تالار فرهنگی هنری جی تاک
 




آخرین مطالب ارسالی در جی تاک
 
موضوع بسته شد
قدیمی 24th January 2008   #1

haleh زن

کاربر سایت

 haleh آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 789
تشکر ها: 216
از این کاربر 2,333 بار در 767 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 

داستان بلند دو نیمه سیب

سلام دوستان
خوبید
از امروز داستان یا رمان
نمی دونم دونیمه سیب را براتون می گذارم امیدوارم خوشتون بیاد:ghalb: :ghalb: :ghalb: :ok: :thumbsupsmileyanim:

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان


ویرایش توسط haleh : 24th January 2008 در ساعت 06:34 AM.
haleh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
2 کاربر مقابل از haleh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 24th January 2008   #2

haleh زن

کاربر سایت

 haleh آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 789
تشکر ها: 216
از این کاربر 2,333 بار در 767 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 

دستاشو محکم زد رو میز و گفت ندا چرا فکر می کنی من خرم ؟ مثه آدم بگو کجا بودی ؟ با کی بودی ؟
صدای شهروز تو سرم میخورد .. داشتم دیوونه میشدم .. خدا چجوری حالیش کنم ؟
- چقدر بگم ؟ گفتم که تو خونه بحث شده بود .. منم نمیتونستم اون موقع شب بهت زنگ بزنم .. چرا باید برای تو صد بار یه حرفی رو تکرار کرد شهروز ؟ .. بس کن دیگه ..
- اینجووریائه دیگه ندا خانوم ؟ اوکی .. باشه .. منم بلدم .. از این به بعد اون روی شهروزم میتونی ببینی .. خودت خواستی !
سوییچه ماشینو با عصبانیت بر داشت و بدون خدافظی از در کافی شاپ زد بیرون ..
سرمو تو دستام نگه داشتم .. جایی نبودم که بتونم راحت گریه کنم .. ولی اعصاب به هم ریخته ام .. آهنگ غمگینی که تو کافی شاپ گذاشته شده بود .. همه و همه دست به دست هم دادن تا اشکای من برای اولین بار جلوی یه جماعت ریخته بشه . نگاههاي سنگين آدمها رو صورتم حس مي كردم .
شهروزو دوست داشتم .. ولی اون آدم شکاکی بود .. نمی شد باهاش کنار اومد .. خسته ام می کرد یه موقع هایی .. دفعه اولش نبود .. هر دفعه هم متوجه اشتباهش میشد و می اومد عذر خواهی میکرد .. هر دفعه هم من قبول میکردم .. دیگه خسته شده بودم .. دستامو روی چشام گذاشتم و گذاشتم اشکام راحته راحت بیان و خودشونو آزاد کنن .. جامو عوض کردم نشستم روی صندلی که رو به دیوار بود كه كسي اشكامو نبينه.. دختر پسر بغلی خووب متوجه جریان شده بودن ..خیلی خجالت کشیدم .. سریع اشکامو پاک کردم .. زدم بیرون ..
سوز سرما باعث شد سریع تر خودمو برسونم به یه تاکسی و خودمو بندازم توشو برم سمت دانشگاه .. همیشه وقتی آدم دلش گرفته انگار تمام دنیا هم باش همدردن .. سوار تاکسی هم که شدم معین داشت می خوند .. عجیب غمگین می خوند ..
امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم
تو مستی وبی خبری اسیر میخوونه بشم
امشب از ان شباست که من
دلم میخواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم
دلم گرفت از آسمون
هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه
دلم گرفته از همه
خوشبختانه تنها بودم تو تاکسی .. راننده انگار تو یه حال دیگه بود .. با یه قیافه ناله ای جولوشو نگاه میکرد که انگار تمام مصیبتای عالم سرش ریختن .. سرمو زدم به شیشه بخار گرفته ماشین و چشامو بستم .. تمام اتفاقات این 1.5 سال اومد جلو چشمم
چقدر اون اوایل شهروز خوب بود .. مهربون بود ... ياد يه جمله افتادم كه بالاي در ورودي انتشارات دارينوش تو شريعتي خونده بودم :
چه مهربان بودي وقتي دروغ مي گفتي
اصلا نمي تونستم يه روز بد شدن شهروز رو مجسم كنم . يه جورائي معصوم مي دونستمش و فكر مي كردم كه اصلا توانائي بد بودن نداره . ولی خوشی من 2.3 ماه بیشتر دووم نداشت .. نمیدونم چرا ؟ ولی یه دفعه عوض شد .. نمي دونم ، شايد ديگه احساس كرده بود صاحابمه و دائم بهم گير مي داد . اوایل از گیر دادناش خوشم می اومد . میگفتم غیرتیه ولی دیگه کار از غیرت گذشته بود .. کاراش دیوونه کننده بود .. هر جا میرفتم باید بش میگفتم... چکم میکرد .. کجا میرم ... با کی میام .. چرا زنگ نزدم ؟ چرا آنتن نداشتم .. چرا دیر جواب دادم .. چرا نتونستم جلو بابام باش حرف بزنم ؟ چرا کووفت ... چرا زهر مار .. خدایا چرا اینطوری شد ؟
چشماي نمناكمو باز کردم باید کم کم پیاده میشدم .. کرایه رو حساب کردم و اومدم بیرون .. دستامو تو جیب کاپشنم فرو کردم و سریع رفتم اون سمت خیابون .. اصلا نگاه به کسی نمیکردم .. هر کی میدیدم فکر میکرد من چقدر سر به زیرم! سرمو انداخته بودم پایین و تند تند راه میرفتم ..
بوق بوق
سرمو بلند کردم
- مستقیم سر بهار
راننده سرشو به علامت تائید تکون داد و منم سریع سوار شدم . چپیده بودیم به هم توصندلی عقب .. تو ماشین گرم تر بود .. اینجا دیگه خبری از غم و غصه و معین و گریه نبود .. ماشين ساكت بود و هركس تو حال و هواي خودش بود . سر خیابون پیاده شدم .. سر در دانشگاهو می شد دید .
تند تند تند رفتم تو دانشگاهو بدون هیچ نگاهی به این ور و اون ور رفتم تو نماز خونه .. پریدم دم شوفاژ و زانوهامو بغل کردم تو خودمو چشامو بستم .. هنوز زمستون نشده بود ولی سوز پاییزی شدید بود .. یادم افتاد که دو هفته دیگه تولدمه .. پوز خندی زدم و گفتم امسال شهروز نیست بهم تبریک بگه .. حیف .. چقدر دلم برای تولد و کیک و کادو تنگ شده بود .. پارسال تولدم شهروز خیلی مهربون بود .. خیلی خوش گذروندیم اون روز .. انقدر که هیچ وقت فراموشش نمیکنم .. ولی امسال ؟؟؟؟
...
...
اون شب سر جریانی مامان و بابا با هم بحث داشتن تو خونه .. منم قاطی بحثشون شدم و طبق معمول فحش خور اون خانواده من شدم و همه کاسه کوزه ها سر من شکسته شد .. دعوای شدیدی بود .. منم گوشیمو خاموش کردم تا یه وقت شهروز زنگ نزنه وسط دعوا .. دقیقا همون موقع زنگ زده بوده و تا صبح میگرفته و من خاموش بودم و این باعث آتیشی شدنش شده بود و حرفاي منم باور نمي كرد ..
اوضاع خونه خوب شده بود ولی اوضاع منو شهروز به هم ریخته بود ..
کم کم احساس داغی تو کمرم کردم پا شدم کاپشنمو در آوردم یه نگاه این ور اون ور کردم ..
نگام به یلدا خورد.. منو دید .. طبق معمول مشغول آرایش کردن بود .. بش چشمک زدم .. گفت الاااااااغ اینجایی صدات در نمیاد ؟
خندیدم بش اشاره کردم سرم در میکنه .. پاشد اومد پیشم .. در حالي كه روي يه دستش يه وري تكيه داده بود پرسيد : چی شده ؟ اروم گفتم هیچی هیچی .. با شهروز بحثم شده ..
ی : اه ه ه ه ه ه .. کی دعواهای شما دو تا تموم میشه ؟
ن : وا ما کجا همش دعوا داشتیم ؟
ی : ندا دهنتو ببند .. دیگه واسه من نمیخواد چسی بیای
یه کم فکر کردم دیدم راست میگه .. یلدا محرمم بود تو دانشگاه .. یه موقع هایی باهاش درد دل میکردم .. تو جریان دعواهای ما بود ..
خندیدم بش و گفتم تموم میشه . . به زودی تموم میشه
زد به پام با خنده گفت ایول میخوای به هم بزنی؟
با تعجب گفتم تو چرا حال میکنی ؟
- چون که تو لياقتت خيلي بيشتر از شهروزه . واسه تو بهتر از اینا هست .. چیه خودتو اسیرش کردی ؟ اصلا پویا انقدر دووستای خووب داره .. خودم يكيشونو برات جور میکنم
با خنده بش گفتم کشتی ما رو با این دوستای پویا
یه نفس عمیق کشیدم و دستمو بردم زیر مقنعه مو کشیدمش بالا .. درش آوردم .. دکمه های مانتومم باز کردم .. یه دستی تو موهام کشیدم و سرمو گذاشتم رو کاپشنمو گرفتم خوابیدم .. خسته بودم .. هم جسمی هم روحی ..
- کلاس میای ؟
همونطوري كه چشمام بسته بود جواب دادم : آره .. هفته پیشم نیومدم .. دیگه پرتم میکنه بیرون ..
خندید و گفت زکی .. چی فکر کردی ؟ برات حاضری زدیم .
چشام 6 تا شد !!!!!!!!! کییییییی ؟ تو ؟
پشت چشمشو نازك كرد و با لوس بازي گفت بعله .. چی فکر کردی ؟ همه که مثه تو بی معرفت نیستن
پا شدم صورتشو گرفتم یه بوس گنده از لپش کردم ..
با خوشحالی گفتم ایووووووووووول یلدا .. قربوونت برم من .. نفهمید که ؟
ی : نه بابا مرتیکه داشت با این دختره سیما لاس میزد اصلا تو باغ نبود .. اسمارو نوشتیم رو کاغذ دادیم بش
ن : ایول .. دستت در نکنه .. پس امروز میتونم برم خوونه ؟
زد به پامو با دلخوری گفت گم شوو .. بی خود .. مسخره شو در آوردیااااا .. پاشو بیا ببینم .. کلاس بدون تو اصلا حال نمیده .. پاشو پاشو فعلا بریم ناهار بخوریم الان تموم میشه .. بعدش حالت جا میاد میریم سر کلاس .. بعد از ظهر پویا میاد دنبالم میگم تو رو هم برسوونه .. دیدم خووبه .. دیگه سرما رو تحمل نمیکنم .. گفتم اوکی بریم
پاشد دستمو گرفت و کشیدم بالا مانتومو پوشیدمو مقنعه امم سرم کردم .. کیف و کاپشنمو دستم گرفتم رفتیم بیرون از نماز خونه ..
غذا گرفتیم و مشغول خوردن شدیم .. تمام مدت حرفای شهروز می اومد تو گووشم .. صداش ..داد و بیداداش .. تازه باز رعایت کرده بود تو کافی شاپ داد نزده بود .. تو ماشین منو سرویس کرد بس که داد زد .. دیگه عادت کرده بودم .. صدای آرومش برام عجیب بود .. فکر میکردم داره خرم میکنه وقتایی که آروم حرف میزنه !
قیمه مزخرف دانشگاه و خوردیم و یلدارو فرستادم بره چایی بگیره .. موبایلمو در آوردم دیدم نه زنگی نه اس ام اس .. هیچی .. نمیدونم تا کی باید قهر میکرد و دوباره می اومد و میگفت که اشتباه کرده .. خواستم براش اس ام اس بزنم ولی پشیمون شدم .. چی بگم ؟ بگم بیا تو روخدا آشتی کنیم ؟ مگه من کاری کرده بودم ؟اونه که همیشه اشتباه میکنه .. باید متوجه کارش بشه ..
تو فکر بودم که لیوان چایی رو جلوی خودم دیدم .. تمام وجودم شد عطش به این چایی .. قندو برداشتم و داغ داغ چاییه رو خوردم .. بدنم گرم شده بود ..
یلدا هم چاییشو خورد و گفت بریم ؟
ن : بریم .. ولی من هیچی نخوندماااااااا ..
ی : بیا بابا .. حالا انگار چقدرم این مرتیکه میپرسه
ن : گفته باشم ..جزوه تو می ذاری جلوي من ببینم جلسه پیش چی گفته
ی : باشه بابا .. بریم

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان

haleh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
4 کاربر مقابل از haleh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 24th January 2008   #3

haleh زن

کاربر سایت

 haleh آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 789
تشکر ها: 216
از این کاربر 2,333 بار در 767 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 

