ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 16
  1. #1
    Dead_Girl
    عضو پيشكسوت
    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    Lost in the arms of destiny
    نوشته ها
    2,724
    2,170
    3,456

    اشعار پابلو نرودا

    پابلو نرودا در سال 1904 در شیلی متولد شد. نام اصلی او نفتالی ریکاردو ری یس باسواآلتو بود که مثل اسم بقیه‌ی اهالی امریکای جنوبی برای بقیه‌ی مردم دنیا زیادی طولانی است! برای همین هم پابلو نرودا را به عنوان اسم مستعار انتخاب کرد. خیلی زود و قبل از آنکه هجده ساله شود، به عنوان شاعر شناخته شد. روح ناآرام نرودا حوادث زیادی را برایش رقم زد. او از یک سو به عنوان ادیب و شاعری توانا شهرت جهانی پیدا کرد و در سال 1971 جایزه‌ی نوبل ادبیات را کسب کرد و از سوی ديگر عاشقی پرشور و دوستی قابل اعتماد بود. بخش مهمی از زندگی‌اش هم به فعالیت‌های سیاسی پیوند خورد و باعث شد او یاور و حامی بزرگی برای سالوادور آلنده باشد و پس از انتخاب او به ریاست جمهوری به مقام سفیر شیلی در پاریس منصوب شود.
    نرودا همه جا سفیر صلح بود؛ طوری که وقتی دولت ایتالیا ویزای اقامت او را باطل کرد، هنرمندان و متفکران ایتالیایی با تجمع خود جلوی این کار را گرفتند. عشق اثر خود را بر تمام زندگی نرودا گذاشته بود. او عاشقانه‌های زیادی سرود. در عاشقانه‌هایش با همسرش ماتیلده، هموطنانش، کشورش، طبیعت و انسان سخن گفت. نرودا با عشق به زندگی مدت‌ها با سرطانی که وجودش را تحلیل می برد، مبارزه کرد. او همه‌ی اینها را در استعاره‌های زیبای شعرهایش درهم‌آمیخت و زیباترین‌ها را سرود.
    نرودا در سال 1973 درگذشت. این شاعر، سیاستمدار، مترجم و چهره‌ی مشهور ادبیات شیلی و آمریکای جنوبی، بعد از گذشت سال‌ها محبوب بسیاری از مردم جهان است.


  2. #2
    Mr.M.J
    مدیر ارشد بازنشسته
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    محل سکونت
    تهرون
    نوشته ها
    8,533
    10,609
    15,448
    اشعارش رو هم میزارین؟؟
    اگه بزاری ممنون میشم دوست من...

    ز شیر شتر خوردن و سوسمار , عرب را به جایی رسیدس کار
    که تاج کیانی کند ارزو , تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
  3. #3
    Dead_Girl
    عضو پيشكسوت
    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    Lost in the arms of destiny
    نوشته ها
    2,724
    2,170
    3,456
    شعری از پابلو نرودا، شاعر شیلیایی با ترجمه‏ی احمد شاملو:

    به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
    اگر سفر نکنی،
    اگر کتابی نخوانی،
    اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
    اگر از خودت قدردانی نکنی.

    به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
    زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
    وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

    به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
    اگر برده عادات خود شوی،
    اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...
    اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
    اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
    یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

    تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
    اگر از شور و حرارت،
    از احساسات سرکش،
    و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
    و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
    دوری کنی . . .،

    تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
    اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
    اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
    اگر ورای رویاها نروی،
    اگر به خودت اجازه ندهی
    که حداقل یک بار در تمام زندگیت
    ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .
    -
    امروز زندگی را آغاز کن!
    امروز مخاطره کن!
    امروز کاری کن!
    نگذار که به آرامی بمیری!
    شادی را فراموش نکن
  4. #4
    Dead_Girl
    عضو پيشكسوت
    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    Lost in the arms of destiny
    نوشته ها
    2,724
    2,170
    3,456
    ما اين را از گذشته به ارث مي بريم
    و امروز چهره ي شيلي بزرگ شده است
    پس از پشت سر نهادن آن همه رنج


