگسن باعلاقمندی شرکت جست. در جنگ بالکان وارد ارتش یونان شد و علیه دشمن مبارزه کرد و پس از جنگ، شغل مدیریت کل را در وزارت اموراجتماعی پذیرفت و چندی نیز نماینده سازمان یونسکو در پاریس بود. در سال ۱۹۴۷ میلادی یونان را به مقصد جزایر آنتیب ترک کرد تا به فعالیت‌های ادبی خود ادامه دهد.
با نوشتن کتاب‌های «مسیح بازمصلوب» یا «رنج‌های یونانی»، کلیسای کاتولیک و ارتدکس‌ها را به انتقاد گرفت. در سال ۱۹۵۴ میلادی کتاب «مسیح باز مصلوب» در لیست کتاب‌های ممنوعه قرار گرفت که این خود سبب معروفیت جهانی وی شد. در تاریخ ۲۸ ژوئن (۱۹۵۶) در وین جایزه بین‌المللی صلح را دریافت کرد و پس از یک مسافرت کوتاه به چین، در اثر بیماری سرطان خون به بیمارستان «فرایبورگ» منتقل و در همان‌جا درگذشت. در ۳ نوامبر (۱۹۵۷) جنازه او را به یونان آوردند و تا مراسم خاک‌سپاری به سرد خانه‌ای که مخصوص افراد گمنام است سپردند. نیکوس کازانتزاکیس در زادگاه خود به خاک سپرده شد. سنگ نبشته قبرش چنین است:
"نه آرزوئی دارم، نه می‌ترسم. من آزادم"
با هم بخشی از کتاب مسیح بازمصلوب را می خوانیم:
سرانجام مانولیوس پرسید:
-پدر چگونه می‌توان خدا را دوست داشت؟
-با دوست داشتن انسان ها فرزندم.
-انسان ها را چگونه می‌توان دوست داشت؟
-با مبارزه برای کشاندنشان به راه راست.
-راه راست کدام است؟
-راهی که رو به بالا دارد.
آثار نیکوس کازانتزاکیس
سیر و سلوک/ ۱۹۲۳
اودیسه/ ۱۹۳۸
زوربای یونانی/ ۱۹۴۶
قاتل برادر
سودوم و گومورا
مسیح بازمصلوب/ ۱۹۴۸ ( فیلم مسیح باز مصلوب به کارگردانی مل گیبسون برگرفته از این کتاب می باشد )
آزادی یا مرگ یا کاپیتان میکالیس/ ۱۹۵۰
آخرین وسوسه مسیح/ ۱۹۵۱
مناظر سحرآمیز یونان
فرانس فن آسیزی/ ۱۹۵۶ (در ایران با نام «سرگشته راه حق» ترجمه شده است).
گزارش به خاک یونان/ ۱۹۶۱

آمیرزا
21st November 2011, 06:22 PM
باگوان شری راجنیش (Bhagwan Shree Rajneesh) امروزه با نام اشو (Osho) در جهان شناخته شده است.
بنا به گفته ی راجنیش او این نام را از واژه ی اُشنیک (Oceanic) به معنای ((پیوسته با آب دریا و یکی شده با آن)) برگرفته که برای نخستین بار در آثار ویلیام جیمز (William James) به کار رفته است.(منظور از آب دریا ، خدا می باشد).از آنجا که واژه اشنیک (دریاگون) تنها به توصیف تجربه می پردازد و شامل شخص ترجبه کننده نمی شود، راجنیش واژه ی ((اُشو)) را برای خود برگزید.او بعد ها پی برد که این واژه از قدیم در میان ساکنان خاور دور رواج داشته و به معنای ((شخص مقدسی که آسمان بر او گل می افشاند)) بکار رفته است.