قسمت دوم :
راه افتادیم به سمت کلاس و خدا رو شکر بدون مشکل این دو ساعت سپری شد و تموم شد .. یلدا بیرون کلاس داشت با پویا حرف میزد .. منم آروم آروم داشتم وسایلمو جمع میکردم .. یهو اومد بازومو گرفت بدو بدو ندا پویا سر خیابونه ..بدو بدو .. گفتم وایساااااا .. اومدم اومدم .. آیینه مو در آوردم یه نگاه به خودم کردم .. مرتب کردم خودمو رفتیم با هم پایین ..
پویارو دیده بودم .. میشناختمش .. ای .. نه خوب بود نه بد .. باید به دهن بزی شیرین بیاد دیگه .. به من چه ؟ از تو حیاط پر از برگ پاییزی دانشگاه رد شدیم و رفتیم بیرون .. یه کم اینور اون ورو نگاه کردیم تا یلدا دیدش براش چراغ زد اونم بدو بدو رفت سمتش .. وسط راه یادش افتاد منم هستم برگشت سمت من با من هم قدم شد و رفتیم سمت ماشینش .. پراید سفیدی که من مونده بودم چجوری دووم آورده زیر دست این بشر .. فقط تو این 6 ماه آشنایی با یلدا 3 بار تصادف کرده بود .. درعقبو باز کردم .. سلام کردم
- به به .. سلام علیکم .. ندا خانوووم!
یلدا هم شروع کرد سلام علیک و ناز و عشوه اومدن ..
تو دلم گفتم اووووووووه شروع شد .. اصلا این یلدا تابلو بود .. جولو همه میپرید دوست پسرشو ماچ میکرد .. یه کم با هم شوخی موخی کردن و راه افتادیم ..
پويا همينطور كه رانندگي مي كرد تو ایینه نگاه کرد بمو گفت چطوری ندا خانوم ؟
لبخدی زدم و گفتم مرسی ممنون .. ببخش بازم مزاحم شدم من..
پويا در حالي كه زير چشمي منتظر عكس العمل يلدابود گفت این حرفا چیه ؟ تو و یلدا نداریم که .. به خدا برا من مثه یلدایی ..
بعد زرت زد زیر خنده
یلدا زد تو سرش و گفت تو غلط کردی که منو ندا برات مثه همیم پرروو ..
خنده ام گرفته بود .. پویا عادت به شوخی داشت .. همش در حال چرت و پرت گفتن بود .. البته جدیشم دیده بودم ...دور از جونه سگ .. خلاصه این دفعه هم گفت و گفت و گفت تا اشک ما رو در آورد از خنده .. همش یلدا رو ضایع میکرد جلو من . البته رو شوخی تا بخندیم ..
خلاصه رسیدیم جایی که مسیرمون از هم جدا میشد ..
گفتم دستت درد نکنه اگه لطف کنی من همین جاها پیاده میشم
زد بغل و جفتشون برگشتن عقب . بازم ازش تشکر کردم .. صورت یلدارو بوسیدمو خدافظی کردم ..
ااااااوه بازم سوز و سرما .. اینجاست که قدر شهروزو خووب دوونستم .. البته قدرماشینشو !!!!!!!!!!!
دیگه تا خونه راهی نبود .. پیاده رفتم و رسیدم . کلیدو انداختم تو در و رفتم تو خوونه
حیاط خونه هم عین حیاط دانشگاه پر برگ بود .. برگای زرد قرمز نارنجی و رنگایی که حتی نمیشد اسم روش گذاشت .. درو باز کردم رفتم تو .. صدایی نمی اومد .. بابا که میدونستم سر کاره ... نیما ( داداشه بزرگم ) نباید خونه باشه . با دوستش یه مغازه کامپیوتری داشتن بعد از ظهرا میرفت اونجا .. رفتم سرک کشیدم تو اتاق مامان اينا ..دیدم بعله مامان خوابیده .. بدون سر و صدا رفتم تو اتاق خودم . لباسامو در آوردم رفتم دستشوویی جلو آیینه وایسادم نگاه به خودم کردم . نمیدونم چرا دلم برای خودم سوخت .. برای اوضاع احوالم .. شدید هوس همون آهنگ معینو کردم .. پریدم تو اتاق .. کامپیوترو روشن کردم و در اتاقو بستم و گذاشتمش .. صداشو بی اختیار بلند کردم و همون جا پای میز کامپیوتر نشستم رو زمین .. نمیدونم این بغض لعنتی کدوم گوری بود ؟ یه دفعه با اولین ناله معین ترکید و سیل اشکام ریخت رو صورتم .. زانوهامو بغل کرده بودم و دستامو گذاشته بودم رو صورتمو بی صدا گریه میکردم .. به حال خودم .. به دلخوشی های الکی ..
تو زندگيم چقدر غمه . دلم گرفته از همه
اي روزگار لعنتي . سخته بهت هرچي بگم
به همه چیز این دنیا لعنت می فرستادم تو دلمو.... گریه میکردم
یه دفعه صدای در اتاق اومد ..
مامان اومد تو با تعجب نگام کرد و گفت نداااااااااااا .. تو کی اومدی ؟ ئه ئه ئه چی شده ؟ چرا گریه داری میکنی ؟
اشکامو سریع پاک کردم .. گفتم سلام ..
- سلام چی شده ؟ کسی چیزی بت گفته ؟ کسی کاری کرده ؟ کسی طوریش شده ؟
همیشه عادت داشت موقع گریه از من اینارو میپرسید ..
با بغض گفتم نه مامان .. هیچی نشده .. دلم گرفته
- یعنی چی آخه ؟ از چی ؟ یه چیزی شده حتما دیگه ؟
- نه مامان .. نگران نباش .. هیچی نشده .. خیالت راحت .. برو..
- همین آهنگارو گوش میدی اینطوری میشی دیگه .. اه
درو بست و با ناراحتی رفت
راست میگفت پاشدم قطعش کردمو خوابیدم رو تختم و نمیدونم کی خوابم برد ..
.
.
.
.
.
.
ندا کجاست ؟ چرا نمیاد ؟
این اولین صدایی بود که بعد از بیدار شدنم شنیدم .. بابام بود .. چشامو باز کرد .. ساعت دیواری روبروم بود .. اووووووه ساعت 8 ه .. یعنی من سه ساعت خوابیدم ؟ خیلی سر حال تر بودم .. تا پا شدم گوشیمو رو میز دیدم .. باز یاد شهروز افتادم .. باز دلم گرفت . . پا شدم رفتم بیرون .. بابا و مامان نشسته بودن کنار هم .. بوی قیمه تو خوونه پخش شده بود..
با لحن غرغرانه گفتم ای بابا .. اینجا قیمه دانشگاه قیمه .. چه خبره ؟
بابام سرشو بلند کرد .. سلام بابا ...
ن : سلام .. خووبی ؟
ب: ساعت خواب .. چه خبره ؟ چرا انقدر خوابیدی ؟ مامانت میگه 2.3 ساعته خوابی ؟
ن : خسته بودم .. خيلی خسته بودم .. اصلا نفهمیدم چجوری خوابم برد
ب : دانشگاه چطور بود ؟ چجوری اومدی خونه ؟ نیما اومد دنبالت ؟
ن : هی .. خبری نبود .. نه بابا با تاکسی اومدم ..
نمیشد بش بگم با دوست پسر دوستم اومدم . قاط می زد ..
رفتم سمت آشپزخوونه .. گفتم مامان کی میکشی این قیمتو؟ بوش خفمون کرد !
م : بذار نیما بیاد ..
ن : کی میاد ؟ ساعت 8 ه
رفتم سمت تلفن شماره نیما رو گرفتم .. يه جورايي خودم هم دلم براش تنگ شده بود . شام بهانه بود . دوست داشتم زودتر بياد ببينمش . نيما داداش بزرگم بود . 28 سالش بود و همونطور كه گفتم با دوستش يه مغازه كامپيوتري زده بود . خيلي دوسش داشتم . نمي دونم چجوري بگم ... يه جورايي عاشقش بودم ... واسم تكيه گاه بود ... واسم الگو بود . شايد چون تنها برادرم بود اين حسو بهش داشتم . به هر حال حس قشنگي بود . خيلي وقتها وقتي مي خواستم يه چيزي بخرم اول به اين فكر مي كردم كه نيما از اين خوشش مياد ؟ بعد به شهروز فكر مي كردم ... اونم البته منو خيلي دوست داشت . هميشه هوامو داشت ... اگه مشكلي برام پيش مي اومد كمكم مي كرد و خيلي جاها راهنمائيهاش به دادم رسيده بود . هميشه هم اينقدر كنارم وا ميستاد و كمك مي كرد كه مطمئن بشه مشكلم حل شده . خلاصه رابطه ما اينجوري بود
ن : الو نيمايي ؟!
نیما : سلام فينگيلي ( هميشه وقتي مي خواست لوسم كنه بهم مي گفت فينگيلي )
ن : سلام داداشي . كجايي ؟ كي ميايي خونه ؟
نیما : دارم جمع و جور میکنم .. تا نیم ساعت دیگه خونه ام (مغازشون پشت خونه خودمون بود )
هووووووووه چه خبره ؟ زود بیا .. می خوایم شام بخوریم
با عجله گفت اومدم اومدم .. کاری نداری ؟
ن : نه . زود بیایااااا . منتظرتيم
نشستم پای تلویزیون و الکی کانالها رو عوض کردم .. یه دفعه صدای زنگ اس ام اس موبایلم اومد .عین فنر از جام پریدم .. فکر کردم شهروزه .. عینه دیوونه ها پریدم رو گوشی دیدم یلداست .. طبق معمول جک فرستاده ..

نیت کن برای فال حافظ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ای که در جام طلا می میخوری
------------------------------- ؟
ما مریدیم و تو هستی پیر ما
------------------------------- !

هم حرصم گرفته بود از این که شهروز نیست ، هم خنده ام گرفته بود .. براش جواب دادم اینو پویا فرستاده بود برات ؟ تو که از این چیزا نداری ..
با بی حوصلگی گوشی رو انداختم رو تخت و خودمم ولو شدم کنارش .. چند دقیقه بعد جواب داد
پویا احتیاج به این چیزا نداره من خودم مثه آدم آهنیم .. بلدم ..
پوز خند زدم به حرفشو چشامو بستم
..
یاد بچه س ک س ایی که با شهروز داشتم افتادم .. تو این 1.5 سال شاید فقط 5.6 بار با هم بودیم .. اون اوایل که من اصلا پا نمیدادم .. ولی بالاخره خرم کرد و منو برد خونشون ..ولی من نمیذاشتم از یه حدی جلو تر بره .. خودم عشق بازیو بیشتر دووست داشتم .. ولی نه اون دوست داشت این رمانتیک بازی ها رو ، نه با اون قیافه خشنش میشد باش رمانتیک بود .. خلاصه که به این نتیجه رسیدم شاید دلیل بهونه گیری هاش همین محدودیت هایی باشه که من براش درست کردم ... گفتم به درک .. من همینم که هستم .. ******** میخواد تو خیابون ریخته ..بره با اونا .. من نمیتونم..

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان

haleh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
4 کاربر مقابل از haleh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 24th January 2008   #4

haleh زن

کاربر سایت

 haleh آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 789
تشکر ها: 216
از این کاربر 2,333 بار در 767 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 

قسمت سوم :
تو همین فکر و خیالا بودم که صدای زنگ در اومد .. باید نیما باشه
دويدم بیرون .. درو باز کردم .. از دیدنش خوشحال شدم .. ارامش داشت .. مثه همیشه خنده رو لبهاش بود ..
نیما : سلام .. دیدی چه زود اومدم .. فقط به خاطر تو ( اين فقط به خاطر تو رو با آهنگ ترانه منصور گفت )
ن : تو غلط کردی .. اسم شام اومد پریدی خوونه ..
نیما : اره دیگه . منم با شام بودم .. فقط به خاطر شام..
کفشاشو که داشت در می اورد .. شروع کرد بو کشیدن ..
به به .. فقط به خاطر قیمه !!!!!!
زدم پشتش ..
ن : بمیری .. دیوونه ..
اومد تو و سلام علیک با مامان اینا کرد .. طبق معمول تو دستاش پره سی دی و سیم و این جور چیزا بود . وسايلش رو ازش گرفتم و در حالي كه سعي مي كردم از دستم نريزه گفتم
- بدو داداشي . بدو دستاتو بشور كه روده كوچيكه روده بزرگمونو خورد
- دستت درد نكنه فينگيلي
وسايلشو بردم گذاشتم تو اطاقش . بعد در حالي كه بر مي گشتم تو هال از همون دم در اطاق نيما داد زدم
- وای مامان بدو نیما هم اومد .. من این غذای مزخرف دانشگاهو خوردم گشنمه
مامانم اشاره به پشت سرش کرد و رفت کنار
ووووووووو غذا رو کشیده بود
رفتم زرت پشت میز و برای خودم کشیدم ... بابامو صدا کردم ..
- بابااااااا بیا دیگه .. سرد شدااا .. نیماااا بدو بیا ..
همه رو جمع کردم سر میز .. تو دلم پره غصه بود .. تو گلوم پره بغض بود ولی مجبور بودم برای آروم نگه داشتن جو خوونه به روی خودم نیارمو بذارم جو خوونه خووب بمونه ..تازه دعوای مامان و بابا داشت یادم میرفت . دیگه نمی خواستم این دفعه به من گیر بدن ..
شامو که خوردیم با بی حوصلگی ظرفاشو شستم رفتم سر کتاب دفترای دانشگام .. بازشون کردم .. امروز دائم سر کلاس فقط توی دفترم شعر نوشته بودم .. شعرای عاشقانه غمگین به یاد شهروز ..
نمیدونستم باید چی کار کنم ؟ کلافه بودم .. این که نشد کار .. هر دفعه یه دعوا یه بحث .. یه هفته قهر .. باز دوباره می اومد و با یه کلمه حرف یا یه شاخه گل یا یه کادوی کوچولو خرم میکرد و دوباره روز از نو روزی از نو !
سرمو تو دستام گرفته بودمو به حال و روز خودم افسوس میخوردم ..
دلم خیلی گرفته بود .. دلم میخواست یکی بود که باش در دل میکردم .. خودمو خالي مي كردم . ولی بدبختی هیچ کس نبود .
تو فکر خودم بودم که صدای نیما روشنیدم
- ندا ييييي !! فیلم عروسی این پسره خوانندهه رو آوردم برات ..
سرمو بلند کردم با بی حوصلگی نگاش کردم .. گفتم دستت درد نكنه . مرسي . بذارش رو میز .. میبینم بعدا
با تعجب نگام کرد گفت همونیه که دنبالش بودیااااااا ..
گفتم میدونم .. مرسی .. بذار می بینم
نشست لبه تخت سرمو اورد بالا
- چته ندا ؟ مریضی ؟
یه نفس عمیق کشیدم .. پا شدم سی دی و ازش گرفتم گذاشتم ببینم .. گفتم نه .. هیچی نیست .. چیزیم نشده
اومد یه صندلی دیگه گذاشت کناره صندلی من .. فیلمو باز کردم و مشغول دیدنش شدیم .. اصلا انگار هیچی نمی بینم . تو یه حال و هوای دیگه بودم .. حوصله نيما رو هم نداشتم . برای دک کردن نیما فیلمو گذاشتم ولی انگار اون ول کن نبود .. اونم نشسته بود ببینه .. یه ده دقیقه ای تحمل کردم دیگه نتونستم .. پا شدم رفتم رو تخت دراز کشیدم .. نیما با تعجب برگشت نگام کرد و با همون لحن پر احساس هميشگيش گفت
- ندايييييييي ؟؟!!! چیه ؟؟؟؟؟ چرا نمی بینی ؟ حالت بده ؟ چیزی شده ؟
دستمو خم کرده بودم گذاشته بودم رو چشمام .. درد می کردن چشمام .. انگار پشت پلکام اشک بود ولی من نمی ذاشتم بیان بیرون واسه همین درد گرفته بودن .. سرمو تکون دادم گفتم نه چیزی نشده
فیلمو قطعش کرد و اومد نشست لبه تخت ..دستشو كشيد رو موهام و آروم گفت :
- بگو ببینم. چی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ نمي خواي واسه داداشيت درد و دل كني ؟ به من بگو
صداش بهم آرامش مي داد . تو دلم گفتم بذار به نیما بگم .. بعد خودم از فکر مزخرفم خنده ام گرفت .. بالاخره داداشم بود .. غیرتی میشد .. بد تر میشد
گفتم نه با با سرم درد میکنه ..
دستمو از روی چشمام برداشت .. نگام کرد گفت نمیگی ؟ غریبه ام من دیگه ؟
یه لحظه تصمیمو گرفتم که بگم و خودمو راحت کنم .. نمیدونستم این آرامشی که الان داره بعد از شنیدن حرفام هم داره یا نه ؟
با ناراحتی گفتم چی بگم آخه؟ تو هم ناراحت میشی .... با لبخند گفت تو کاری به کاره من نداشته باش .. من ناراحت نمیشم .. قول میدم بخندم بعد حرفات ...
پوز خندی زدم و پشتمو بش کردم ..
سکوتش نشون میداد منتظر حرفمه .. هیچی نگفتم .. شونمو تکون داد ..
- ندااااا .. منتظرمااا .. بگو دیگه .. ما كه هميشه حرفامونو به هم مي زنيم ؟
راست مي گفت . ما هميشه حرفامونو به هم مي زديم . خيلي وقتها اون مي اومد از مغازه و مشتري و كار و شريكش واسه من مي گفت و من هم تا جايي كه مي تونستم كمكش مي كردم ، خيلي وقتها هم من براش از دانشگاه و استاد و حتي رفتار بابا مامان شكايت مي كردم و اون هم خدائيش از هيچ كمكي دريغ نمي كرد . حتي با بابا مامان هم به خاطر من دعوا كرده بود . ولي هيچوقت از دوست دختر يا دوست پسرامون واسه هم نگفته بوديم ( البته مي دونستم كه نيما اصلا دوست دختر نداره ) به هر حال تصميم گرفتم بهش بگم
با صدایی که خودمم به زور میشنیدم گفتم نیما عصبانی نشیااا ..
خندید گفت نترس نه گریه میکنم نه ناراحت میشم نه عصبانی بگو ببینم کشتی منو
نمی دونستم دارم کار درستی می کنم یا نه ولی الان به نظرم بهترین کار بود
برگشتم سمتش و بلند شدم نشستم رو تخت و تکیه دادم به دیوار پشتم .. نگاش کردم .. تو چشاش هم نگرانی بود هم کنجکاوی .. هرچي بود نگاهش قابل اعتماد بود
سرمو پائين انداختم و در حالي كه با رو تختي بازي مي كردم گفتم نیما من با یکی مشکل دارم .. و زير چشمي نگاهش كردم
با تعجب نگام کرد و گفت کی ؟
هیچی نگفتم
یه کم با سکوت گذشت
.
.
.
چونمو گرفت آورد بالا ..اروم گفت پسره ؟
چشامو باز وبسته کردم یعنی بعله و به زور سرمو دادم پایین
هیچی نمی گفت ...
نه من حرفی می زدم نه اون
نمی دونستم الان چه شکلی شده ؟ عصبیه ؟ قاط زده ؟ تعجب کرده ؟ چجوریه ؟
جراتم نداشتم سرمو بلند کنم
یه دفعه صداش اومد که خیلی آروم گفت خب ؟
یه کم راحت شدم .. پس قاط نزده ..
دوباره گفت خب ؟ چرا مشکل داری ؟
نمیدونستم چجوری بش بگم
دوباره گفت بگو دیگه .. چی کارته ؟ باش دوستی ؟
اینو خیلی راحت گفت . سرمو سریع آوردم بالا .. خیلی آروم نگام میکرد .. با ناراحتی سرمو تکون دادم یعنی بعله ..
اينبار با صداي مهربونتري گفت : خب ؟ برام تعریف کن ببینم چی شده ؟
باز لال شده بودم .. گرمای دست مهربونشو روی صورتم حس کردم ..
اروم گفت : ندااا !؟.. بگو به من .. راحت باش ..
انگار تمام مشکلاتم حل شده بود .. انگار يه وزنه دويست كيلويي رو از روي سينه ام بر داشتن . نفس كشيدم دلم می خواست می پریدم ماچش میکردم .. چقدر خوب بود كه تو اين شرايط نيما كنارم بود
با من من کردن شروع کردم به تعریف کردن ..