    به تو نيازمندم، برادر جوان، خواهر جوان !
    به آن چه مي گويم گوش فرا دار :
    نفرت غير انساني را باور ندارم

    باور ندارم كه انسان دشمني كند،
    من برآنم كه با دستان تو و من
    با دشمن، روياروي توانيم شد
    و در برابر مجازاتش خواهيم ايستاد

    و اين سرزمين را سرشار خواهيم كرد از شادي
    لذت بخش و زرين چون خوشه ي گندم
  5. #5
    Dead_Girl
    عضو پيشكسوت
    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    Lost in the arms of destiny
    نوشته ها
    2,724
    2,170
    3,456
    Discoverers of Chile


    From the North Almagro brought his train of scintillations.
    And over the territories, between explosion and subsidence,



    he bent himself day and night as if over a map
    Shadow of thorns, shadow of thistle and wax

    the Spaniard joined to his dry shape
    gazed at the ground’s sombre strategies


    Night, snow and sand make up the form of
    my narrow country

    all the silence is in its long line
    all the foam rises from its sea beard


    all the coal fills it with mysterious kisses
    Like a hot coal the gold burns in its fingers

    and the silver lights like a green moon
    its hardened form of a gloomy planet


    The Spaniard seated next to the rose one day
    next to the oil, next to the wine, next to the ancient sky

    did not conceive of this place of furious stone
    being born from under the ordure of the sea eagle



    کاشفان شیلی



    آورد
    از آلماگروی شمالی
    قطار شراره هایش را ،
    و بر فراز سرزمین هایش
    در میانه انفجار سکوت
    در خود خمید
    روز و شب
    چنان که بر نقشه ای .
    سایه خارزار ،
    هاشور خاربن و موم ؛
    اسپانیولی پیوست با شکل خشکش ،
    خیره بر رزم آرایی تیره خاک !



    شب ، برف و شن
    بر آوردند ساختار باریکه سرزمینم را.
    تمام سکوت در درازنایش است و
    تمام کفها
    بالا شده از ریش دریایش !
    تمام زغال سنگها سرشارش کرده
    با بوسه های رازآلود .
    چون زغالی گداخته
    می گدازد بر انگشتانش
    طلا ،
    و می تابد نقره
    مثل ماهی سبز
    بر هیات منجمد سیاره ای تاریک !



    اسپانیولی نشست ، روزی
    در کنار گل سرخ ،
    کنار نفت ،
    کنار شراب و
    کنار آسمان کهن ؛
    بی آنکه گمان برد
    زاده شده است
    این سرزمین سنگهای سخت
    از زیر فضله عقاب دریا !
  6. #6
    Dead_Girl
    عضو پيشكسوت
    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    Lost in the arms of destiny
    نوشته ها
    2,724
    2,170
    3,456
    Love



    Because of you, in gardens of blossoming flowers I ache from the
    perfumes of spring.
    I have forgotten your face, I no longer remember your hands;
    how did your lips feel on mine?
    Because of you, I love the white statues drowsing in the parks,
    the white statues that have neither voice nor sight.
    I have forgotten your voice, your happy voice; I have forgotten
    your eyes.
    Like a flower to its perfume, I am bound to my vague memory of
    you. I live with pain that is like a wound; if you touch me, you will
    do me irreparable harm.
    Your caresses enfold me, like climbing vines on melancholy walls.
    I have forgotten your love, yet I seem to glimpse you in every
    window.
    Because of you, the heady perfumes of summer pain me; because
    of you, I again seek out the signs that precipitate desires: shooting
    stars, falling objects.


    عشق




    به خاطر تو
    در باغهاي سرشار از گلهاي شكوفنده
    من
    از رايحه بهار زجر مي كشم !



    چهره ات را از ياد برده ام
    ديگر دستانت را به خاطر ندارم
    راستي ! چگونه لبانت مرا مي نواخت ؟!



    به خاطر تو
    پيكره هاي سپيد پارك را دوست دارم
    پيكره هاي سپيدي كه
    نه صدايي دارند
    نه چيزي مي بيننند !