بیشتر ما زندگی خود را در بُعد زمان، یاد گذشته ها و چشم دوختن به آینده سپری می کنیم.به جز لحظه های نادری چون محو زیبایی چیزی شدن، بروز خطری ناگهانی، دیدار با یار، یا از چیزی غافلگیر شدن، کمتر پیش می آید که بُعد بی زمان و ابدی لحظه ی اکنون را لمس کنیم.
اندک کسانی از چارچوب زمان و ذهن و جاه طلبی ها برتری طلبی های آن پا فراتر گذاشته و زندگی در بی زمانی و ابدیت را در پیش گرفته اند.از میان این گروه اندک، تعدادی انگشت شمار آموخته های خود را با دیگران در میان گذاشته اند.اشخاصی چون لائوتسه ، بودا، بودیدارما و … و در سال های اخیر جورج گورجینف ، رامانا کریشنا ، و کریشنا مورتی.اینان زمانی که زنده بودند، دیوانه و غیر عادی خوانده شدند.، پس از مرگشان لقب فیلسوف گرفتند و اکنون تبدیل به اسطوره شده اند، نه انسان هایی از جنس گوشت و خون ، بلکه اسطوره هایی که مظهر آروزهای جمعی ما برای پا بیرون گذاشتن از گلیم کوچک و بی ارزش زندگی و یکنواختی آن هستند.
اشو یکی از کسانی است که دروازه زندگی را در بعد ابدی لحظه اکنون یافت.او خود را هستی گرای واقعی نامید و زندگی اش را وقف برانگیختن دیگران برای یافتن این دروازه و فراتر رفتن از دنیای گذشته و آینده و کشف دنیای جاودانگی ساخت.
اشو در 11 دسامبر 1931 در شهر کوچک وادا واقع در ایالت مادیاپرادش هندوستان چشم به جهان گشود.از همان دوران کودکی روحیه ای عصیانگر و مستقل داشت و اصرار می ورزید به جای دریافت دانش و باور از دیگران خودش باید حقیقت را بیاموزد.
اشو پس از اینکه در سن 21 سالگی به روشنی رسید، تحصیلات دانشگاهی را به پایان رساند و چندین سال در دانشگاه جبل پور به تدریس فلسفه پرداخت.
در نخستین سالهای دهه 1970 آوازه وی به گوش غربی ها رسید.تا سال 1974 مرکزی در شهر پونا تاسیس شد و دیری نپایید که سیلی از طرفداران او از غرب در این مرکز گرد او را گرفتند.اشو در طول برنامه های کاری اش از تمام جنبه های توسعه آگاهی انسانی سخن گفته است.
اشو به هیچ سنتی تعلق ندارد.همان طور که خود در این باره می گوید: ((من سرآغاز یک آگاهی کاملاً تازه هستم.لطفاً مرا به گذشته مرتبط نسازید.گذشته حتی ارزش یادآوری هم ندارد.))
سخنان اشو به مریدانش در بیش از 600 کتاب منتشر و به بیش از 30 زبان ترجمه شده است.
اشو در 19 ژانویه 1990 کالبد خاکی اش را ترک گفت.مرکز او در هندوستان همچنان بزرگترین مرکز رشد روحی در دنیاست.

گوشه هایی از اندیشه های و پیام های اوشو:

انسان آن گونه که در ظاهر کوچک به نظر می رسد کوچک نیست.او همه ی آسمان و همه ی دریا را درون خود دارد.بلی انسان در ظاهر چون قطره ای کوچک است اما ظاهر انسان فریبنده است.و علم همچنان فقط به ظاهر می پردازد،به آن قطره کوچک.
کسانی که به ژرفای خودآگاهی انسان رخنه کرده اند،هر قدر عمیق تر رفته اند از پهناوری او حیران شده اند.آن گاه که به هسته ی وجود او برسی، او را کل جهان می یابی و این همان معرفت خداست.

آمیرزا
21st November 2011, 06:24 PM
خدا فقط یک زبان را می فهمد، زبان عشق را، اگر تو به هستیاو عشق بورزی، هر چه را که لازم است به او بگویی می گویی آن گاه دیگر لازم نیست در سر زمانی معین، با انجام فرایضی مشخص خدا را عبادت کنی.
دینداری، فقط انجام فرایض نیست و هر گاه به رسم و آیین تبدیل شد می میرد.دینداری عشق است.زنده، پرتپش،پرضربان،پس به هستی عشق بورز.خدای آشکار و پنهان از عشق تو آگاه خواهد بود،زیرا که پنهان درست در پشت سر آشکار قرار دارد .هر چه را برای آشکار انجام دهی به پنهان می رسد.
می بینی که مردم به اصطلاح دیندار چه می کنند؟خدای را عبادت می کنند ولی همچنان پیروان یک دین،پیروان ادیان دیگر را می کشد و پیروان ادیان دیگر، پیروان ادیان دیگر را.آنان خدا را عبادت می کنند و همچنان افراد زنده را می کشند.همچنان آن چه را خداوند آفریده است می کشند از بین می برند و در عین حال می گویند که خدا آفریننده است! این گنه به نظر می رسد که آنان فقط واژه هایی را تکرار می کنند که معنایش را نمی دانند.اگر خدا آفریننده است پس نابود کردن عملی است بر خلاف آفرینندگی او.بنابراین تنها راه مشارکت با خدا آفریننده بودن است و این رویکرد من است.
تا آنجا که می توانی بیافرین.آفریننده باش.با عشق خود چیزی را به هستی ببخش.زندگی را از آن چه یافته ای کمی بهتر ساز.آن گاه که دنیا را ترک می کنی، آن را کمی بهتر از آن چه یافته ای ترک کن تا درست و شایسته زندگی کرده باشی.آن گاه پاداشی بزرگ در انتظارت خواهد بود.


مطالبی که خواندید مختصری از جلد سوم(عشق پرنده ای آزاد و رها) از سری جلدهای 12تایی مراقبه های اوشو می باشد که آقای مجید پزشکی ترجمه آن و انتشارات هودین نشر آن را به عهده داشته اند.

(من شخصاً کتابهای اوشو با ترجمه آقای مسیحا برزگر را به دلیل زیبایی کلام و ترجمه عرفانی آن قبول دارم.)




بهار عمر تو خرم چو ماه فروردین
تو را سعادت و دولت، همیشه باد قرین