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان

haleh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
4 کاربر مقابل از haleh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 25th January 2008   #5

haleh زن

کاربر سایت

 haleh آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 789
تشکر ها: 216
از این کاربر 2,333 بار در 767 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 

شهروز یکی از دوستای هم کلاسی های دانشگام بود ..چون کلاسای دانشگاه خودشو نتونسته بود بره یه چند باری قاچاقی می اومد سر کلاسای ما تا بتونه خودشو به کلاسای دانشگاه خودشون برسونه .. کم کم سر درس و کمک کردن بهش و با هم بودنای طولانی مدت سر کلاس و دانشگاه با من بیشتر عیاق شد .. هفته آخری هم که می اومد دانشگاه نشست پیشمو از علاقه اش بهم گفت .. به نظرم پسر محکمی اومد .. حتی اون موقع از خشن بودنش و شل و ول نبودنش خیلی خوشم اومد پسره جدی بود فکر کردم باید گزینه مناسبی باشه بهتر از دور وبری هام بود اون اوایل خیلی خوب بود.. سنگین ... رنگین .. مهربون .. صمیمی .. در عین جدی بودن محبت هم بهم میکرد .. ولی همه چیز تقریبا بعد 3 ماه عوض شد ..
از اخلاقش گفتم .... دعواهاش .. داد و بیداداش .. خشن بودنش .. توهين هايي كه گاهي حتي خانواده ام رو هم شامل مي شد . از شک کردناش .. گیر دادناش بهش گفتم که حتی یه بار چون تو رستوران به گارسوني كه اومده بود سفارش بگيره لبخند زدم چقدر با من دعوا کرد و داد و بیداد راه انداخت .. از دفعه اولی که سر یه تلفن مشکوک يكي از همكلاسيهاي پسرم به موبایلم ، سیلی بهم زد .. از همه و همه چیزایی که باعث دلسردی من شده بود بهش گفتم
تو تمام این مدت فقط زل زده بود به چشامو گاهی اوقات از ناراحتی فقط سرشو تکون میداد .. حرفام که تموم شد یه نفس عمیق کشیدم .. آخرین چیزی که براش تعریف کردم جریان امروز بود ..
با ناراحتی و بغض نگاش كردم و گفتم نیما خسته شدم !
پا شد یه کم راه رفت تو اتاق .. الکی با وسایل من بازی میکرد ... معلوم بود داره فکر میکنه .. نیما خودش پسر بود ... خودشو ، همجنس خودشو خوب می شناخت .. می تونست کمکم کنه .. تو اتاق سکوت بود و بس ..
یه دفعه صدای مامان اومد که نیمااااا .. ندا کجایین ؟
نیما خیلی جدی رفت دم در گفت مامان یه یك ساعتی با ما کاری نداشته باش ..
نفهمیدم مامانم چه عکس العملی نشون داد ولی نیما اومد تو و درو بست .. صندلیشو آورد جلو تخت منو روبروی من گذاشت .. خیلی جدی گفت دوسش داری ؟
داشتم فکر مي کردم ..
با تعجب گفت چرا فکر میکنی ؟ دوسش داری ؟
خیلی آروم گفتم خوب خاطره خوب كه زياد داشتيم با هم . يه زماني خيلي همديگه رو دوست داشتيم . اونم منو دوست داشت . نمي دونم چرا اينجوري شد . وقتي ياد اونروزها مي افتم ، ياد روزهاي خوبي كه با هم داشتيم ... دلم نمياد ولش كنم . به سقف نگاه كردم . در حالي كه خاطرات و گذشته هاي دور مثل فيلم از جلوي چشمم رد مي شد آهي كشيدم و ادامه دادم .
- يه وقتهايي فكر مي كنم هنوز دوستم داره . فكر مي كنم يه روز همون شهروز سابق بر مي گرده و همه چي مثل سابق مي شه .
آخرين جملات رو با بغض گفتم و با گفتنش اشكام هم جاري شد ... نيما با ديدن گريه و اشكهاي من اومدم نشست كنار من روي تخت ... سرمو گذاشت روي سينه اش و با لحني كه خيلي شبيه لحن مامانم وقتي برام دلسوزي مي كرد بود گفت :
- عزززززييييييزززممم ؟!!!!! ندا ؟؟!!!
در حالي كه با يه دستش موهامو ناز مي كرد با دست ديگه شروع كرد اشكامو از رو صورتم پاك كردن ... چقدر تو بغلش احساس آرامش مي كردم ... گرماي تنش آرومم مي كرد و بهم دلگرمي مي داد .
- نيگا كن . اشكاشو نيگا . اين هميشه يادت باشه . هيچ پسري ارزش اينكه براش گريه كني نداره . اگه داشت باعث ريختن اشكات نمي شد .
سرمو بر گردوند . تو چشام نگاه كرد و با لبخند گرمي گفت ندا ، تو ارزشت خيلي خيلي بيشتر از اين هاست . چرا خودت رو به خاطر اين پسره اينقدر كوچيك مي كني ؟ مطمئن باش اگه دوست داشت اينجوري باهات رفتار نمي كرد .
سرمو ول كرد و از روي تخت بلند شد . شروع كرد توي اطاق قدم زدن
- آخه مگه خوشت مياد تحقير بشي . اعصابت خورد بشه ؟ چرا به اين مرتيكه اجازه مي دي اذیتت کنه ؟ بشه سوهان روحت ؟ ها ؟
تعجب کرده بودم اون از من بیشتر آتیشی شده بود .. سرمو انداخته بودم پائين و هيچي نمي گفتم .
- چند بار تا حالا از این بحثها داشتین ؟
پوز خند زدم گفتم تو این 1.5 سال شاید 20 بار سر همین گیر دادنهاش ما با هم قهر کردیم .. همشم بعد 1 هفته 2 هفته می اومد می گفت اشتباه کرده دوباره شروع می کرد ..
با تعجب نگام کرد گفت اون وقت تو باز ادامه میدادی ؟ آره ؟ با سر جوابشو دادم ..
با عصبانیت گفت چراااااااااا ؟ چرا باز ادامه می دادی ؟ مگه نمی دیدی باز شروع می کنه ؟ یه بار .. دو بار .. سه بار .. نه این که یه سال و نیم تو اشتباه خودتو تکرار کنی .. چرا ؟
با ناراحتی نگاهش کردم . نمی دونم تو چشام چی دید .. خیلی ناراحت شده بود ..
با صداي ملايمتري گفت آخه قربوون اون چشات برم من .. این آدم از اعصاب تو چیزی باقي نذاشته .. پس بگو یه زمانایی پشت تلفن دعوا میکردی .. گریه میکردي با این مرتيکه بودی . آره ؟
با سر تائيد كردم و دوباره اشكام جاري شد . تو چشاش نگاه كردم و با بغض گفتم چيكار كنم نيما ؟ تو بگو چيكار كنم .
- عزيز دلم . اينكه معلومه چيكار كني ؟ ولش كن . اصلا ديگه سراغش نرو .
با همون بغضم گفتم اگه ديگه بر نگرده ؟
- خوب بر نگرده ؟ شكسپير مي گه كسي رو كه دوست داري ولش كن . اگه برگشت كه مال توئه . وگرنه بدون از اول هم مال تو نبوده
- سخته
- آره . سخته . مي دونم . خيلي هم سخته . دل كندن سخته ... حتي از حيووني كه يه مدت نگهش داشته بودي و فرار مي كنه يا مي ميره
نشست روي صندلي و در حالي كه به دور دست نگاه مي كرد زير لب گفت : مثل مردن مي مونه دل بريدن ... ولي دل بستن آسونه شقايق .
بعد روشو به طرف من كرد و گفت اما ارزششو داره . ارزششو داره . بهايي كه تو داري پرداخت مي كني فكرته . اعصابته . روحيه اته . همين الان هم كه داري زجر مي كشي . اونجوري يه سختي مي كشي ... ولي بعدش آزاد مي شي ... راحت مي شي
تو فكر رفتم . حرفاش خيلي آرومم كرده بود . مخصوصا كه همش هم منطقي بود . نيما هم ساكت بود و انگار منتظر بود اثر حرفاش رو ببينه
...
- من هم بخوام اون دست از سر من بر نمي داره . مي دونم . تو نمي شناسيش . ازش مي ترسم نيما .
- نترس . مگه داداشيت مرده ؟ خودم درستش می کنم .. تو اصلا فکر نکن بهش .. من اینا رو می شناسم .. تو رو مظلوم گیر آورده با من که روبرو شد می فهمه دنیا دست کیه ..
ترسیدم . نكنه اينا يه بلائي سر هم بيارن ؟؟!!
گفتم نه نیما تروخدا نکنی همچین کاریاااااااا .. می خوای ببینیش که چی بشه ؟
با عصبانیت گفت این همه وقت تو دیدیش.... خودت خواستی درستش کنی..... تونستی ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟میخوای منم بشینم نگات کنم ؟ نه . نمی ذارم . نمي تونم ببينم عزيز ترين كسم اينجوري داره آب مي شه و بشينم نگاه كنم . حاليش مي كنم
ای خدااااااا عجب غلطی کردم .. کاش بش نمی گفتم
با التماس گفتم نیما تروخدا .. جون مامان کوتا بیا
با جدیت گفت قسم نده ندا ..
بعد در حالي كه با دقت تو چشام نگاه مي كرد گفت ندا نكنه ...
مي دونستم منظورش چيه ولي خودم رو زدم به اون راه
- نكنه چي ؟
- نكنه اين مرتيكه از تو چيزي داره ؟
- يعني چي نيما !!
- نكنه اتفاقي افتاده ؟ ها ؟ كاري كه نكردين ؟
صورتم قرمز شد . از اينكه نيما داره در باره ****** با من صحبت مي كنه و منظورش اينه كه هنوز دخترم يا نه داشتم از خجالت آب مي شدم . سريع تو چشاش نگاه كردم و گفتم نه به خدا نيما . اصلا . اصلا از اين حرفها و صحبتها بين ما نبوده . ( البته تا حدودي بود ولي همونجوري كه گفتم هيچوقت نذاشته بودم شهروز از حد خودش جلوتر بره ، ولي خوب به نيما كه نمي تونستم بگم )
- پس نترس . خودم می دونم چی کار کنم .. فردا باهات صحبت می کنم .. الان بگیر بخواب .. اصلا هم گریه کن... نگران هیچی هم نباش .. من هستم فينگيلي ... از چي مي ترسي ؟ بگیر بخواب ..
از رو صندلی بلند شد سرمو گرفت بین دستاش و یه بوسه آروم رو موهام کرد و گفت نبینم دوباره گریه کنیااا .. باهات حرف میزنم فردا .. شبت بخیر
با گیجی گفتم شب بخیر و ولو شدم رو تخت
...
چی کار کنم ؟ یعنی بذارم این دو تا با هم روبرو بشن ؟ نكنه يه بلايي سر نيماي من بياره ؟ اينقدرا هم مهم نبود که من شلوغش كرده بودم ... ولی بالاخره کاریش نمی شد کرد .من حرفمو زده بودم ..
پاشدم مسواک زدم .. یه کم نشستم تو بالکن و نگاهمو دوختم به اسمون و ستاره هاش .. نیما اومد تو بالکن گفت چرا نخوابیدی ؟ گفتم ظهر 3 ساعت خوابیدم خوابم نمی بره .. می خوابم .. تو برو بخواب
پشت صندلی من وایساد دستشو گذاشت رو شونه هام .. یه کم وایساد . بعد سرشو آورد پایین و گفت شب بخیر و رفت
پشت سرشو نگاه کردم و از این که همچین برادری دارم خیلی خوشحال بودم .. يه جورايي از اينكه مي ديدم بي كس و تنها نيستم و يكي هست كه ازم دفاع كنه و پشتم باشه احساس آرامش و اطمينان مي كردم ... واقعا حس مي كردم سايه يه مرد بالا سرمه ... يه تكيه گاه دارم ... چقدر دوستش داشتم ... چقدر با شهروز فرق داشت ؟ كاش نيما دوست پسرم بود ......
نیم ساعتی تو بالکن بدون هیچ حرکتی چشم دوخته بودم به روبروی خودمو فکر میکردم ... ماهو نگاه مي كردم ... يعني الان چند تا دختر مثل من چشم دوختن به اين ماه و دارن فكر مي كنن كه چقدر بد بختن ؟
..
هوا خیلی سرد شد یه دفعه .... بدون هیچ نتیجه ای از این همه فکر بلند شدم و خیلی آروم رفتم تو اتاقمو خوابیدم

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان

haleh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
2 کاربر مقابل از haleh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 25th January 2008   #6

haleh زن

کاربر سایت

 haleh آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 789
تشکر ها: 216
از این کاربر 2,333 بار در 767 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 

ندا؟ ..ندا ؟! ندا نمیری دانشگاه ؟
چشامو به زور باز کردم .. چه دردی میکرد چشام !! .. مامانم بود .. به زور گفتم نه . کلاس ندارم
گفت پاشو پاشو .. من دارم می رم بیرون .. پاشو صبحونه بخور .. نیمارو صدا کن به اونم صبحونشو بده
اسم نیما رو که شنیدم یاد تمام اتفاقات دیشب افتادم .. روم نمیشد نگاش کنم.. یه جوری بودم .. گفتم باشه .. الان پا می شم .. تو برو
نیم ساعتی تو رختخواب قلت زدم و بالاخره پا شدم .. رفتم دستشویی و سر و صورتمو شستم . چشمام پف کرده بود .. اومدم بیرون و چایی برای خودمو نیما ریختم و صبحونه رو آماده کردم .. رفتم دم اتاقش .. یه احساسی داشتم .. از این که در باره دوست پسرم باهاش درد دل کردم خجالت می کشیدم .. روم نمی شد صداش کنم .. ولی کاری بود که کرده بودم ..
در زدم و صداش کردم
نیما .. داداشي ؟!! ..پاشو صبحونه حاضره
صدایی نشنیدم . درو باز کردم .. غرق خواب بود . رفتم بالا سرش . نشستم لب تخت و شروع كردم موهاشو ناز كردن ... هميشه وقتي اينجوري بيدارش مي كردم خيلي خوشش مي اومد
- نیما .. نیمایی .. پاشو .. پاشو دیگه ..
یه کم قلت زد ..
با صدای گرفته گفت چیه ؟ چی شده ؟
همونطوري كه موهاشو ناز مي كردم گفتم پاشو ساعت 9 ه .. پاشو صبحونتو آماده کردم .. چاییت سرد میشه .. پاشو عزيزم ..
سرشو برگردوند سمت من نگام کرد گفت سلام.. صبح بخیر
دستشو گرفتم کشیدم تا بلند بشه .
گفتم صبح بخیر ! پاشو .. بیا صبحونه آماده است .
گفت برو منم اومدم
دیدن صورت مهربونش اون خجالت و ناراحتیمو از بین برد .. رفتم مشغول صبحونه خوردن شدم دیدم رفت دستشویی بعدش اومد سر میز صبحونه ..
نگام کرد و خندید . گفت چطوری ؟ خوبی ؟
همونطوری که خودمو مشغول صبحونه خوردن نشون میدادم گفتم اره ..
گفت کی خوابیدی دیشب ؟
گفتم یه نیم ساعتی بیدار بودم بعدش خوابیدم ..
صندلیشو عوض کرد اومد کنار من نشست دستشو کشید روموهام . آروم گفت بهتری ؟
.. سرمو بلند کردم ... صورتم نزدیک صورت مهربونش بود .. توی چشماش می شد دید که چقدر نگرانمه و دوست داره کمکم بکنه .. گفتم آره .. مرسی ..
همونطوری که با موهام بازي مي كرد با همون لحن مهربونش ادامه داد : بهترم میشی . وقتی همه چیز تموم بشه بهترم میشی .. نگران هیچی نباش .. من تا آخرش باهاتم
صدای ارومش تو گوشم میرفت ... تمام وجودم اعتماد و آرامش می شد .. با حق شناسي و تشكر نگاهش كردم ...لبخندی تحویلش دادم و دوباره مشغول خوردن شدم .. نيما يه كم نگام كرد و اونم مشغول خوردن شد ..
نیما صبح تا ظهر خونه بود .. ظهر میرفت مغازه تا طرفای 8 . 9 شب .. مثلا مهندس این مملکت بود بیچاره ولی کار بی کار .. واسه همین با دوستش مغازه زده بودن و کار میکردن .. دوستش صبحها رو مي رفت در مغازه و نيما بعد از ظهر ها رو . بعد از صبحونه رفت سراغ کاراش تو اتاقش . منم خونه رو جمع و جور کردم و نشستم سر درسام .. ولی همش تو فکرم بود که چی میشه
..
تو همین فکرا بودم که موبایلم زنگ خورد .. وااای زنگ مخصوص شهروز بود . نمی دونستم چی کار کنم ..
به نیما بگم ؟ نگم ؟
رفتم سراغ گوشیم .. یه لحظه دلم براش تنگ شد .. اومدم جواب بدم .. یاده حرفاش و دعواهاش افتادم ... ياد حرفهاي نيما... پشیمون شدم .. دویدم سمت اتاق نیما .. تصميم گرفتم ديگه در جريان همه اتفاقات مربوط به شهروز باشه . ديگه نمي خواستم با يه قربونت برم و فدات بشم خر بشم
با عجله گفتم نیما نیما .. شهروزه .. شهروزه ..
با عجله اومد سمتم گفت جواب بده بدو ..
با استرس جواب دادم بعله ؟
صدای خشنش پیچید تو گوشم
ش: سلاااااام ..
با جدیت سلام کردم بهش .. دل و جرئتم به خاطر وجود نیما بیشتر شده بود
ش : سراغی نمی گیری ؟ منتظری من یه چیزی بگم تو هم بری دنبال خوشی خودت ؟
صدامو بردم بالا گفتم کدوم خوشی ؟ تو خوشی هم گذاشتی واسه من ؟
نیما اون دستمو که آزاد بود گرفت تو دستش .. بهم اشاره کرد اروم باشم ...نفس عمیق کشیدم ..
شهروز گفت اوهو اوهو .. چه صداشو میبره بالا واسه من.. دست پیشو میگیری پس نیوفتی ؟
هیچی نمیگفتم ..
با پوز خند گفت چیه؟ لال شدی ؟
نگاه مظلومانه ای به نیما کردم .. گوشیو به سمتش گرفتم گفتم نیما من نمیتونم با این حرف بزنم .. کلافه ام میکنه .. نیما گوشیو چسبوند به گوش خودم .. نمی خواست الان حرف بزنه باهاش ..
صداش دوباره اومد . با عصبانیت گفت من کلافه ات میکنم عوضی ؟ رفتی پشت داداشت زبون در آوردی واسه من؟
داد زدم عوضی جد و آبادته بیشعور .. خسته شدم از دستت .. همش دعوا ...همش فحش ...همش گیرای الکی .. نمیخوام آقا .. نمیخوام باهات باشم .. خسته شدددددم .. می فهمی ؟
نمی دونستم دارم کار درستی میکنم یا نه ؟ فقط هر چی تو دلم بود گفتم ..
نیما که متوجه به هم ریختگی من شد گوشیو از دستم کشید بیرون صداشو برد بالا .. و گفت الووووو .. الووووووو .. مثل این که شهروز حرف نمی زد .. نیما از شهروز 5 سال بزرگتر بود .. شاید ازش ترسیده بود! .. باز گفت چرا حرف نمیزنی ؟ مرتیکه... عوضی سر تا پا هیکلته .. جرئت داری دهنتو وا کن تا حالیت کنم با کی طرفی ..
یه چند ثانیه ای گوشی دست نیما موند . بعدشم خندید و گفت بیا .. قطع کرد بدبخت .. خاک بر سر ..
دستام می لرزید .. داشتم می مردم از ترس .. شهروز خیلی کله خر بود .. ممکن بود بلا ملایی سر من یا حتی نیما بیاره .. واسه نيما بيشتر دلم سوخت ... گریه ام گرفت .. اشکام تند تند ریخت رو صورتم ..
نیما با تعجب نگام کرد گفت چرا گریه میکنیییییییییی ؟!! دیوونه شدی ؟!! تو الان باید بخندی خره
همونطور که گریه می کردم با صدای خفه با چونه ای لرزون گفتم نیما می ترسسسسسسسسسم .. ازش مي ترسم . مي ترسم يه كاري كنه
نیما با تمام وجود بغلم کرد و سرمو گذاشت رو سینش ... کنار گوشم آروم گفت عزيييييييييييييزم ... نترس .. فداي اون اشكات بشم ... مگه من مردم ؟ مي دوني از ديشب تا حالا چقدر اشك ريختي ؟ نكن اينجوري با خودت ... به خدا طاقت اشكاتو ندارم ندا ... گريه نكن
باز متوجه شدم که چقدر تو آغوشش اروم می شم .. با گرماي تنش ... با بوي بدنش ... سفت بغلش کرده بودم و دلم نمی اومد ازش جدا بشم .. احساس می کردم تنها جاییه که میتونم توش به آرامش برسم الان ... انگار تنها داراييم تو اين دنياست
با گریه فقط اسمشو تکرار میکردم
نیمااااا نیمااااا
اونم تو موهام دست میکشید و سرمو می بوسید ..
- جان نیما .. اروم باش عزیزم .. اروم باش .. هیچی نمیشه ..مگه شهر هرته ؟؟ ... غلط کرده کاری کنه .. هم من هستم هم بابا .. خواست غلطی بکنه خودمون حسابشو میرسیم .. از هیچی نترس .. از هیچییییی ...
خیلی آروم شده بودم .. خودمو از تو آغوشش کشیدم بیرون .. رفتم عقب .. نگاش کردم .. نهایت مهربونی یه آدمو می شد تو صورتش دید .. برای اولین بار صورتشو آوردم پایین و بوسش کردم .. احساس کردم چقدر صورتش داغه !!!!
به آرومی گفتم مرسی ... من اگه تو رو نداشتم مي مردم
با مهربوني نگام كرد
عزيزم ... الان كه هستم ... به خاطر من زنده بمون
دستم كه تو دستش بود رو آورد بالا و پشتشو بوسيد . بغضم گرفت . پاشدم رفتم از اتاق بیرون ..
رفتم تو اتاقم و باز غصه خوردم ... از خودم بدم مي اومد . هم به خاطر اينكه به شهروز اجازه داده بودم كه اينقدر منو تحقير كنه . و هم به خاطر اينكه نيما رو هم اينقدر اذيت مي كردم . فقط وقتی صورت مهربون و صدای قشنگ نیما توی ذهنم می اومد آروم میشدم ..
...
سر درس و مشقم بودم که مامان اومد .. با چند تا كيسه خريدي كه كرده بود رفت تو اشپزخونه و مشغول آماده کردن ناهار شد .. منم مشغول درس خوندن بودم .. نیما هم تو اتاقش کاراشو میکرد ..
...
ساعت طرفای 12 بود که نیما اومد دم اتاقم .. در باز بود .. گفت فينگيلي ! این فیلمه که دیشب بهت دادم بریز رو کامپیوتر می خوام ببرمش .. گفتم خودت بریز اگه میشه .. مي خواستم حواسم پرت نشه و درسمو بخونم . اومد نشست و مشغول شد . منم پایین پاش رو زمین ولو شده بودم داشتم درس می خوندم .. ولي چيزي كه حواسمو پرت مي كرد خود نيما بود ... وسط درسم دستمو از آرنج خم کردم زدم زیر سرمو شروع کردم نگاه کردنش .. ازش خیلی خوشم اومده بود .. قبلش هم خيلي دوسش داشتم . همونطور كه گفتم نيما تو خيلي از موارد كمكم كرده بود . اما مورد به اين مهمي تا حالا پيش نيومده بود كه ببينم جايي كه بقيه با خشونت بر خورد مي كنن و كتك مي زنن و حتي سر مي برن اون چطوري بر خورد مي كنه ؟ و الان خيلي برام با ارزش بود كه به جاي اينكه شلوغش كنه و آبرومو ببره ، اينقدر منطقي برخورد كرده و داره نقش محرم و حامي و سنگ صبورمو بازي مي كنه ... یه داداشی منطقی توووووووپ کم پیدا می شه . ولی خدا رو شکر که داره کمکم می کنه و خیالمو تا حدودی راحت کرده ..
همونطوری که داشتم نگاش میکردم انگار متوجه شد.. سرشو خم کرد سمت من .. نگامون خورد به هم .. بش خندیدم ولی اون فقط نگام کرد .. یه چشمک بش زدم و بازم خندیدم که یعنی تو فکر نیستم و الان خوبم ولی اون باز فقط نگاه کرد .. تعجب کردم سرمو انداختم پایین و به کتابم نگاه کرد .. چند ثانیه بعد باز نگاش کردم و دیدم باز داره منو نگاه میکنه .. بلند شدم نشستم رو زمین کنارش ..
- چیه نیما ؟ تو فکری ؟ چیزی شده ؟
نگاشو از من برید و مانیتورو نگاه کرد .. زدم به زانوش ..
- نیما .. با توئم .. چی شد ؟
نگام کرد و باز با همون آرامشش گفت هیچی عزیزم . هیچی نشد .. درستو بخون ..
مي دونستم كه يه چيزيش هست . ولي خوب شايد الان راحت نيست بگه . نخواستم اذيتش كنم . باز ولو شدم رو کتابام ..
کارش که تموم شد پاشد از اتاق رفت .. کم کم باید میرفت مغازه .. مامان ناهارو آماده کرده بود .. صدامون کرد .. رفتیم سر میز .. یه کم با مامان باز سر این که من چرا دیروز گریه می کردم بحث کردیم . ولی نیما اصلا خودشو قاطی ماجرا نکرد . انگار که هیچی نمی دونه .. تمام مدت سر ناهار ساکت بود .. نمیدونم چش شده بود ؟ می ترسیدم .. نکنه خبری شده به من نگفته؟ آخه چه خبری شده باشه مثلا ؟
ناهارش که تموم شد پاشد رفت مغازه

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان

haleh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
2 کاربر مقابل از haleh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 25th January 2008   #7

haleh زن

کاربر سایت

 haleh آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 789
تشکر ها: 216
از این کاربر 2,333 بار در 767 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 

تقریبا 5 روز از اون روزی که شهروز به من زنگ زد و با نيما حرف زد می گذشت .. تو اين 5 روز 500 بار زنگ زده بود . ولي من اصلا جواب نداده بودم ... شايد مي ترسيدم ... شايد هم نمي خواستم بيشتر از اين تحقير بشم . حرفهاي نيما خيلي روم تاثير گذاشته بود ... 5000 بار هم اس ام اس زده بود . محتواي همشون هم از اين شروع مي شد كه تو مال مني و من هرجور شده تو رو نگه مي دارم و نمي ذارم ازم بگيرنت و در نهايت به فحش و بد و بيراه به من و خانواده ام ختم مي شد ... نمي دونم چرا اين پسرا تا با يكي دوست مي شن سريع نسبت بهش احساس مالكيت پيدا مي كنن و فكر مي كنن دوست دخترشون يه ملكه كه سندشو شش دنگ زدن به اسم اونها . نمي خوان ببينن كه اين دختر هم يه آدمه عين خودشون . با احساسات و افكار مشابه و مثل اونها آزاده . از مردي هم فقط مي زنم و مي كشم و ****** رو ياد گرفتن . البته استثنا هم دارن . يكيش داداشي گل خودم ...
جريان تماسهاي چپ و راست و اس ام اس هاي شهروزو به نيما گفته بودم . گفت بهش بيمحلي كن خودش خسته مي شه . من نمي گم باهاش به هم بزن . انتخاب خودته . مي توني انتخاب كني كه همينجوري باهاش باشي و تحقيرت كنه و به همين وضعيت رضايت بدي ... مي توني هم انتخاب جديدي داشته باشي و تصميم بگيري براي خودت ارزش غائل بشي و باور كني كه هزاران نفر هستن كه منتتو مي كشن . هزاران هزار نفر هستن كه حسرت داشتن تو رو دارن و از ته دل آرزو مي كنن كه تو رو داشتن .
با اين حرفهاش بهم اميد مي داد . تو خونه هم خيلي هوامو داشت . نمي ذاشت بهم سخت بگذره و هواي شهروزو كنم . يه شب هم دوتائي شام رفتيم بيرون . خلاصه اش كه برادري رو در حق من تموم كرده بود .
...
صبح از خواب پا شدم و زود حاضر شدم . باید می رفتم دانشگاه ... صبحونه خوردم و اومدم برم .. نیما رو دیدم لباس پوشیده گفت می رسونمت .. منم شدید حال کردم گفتم ایول بدو بریم پس ... هوا بازم سرد بود ..من تو حیاط موندم تا ماشینو بياره بیرون ... صورتمو توی شال گردنم پوشونده بودم بس که سوز می اومد اول صبحی .. اومد در حیاطو ببنده گفت بدو برو سرما می خوریاااااا .. رفتم تو ماشین .. بخاری رو روشن کرده بود .. داشتم یخ می زدم .. اصلا نه برفی بود نه بارونی نه چیزی . ولی خيييييیلی سوز سردی می اومد .. دستمو کردم تو جیب کاپشنم و با خنده گفتم وووووووووووووی سرررررررررررررده !!.. . بخاري رو زياد كرد و اروم گفت الان گرم میشی .. راه افتادیم سمت دانشگاه .. یه بیست دقیقه ای راه بود تا برسیم .. دیگه کم کم داشتم گرم میشدم .. دستامو در آوردم از تو جیبم داشتم می کشیدمشون به هم تا گرم تر بشم.. نگام کرد گفت سردته هنوز ؟ گفتم خووبه .. زیاد نه .. دستمو گرفت تو دستش گفت الان چی ؟ خندیدم گفتم اووووووه چه داغی تو بچه ؟!! چه خبره ؟ یه پا بخاری تشیف داری .. بلند بلند خندید و دستمو برد جلوي دهنش ها كرد ... بعد اروم اروم شروع کرد به ماليدن دستم . برای عوض کردن دنده هم دستم تو دستش بود ... چند لحظه یه بار بر می گشت نگاه می کرد بهم و باز جلو رو نگاه می کرد .. اونروز خيلي مهربون شده بود !! ... هیچی نمی گفتیم به هم ... من تو فكر اين بودم كه نيما چشه و اون هم حواسش به رانندگي خودش بود . داشتیم کم کم می رسیدیم .. توی کوچه دانشگاه پیچیدیم . دم دانشگاه دستمو ول کرد و منم خیلی سریع کیفمو برداشتم .. گفتم مرسی نیما .. دستت درد نکنه .. پریدم از ماشین بیرون .. يكي از دوستام كنار در ماشين وايساده بود . منو كه ديد نيشخندي زد و رد شد . منظورشو نفهميدم . از تو شیشه با نيما خدافظی کردم .. رفتم سمت در دانشگاه برگشتم ببینم رفته یا نه دیدم سرش به شیشه ماشینه و داره منو نگاه میکنه .. براش دست تکون دادم و رفتم تو دانشگاه !
هنوز به دم پله های حیاط نرسیده بودم که موبایلم زنگ خورد .. نگاه کردم نیما بود !!!
ن : جونم عزيزم ؟! چی شد ؟
نيما : یادم رفت ازت بپرسم .. کی بیام دنبالت ؟
ن : نمی خواد .. با یلدا میام ..
با عجله گفت نه نه خودم میام دنبالت . کی بیام ؟
خندیدمو گفتم پس یلدارو می رسونیااااااا ..
گفت باشه باشه حتما .. کی بیام ؟
- ساعت 12 کلاسم تموم می شه .. ولی تو که باید بری مغازه ؟
خیلی بی تفاوت گفت به امیر می گم یه ساعت بیشتر بمونه .. مشکلی نیست ... من 12 دم دانشگام ..
ازش تشکر کردم و خدافظی کردم . برخوردم به همون دوستم كه دم در دانشگاه بود . لبخندي زدو گفت خدا شانس بده ...
- چرا چي شده ؟
در حال كه با مسخرگي حرفهاشو مي كشيد گفت :آخه مردم دوست پسرشون مي رسوندشون داااااانشگاه . بعد هم واي مي ايسته تا برن تو دانشگاه خيالش راحت شه . الان هم خودش بود نه ؟؟!!
با خنده گفتم خره اين داداشمه
- بابا اينو وقتي گرفتنتون بايد بگي . نه به من
- الاغ ! مي گم اين نيما داداشمه
- جون من ؟
- آره به خدا . ببين عكسش هم تو كيفمه . اينم عكس خانوادگيمون
- اي بابا ؟ آخه همچين گرفته بوديش در نره هر كي مي ديد فكر مي كرد ليلي مجنونيد
- داداشيمه خوب . دوشش دالم
- ولي خدائيش داداش خوشتيپي داري ها . كوفتت بشه
- كوفت صاحبش بشه
- فعلا كه مال توئه
- خفه شو بدو برو سر كلاست
واقعيتش تا اون موقع اصلا دقت به اين موضوعها نكرده بودم . ولي دختره راست مي گفت . داداشيم هم خيلي خوشتيپ بود هم منو خيلي دوست داشت . من هم خيلي دوسش داشتم . آخی .. داداشی گلم .. قربونش برم .. خدایا شکرت
.
.
.

ساعت 11:45 بود که دم در دانشگاه با یلدا منتظر نیما بودیم .. اومدش .. به یلدا نشون دادم ماشینو رفتیم سمتش . درو که باز کردم گرمای بخاری خورد به صورتم کیییییییف کردم . پریدم تو ماشین یلدا هم عقب نشست .. دو تایی به نيما سلام کردیم .. راه افتاد سمت خونه .. تو راه برعکس پویا خیلی ساکت بود .. نه كه يلدا هم بود، بچه ام محجوب بود ... بیشتر منو یلدا با هم حرف می زدیم .. نيما هم یه زمانایی که ازش چیزی می پرسیدیم جواب می داد .. یلدارو رسوندیم تا دم خونشون .. خیلی اصرار کرد که زودتر پیاده بشه تا ما راهمون دور نشه . ولی نیما قبول نکرد .. یلدا که پیاده شد راه افتاديم به سمت خونه .. نيما هیچی نمی گفت تو ماشین .. ساکت ساکت بود .. دیگه داشتم نگران می شدم ..
به آرومی گفتم نیماا ؟
سرشو چرخوند سمت من
- جانم ؟
- چیزی شده داداشي ؟
سرشو به علامت منفی تکون داد گفت نه ! چی باید شده باشه ؟
گفتم آخه ساکتی از اون موقع تا حالا ؟؟؟؟ صبحی هم ساکت بودی .. حتما یه چیزی شده دیگه .. از دست من دلخوری ؟
سریع برگشت سمت من .. با تعجب گفت از توووووو ؟ دلخورم ؟ واسه چي ؟
شونه هامو بالا انداختم گفتم چه می دونم ... اینجوری که تو توی خودتی آدم هزار تا فکر میکنه ..
لپمو کشید و خندید گفت من هیچیم نیست فینگیلی .. هیچیم نیست
تکیه دادم به صندلی و طبق معمول رفتم تو فکر ... تا زمانی که رسیدیم دم در خونه
نشستم تو ماشین تا درو باز کرد و ماشینو برد تو حیاط ..
از ته دلم بهش گفتم دستت درد نکنه نیما .. خیر ببینی جوون .. خندیدم و از ماشین زدم بیرون ..
نگاش کردم هنوز تو ماشین بود .. بهم خندید و منم رفتم تو خونه ..

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان

haleh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
3 کاربر مقابل از haleh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 25th January 2008   #8

haleh زن

کاربر سایت

 haleh آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 789
تشکر ها: 216
از این کاربر 2,333 بار در 767 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 

9 روز از زمانی که با شهروز دعوام شد می گذشت ... باور نمي كنيد كه تو يه هفته 384 تا اس ام اس برام زده بود . با وجود اينكه من حتي يه اس ام اس هم بهش نداده بودم ... زنگ زدن هاش هم كه بر قرار بود . وقت و بي وقت ... حتي نصفه شب . به نيما گفتم .
گقت ببين ندا . همونطوري كه گفتم انتخاب با خودته . من مجبورت نمي كنم . اما اگه انتخابتو كردي ... بهترين راه خلاص شدن از دستش اينه كه موبايلتو عوض كني . خطتو بفروش . خودم برات عوضش مي كنم و يه شماره جديد برات مي گيرم
- آخه من اين شماره رو دوست دارم . همه دوستهام اين شماره رو دارن .
- اين كه چاره اش خيلي ساده است فينگيلي . يه اس ام اسو سند تو آل مي كني و شماره جديدتو به همه مي گي
- خيلي خوب . هرچي تو بگي .
بعد در حالي كه سرم پائين بود و فكر مي كردم آروم گفتم :
ندا : نيما ؟!
ن : جان نيما
ندا : يه وقتهايي شك مي كنم
ن : به چي گلم ؟
ندا : به اينكه شايد شهروز دوستم داره . شايد اينكار هاش هم از روي علاقه است ؟
ن : ديوانه اي به خدا
ندا : پس چرا اينقدر مياد دنبالم
ن : آخه دختر مگه هر دنبال اومدني نشونه عشقه ؟ اون پسره . من مي شناسمش . الان از اينكه تو خودت به هم زدي ناراحته . غرورش صدمه ديده . مي دوني براش افت داره . دوست داره خودش تموم كننده باشه . واسه همين نمي تونه قبول كنه كه تو بگي ديگه نمي خوام و اون هم بگه چشم . اون هم با اون ديد مرد سالاري 200 سال پيشي كه اون داره . ديد اون ديد پدر بزرگ هاي ماست : مگه زن هم حق انتخاب داره ؟ با لباس سفيد مياد با كفن سفيد مي ره . حالا مرد هر بلايي مي خواد سرش بياره . حق نداره جيك بزنه . مطمئن باش بعد از اينكه دوباره خيالش راحت شد كه برگشتي و مال اوني همون بساطه . روز از نو روزي از نو
ندا : نمي دونم . خيلي خوب پس بيزحمت خودت اين خط منو عوض كن . ممنونت مي شم . اين كارو مي كني ؟ زحمتت نميشه ؟
ن : من واسه تو همه كار مي كنم آبجي خانوم . تو رحمتي
...
فردا شبش توي اطاقم بودم و افتاده بودم رو كتابها كه نيما وارد اطاق شد ... دو تا دستهاشو قايم كرده بود پشت سرش . اومد روبروم نشست رو زمين ... منم نشستم و تو چشاش نيگاه كردم
- سلام داداشي خسته نباشي
- سلااااااااام . تو هم خسته نباشي . ندا يه دقيقه گوشيتو مي دي يه زنگ باهاش بزنم ؟
تعجب كردم . نيما معمولا گوشي منو نمي گرفت . ولي گفتم آره حتما . سريع گوشيمو بهش دادم . گوشيو برداشت و رفت بيرون . چند دقيقه بعد برگشت . گوشيو داد بهم و گفت ندا يه شماره بهت مي دم از خونه بهش زنگ مي زني ؟ من كه مي گيرم جواب نمي ده ببين جواب تو رو مي ده ؟
ديگه واقعا مشكوك مي زد . نيما هيچوقت نمي گفت من با دوستاش يا هر كس ديگه اي صحبت كنم يا براش شماره بگيرم . رفتم سمت تلفن و گفتم بگو
- 09121211112
- چه شماره باحاليه ؟ وزارت اطلاعاته ؟
- آره بگير ببين كي بر مي داره
شماره رو گرفتم . اولين بوق رو كه زد موبايل من هم زنگ خورد
- نيما ببين كيه به من زنگ زده ؟
- بذار جواب بدم ... الو
صداش از تو گوشي خونه اومد ؟؟؟!!!!
- نيما ؟؟؟؟!!!!!!!!!
- نگفته بودي شماره ات اينقدر رنده فينگيلي ؟
گوشيو گذاشتم و دويدم طرفش .
- نيما چيكار كردي ؟ چي شد ؟ اين خط منه ؟
- از امروز اين شماره شماست
پريدم بغلش كردم
- وايييييييي وااااااييييييييي نيما مرسي . چجوري اينكارو كردي ؟ اونم يه روزه ؟
- تو ديگه به اونش كاري نداشته باش فضول . مهم اينه كه ديگه راحت شدي
...
ولي واقعيت اين بود كه از اونروز درد سرم بيشتر شد . تا يكي دو روز از شهروز خبري نبود . ولي از دو سه روز بعدش تلفن خونه شد كابوس من .
تو خونه نشسته بودم كه تلفن زنگ زد . روي تلفن رو كه نگاه كردم قلبم وايساد . شماره شهروز بود . انتظار اين يكيو نداشتم . اگه مامان بابام مي فهميدن كه ديگه واويلا بود . نيما هم خونه نبود كه بگم اون گوشيو برداره . اينقدر شماره اش رو نگاه كردم كه قطع كرد . نمي دونستم چيكار مي خواد بكنه . يعني چي مي خواد ؟ اگه كس ديگه اي گوشيو برداره چيكار مي كنه ؟ حرف مي زنه ؟ چي مي گه ؟ ...
شب دوباره زنگ زد . دويدم و گوشي رو دادم نيما و گفتم شهروزه . زنگ مي زنه خونه . گوشي رو گرفت ولي شهروز قطع كرد .
- نيما چيكار كنم ؟ چه غلطي كردم ! اگه بابا اينا بفهمن كه بدبخت مي شم . كاش جوابشو بدم .
- نه اون دقيقا همينو مي خواد . يه كم ديگه صبر كني بيخيالت مي شه . از طرف بابا اينها هم خيالت راحت . اگه زياد زنگ زد من مي گم يكي از مشتريها يا طلبكارهاي منه كه مي خواد مزاحم بشه . فوقش تلفن رو مي ديم كنترل . فعلا صبر كن تا من به موقعش پدر اين مرديكه رو در بيارم .
با قدر شناسي دستشو گرفتم
- نيما . من تو رو نداشتم مي مردم .
سرمو تكيه دادم به ساعدش
- مرسي نيما . خيلي دوست دارم
دست مهربونش كه روي سرم كشيده مي شد آرومم مي كرد . هرچقدر كه من از شهروز دور مي شدم احساس نزديكي و وابستگي بيشتري به نيما مي كردم .
...
نیما هنوز هر روز منو می رسوند و می آورد ... ولي فرداي اونروز بايد صبح مي رفت از بازار جنس مي آورد . رفيقش هم نبود و دست تنها بود . به خاطر همين با من من خواست كه اونروز با من نياد
- ندا . من امروز بايد برم بازار . امیر هم نيست . تو مي توني تنهايي بري ؟ ناراحت نمي شي ؟
- نه قربونت برم . من كه خودم هر روز مي گم كه راضي نيستم به خاطر من هر روز صبح زود بلند شي و منو تو اين سرما برسوني .
- فقط امروز ندا . فقط امروز. از فردا باز هم خودم مي رسونمت . اونم به اين شرط كه امروز رو با آژانس بري .
- خيلي خوب تو امروز رو به كارت برس . صحبت مي كنيم
پس من زنگ مي زنم آژانس . رسيدي اس ام اس بده
- چشم
نگاهش كردم . چقدر دوستش داشتم . همه چيزم بود . يه فرشته بود . هر روز به خاطر من صبح زود پا مي شد و منو مي رسوند . چقدر با بوندش احساس امنيت مي كردم . ياد شعر گوگوش افتادم
تو از كدوم قصه اي ؟ كه خواستنت عادته ؟ نبودنت فاجعه ... بودنت امنيته
صداي نيما منو به خودم آورد
- ندا آماده شو . زنگ زدم آژانس
...
براي اولين بار توي اون چند روز داشتم تنها مي رفتم دانشگاه . چقدر جاي نيما خالي بود . چقدر دلم براش تنگ شده بود . كاش الان پيشم بود . دلم واسه وقتهايي كه دستامو تو دستاش مي گرفت و گرمشون مي كرد تنگ شده بود . بد جوري وابسته اش شده بودم .
تو همين فكرها بودم كه رسيدم دم در دانشگاه . كرايه آژانس رو حساب كردم و پياده شدم . ريز ريز داشت برف مي اومد . يقه هاي لباسم رو كشيدم بالا و خواستم برم توي دانشگاه كه صداي خشن آشنائي بيشتر از سرماي وحشتناك اونروز لرزه به تنم انداخت
به به . خانم فراري . تنها تشريف آورديد . داداش بادي گاردتون كو ؟

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان

haleh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
2 کاربر مقابل از haleh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 25th January 2008   #9

haleh زن

کاربر سایت

 haleh آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 789
تشکر ها: 216
از این کاربر 2,333 بار در 767 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 

تندي برگشتم نگاهش كردم . دو قدم بيشتر با من فاصله نداشت ... خدايا چقدر تنها بودم ... نيما كجايي ...
با وجود اينكه خيلي مي ترسيدم محكم وايسادم و جدي گفتم
چي مي خواي ؟ واسه چه اومدي اينجا ؟
با قیافه حق به جانب گفت هيچي ، واسه چي ؟ اومدم ببينمت . مي خوام باهات حرف بزنم دیگه
ن : من با تو هيچ حرفي ندارم . شهروز تو رو خدا اينجا واي نايستا . واسه من بد مي شه
دور و برم رو نگاه كردم ... دو تا از همكلاسي هام از كنار ما رد شدن . در حالي كه به من نگاه مي كردن در گوش هم يه چيزي گفتن و زدن زير خنده
ش : خيلي خوب بيا بريم تو ماشين تا واست بد نشه .... مي خوام باهات حرف بزنم
ن : من با تو هيچ جا نميام
ش : نترس نمي دزدمت . مي خوام باهات حرف بزنم
با جدیت گفتم من هيچ حرفي با تو ندارم
ش : تو چرا اينقدر عوض شدي ؟ مي گم مي خوام باهات حرف بزنم . نمي خوام بخورمت كه . نترس تو خيابونه . بلا سرت نميارم
چاره اي نداشتم . اينجوري خيلي تابلو بود .... مي دونستم كه اين دست بردار نيست و اگه هم نرم همه دانشگاه پر مي شه كه من با دوست پسرم دم در دانشگاه دل مي دادم قلوه مي گرفتم . همينجوريش كلي واسه من و نيما حرف در آورده بودن . راه افتادم دنبالش . ماشينش دويست متر دور تر از در دانشگاه بود . دزدگير رو زد و من درو باز كردم نشستم توي ماشين . توي ماشين گرم بود . خودش هم نشست
ن : يالا بگو چي مي خواي بگي ؟ من يه ربع ديگه كلاس دارم .
ش : چرا اينقدر بد اخلاق شدي ؟ فقط به خاطر اونروز ؟ به خاطر اون دعواي كوچولو موبايلتو فروختي ؟ گوشيو مي دي به داداشت ؟ جواب منو نمي دي ؟
ن : تو اصلا عوض نشدي شهروز .... اصلا ...عادت هميشه ات اينه . كارهاي خودت رو كوچيك و بي اهميت مي بيني و كارهاي منو بزرگ و اشتباه .
ش : آخه واقعا نمي تونم باور كنم به خاطر يه برخورد تو اينجوري شلوغش كني . بابا چيزي نشده
ن : آره يه برخورد . اون برخورد تير خلاص بود . تو چند ماهه خون به جيگر من كردي . كلافه ام كردي . بابا ، ببين منم آدمم ... هم عقل و شعور و آزادي دارم هم مشكلات آدمهاي ديگه ... ولي تو كي درك كردي ؟. واسه تو يه عروسكم . بايد اونجوري كه تو مي خواي باشم . اونجوري كه مي گي بگردم ... برم بيام ... روزي 100 بار هم بهت زنگ بزنم . درجه شكت هم كه ماشالله هميشه رو هزاره ... اگه يكساعت بهت زنگ نزنم حتما يه جا دارم يه كار خلاف مي كنم يا دوستت ندارم ... اگه اونجوري كه تو مي خواي نمي گردم حتما يه ريگي به كفشم هست . من برده تو نيستم شهروز اينو بفهم ...
خيلي تند تند كلماتو گفته بودم . نفس عميقي كشيدم و ادامه دادم
ن : من ديگه با اين شرايط نمي تونم ادامه بدم . مي فهمي . تو عوض بشو نيستي .... هميني كه هستي . چند دفعه اومدي گفتي قول مي دم عوض بشم . شدي ؟ نه . بد ترم شدي
ش : ندا هر حرفي مي زنم . هر كاري مي كنم از روي علاقه است ... به خدا بس كه دوست دارم . نمي تونم تحمل كنم با يكي ديگه حتي حرف بزني
ن : تو مريضي مي فهمي ؟ تو از اونايي هستي كه گلشونو مي ذارن زير حباب كه هيشكي بهش دست نزنه و گله اون زير خفه مي شه . به خاطر عشق مسخره صاحبش . ولي من اون گل نيستم ... نمي خوام باشم .... اگه منو دوست داري پس راحتي و نظر من هم برات مهم باشه . دست از سر من بردار.... بذار منم روي آرامشو ببينم
ش : ندا من تو رو از دست نمي دم .... تو مال مني .... تا ابد ... واسه داشتنت همه كار مي كنم .... با چنگ و دندون نگهت مي دارم .
- شهروز بس كن . اين حس مسخره ات منو كشته ... تو همين ماشينتو هم نمي توني مطمئن باشي يكساعت ديگه زير پاته . شايد تصادف كني . شايد بدزدنش
ش: من نمي ذارم كسي تو رو بدزده .
- كسي قرار نيست منو بدزده . مشكل تو اينه كه فكر مي كني همش بستگي به تو داره ... من ماشين بنز مورد علاقه ات نيستم كه واسه به دست آوردنم همه كار كني و مال تو بشم ... من آدمم ... حق انتخاب دارم ... مي فهمي ؟ تو انتخاب من نيستي ... من حتي نمي تونم دو دقيقه با آرامش با تو حرف بزنم . اونوقت چطوري مجسم كنم يه عمر كنار هم زندگي كنيم ؟
ش: پس من انتخابت نيستم ... خوب ؟ انتخابت كيه ؟ خجالت نكش بگو . از من بهتره ؟ چيش ؟ پولش ؟ ماشينش ؟ هيكلش ؟
با حالتی که معلوم بود چقدر خسته از این بحث مسخره ام گفتم حالمو به هم مي زني شهروز .... به خدا وقتي باهات حرف مي زنم حس مي كنم دارم خفه مي شم ... تو رو خدا ولم كن ... چي از جون من مي خواي ... ديگه به اينجام رسيده .... تهمتهات ... شكهات ... من هرچي مي گم تو آخرش حرف خودتو مي زني ... آخه انتخاب ديگه مي خوام چيكار ؟ يه بار تو رو انتخاب كردم واسه هفت پشتم بسه .
ش :حرف آخرم اينه كه من دوست دارم و از دستت نمي دم ... واسه نگه داشتنت هم هر كاري مي كنم . هر كاري . فهميدي ؟. بعدا از دست من شاكي نشي .
درو با حرص باز كردم و پياده شدم .
- هر غلطي دوست داري بكن
در حالي كه به سرعت به طرف در دانشگاه مي رفتم صداي بلندش بدرقه ام مي كرد
ش: هرچي ديدي از چشم خودت ديدي . فهميدي ؟ به اون داداش سوسولت هم نناز
خيلي دوست داشتم برگردم و بزنم تو دهنش . ولي به اندازه كافي جلو دانشگاه تابلو شده بودم . در حالي كه اشكهام صورت سردمو داغ مي كرد از در دانشگاه رفتم تو .
هنوز تو حياط بودم كه زنگ اس ام اسمو شنيدم . بي اختيار فكر كردم شهروزه . ولي اون كه شماره منو نداشت !! گوشيمو بيرون آوردم . وااااااااااااي تنها چيزي كه تو اون موقعيت يه ذره مي تونست تسكينم بده ، يه اس ام اس از نيما
Salam fingili . reside ? sms nazadi negaran shodam . sare classi ?
يه پسر اين . يه پسر هم شهروزي كه اسم خودشو گذاشته مرد . چقدر خوب بود كه يكي نگرانم بود . چي مي گفتم ؟ هرچي مي خواستم بگم فقط ناراحتش مي كرد . اون هم با اس ام اس . مجبور شدم دروغ بگم
Khoobam dadashi . residam . sms ham dadam . hatman nareside
دوباره به طرف در ورودي راه افتادم . اصلا دلم نمی خواست یک دقیقه تو اون دانشگاه باشم .. ولی بدبختی مجبور بودم برم و حضورمو توی کلاس به لاشی ترین استاد دنیا نشون بدم .. تا آخر ترم چیزی ازم کم نکنه .. در حالی که لعنت به این دنیا و دانشگاه که باعث اشنایی منو شهروز شد می فرستادم سریع رفتم توی راهروی دانشگاه .. حوصله پیدا کردن یلدا رو هم نداشتم . باز می اومد یه سری حرفای تکراری تو مخم فرو می کرد و دوستای پویا رو برام لیست می کرد ... دلم می خواست زنگ می زدم نیما .. ولی نه .. هول می شد بیچاره . فکر می کرد الان باید پاشه بیاد پیشم .. یه ربعی تا شروع کلاس وقت داشتم . رفتم تو سلف .. دم بوفه رسیدم... پیرمرد همیشه مهربون و سر حالي که اونجا کار میکرد و دیدم .. طبق عادت همیشه اش بهم لبخند زد و گفت سلام خانوم خانوما .. این تکیه کلامش بود .. از اون پیر مردای مااااااااه .. عاشق فوتبال بود .. زمانایی که اس اس و پس پس با هم بازی داشتن توی سلف جلو تی وی کوولاک میکرد .. رفتم با بغض جلوش گفتم سلام خسته نباشین ... خندید و گفت اول صبحی خسته برا چی ؟ چی میخوای بابایی ؟
_ یه چایی لطفا ..
چایی رو که داد بهم حساب کردم و بدون حرف رفتم .. میدونستم الان بیچاره تو فکر و خیالش هزار تا چیز اومده .. اون ندایی که همیشه دم بوفه سر به سره این پیر مرد می ذاشت دیگه نبودم .. چه می شد کرد
رفتم پشت یه میز نشستم و چایی رو داغ داغ ریختم تو گلوم و به گذشته مزخرف و حال به هم ریخته و آینده نامعلومم فکر کردم .. این دیگه چه زندگیه .. تو همین فکرا بودم که دیدم یلدا از پله های سلف اومد پایین .. با همون عشوه کرشمه مخصوص داشت راه می رفت که یهو منو دید .. در جا وایساد ..
ی : ندااااااااااااااااااااا( اینو با نهایت تعجبش گفت )
بی اختیار لبخند زدم وگفتم سلام . چته ؟
اومد جلو و زل زد بهم .
ي : گفتم چته ؟ کدوم گووری هستی ؟ واسه خودت تنها تنها میای .. چایی میخوری .. تنها میشینی .. چی شده ؟
ن : واا مگه باید چیزی شده باشه ؟..
نشست جلوم گفت خب خفه خفه .. از قیافه ات معلومه .. بگو ببینم باز این پسره کونی زنگ زده بهت ؟
پوز خند زدم گفتم زنگ زده ؟ الاغ پا شده اومده دم دانشگاه .. جلو سعیده اینااااااا فککر کن
با چشای از حدقه در اومده گفت نیمااااااااااااا چی ؟ نیما هم دید ؟
چاییمو دادم بالا و گفتم نه بابا بدبختی یه امروز که نیما نبود اومد ..
متفكرانه گفت : احتمالا تمام روزها مي اومده . امروز كه ديده تنهايي اومده جلو
- نمي دونم . شايد ...
دستشو زد زیر چونشو گفت خب خب .. چی شد ؟ چی گفت ؟
با بی تفاوتی شونه هامو انداختم بالا و گفتم هیچی .. چی بگه .. زر زر اضافی .. گه خوردنای همیشگی .. بعد انگار که شک بهم وارد کرده باشن .. یه دفعه بغضم ترکید دسته یلدارو گرفتم و فشار دادم با ناله گفتم یلدا میگه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ؟
بعد زار زار به حال بد خودم گریه کردم ..
یلداهنوز تو شک بود .. سرمو آورد بالا گفت ببینمت ندا .. عینه مامان بزرگا گفت .. اوا خاک به سرم .. اینو نیگااا .. این همه اشک کجا بود تا الان ؟
دلم به حال خودم خیلی می سوووخت .. یه دفعه چشمم افتاد به ساعت دیواری بالای سلف . ساعت 8:05 بود .. با عجله در حالی که دستمال از جیبم در می اوردم تا اشکامو پاک کنم گفتم پاشو پاشو دیر شد ..
یلدا کیفمو گرفت گفت بده من میارم برات ..
بیچاره شک زده شده بود .. هی بر میگشت نگام میکرد ..
پشت دره کلاس که رسیدیم وایساد خیلی بی مقدمه منو بغل کرد سرمو یه کم تو بغلش نگه داشت .. بی صدا اشک می ریختم .. سرمو بوس کرد و گفت ندا تروخدا انقدر خودتو اذیت نکن .. آخه مگه الکیه ؟ گه خورده . یه زری زده یه وقت فکر نکنیم به جای شومبول چووچوول داره ..
خنده ام گرفت از حرفش .. سرمو آورد بالا گفت آخییییییی قربوون اون نیش شلت برم تا اسم شومبول میاد خنده ات میگیره ..
تند تند اشکامو پاک کردم و رفتیم تو کلاس ..
نگاهای سنگین استاد و بچه هارو خیلی قشنگ احساس می کردم .. یلدا رفت ته کلاس منم به دنبالش .. نشستم .. تو کلاس بودم .. ولی ذهنم جای دیگه بود .. صدا رو می شنیدم ولی درکش نمی کردم .. زل زده بودم به استاد ولی نمی دیدمش .. تمام مدت صورت شهروز جلو چشمام بود ... خدايا چجوري از شرش خلاص شم ؟ یعنی چی کار می خواد بکنه ؟
شروع کردم تو دلم مثل همیشه نجوای بی صدا با خدای خودم
_ خدایا می دونم بنده خوبی نبودم .. می دونم از تموم کارام خبر داری .. می دونم گناه زیاد کردم .. ولی مگه نمی گن تو آبروی بنده هاتو حفظ می کنی .. خدا جوون تروخدا ... جوون هر کی دووست داری .. جوون بنده خوووبات .. جوون فرشته هات .. به خاطر مامانی ( مادر بزرگم که خیلی مومن بود ) نذار آبروم بره .. نذار مامان و بابا چیزی بفهمن .. یه کاری کن تموم شه خدایی .. خسته شدم .. آخه تو که از همه جریانا خبر داری .. تو که می بینی با من چی کار می کنه . تو که هم اونو خووب میشناسی هم منو .. نذار اتفاقی برای من یا کس دیگه ای بیوفته ..یکیو بذار جلوی راهش تا منو فراموش کنه .. خدایی خسسسسسسسسسسسسسسسسسسته شدم ..
همونطور که سرم به دیوار پشت سرم بود افتادن قطره های اشکمو روی لپام احساس میکردم .. نمی تونستم پاکشون کنم .. دسته خودم نبود .. دلم می خواست بیان بیرون .. ببینن چقدر این دنیا کثیفه... ببینن چقدر بی ارزشه .. چقدر ما آدما بشون احتیاج داریم تا تو غم و غصه بریزیمشون بیرون و خودمونو راحت کنیم ...
واقعا میگم هیچیییییییییییییییی از دو ساعتی که سر کلاس بودمو نفهمیدم .. آنتراکت که داد همون جا سر جام نشستم .. یلدا حرفش که با یکی از بچه ها تموم شد اومد پیشم دستامو گرفت گفت بهتری ؟
سرمو دادم بالا .. تکیه اش دادم به دیوار گفتم چه بهتری ؟ این مرتیکه رو دیدم بهتر شدم آخه ؟
با قیافه پر از سوال سرشو بگردوند و زل زد به دفتر کتابا .. اونم تو فکر بود .. بیچاره نمی دونست باید چی کار کنه برام ..
چند بار اومدم زنگ بزنم نیما ، باز گفتم نه نگران میشه ..
داداشیم حلال زاده بود .. زنگ زد رو موبایلم .. با اشتیاق شدیدی گوشیمو جواب دادم گفتم سلاااام نیمایی
نیما : سلااممم .. سر کلاس که نبودی ؟
خندیدم گفتم اگه بودم که جواب نمی دادم .. نه آنتراکت داده ..
نیما : آخی .. پس خسته نباشی .. خووبی عزیزم ؟
همه سعیمو می کردم که نفهمه گریه کردم یا ناراحتم ...
گفتم مرسی .. خووبم .. چه خبرا ؟ چی شده ؟ کاری داشتی ؟
نیما : آره عصر کی بیام ؟
آخییییییییییی .. خدارو شکر .. امروز نیما میاد دنبالم ..
با ذوق گفتم ببین من تا 12 کلاس دارم .. بعدم 1 تا 5 .. میتونی 5 اینجا باشی ؟
یه کم فکر کرد گفت گوشی گوشی
صدای مهربوونش می اومد که داشت با امیر حرف میزد .. فقط شنیدم که گفت اره اره . قربوون دستت .. زیاد طول نمیکشه
بعد اومد گوشیو برداشت گفت آره من 5 اونجام خووبه ؟
ازش تشکر کردم و تا اومدم قطع کنم گفت ندا ندا
گفتم جان ؟
به آرومی گفت امروز که مشکلی پیش نیومد ؟
هول شدم .. نکنه از چیزی خبر داره . ؟ با نهایت تابلو بازی گفتم نه نه اصلا .. برو داداشی برو سره کارت
نیما : اوکی پس می بینمت
تا قطع کردم مرتیکه عین بختک پرید تو کلاس
این دو ساعتم دقیقا مثل همون دو ساعت اول گذشت .. فقط شانسی که آوردم این بود که چیزی ازم نپرسید وگرنه هیچی برای گفتن نداشتم ..
ساعت 12:15 بود که کلاسو تموم کرد ..بچه ها عین قحطی زده ها توی صف غذا تو سرو کوول هم می زدن .. من و یلدا یه نگاه به صف کردیم یه نگاه به خودمون و بدون هیچ حرفی رفتیم دم بووفه .. بازم همون پیرمرده بوود گفتم بابايی دو تا کالباس بی زحمت ..
در حالی که داشت جنسای دیگه بوفه رو می فروخت گفت خانوم خانوما انقدر از این ساندیویچا نخورین .. بابا جان یه کم تو صف وایسین حداقل برنجی خورشتی چیزی بخورین اینا چیه آخه ؟
یلدا با خنده گفت چیه بابا یی ؟ فکر میکنی این قرمه سبزیشون بهتر از کالباسه ؟ نه والا همین صبحی اومدم دیدم چمنای دانشگاه کوتاه شده فهمیدم قرمه سبزی داریم ..
پیرمردهمچین زد زیر خنده که منم با اون همه غم و غصه ام خنده ام گرفت .. دو ساعت داشت به حرف یلدا می خندید .. ساندویچارو تحویلمون داد و گفت عجب زبونی دارین شما دخترای این دوره زموونه بیچاره شوهراتوون .. منم انگار داغ دلم تازه شده باشه گفتم دوور از جوونه شما .. ببخشیدااا .. مرده شوور هر چی شوهره ببره .. بیچاره وا رفت .. منم بدون هیچ حرفی اومدم کنار و رفتیم پشت میز اصلا وقت نداشتیم کلاس دوممون داشت شروع می شد .. سریع بدون هیچ حرفی غذامونو خوردیم . یه لیوان آب هم روش و رفتیم سر کلاس ..
استاد این کلاسمونو خیلی دووست داشتم .. یه پسر فوق العاده خوشگل و جوون ولی فوووووووووووق العاده جدی .. اصلا به هیچ احدی رو نمی داد .. منم از این جدیتش خوشم می اومد .. نه این که مثلا عاشخش شده باشم ... سر کلاس تمام حواسم به درسش بود .. این 4 ساعت برعکس اون 4 ساعت خیلی سریع گذشت .. اخر کلاس وقتی داشتم جمع و جوور می کردم یلدا گفت ندااا به نیما میگی ؟
در حالی که خودمو مشغول نشون می دادم گفتم نمی دونم .. تا ببینم اوضاع چطوری می شه
گفت ولی من اگه جات بودم می گفتم بش .. تا بره این پسره عوضیو آدم کنه ..
سرمو آوردم بالا و یه نفس عمیق کشیدم . کاپشنمو تنم کردم و راه افتایدم به سمت پایین .. دم در که رسیدم نیما اولین چیزی بود که جلوی چشمام دیدم ..

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان

haleh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
2 کاربر مقابل از haleh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
قدیمی 25th January 2008   #10

haleh زن

کاربر سایت

 haleh آواتار ها

تاریخ عضویت: Jan 2008
محل سکونت: صفحه اول دفترچه خاطرات
نوشته ها: 789
تشکر ها: 216
از این کاربر 2,333 بار در 767 ارسال تشکر شده است.
مایه تیله: 1,000

 

تمام وجودم با دیدنش ارامش شده بود ... درو ماشينو كه باز كردم گرماي ماشين و گرماي نگاه نيما هر دو رفت تو وجودم ... هر دومون باهاش دست داديم و سوار شديم . چقدر دلم براش تنگ شده بود ... انگار يك ماهه نديدمش ... دلم می خواست زودتر یلدارو پیاده می کردیم تا باهاش تنها بشم ...
نيما توي راه ساکت بود... نه این که حرف نزنه ولی شلوغش نمی کرد .. یه کم از اوضاع دانشگاه پرسید و یه کمم از کاراش تعریف کرد .. یلدا هم اون وسط به عادت هميشه ایراد سیستمشو بش مي گفت و خلاصه زبوون داداش ما رو باز کرد .. تا جایی که رسیدیم نیما داشت برای یلدا توضیح می داد که چی کار بکنه چی کار نکنه ... آخر سرم فکر نمی کنم این بشر فهمید که باید چه غلطی بکنه . من هم داشتم به خودم مي خنديدم كه حسوديم مي شه كه نيما داره اينجوري به يلدا كمك مي كنه .
یلدارو که پیاده کردیم نیما گفت خخخخخب ... فینگیلیه من چطوره ؟
بچه گوونه گفتم ملسییییی .. خووفم .. با خنده گفتم ولی نیما سرده ا اااااااااااااا .. نمی اومدی بدبخت می شديم ..
همونطور که جلو رو نگاه می کرد گفت آخیییی .. مگه نیما مرده .. دستمو گرفت تو دستاشو گفت بازم بخاری بشم ؟
زدم زیر خنده و دستشو گذاشتم رو فرمون و گفتم حواست به رانندگیت باشه .. نزنی مارو بکشی ..
با خنده گفت چچچچچشم و راهشو ادامه داد
رسیدیم خوونه ساعت طرفای 6 شده بود .. هوا تاریک بود دیگه .. ماشینو که آورد تو پریدم تو خوونه ..موونده بودم چیزی بش بگم یا نه ؟
با مامان و بابا سلام علیک سریعی کردم و رفتم تو اتاقم ..
لباسامو که در آوردم مثل همیشه رفتم زیر پتو و سریع تر از اونی که فکرشو بکنم خوابم برد

...

صدای نیما می اومد ..
یعنی ساعت چنده ؟ آخه نیما منو که پیاده کرد رفت مغازه .. اصولا هم تا 9 می مووند .. چشمامو باز کردم .. زل زدم به ساعت دیواری اتاقم .. نمی فهمیدم ساعت چنده ؟ 8:30 ؟ 9:30 ؟ چنده ؟
عین کورا دستمو کشیدم رو تختم تا گوشیمو پیدا کنم .. برش داشتم و نگاش کردم 21:35 .. اوووووووه چقدر خوابیدم ..
پا شدم با بی حوصلگی .. نشستم لبه تخت یه دفعه در باز شد .. مامانم بود .. گفت چه عجججججب پا شدی .. چرا جواب نمیدی هر چی صدات می کنیم ؟
حوصله جواب دادن نداشتم .. گفتم هوووم ..هوووووم .. یعنی آره آره همونی که تو میگی ..
گفت بیا شام سرد شداااااا ما خوردیم..
سریع پا شدم رفتم دستشويی . سر و صورتمو که شستم باز به قیافه خودم که نگاه کردم غمای عالم ریخت تو دلم .. اصلا کلا آدم ناله ای شده بودم این چند وقته .. یاد حرفا و تهدیدای شهروز افتادم .. سرمو زدم به آیینه و نگامو انداختم به قطره های آبی که داشت چکه چکه میرفت توی راه آب .. کاش منم می رفتم این توو .. راحت می شدم !!!
اومدم بیرون و رفتم سر میز شام .. به آرومی گفتم سلام ..
نیما سرشو آورد بالا .. برق چشماش بهم آرامش داد ..
گفت سلااامم . ساعت خواااب بچه چقدر میخوابی تو ؟با خنده گفت نکنه معتاد شدی حالیت نیست ؟
نیشم باز شد .. نشستم پیش بابا .. روبروی نیما .. توي دلم از این که یه خانواده دارم که شب بتونیم دوره هم جمع بشیم خوشحال شدم .. بدون هیچ حرفی شاممو خوردم و کمک مامان ظرفاشو شستم و نشستم پای تی وی .. فیلم سینمایی داشت ... زل زده بودم به فیلم ولی هیچی نمی فهمیدم .. نیما متوجه رفتارم شده بود .. هی راه می رفت باهام حرف می زد ... ولی جوابای من در حد یه کلمه بود .. نشت پیشم آروم جوری که بابام که کنارم بود چیزی نفهمه گفت ندااا ... چیزی شده ؟ سرمو به علامت منفی تکون دادم گفتم نه ؟ چی شده باشه مثلا ؟
زد رو پام گفت بیا تو اتاقم کارت دارم
خودش رفت زودتر ...منم چاییمو برداشتم و رفتم دنبالش ...دیدم لبه تختش نشسته .. تا اومدم زد رو تخت و گفت بیا بشین ..چایی رو گذاشتم زمین و اومدم جلوش خیلی عادی نشستم . تصمیم گرفته بودم فعلا چیزی نگم بش ..
دستامو گرفت . تو چشمام عین کارآگاها نگاه کرد گفت به من نمیگی چی شده ؟
خندیدم گفتم عجب چشایی داره .. عینه پلیسا داری حرف از من میکشی ؟ ادم می ترسه ازت
خندید دستامو ول کرد گفت باشه .. باشه .. خودت هرجوور راحتی بگو پس . من چیزي نمی پرسم ..
سرمو انداختم پایین گفتم چیز خاصی نشده
با عجله گفت می دونم می دونم . تو همون عامشو بگو ...
بی تفاوت شونه هامو انداختم بالا گفتم آخه چی بگم؟ با یلدا بحثم شده ..
ابروهاشو داد بالا گفت ندااااااااا .. این دروغو از کجات در اوردی مثلا ؟
راست میگفت حرف چرتی زدم
می ترسیدم چیزی بش بگم .. اگه عصبانی می شد چی ؟ اگه کاری می کرد چی ؟
سرمو آورد بالا گفت نداا با تو دارم حرف میزنم به خدا .. به منم توجه کن ..
با ناراحتی گفتم به خدا حواسم هست .. این چه حرفیه ...
نیما : پس بم بگوو .. بگوو چی شده که فینگیلیه من از عصر که اومدم دنبالش یه جووری بود ..
وقتی می گفت فینگیلی احساس بچه بودن بهم دست می داد .. الانم همینطور ... احساس یه بچه ایی رو داشتم که هیچ کس مراقبش نیست جز نیما .. احساس کردم پشت و پناهم اومده پیشم داره کمکم می کنه .. بغضم گرفت .. نخواستم دیگه گریه کنم ولی تا تو چشای پر از غصه اش نگاه کردم اشکام تند تند تند ریختن پایین ... چه عجله ای داشتن برای بیرون اومدن ! ... مگه چه خبر بود تو این دنیا ؟ مگه چقدر عمر میکردن که انقدر عجله داشتن ؟ نهایت نهایتش یه ذره تو چشمام میموندن و بعد روی لپام خشک می شدن و فقط ردی ازشون باقی می موند که اونم با اولین مشت آبی که به صورتم می زدم پاک می شد .
مات و مبهووت نگام می کرد ... بغض اصلیم وقتی ترکید ، صدای گریه من هم در اومد ... با صدا اشکامو تمام غصه هامو هل می دادم بیرون ... دستشو کرد تو موهاشو رفت عقب رو تختش تکیه داد به دیوار .... سرشو تو دستاش گرفته بود و منو نگاه می كرد
یه کم که ارووم شدم گفتم نیما .... اشکام می ریخت رو صورتم ... وضع بدی بود ..
اومد جلو دستامو گرفت با ناراحتی گفت جان نیما ؟ نکن تروخدا با خودت این کارارو
همونطوری که دستاشو فشار می دادم و اشکام می ریخت ، بی صدا تمام ماجراي امروزو براش تعریف کردم .. خشمو توی صورتش به وضوح می دیدم .. بی خیال همه اتفاقایی که ممكنه بیافته شدم و تند تند با اشک براش تعریف کردم .. از ترسم .. از احتیاجی که تو اون لحظات بهش داشتم .. از تهدیداش .. از اشکای سر کلاسم از همه چیز براش گفتم و گفتم تا خسته شدم ..
نیما فقط آروومم کرد .. برام عجیب بود که هیچی نگفت ... فقط بلندم کرد و گفت برو راحت بگیر بخواب ..به چیزی فکر نکن .. تا توی اتاقم باهام اومد .. دم تختم بغلم کرد .. توی آغوشش احساس بچه ای رو داشتم که تا الان همه اذیتش می کردن هیچ کسو نداشته ، حالا حامیشو دیده .. حالا اومده کمکش ... کسی که تمام وجودشو پر از آرامش می کنه .. هق هق گریه ام دل هر آدمیو می سوزوند . چه برسه به نیما .. فشارش میدادم به خودم و زااار می زدم ... نیما هیچی نمی گفت .. نمی دونستم چی تو سرشه .. سرمو آورد عقب روی پیشونیمو بوس کرد و گفت بخواب عزیزم.. بخواب .. خودم پیشتم .. تو فقط آرووم باش .. همه چیزو خودم درست می کنم .. منتظر روزای خووبت باش فینگیلیه من ..
قبل از این که حرفی بزنم از اتاقم رفت بیرووون
اون شب نماز خووندم و با تمام وجودم از خدا خواستم خودش کمکم کنه
رفتم زير پتو . تو نور ضعيف چراغ خواب زل زده بودم به سقف اتاقم و خط تيرآهنهاي سقف كه سايه اشون از زير گچ سقف مشخص بود ... چه بدبختي پيدا كرده بودم . چرا اينجوري شد ؟ خدايا چرا اينجوري شد ؟ اشتباه من كجا بود ؟... اصلا اشتباه من بود ؟ مگه من چيكار كرده بودم ؟ اشتباه من بود كه با يه پسر دوست شده بودم ؟ مگه اين جرمه ؟ مگه ميليونها دختر تو كل دنيا اين كار رو نمي كنن ؟ ... شايد اين تاوان دروغ گفتن به پدر و مادرم بود . ولي آخه چي مي گفتم ؟ مي رفتم به بابام مي گفتم باباجون حقيقتش اينه كه چند وقتيه كه يه پسر اومده توي زندگي من ؟؟!! .... اونم با آغوش باز قبول مي كرد و مي گفت فردا بيار ببينمش چه جور پسريه . بشناسيمش . بگو بياد بره تا هم ما با اون آشنا شيم و هم اون خانواده ما رو بشناسه .... فقط دخترم مواظب باش . البته مي دونم كه خودت همه چيز رو مي دوني .... ولي مواظب باش .... اصلا هر وقت خواستي ببينيش بيارش خونه خودمون . شامي نهاري . دور هميم .
با حسرت آه عميقي كشيدم ... واقعا چي مي شد اگه اينجوري مي شد ؟ هرچند كه تصور كردنش هم سخت بود . ولي چقدر خوب بود اگه بابا مامانم اينجوري با قضايا برخورد مي كردن ... ولي الان... مگه من جرات داشتم از يه هنر پيشه مرد جلوي بابام تعريف كنم و بگم خوشگله يا مثلا خوش هيكله . چه برسه كه بخوام راجع به دوست پسرم حرف بزنم . ياد حرف نيما افتادم . آدمها خودشون مي خوان كه دروغ بشنون . بابا مامانم خودشون منو مجبور مي كردن بهشون دروغ بگم . دروغ بگم كه كلاس دارم و با شهروز برم بيرون . دروغ بگم كه كلاس دارم و برم سينما . ياد اولين روزي افتادم كه رفتم خونه شهروز . با كلي اصرار مخ منو زد كه بيرون امن نيست و نمي تونيم راحت حرف بزنيم و مي گيرنمون ... بيا بريم خونه ما ... بدبختي ما دخترها ... توي جامعه اي زندگي مي كنيم كه محيط امنش خونه خالي و فضاي دو نفره با دوست پسرمونه و لولو سر خرمنش پليسها ... دو سه روز قبلش هم بهمون گير داده بودن و مي خواستن ببرنمون چه مي دونم وزرا ... يا هر كوفت و زهر مار ديگه .... حتما ازمون تعهد بگيرن .... تعهد بگيرن كه چي ؟ تعهد بديم كه ديگه تو خيابون قرار نذاريم . بريم خونه خالي .... بفهميم كه محيط اجتماعمون چقدر نا امنه .... منم همينجوري مجبور شدم دروغ بگم .... وقتي رفتم خونشون بدترين احساس ممكن رو نسبت به خودم داشتم .
اون موقع هنوز شهروز خوب بود و من هم خيلي دوستش داشتم .... سعي مي كردم اين حسم رو نفهمه ... يه كم نشستيم و از اين ور و اون ور حرف زديم ... اطاقش كوچيك و ساده بود ... جاي كمي داشت و مجبور بودم روي تخت بشينم و اون هم روي صندلي مقابل من نشسته بود ... يه كم كه گذشت بلند شد و اومد نشست كنار من روي تخت ... مي دونستم مي خواد شروع كنه ... هنوز اين فكر تو سرم بود كه دستش دور گردنم حلقه شد و بعد لباش رو روي لباي خودم حس كردم و تو همين حالت منو خوابوند روي تخت . تو ******ش هم فقط به فكر خودش بود و با من عين عروسكي كه مال اونم و مي تونه هر كاري كه خواست باهام بكنه رفتار مي كرد .... اولين باري بود كه توسط يه پسر بوسيده مي شدم .... حس عجيبي بود .... نمي دونم ... ترس ... اضطراب ... ولي هرچي بود لذت و شهوت زيادي توش نبود . سعي كردم با حلقه كردن دستام دور گردنش به بوسه هاش جواب بدم .... كار زياد ديگه اي بلد نبودم .... فيلم سوپري هم تا اون موقع نديده بودم . پاستوريزه نبودم . ولي فيلم سوپر نديده بودم . فيلم ******ي چرا .... زياد ديده بودم ... به هر حال من نمي دونستم چيكار كنم و كنترل دست اون بود ... پاهامو از روي زمين آورد روي تخت ... حالا ديگه كاملا روي تخت خوابيده بودم ... خوابيد روم و باز شروع كرد به لب گرفتن ... كم كم بوسيدنهاش به خوردن تبديل شد . از اين كاراش داشت خوشم مي اومد . يه حسي بود كه فكر مي كنم تحريك بود .... ولي يه حس قويتر بود كه مطمئن بودم عذاب وجدانه .
کم کم دستش رفت زیر پیرهنمو با سرعت کشیدش بالا ..
ياد بابام افتادم . با چه شوق و ذوقي منو تا نيمه راه رسوند و گفت برو دخترم . موفق باشي . فكر مي كرد من دارم مي رم دانشگاه ... ذوقمو مي كرد . اون وقت من ... از اعتمادش سو استفاده كردم . تنها چيزي كه بابام نمي تونست تصور كنه اين بود كه الان دخترش خوابيده زير يه پسر و داره ****** مي كنه ... چقدر پست بودم من ... از خودم بدم اومد ... بغضم تركيد و بی اختیار زدم زیر گریه .. هق هق میکردم .. شهروز مات و مبهوت داشت نگام میکرد ..
ش : ئه ئه چی شد ندا ؟ ببینمت
سرمو آورد بالا ..
پریدم بغلش .. بقیه اشکامو روی شونه اون خالی کردم .. دوباره منو کشید عقب .. گفت بگو ببینم چی شد آخه ؟ کاری کردم ؟ اذیت شدی ؟
اشکامو پاک کردم گفتم نه نه عزیزم .. هیچ کاری نکردی خودم به خاطر یه جریانی گریه ام گرفت
با تعجب نگام کرد گفت چه جریانی ؟؟؟؟؟؟؟؟
4 زانو نشستم روبروش رو تخت عینه بچه کوچولوها .. گفتم صبحی که بابام داشت منو می رسوند خیلی دلم براش سوخت .. اصلا روم نمي شد نگاش کنم .. تو اون باروون ... با اون همه سفارشی که به من می کرد تا مراقب خودم باشم سرما نخورم .. دلم براش خیلی سووخت که دارم اینطوری می پیچونمش ..
با لبخند نگام کرد ... سرمو کشید تو بغلش گفت ندا ... این حرفا چیه ؟ تو مجبور بودی این دروغو بشون بگی .. میتونستی راستشو بگی ؟ نمیتونستی به خدا .. اوضاع احوال شما دخترا و خانوادتون باعث این همه دروغ و عذاب وجدان می شه ... وگرنه تو خودت مقصر نیستی .. الان هم نبايد خودتو سرزنش كني ... تو مجبور بودي دروغ بگي
فقط می خواستم آروم بشم .. با حرفاش .. نوازش هاش .. بوسیدنای پی در پی اش کاره خودمو تا حدی که قابل قبول باشه توجیه کردم و دوباره خوابیدم
چقدر راحت !
با دو سه تا کلمه حرف من خودمو سپردم دست این دیوونه
آه غمگینی به خاطر ندونم کاری های خودم کشیدم و باز یادم افتاد که چقدر سریع همه موانع بین بدن من و بدن اون برداشته شد و من بدون هیچ لباسی توی آغوشش غلت میزدم ... چقدر خوش بودیم اون روز .. من داشتم فکر می کردم که آیا سکس یعنی این ؟.. یعنی شهروز هوای کاره خودشو داشته باشه منم هوای خودمو ؟.. هر کی تو فکر ارضا شدن خودش باشه ؟.. شهروز که اصلا تو فکر من نبود .. منو عین یه عروسک هر دفعه یه سمتی میکرد .. یه جا رو میخورد یه جا رو لیس میزد .. هر چی من می اومدم رمانتیک بازی در بیارم نمی شد .. هی می خواستم ببوسمش .. لباشو چشاشو صورتشو گردنشو .. ولی اون تو حال خودش بود هر وقت خودش می خواست می اومد طرف صورت من . بقیه مدت گردن به پایین مشغول بود فقط ..
.
.
یه کم جا به جا شدم روی تخت و دستمو زدم به پیشونیم .. چشمامو بستمو تو دلم گفتم بی خیال اون روزا ... ولش کن .. چی برات داره که داری مو به مو برای خودت دوباره زنده اشون میکنی ؟ صحنه های سکس کوچولومون دائم می اومد جلو چشمام .. یه لحظه دلم تنگ شد براش .. البته برای اون زمانی که خووب و مهربوون بود ..
برای زمانی که منو با خودش برد حموم .. توی حموم تمام بدنمو با دستای خودش شست .. چقدر لذت بخش بود زیر دوش وایسادنمون دوتایی تو بغل هم .. منم هی شیطوونی میکردم آب می پاشیدم تو چشمش .. هی خودشو آب می کشید من باز کف می مالیدم بش .. نمی دونم صدا ممکن بود از کجای حموم بره کجا که هی بم می گفت آرووم بخند خوشگله من .. آرووم .. ولی مگه من می تونستم .. از اون موقع هایی شده بود که این نیش صاحاب مرده من از ترک دیوارم بازتر می شد و ول کن نبود .. با هزار بدبختی منو کشوند بیروون .. حولشو داد به من و منم از روی سینم تا بالای زانومو باش پوشوندم .. بسته بودمش دوره خودم .. دو تایی با هم باز رفتیم تو اتاقش .. نشستم روی پاش ... آخیییییی .. چقدر قشنگ بود اون لحظه ها .. دیگه خیلی کم تکرار شد .. من ارضای جسمی نشده بودم .. روم نمی شد بش بگم .. ولی از لحاظ رووحی چرا .. شدید تخلیه شده بودم .. شارژ شارژ بودم .. خشکم که کرد لباسامو پوشیدم و اونم رفت برام چایی آورد .. خوابیدیم جلو تی وی ..یه کم از فیلمای تولدشو مهمونیاشون و این جوور برنامه هارو برام گذاشت .. سردم بود .. چایی رو داغ داغ خوردم و باز شیطنتم گل کرد یه کم رفتم روش خوابیدم و باش ور رفتم ... ولی اون دیگه حال نداشت .. خودم واسه خودم یه کم بازی کردم و بعدشم پا شدم حاضر شدم رفتم ....
همین
من اومده بودم برای چی ؟
برای اولین سکسم ؟
پس چرا ارضا نشدم ؟
چرا شهروز هوای منو نداشت ؟ چرا نپرسید شدی ؟ نشدی ؟
اون موقع به خودم به زور قبولوندم که نه تو اومده بودی برای یه عشق بازی قشنگ ، که اونم انجام شد .. مهم این بود نه ارضا شدن .. الانم حرفمو قبول دارم ولی انقدر بی تفاوتی نسبت به اوضاع احوال طرف مقابل هم برام عجیب بود
بازم توی رختخوابم غلت زدم و بی اختیار پوز خندی نثار خود کودنم کردم و توی دلم گفتم این بشر از اول همینطوری بود .. تو نمی فهمیدی ..
چقدر مسخره بود ...
دیگه چشمام واقعا خسته بود .. از اشک .. از دیدن صحنه های نابی که امروز برام پیش اومد .. از همه چیز خسته بودن .. دیگه اشکی نبود که بیاد بیرون .. خود به خود بسته شدن و خوابم برد

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا عشق و امیدی هست ..................چه باک از بوسه ی دیوانه سازان

haleh آفلاين است  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiTweet this Post!
3 کاربر مقابل از haleh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .
 
موضوع بسته شد

برچسب ها
نیمه, بلند, دو, داستان, سیب


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال

سیستم بانکی Policy
Posting New Thread: 20 مایه تیله
Posting New Reply: 5 مایه تیله


تبلیغات در جی تاک

 
***تبلیغات متنی در جی تاک***
ثبت هاستینگ و دامنه * *هاست ایرانی ، میزبانی ملی *پنل ارسال sms