    صدايت را فراموش كرده ام
    صداي شادت را !
    چشمانت را از ياد برده ام .



    با خاطرات مبهمم از تو
    چنان آميخته ام
    كه گلي با عطرش !
    مي زيم
    با دردي چونان زخم !
    اگر بر من دست كشي
    بي شك آسيبي ترميم ناپذير خواهيم زد !



    نوازشهايت مرا در بر مي گيرد
    چونان چون پيچكهاي بالارونده بر ديوارهاي افسردگي !



    من عشقت را فراموش كرده ام
    اما هنوز
    پشت هر پنجره اي
    چون تصويري گذرا
    مي بينمت !



    به خاطر تو
    عطر سنگين تابستان
    عذابم مي دهد !
    به خاطر تو
    ديگر بار
    به جستجوي آرزوهاي خفته بر مي آيم :
    شهابها !
    سنگهاي آسماني !!
  7. #7
    ghoghnoos
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2007
    محل سکونت
    زير همين آسمون....
    نوشته ها
    2,694
    1,577
    2,601
    کوزه گر

    تن تو را يکسره
    رام و پر
    برای من ساخته اند.
    دستم را که بر آن می سرانم
    در هر گوشه ای کبوتری می بينم
    به جستجوی من
    گوئی عشق من تن تو را از گل ساخته اند
    برای دستان کوزه گر من.

    زانوانت سينه هايت
    کمرت
    گم کرده ای دارند از من
    از زمينی تشنه
    که دست از آن بريده اند
    از يک شکل
    و ما با هميم
    کامليم چون يک رودخانه
    چون تک دانه ای شن
    صحبت ازپژمردن یک برگ نیست
    وای جنگل را بیابان میکنند
    دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
    هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
    آنچه این نامردمان باجان انسان میکنند
  8. #8
    ghoghnoos
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2007
    محل سکونت
    زير همين آسمون....
    نوشته ها
    2,694
    1,577
    2,601
    I Crave Your Mouth, Your Voice, Your Hair



    Don't go far off, not even for a day, because --
    because -- I don't know how to say it: a day is long
    and I will be waiting for you, as in an empty station
    when the trains are parked off somewhere else, asleep.



    Don't leave me, even for an hour, because
    then the little drops of anguish will all run together,
    the smoke that roams looking for a home will drift
    into me, choking my lost heart.



    Oh, may your silhouette never dissolve on the beach;
    may your eyelids never flutter into the empty distance.
    Don't leave me for a second, my dearest,



    because in that moment you'll have gone so far
    I'll wander mazily over all the earth, asking,
    Will you come back? Will you leave me here, dying?


    من آرزومند دهانت هستم ، صدايت ، مويت



    دور نشو
    حتي براي يك روز
    زيرا كه …
    زيرا كه …
    - چگونه بگويم –
    يك روز زماني طولاني ست
    براي انتظار من
    چونان انتظار در ايستگاهي خالي
    در حالي كه قطارها در جايي ديگر به خواب رفته اند !



    تركم نكن
    حتي براي ساعتی
    چرا كه قطره هاي كوچك دلتنگي
    به سوي هم خواهند دويد
    و دود
    به جستجوي آشيانه اي
    در اندرون من انباشته مي شود
    تا نفس بر قلب شكست خورده ام ببندد !



    آه !
    خدا نكند كه رد پايت بر ساحل محو شود
    و پلكانت در خلا پرپر زنند !



    حتي ثانيه اي تركم نكن ، دلبندترين !
    چرا كه همان دم
    آنقدر دور مي شوي
    كه آواره جهان شوم ، سرگشته
    تا بپرسم كه باز خواهي آمد
    يا اينكه رهايم مي كني
    تا بميرم
    !
    صحبت ازپژمردن یک برگ نیست
    وای جنگل را بیابان میکنند
    دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
    هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
    آنچه این نامردمان باجان انسان میکنند
  9. #9
    ghoghnoos
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2007
    محل سکونت
    زير همين آسمون....
    نوشته ها
    2,694
    1,577
    2,601

    POETRY



    And it was at that age...Poetry arrived
    in search of me. I don't know, I don't know where
    it came from, from winter or a river.
    I don't know how or when,
    no, they were not voices, they were not
    words, nor silence,
    but from a street I was summoned,
    from the branches of night,
    abruptly from the others,
    among violent fires
    or returning alone,
    there I was without a face
    and it touched me.



    I did not know what to say, my mouth
    had no way
    with names
    my eyes were blind,
    and something started in my soul,
    fever or forgotten wings,
    and I made my own way,
    deciphering
    that fire
    and I wrote the first faint line,
    faint, without substance, pure
    nonsense,
    pure wisdom
    of someone who knows nothing,
    and suddenly I saw
    the heavens
    unfastened
    and open,
    planets,
    palpitating planations,
    shadow perforated,
    riddled
    with arrows, fire and flowers,
    the winding night, the universe.



    And I, infinitesmal being,
    drunk with the great starry
    void,
    likeness, image of
    mystery,
    I felt myself a pure part
    of the abyss,
    I wheeled with the stars,
    my heart broke free on the open sky.




    شاعری

    و در ان زمان بود
    كه ( شاعري ) به جستجوي ام بر آمد
    نمي دانم !
    نمي دانم از كجا آمد
    از زمستان يا از يك رود
    نمي دانم چگونه
    چه وقت !
    نه !!
    بي صدا بودند و
    بي كلمه
    بي سكوت !



    اما از يك خيابان
    از شاخسار شب
    به ناگهان از ميان ديگران
    فرا خوانده شدم
    به ميان شعله هاي مهاجم
    يا رجعت به تنهايي
    جائيكه چهره اي نداشتم …
    و
    ( او ) مرا نواخت !!



    نمي دانستم چه بگويم !
    دهانم راهي به نامها نداشت
    چشمانم كور بود
    و چيزي در روح من آغازيد :
    تب
    يا بالهايي فراموش شده !
    و من به طريقت خود دست يافتم :
    رمز گشايي اتش !
    و اولين سطر لرزان را نوشتم :
    لرزان ،
    بدون استحكام ،
    كاملا چرند !!
    سرشار از دانايي آنان كه هيچ نمي دانند!!
    و ناگهان ديدم
    درهاي بهشت را
    بدون قفل و گشوده !
    گياهان را
    تپش كشتزاران را
    سايه هاي غربال شده با تيغ آتش و گل را
    شب طوفان خيز و
    هستي را !



    و من
    اين بي نهايت كوچك
    با آسمانهاي عظيم پرستاره
    مهربانانه
    همپياله شدم !



    تصويري راز آلود
    خودم را ذره اي مطلق از ورطه اي لايتناهي حس كردم
    با ستارگان چرخيدم
    و قلبم
    در اسمان
    بند گسست
    صحبت ازپژمردن یک برگ نیست
    وای جنگل را بیابان میکنند
    دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
    هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
    آنچه این نامردمان باجان انسان میکنند
  10. #10
    ghoghnoos
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2007
    محل سکونت
    زير همين آسمون....
    نوشته ها
    2,694
    1,577
    2,601
    ۸ سپتامبر

    امروز روزی بود چون جامی لبريز
    امروز روزی بود چون موجی سترگ
    امروز روزی بود به پهنای زمين.

    امروز دريای توفانی
    ما را با بوسه ای بلند کرد
    چنان بلند که به آذرخشی لرزيديم
    و گره خورده در هم
    فرودمان آورد
    بی اينکه از هم جدايمان کند.

    امروز تنمان فراخ شد
    تا لبه های جهان گسترد
    و ذوب شد
    تک قطره ای شد
    از موم يا شهاب

    ميان تو و من دری تازه گشوده شد
    و کسی هنوز بی چهره
    آنجا در انتظار ما بود
    صحبت ازپژمردن یک برگ نیست
    وای جنگل را بیابان میکنند
    دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
    هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
    آنچه این نامردمان باجان انسان میکنند
صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 16

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •